تبليغاتX
واژه نامه

واژه نامه

ترمینولوژی سیاسی

كتابشناسي و راهنماي ماركسيسم

 

 

نقل از :  دفتر ششم شورای نویسندگان و هنرمندان- تهران بهار 1360

 

دهگان، بهمن، گردآورنده.

كتابشناسي و راهنماي ماركسيسم

تهران، پيمان، 1359.

352 ص.

 

کتابشناسي،‌امروزه به فن يا علم گردآوري منضبط کتابها ( يا مقالات) با ذکر مشخصات هر کتاب گفته مي‌شود . اين فن، خاصه در قرن بيستم، به سبب فزوني رشته‌هاي مربوط به آنها از اهميت خاصي برخوردار شده است . تا آنجا که مي توان گفت اگر کتابشناسي نبود، تمامي گنجينه ی دانش بشري جز مجموعه ی آشفته‌اي از معلومات نامنظم و نايافتني نمي بود . امروزه اين لفظ نه تنها به مجموعه ی کتابها و رسالات و مقالات چاپي يا خطي اطلاق مي شود که حتي  مجموعه ی نقشه‌ها و فيلم و نوار را نيز در بر مي‌گيرد و دامنه‌اي وسيع يافته است . البته براي مجموعه ی منابع و ماخذ مورد استفاده در تهيه ی يک رساله نيز کتابشناسي را به کار مي برند که در اين معنا نامناسب است.

 

کلمه ی کتابشناسي در فارسي مترادف با bibliography  يا bibliographie بکار مي‌رود که در اصل از واژه يوناني bibliographia به معناي نگارش کتابها، يا کتاب نگاري گرفته شده است . در قديم واژه ی فهرست در همين معنا به کار مي‌رفته و قديمترين فهرستهايي که تا کنون از آنها خبري در دست است يکي فهرست الواح گلي کتابخانه ی آشور باني‌پال و ديگر فهرست موضوعي کتابخانه ی عمومي اسکندريه است که تاريخ بنياد آن به سه قرن پيش از ميلاد مسيح و تعداد کتابهاي آن گويا به دويست‌هزار جلد مي‌رسيده است،‌ تهيه ی کتابشناسي يا فهرست در غرب خاصه پس از اختراع صنعت چاپ نضج و رونق يافت و در شرق اسلامي نيز بايد از الفهرست اين نديم و کشف الظنون حاجي خليفه با ذيل آن ايضاح‌المکنون نام برد که از نظر قدمت و جامعیت در فرهنگ اسلامی و ایرانی اهمیت بسیار دارند. قديمترين کتابشناسي ها، فهرست مجموعه‌هاي کتابخانه‌هاي بزرگ متعلق به شاهان و امپراتوران بوده است که بعضي به صورت موضوعي تهيه شده بودند ( مانند فهرست کتابخانه ی اسکندريه) .

اما انواع کتابشناسي که مي‌شناسيم عبارتند از: کتابشناسيهاي فردي، که مجموعه ی آثار يک مؤلف را – و معمولا همراه با همه ی آنچه درباره او نوشته‌اند – گرد مي‌آورد؛ کتابشناسي ملي، که مجموعه ی آثاري است که در يک کشور – يا به يک زبان خاص در کشورهاي مختلف – منتشر مي‌شود و معمولاً تهيه ی آن از وظايف کتابخانه ملي هر کشور است؛ و کتابشناسي موضوعي که تمامي نوشته‌هايي را که در يک رشته ی خاص از علوم يا ادبيات و هنرها موجودند، گرد مي‌آورد .

بنا به اهميتي که کتابشناسي در جهان امروز بدست آورده است، فن تهيه ی کتابشناسي خود موضوعي تخصصي شده و کتابشناسان براي آنکه در کار خود اصولي و منضبط باشند ناگزير از ديدن دوره‌هاي آموزشي اند . اما خاصه در تهيه ی کتابشناسيهاي موضوعي،‌کتابشناس بايد در عين حال خبره ی آن موضوع نيز باشد و يا از خبرگان ياري گيرد.

مهمترين خصلت يک کتابشناسي جامعيت آن است . بطوري که بتواند تمام – و يا تقريباً تمام – نوشته‌هاي مورد ادعاي کتابشناس را در بر گيرد . مگر آنکه کتابشناسي به صورت گزينشي باشد، که در اين صورت لازم است که کتابشناس حتماً تخصص موضوعی نیز داشته باشد تا در گزينش آثار گرفتار اشتباه و آشفتگي نشود. مثلاً براي تهيه ی کتابشناسي گزيده ی فيزيک، گردآوردنده بايد حتماً در زمينه ی فيزيک تخصص لازم را داشته باشد و يا از يک فيزيکدان مدد گيرد .

مسلماً آرمان مطلوب همه کتابداران و کتابشناسان و کتابدوستان فراهم آوردن کتابشناسي جهاني است که از مرزهاي جغرافيايي و تاريخي  زباني و قومي فرا مي‌گذرد و آئينه‌اي از فرهنگ بشري خواهد بود . در اين راه کوششهاي بسيار شده و مي‌شود اما هنوز تا رسيدن به اين آرمان راه درازي در پيش است . تا امروز، در تهيه ی کتابشناسي عوامل محدودکننده ی چندي وجود داشته و دارد که مهمترين آنها يکي عامل زباني است، که کتابشناسي را ناگزير از پرداختن به يک دوره ی خاص زماني يا تاريخي مي کند . ديگر عامل مکاني يا جغرافيايي‌ست، که کتابشناس تنها به کتابهاي منتشر شده در يک منطقه ی خاص مي‌پردازد . عوامل ديگري چون عوامل زباني، موضوعي، قومي و عوامل اقتصادي و بازرگاني نيز البته وجود دارند .

اطلاعاتي که از هر کتاب در کتابشناسيها داده مي‌شود معمولاً عبارت از مؤلف، عنوان، محل و تاريخ نشر، ناشر و احياناً مقدمه‌نويس، مترجم، ويراستار و غيره است که طرز و ترتيب قرار گرفتن و حروف چيني آنها نياز به پيروي از قواعد موضوعه ی بين المللي دارد تا يکدستي کار حفظ شود . اما از همه مهمتر مسأله ی انتخاب معرف اصلی يا سرشناسه ی هر مدخل و یکدستی آنهاست. چنانکه در سرشناسه که برای مدخلی انتخاب شود یکبار و براي هميشه در سراسر کتابشناسي به همان صورت صورت بکار رود و در صورت وجود اشکال ديگري از يک سرشناسه ی اصلي، از همه ی صورتها به صورت انتخاب شده ارجاع داده شود . [سرشناسه يا معرف اصلي به اولين اطلاعي گويند که هر مدخل با آن شروع مي‌شود و معمولاً همان نام مؤلف (نويسنده يا سازمان يا گردآورنده) اثر است]. اما بعضي کتابشناسيها اطلاعات بيشتري – خواه فيزيکي مانند تعداد صفحات، قطع، قيمت، جنس جلد و کاغذ، مرکب و چاپ، تصوير و غيره و يا محتوايي مانند معرفي موضوع کتاب- نيز مي‌دهند که در مورد کتابهاي قديمي و يا نسخه‌‌هاي خطي مورد اول از اهميت خاص برخوردار است. به هر دو نوع اين کتابشناسيها ، کتابشناسي توصيفي مي‌گويند.

هر کتابشناسي منسجم و منظم بايد داراي بخش‌هاي زير باشد:

1.      فهرست مندرجات : که سرفصلها و عنوانهاي درون فصلها را به ترتيبي که آمده‌اند، با ذکر شماره ی صفحه (و / يا مدخل) ذکر مي‌کند.

2.      مقدمه: که در آن گردآورنده ، هدف و موضوع کتابشناسي را مشخص مي‌کند، محدوديتهاي آن را توضيح مي‌دهد، طرح تقسيم موضوعي را که براي خود انتخاب کرده شرح مي‌دهد، اطلاعات هر مدخل و روش نقطه‌گذاري و انتخاب نوع حروف را مشخص مي‌کند، و روش انتخاب سرشناسه و ارجاعهايي را که به کار برده معين مي‌کند.

3.      متن اصلي: که معمولاً تقسيم‌بندي موضوعي شده است و در زير هر موضوع مدخلها برحسب سرشناسه ، الفبايي شده‌اند. علاوه بر صفحه‌شماري، همه ی مدخلها از آغاز تا انجام کتاب بايد داراي شماره ی ترتيب نيز باشند. به طوريکه به هر مدخل تنها يک شماره اختصاص داده شود. معمولاً ارجاعهاي درون کتابشناسي به شماره ی مدخلهاست نه به شماره ی صفحات.

4.      فهرستها: از آنجا که مدخلهاي کتابشناسي تنها با يک بخش از مدخل – و معمولاً با مؤلف – شروع مي‌شوند، و از آنجا که نبايد هيچ مدخلي از نظر خواننده دور بماند، و از آنجا که بسيار امکان دارد که خواننده تنها نام کتاب ، يا موضوع، يا مترجم، يا بخش ديگري از کتاب را بشناسد، از اين رو در پايان کتابشناسيها معمولاً فهرستهايي الفبايي از اسامي خاص که در هر مدخل آمده است، از نام کتابها و مقالات، و از عنوانهاي موضوعي، و احياناً از نام ناشران (براي تهيه ی کتاب) همراه با ارجاعهاي لازم، فراهم مي‌آورند که در برابر هر نام شماره ی ترتيب مرخل يا مدخلهاي مربوطه نوشه مي‌شود. اين سه فهرست را مي‌توان جداگانه، و يا به صورت آميخته در پايان کتابشناسي آورد و اهميت آن در باز يافتن مدخلهايي است که از معرف اصلي آنها اطلاعي نداريم يا از محل موضوعي آنها بي خبريم. در واقع فهرست اعلام و موضوعها ، بخش مهم و مکمل فهرست کتابها و بدون آن کتابشناسي ناقص است.

5.      منابع و مراجع: ذکر نام مکانها و منابعي که براي تهيه ی کتابشناسي به آنها مراجعه شده ، هم لازم و هم مفيد است. که اين قسمت را در مقدمه نيز مي توان آورد.

با توجه به ضوابطي که به اختصار گفته شد به ارزيابي کتابشناسي و راهنماي مارکسيسم گردآوري بهمن دهگان مي پردازيم که اخيراً (تير 1359) توسط انتشارات پيمان چاپ و منشر است.

الف. جامعيت: اصولاً اهتمام به چنين کاري خدمت فرهنگي شايان سپاسي است که علاوه بر اهميتي که از نظر علمي و تخصصي دارد از نقطه نظر روشنگري تاريخي و هم براي ثبت و ضبط تلاشهايي که مارکسيستهاي ايراني در راه شناساندن مارکسيسم و جنبه هاي مختلف آن به ايرانيان کرده اند – که اکثراً عليرغم و در فضاي تاريک اختناق ديکتاتوري و ضدمارکسيستي به چاپ رسيده و برچسبِ کتب ضاله و ممنوعه را داشته و نه تنها تأليف و چاپ که حتي خواندن و داشتن آنها نيز مورد بازخواست و آزار بوده و از اينرو احتمال از ياد و از ميان رفتن آنها نيز بسيار بوده – ارزش فراوان دارد. و اگر گردآورنده به جاي اشتمال بر دوران از 28 مرداد 1332 تا دي 1358، همه ی کتابهاي مربوط به اين مکتب را گردآوري مي کرد مسلماً در عرصه ی شناخت تاريخ پرتلاطم سياسي، اجتماعي، فرهنگي معاصر کاري بس مفيدتر و پرقدرت تر عرضه کرده بود.

از سوي ديگر چنانکه در مقدمه آمده است اين کتابشناسي تنها شامل بررسيهاي مارکسيستي است. بر اين اساس جاي کتابهاي بسياري از شاعران و اديبان مارکسيست که آثارشان در زمينه ی هنر و ادبيات مارکسيستي مقامي والا دارد (همچون نرودا، ماياکوفسکي و بسياري ديگر) و نيز کتابهاي مرجع مارکسيستي (مانند واژه نامه ی سياسي – اجتماعي تأليف امير نيک آئين،1358 ) در اين ميان خالي است. از اين گذشته در همين مورد نرودا چندين مقاله نوشته شده که حتي يکي از آنها در اين کتابشناسي نيامده (مانند «به سوي شهر پرشکوه » در سوگند و يا «مصاحبه با نرودا » و غيره ). اما در عوض شاهد نام کتابهايي هستيم که اساساً مارکسيستي نيستند. مثل کتاب رودزيا ترجمه ی مرتضي اسعدي و کتاب يک بررسي کوتاه از ساخت فرد و جامعه ی ابتدايي نوشته ی محسن ثلاثي و چندين کتاب ديگر.

بدينسان، اکنون که گردآورنده چنانکه خود در مقدمه آورده بر آن است که با انتشار مستمر اين کتابشناسي آن را کاملتر و جامعتر سازد، جاي آن است که به گردآوري آثار تاليف شده پيش از 28 مرداد نيز بپردازد تا در اين زمينه از کتابهاي مرجع فارسي کاري کامل و اصولي در دست داشته باشيم. و البته بر خوانندگان آگاه نيز فرض است که کتابها و مقالات از قلم افتاده را به گردآورنده تذکر دهند تا در شماره هاي بعدي اين مجموعه ضبط شوند:

ب. تقسيم موضوعي: روش تقسيم بندي موضوعي اين کتابشناسي منطقي است، يعني ابتدا به آثار نويسندگان کلاسيک مارکسيست بطور جداگانه مي پردازد و سپس به کتابهايي که درباره ی آنها نوشته شده و بعد فصلي را خاص رهبران و گرايشهاي جنبش کمونيستي کرده و بعد به موضوعات مختلف مارکسيستي مي پردازد. در پايان نيز موضوعهاي مربوط به کشورهاي خاص برحسب کشورها رده بندي شده اند. آنچه در اين مورد مهم به نظر مي‌‌رسد ‌اول حفظ اشتمال موضوعي است . يعني مثلاً در قسمت رهبران و گرايشهاي جنبش کمونيستي چرا بايد ارنستو چه گوارا به عنوان يک رهبر بيايد اما از کاسترو و انور خوجه که به واقع دو تن از رهبران کمونيستي اند در اينجا نامي نيايد. دوم مسأله ی تشخيص صحيح موضوع کتابهاست. مثلاً چرا بايد کتابهايي چون عملکرد سيستم سرمايه داري و سرمايه انحصاري (مدخلهاي 467 و 468)در قسمت «ماترباليسم تاريخي» بيايند حال آنکه جاي واقعي شان در اقتصاد است...[علت ذکر اين دو مدخل همچنين از آن جهت است که خواننده با کمال تعجب مي‌بيند که اين دو کتاب يکبار هم تحت مدخلهاي شماره 639 و 644 تکرارشده‌اند. همچنين است مدخلهاي 195 و 402 که يکي در بخش دوم و ديگري در بخش چهارم آمده و خواننده ترديد مي کند که چه بسا مدخلهاي تکراری ديگر نيز در اين کتاب بتوان يافت. حال آنکه اگر کتابي باشد که نتوان يک موضوع را در آن مشخص و ممتاز کرد، اين وظيفه ی فهرست موضوعي است که خواننده را از طريق موضوعهاي مختلفي که در کتابها عرضه مي‌شود، به منابع واقعي‌شان مراجعه دهد، نه آنکه يک مدخل خاص تحت موضوعهاي مختلف کتابشناسي بارها و بارها تکرار شود. با اين حال اگر بنا باشد که هر کتاب بنا بر موضوعهاي خود در تقسيمات موضوعي مختلف کتابشناسي تکرار شود اين کار بايد براي همه کتابها و مقالات به يکسان رعايت شود. البته در اين صورت نياز به فهرست مفصل موضوعي نيست. در هر صورت حفظ يکدستي کار اصل اساسي است.]

باز از جمله مواردي است که تنظيم کتابها را برحسب موضوعها نايکدست کرده است در رده ی هنر و ادبيات است. موضوع هنر و ادبيات در اين کتابشناسي يک بار به صورت کلي و بار ديگر تحت عنوان کشورهاي مختلف آمده است. بدين ترتيب خواننده انتظار ندارد که کتابهايي چون ايبسن آشوب‌گراي و يا بررسي آثار و انديشه‌هاي برتولت برشت و يا هنريک ايبسن و يا آندره ژيد و دوران امپرياليسم، و يا سينما و موسيقي بر اساس تئوري سرگئي ايزنشتاين و يا «متد استانيسلاوسکي و استيل برشت» و غيره که بايد جايشان در هنر و ادبيات نروژ و آلمان و فرانسه و شوروي باشد [چنانکه در مورد نويسندگان و هنرمندان ايران و شوروي چنين رفتار شده] در اين قسمت بيابند. بگذريم که حتي در مورد ادبيات شوروي نيز بعضي کتابهاي مربوط به نويسندگان خاص مانند چخوف و هنر تئاتر و يا يکي دو کتابي که قبلا نامشان رفت تحت موضوع کلي هنر و ادبيات آمده‌اند. نگارنده در حد خود نمي‌دانم که طرح تقسيم‌بندي موضوعي مارکسيسم را به عنوان پيشنهاد ارائه دهم ، اما تا آنجا که اطلاع دارم در کشورهاي مارکسيست، خاصه شوروي، طرحي براي تقسيم بندي موضوعي کتابهاي مارکسيستي توسط کتابخانه ی لنين تهيه شده که مي‌توان براي صحت و دقت هر چه بيشتر کتابشناسي به آن مراجعه کرد.

ج، تعيين سرشناسه: اولاً چنانکه در مقدمه آمده ، و به درست، سرشناسه ی مدخلها برحسب نام نويسندگان است مگر آنکه نويسنده نامعلوم باشد که در آن صورت عنوان کتاب سرشناسه قرار مي‌گيرد. نام مترجم و مقدمه‌نويس و ويراستار و غيره معمولاً – و باز چنانکه در مقدمه آمده – پس از عنوان کتاب مي‌آيد. اما در اين کتاب به موارد بسيار برمي‌خوريم که عليرغم گفتار مقدمه، مترجم سرشناسه قرار گرفته است که اين خود باعث نايکدستي و بي‌نظمي فهرست شده است.

ديگر آنکه معمولاً در کتابشناسيها و فهرستها بايد يک بار و براي هميشه يک نام – و تنها يک نام – را براي هر مؤلف مشخص و معين کرد و اگر مؤلفي با نامهاي مستعار ديگر نيز آثاري داشته باشد از نامهاي مستعار و مختلف به نام اصلي ارجاع داده مي‌شود. بدين ترتيب همه ی آثار يک مؤلف در زير هر موضوع يکجا گرد مي‌آيد. اما در اين کتابشناسي اين نظم رعايت نشده و بدين ترتيب مثلاً کتابها و آثار احسان طبري که علاوه بر نام اصلي با نامهاي مستعار يا مخفف بسياري چون کوشيار، ا. ، فرهاد طبرستاني، ا. استوار، سپهر، ا. ط. ط. و غيره (بنا بر فهرست مؤلفان کتاب) مقاله و کتاب نوشته است در زير يک موضوع خاص، پراکنده و دور از هم افتاده‌اند.

از نظر نقطه و علامت‌گذاري نيز در کنار بعضي مدخلها علامت «ستاره» ديده مي‌شود که معني و فايده آن معلوم نشد. در مقدمه و مؤخره نيز اشاره‌اي به آن يافته نشد.

د. فهرستها: در قسمت آخر اين کتابشناسي به فهرست نام نويسندگان و ديگر کساني برمي‌خوريم که در تهيه ی کتاب شرکت داشته‌اند (مانند نويسندگان همکار، مترجمان، و غيره). مسلماً اين فهرست راهنماي خوبي است اما همه ی انتظارات را برنمي‌آورد، چرا که ناقص است. هر کتابشناسي يا فهرستي که برحسب نام نويسندگان تنظيم مي‌شود حتماً بايد علاوه بر فهرست اعلام، فهرستي الفبايي از عنوان کتابها و نيز فهرستي الفبايي از موضوع کتابها ، با همه ی ارجاعها ، به صورت جداگانه يا آميخته ارائه دهد تا مراجعه به کتابشناسي هم آسان باشد و هم عملي. يعني بتواند خواننده را يکسره به کتاب يا کتابهاي مورد نظرش هدايت کند. و الا چه بسا که بسياري از کتابها که در کتابشناسي آمده‌اند از نظر و استفاده ی مراجعه‌کننده گم شوند. و تنها با صرف وقت و جستجوي فراوان بتوان به کتابي، و تازه نه همه ی کتابهاي با موضوع مورد نظر، دست يافت. به عنوان مثال کتابهاي درباره ی‌ بلينسکي را چگونه مي‌توان يافت؟

چنانکه گردآورنده ی محترم در دوره‌هاي بعدي اين کتابشناسي که اميد انتشارش را به ما داده، اين عوامل و موارد را در نظر بگيرد، يعني:

1.      همه کتابهاي قبل از 28 مرداد 1332 را نيز گرد آورد.

2.      در تقسيم‌بندي موضوعي و تشخيص موضوع کتابها دقت بيشتري کرده و از فعاليتهاي تخصصي و سازمان‌يافته‌اي که به دست کتابداران و متخصصان انجام شده ياري گيرد.

3.      در تعيين سرشناسه‌ها يکدستي و قوانين کتابداري و فهرست‌نويسي را رعايت کند.

4.      فهرستهاي الفبايي از عنوانها، موضوعها، و اشخاص در پايان کتاب بياورد.

يقيناً کاري اصولي، مفيد و دقيق، هم از جهت روش و هم از نظر محتوا ارائه داده است که در کتب مرجع ايراني ماندني و نمونه خواهد بود.

با اين همه براي آنکه حق مطلب و گردآورنده هر دو ادا شود بد نيست کمي هم به دشواريهاي کار بپردازيم:

اساساً تهيه ی کتابشناسي در کشورهايي نظير کشور ما که از سنت تدوين کتابشناسي و کتابداري نوين به صورت امر تشکيلاتي منظم بي‌بهره‌اند و يا در اين راه نوپا هستند کاري پررنج و وقت‌گير و دقيق است و کساني که به اين امر مهم دست مي زنند جز عشق به خدمت و فرهنگ انگيزه اي ندارند. چرا که نه تنها با رنج و کوشش فراوان رو برويند، بلکه بايد طاقت و حوصله بسيار نيز داشته باشند و تازه چه بسا که اميدي به اجر مادي و معنوي هم در کار نباشد. در کشور ما تدوين کتابشناسي تنها به همت و تلاشهاي فردي مشتاقان فرهنگ و کتاب اين ديار صورت گرفته است. که از معاصران در رأس همگي آنان خانباباخان مشار قراردارد و جز او از آقايان استاد محمد تقي دانش پژوه، آقا سيد عبدالله انوار،‌ ايرج افشار، حسين بني آدم، غلام حسين صدري افشار، دکتر ماهيار نوابي،‌ محسن صبا و چندتن ديگر بايد نام برده شود. گردآورندگان کتابشناسي براي چنين کاري بايد به همه ی کتابخانه ها – که معمولاً از فهرست و برگه دان منظم بي بهره اند – سر بزنند، تک تک کتابها را وارسي کنند، به مجموعه داران خصوصي مراجعه کنند، کتابفروشيها را از زير پا در کنند، و در عين حال کتابشناسيها و فهرستهاي موجود را که اکثراً ناقص و کم اطلاع و بي نظم اند مدخل به مدخل از نظر بگذرانند. دشواري کار هنگامي بيشتر مي شود که گردآورنده ناگريز از ذکر کتابهاي چاپ خارج و يا چاپهاي قديمي و سنگي و ناياب نيز باشد. شک نيست که اگر کار تهيه ی کتابشناسي هاي عمومي و تخصصي در کشور ما بر عهده ی تشکيلات منظمي چون کتابخانه ی ملي و دانشگاهي و متخصصان کارآمد با پشتيباني دولت بود زحمت کار به مراتب کمتر و نتيجه ی آن پربارتر و جامعيت و دوام آن نيز مطمئن تر مي شد.

تا آنجا که اينجانب در جريان کار بوده ام، آقاي بهمن دهگان با بهره مندي از همه خصلتهايي که شرحشان رفت به اين کار همت کرده و خرده گيريهايي که در اين مقال رفت هرگز از اجر و ارزش کار ايشان نمي کاهد. ايشان سهمي بزرگ در تدوين بخشي از فرهنگ مکتوب اين سرزمين را ادا کرده اند و اميد است که با تجربياتي که از اين راه بدست آورده اند در ادامه ی آن ‌بکوشند. سعيش مشکور و همتش فزون باد!

 

نازي عظيما

 

 

 

 

 

***

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم دی 1386ساعت 13:12  توسط هوادار  | 

رفيق شهيد هوشنگ ناظمي

 

 

 

نقل از مقدمه کتاب(زندگینامه رفیق نیک آئین)

رفيق شهيد هوشنگ ناظمي

(امير نيک آئين)

شهادت شهريور 1367- فاجعه ملي

 

همه رفقاي حزبي و نيروهاي مترقي ايران با اندوهي ژرف از اعدام خودسرانه رفيق هوشنگ ناظمي، عضو کميته مرکزي حزب توده ايران و دانشمند پرشور و مبارز قهرمان، طي فاجعه ملي کشتار جمعي زندانيان سياسي در ماه هاي مرداد و شهريور 1367، که اعضا و هواداران حزب و همه نيروهاي مترقي ايران او را به خاطر آثار ارزنده­اش با نام مستعار امير نيک آئين بيشتر مي شناختند آگاه شدند.

يک استعداد برجسته، يک انسان پرکار و خلاق که کليد گشايش درهاي بسته دانش مترقي اجتماعي و فرهنگ امروزين را در دستان تواناي خود داشت، با گلوله هاي شليک شده توسط کوردلان پاسدار ناداني و واپس ماندگي، در اوج توان و خلاقيت خود از پاي درآمد. مناديان جنگ و جهل و جنون و جنايت، يعني گردانندگان و کارگزاران رژيم "ولايت فقيه" گوهر تابناکي را براي هميشه از مردم ايران ربودند.

رفيق هوشنگ ناظمي در پنجم مهر ماه 1310 در شهر تهران زاده شد. پدر او رفيق حبيب الله ناظمي يک تکنسين ماشين و کارمند وزارت پست و تلگراف بود. نخستين آشنايي هاي رفيق نيک آيين با انديشه هاي سياسي با راهنمايي پدرش صورت گرفت که خود در فعاليت هاي حزبي و سنديکايي، پس از شهريور 1320 شرکت داشت و پسرش را که هنوز کودکي بيش نبود با خود به اجتماعات و جلسات علني حزبي و سنديکايي مي برد.

رفيق ناظمي در دبيرستان دارالفنون با رفقاي توده اي همکاري و همفکري نزديک داشت و بدون اينکه هنوز عضو حزب باشد در ميتينگ و اجتماعات و اعتصابات، در کنار اعضاي سازمان جوانان توده ايران شرکت مي کرد. در سال 1328 خانواده اش او را براي ادامه تحصيل به فرانسه فرستادند. در آنجا نيز بلافاصله با رفقاي توده اي تماس برقرار کرد و در سال 1329 در فرانسه به عضويت حزب پذيرفته شد.

رفيق ناظمي در فرانسه کم کم عهده دار مسووليت چند حوزه گرديد و در تجديد چاپ و انتشار مخفيانه نشريات حزبي شرکت فعال داشت. سپس عضو کميته حزبي در فرانسه شد و سهم درخور توجهي را در فعاليت هاي اتحاديه هاي دانشجويان ايراني در فرانسه به عهده گرفت. او به عنوان نماينده دانشجويان ايران در کنگره هاي اتحاديه بين المللي دانشجويان ( از جمله کنگره جهاني پراگ در سال 1329 و کنگره جهاني ورشو در سال 1332) و همچنين فدراسيون جهاني جوانان دموکرات (کنگره جهاني بخارست در سال 1331 و کنفرانس منطقه خاور ميانه در قاهره) شرکت فعال داشت. رفيق نيک آئين در فستيوال هاي جوانان (1330 در برلين، 1332 در بخارست و 1336 در مسکو) نيز جزو هيات نمايندگي جوانان ايران بود.

تسلط رفيق ناظمي به زبان فرانسه حاصل اين سالهاي کوتاه تحصيل در فرانسه بود. پيش از کودتاي 28 مرداد 1332 تشکيلات حزب در اروپا او را براي تحصيل در رشته فلسفه به روماني فرستاد. رفيق ناظمي دانشکده فلسفه بخارست را با درجه بسيار خوب گذراند و از آن پس پژوهش هاي فلسفي هميشه يکي از رشته هاي اصلي فعاليت هاي حزبي او به شمار مي آمد. دو کتاب او به نام هاي "ماترياليسم ديالکتيک" و "ماترياليسم تاريخي" که به صورت درسنامه تهيه شده، براي جوانان ايراني يکي از منابع اصلي براي آشنا شدن با فلسفه علمي معاصر بوده و هست.

در سال 1341 رفيق هوشنگ ناظمي به هيئت تحريريه راديوي "پيک ايران" پيوست. به ويژه سالهاي کار در راديوي "پيک ايران" دوران رشد سريع او به مثابه يک کادر آزموده، پر تحرک و بسيج کننده حزبي بود. کدام رزمنده توده اي عليه رژيم ديکتاتوري شاهنشاهي است که هر روز با شنيدن صداي گرم و اميد بخش او به برداشتن گامي تازه در راه سرنگون کردن ديکتاتوري تشويق نشده باشد؟ هنگامي که طنين صداي او، "پيک ايران سخن مي گويد"، بلند مي شد، هزاران رزمنده عليه رژيم شاه گوش هاي خود را به راديو مي چسباندند تا شيوه هاي پيکار علمي و کارا با نظام خودکامه ديکتاتوري را بياموزند.

کتاب هاي فلسفي و مقالات مربوط به مسائل کشاورزي و مبارزات دهقانان او که طي ساليان دراز، چه به صورت مستقل و چه در نشريات حزبي مانند "مردم" و "دنيا" منتشر مي شد، حاصل کار پرثمر و پژوهش هاي ارزشمند رفيق نيک آئين در اين دو رشته، طي سالهاي فعاليت در راديوي "پيک ايران" است.

رفيق ناظمي که خود در برانگيختن و به ثمر رساندن انقلاب مردمي بهمن سهم شايسته خود را داشت، پس از پيروزي انقلاب، بيدرنگ به کشور بازگشت تا در راه تداوم و تثبيت دستاوردهاي انقلاب و رهايي واقعي مردم ايران از اسارت اقتصادي و سياسي و عقب ماندگي علمي و فرهنگي، همه دانسته ها و توان خود را به کار گيرد.

رفيق نيک آئين در پلنوم پانزدهم کميته مرکزي(تير ماه 1354) عضو مشاور کميته مرکزي و در پلنوم هفدهم کميته مرکزي که پس از انقلاب در تهران برگزار شد، عضو اصلي کميته مرکزي گرديد. خيانت گردانندگان "رژيم ولايت فقيه" به آرمانهاي مردمي انقلاب بهمن و هجوم خائنانه آنان به نيروهاي مترقي و دگرانديش و از جمله حزب ما، مايه آن گرديد که رفيق هوشنگ ناظمي نيز همراه ديگران رهبران طراز اول حزب در چنگ دشمن اسير شود. از آن پس رفيق ارجمند و قهرمان ما چنان روزهاي دشواري را همراه با شکنجه هاي "اسلامي" از سر گذراند که حتي توصيف آنها دردناک و اندوه زاست. روحانيون حاکم به خصوص نياز به نفي حقانيت فلسفه ماترياليسم ديالکتيک و ماترياليسم تاريخي از زبان او داشتند و براي دستيابي به هدف شوم خود، براي رفيق ناظمي "جيره" تازيانه تعيين کرده بودند. ولي هيچگاه به اين هدف دست نيافتند. و چون اتهامات مضحکي که مي کوشيدند ضمن "بازجويي" (البته با ضربات تازيانه) به او بچسبانند، با سخنان مستدل و منطقي او، بي پايگي خود را آشکار مي کرد، شکنجه گران تشخيص دادند که اگر او را به دادگاه ببرند، خودشان بر صندلي اتهام خواهند نشست. از اين رو تصميم گرفتند با يک صحنه سازي خائنانه، باقي ماندن او بر سر مواضع خود، دست نکشيدن از عقايد، توبه نکردن و حتي نماز نخواندن(!) را بهانه کنند و او را دزدانه به قتل برسانند.

اين لکه ی ننگ بزرگ هيچگاه از دامان گردانندگان جمهوري اسلامي پاک نخواهد شد که خون يکي از درخشان ترين چهره هاي جنبش اخير انقلابي ايران، رزمنده آشتي ناپذير با جهل و خرافات و انساني پاک نهاد و مهربان مانند رفيق هوشنگ ناظمي را بر زمين ريخته اند.

 

(به نقل از کتاب «شهيدان توده­اي»، انتشارات  حزب توده ايران، چاپ اول 1381، صص 454-456)

 

***

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم دی 1386ساعت 12:53  توسط هوادار  | 

واژه نامه ی سیاسی

 

 

واژه نامه ی سیاسی

 امیر نیک آئین

 

 

  1 ـ آپارتاید (Apartheide)

 

این واژه انگلیسی یکی از اشکال وحشیانه تبعیض نژادی را بیان می کند و در اصل عبارتست از سیاست تبعیض که نژادپرستان کشور جمهوری آفریقای جنوبی علیه اکثریت سیاهپوست بومی و هندیان آن کشور اعمال می کنند.

از نظر لغوی به معنای مجزا و جدا نگهداشتن است. آپارتاید یعنی جدا نگه داشتن افراد متعلق به نژادهای غیرسفید، مجبور کردن آن ها به اقامت در محلات و استان های خاص، محروم کردن آن ها از کلیه حقوق سیاسی وامکان تحصیل و پیشرفت. در مناطقی که سیاهپوستان مجبور به اقامت در آن می شوند و حق خروج از آن را ندارند حداقل امکانات زندگی نیز موجود نیست. بر اثر مبارزه مردم و همچنین اقدامات دول سوسیالیستی و دول کشورهای آسیایی و آفریقایی، رسماً آپارتاید غیر قانونی شناخته شده و سازمان ملل متحد قطعنامه های چندی علیه آن تصویب کرده و آپارتاید را نقض صریح و خشن حقوق بشر دانسته است ولی بر اثر سیاست دول امپریالیستی که خود ریشه و سرچشمه نژادپرستی و استثمار و نو استثمار هستند همچنان این شیوه ضد انسانی و خشن تبعیض نژادی حکمفرماست.

 

2 ـ آپولیتیسم(Apolitisme  )

 

یعنی روش لاقیدانه نسبت به سیاست و خودداری از شرکت در جریان سیاسی، از داشتن مشی صریح سیاسی. این واژه از ریشه پولیتیک به معنای سیاست و پیشوند «آ» با مفهوم نفی ترکیب شده است. لاقیدی و بی اعتنایی نسبت به حیات سیاسی و احتزار از آن عمداً در رژیم های سرمایه داری بین توده های مردم رواج داده می شود. عدم شرکت در امور سیاسی و عدم توجه به حیات اجتماعی و سیاسی ناشی از آنست که زمامداران کشورهای سرمایه داری سعی می کنند با همه وسائل توده ها را از عقب ماندگی ایدئولوژیک نگاهدارند و توجه آن ها را از مسائل میهن و اجتماع خود به مطالب به کلی فرعی و زندگی روزمره و مسائل شخصی منحرف سازند. یک علت دیگر آپولیتیسم یعنی روش لاقیدانه نسبت به سیاست همچنین سرخوردگی برخی اقشار از سیاست دول و احزاب و وعده های توخالی آن ها و سپس عمل نکردن آن هاست. این روش همچنین از طریق اعمال فشار به شکل ممنوع کردن شرکت در سیاست برای اقشار خاص اجتماعی به زور اجرا می شود. لاقیدی نسبت به سیاست و مسائل میهنی و طبقاتی و اجتماعی کاملا به سود محافل زمامدار مرتجع ضد خلقی است. زیرا زحمتکشان را از نبرد به خاطر خواست های خود، از مبارزه طبقاتی از شرکت در تعیین سرنوشت خود دور می کند. در حقیقت نمی توان در جامعه زندگی کرد و در سیاست مداخله نداشت. عدم توجه به امور سیاسی خود کمک به سیاست محافل حاکمه ضد خلقی است و عملاً به یک سیاست مضر، به یک سیاست بد، به یک سیاست ارتجاعی مبدل می شود.

 

 3 ـ  اتحاد مقدس (Sainte alliance)

 

         این یک اصطلاح رایج در مباحث اجتماعی و سیاسی است و مقصود آن دسته بندی و ساخت و پاخت گروهی برای اجرای سیاست در جهت خلاف مصالح ملی و ترقی خواهانه است . مثلا می گوییم امپریالیست های آمریکایی و انگلیسی و جانبداران آن ها در این ناحیه می خواهند اتحاد مقدس درخلیج فارس علیه نهضت های آزادیبخش ملی خاورمیانه و نزدیک ایجاد کنند یا می گوییم کودتای 28 مرداد را اتحاد مقدس ارتجاع داخلی کشور ما و امپریالیست های آمریکایی و انگلیسی و سازمان های جاسوسی آن ها براه انداخت. از این مثال ها معلوم می شود که در اینجا کلمه «مقدس» دارای آن مفهوم مقدس و پاک نیست بلکه بر عکس ناپاکی زد و بند و ارتجاعی بودن دسته بندی را می رساند. علت رواج این اصطلاح را در تاریخ اوایل قرن گذشته باید جستجو کرد. در حقیقت عبارت «اتحاد مقدس» نام سازمانی بود که پس از سقوط ناپلئون توسط امپراطوران و سلاطین آن وقت اروپا ایجاد شد وهدفش سرکوب نهضت های انقلابی و آزادی در اروپا بود. سازمان موسوم به «اتحاد مقدس» ماه سپتامبر سال 1815 در پاریس رسماً تشکیل شد و در آن تزار روسیه امپراطور اتریش و پادشاه پروس شرکت جستند. سپس تقریباً کلیه سلاطین و تاجداران اروپا که حافظ نظام اشرافی و مخالف هر گونه تحول دموکراتیک واستقلال طلبانه بودند به این اتحاد مقدس پیوستند. حتی انگلستان هم اگر چه رسماً به این سازمان نپیوست ولی اصول آن را تایید می کرد و علناً از سیاست آن طرفداری می کرد. مبتکر و رهبر عملی این سازمان ارتجاعی و به هم پیوسته سیاه ترین نیروی های مجرد زمان تاریخ صدر اعظم اتریش و الکساندر اول تزار روسیه بودند. اتحاد مقدس هر چند سالي یک بار کنگره تشکیل می داد وتدابیر لازم برای سرکوب خلق ها و نهضت های انقلابی اتخاذ می کرد. هزاران تن اسپانیایی، ایتالیایی، یونانی و غیر یونانی قرباني روش های خونین وارتجاعی اتحاد مقدس شدند. سرکوب نهضت های انقلابی را همواره با عبارت جلوگیری از اشاعه ائتلاف توجیه می کردند که بالاخره در نتیجه تضادهای داخلی بین سلاطین و امپراطوران عضو سازمان و بین منابع طبقات حاکمه آن ها از قدرت اتحاد مقدس کاسته شد. انقلاب سال 1830 در فرانسه و سپس موج انقلابات عظیم و پی در پی سال های 1846- 1848 در اغلب کشورهای اروپایی برای همیشه دیوارهای اتحاد مقدس را از هم گسیخت و آن را نابود کرد.

 

  4 ـ  ارتجاع (Reaction )

 

         در مفهوم سیاسی این واژه به معنای مخالفت با پیشرفت اجتماعی به معنای مبارزه طبقات و اقشار در حال نابودی و زوال علیه جامعه است.

         سیر جبری تاریخ و مبارزه توده ها جوامع بشری را به سوی رشد و ترقی می برد و اقشار و طبقاتی را که صاحب امتیازات مربوطه هستند و با سیر آنی جامعه مخالفند ومایلند وضع موجود را حفظ کنند به نابودی حتمی محکوم می کند. چنین است نابودی برده داران و سپس فئودال ها و سپس سرمایه داران هر یک در دوران تاریخی معین خود مطابق با سطح رشد نیروهای تولیدی. اما این طبقات برای حفظ منافع استثمار گرانه خود، برای حفظ امتیازات و موجودیت خود، با ترقی جامعه در تضاد واقع می شوند و با پیشرفت اجتماعی مخالفت می ورزند. مظهر آن مناسبات تولیدی فرسوده ای می شوند که به سدی در راه تکامل جامعه بدل شده است. بنابر این ارتجاع یعنی دفاع از نظام فرسوده و محکوم به نابودی، یعنی مخالفت با ترقی و پیشرفت.

         ارتجاع گاه به شکل جبر و اختناق خونین و ترور جمعی توده مردم جلوه گرمی شود. گاه در سیمای افکار و عقاید پوسیده و کهنه با تکیه بر عادات و عقب ماندگی های فرهنگی علیه اندیشه های ترقی خواهانه مبارزه می کند. ارتجاع به شکل تشدید ستم بر توده های زحمتکش از نظر اقتصادی و سیاسی و بر ملت هایی که از حقوق خود محروم شده اند و یا به شکل سرکوب نهضت انقلابی که جامعه را به جلومی راند تظاهر می کند. در عصر امپریالیسم در کشورهای جلو افتاده از نظر صنعتی، فاشیسم و میلیتاریسم جلوه های ارتجاع هستند. مرتجع به کسی می گویند که روش خصمانه ای با هر چه مترقی، نو، بالنده و پیشرو است داشته باشد و برای حفظ یا احیاء مجدد نظام فرسوده و پوسیده یا افکار کهنه و عقب مانده کوشش نماید.

 

  5 ـ  آریستوکراسی (Aristocratie)

 

         این واژه به معنای اشرافیت است و معمولا آن قشر و دسته ای را نشان می دهد که دارای امتیازات فراوان هستند. از ثروت و نفوذ برخوردارند، صاحب مقامات عالیه هستند و چه بسا که به اصل و نسب خود نیز برای حفظ این امتیازات می بالند. در اصل واژه آریستوکراسی، آن قشر بالایی در پایان جامعه کمون اولیه را معین می کرد که صاحب درآمد و ثروت شده یا از اعقاب سران قبیله و فرماندهان و سایر صاحبان نفوذ بودند. لذا آریستوکراسی یا اشرافیت در دوران جوامع دودمانی ـ پدر شاهی پدید می شود. در جامعه برده داری واژه آریستوکراسی مخصوص ثروتمندترین خانواده های برده دار و صاحب اراضی وسیع بود. در جامعه فئودالی آریستوکرات به اشراف صاحب زمین های فراوان  و درباریان متنفذ، اعیان و صاحبان مقامات عالی در دستگاه دولتی می گفتند که همه این امتیازات نیز ارثی بود. نخستین انقلابات بورژوازی منجمله علیه آریستوکراسی متوجه بود که در بعضی کشورها دست آن ها را از قدرت سیاسی کوتاه کرده و در بسیاری دیگر و طبقه استثمارگر بورژوازی و فئودال های آریستوکرات به توافق و تفاهم رسیدند و در حکومت شریک شدند. در جریان تکامل جامعه سرمایه داری بسیاری از آریستوکرات ها خود را با شرایط جدید تطبیق داده و همه به سرمایه داران بزرگ مبدل شدند.

         اینک در مباحث اجتماعی لفظ آریستوکرات به معنای عام قشر فوقانی صاحب امتیاز و دارای نفوذ از یک طبقه یا گروه های اجتماعی که از حقوق و امکانات ویژه برخورداند به کار میرود.عبارت «آریستوکراسی کارگری» اصطلاحاً درباره آن قشری از کارگران در کشورهای سرمایه داری به کار می رود که از سودهای بسیار کلان انحصاری سهمی می برند و از  توده کارگران جدا هستند و محصول نفوذ ایدئولوژیک و سیاسی سرمایه داری در بین پرولتاریا می باشند.

 

  6 ـ  استثمار (Exploitation)

 

         واژه استثمار از ریشه «ثمر» و معادل فارسی آن «بهره کشی» است و در مباحث اقتصادی و اجتماعی به معنای استفاده و بهره بردن از کار کسی دیگر است . معنای علمی استثمار چنین است: به دست آوردن مجانی محصول کار یک فرد از جانب فردی که صاحب خصوصی وسائل تولید است. در اصطلاح اقتصادی یعنی  گرفتن محصول کار اضافی و بعضی اوقات حتی قسمتی از کار لازم. معمولا به هنگام به کار بردن ا ین اصطلاح می گویند استثمار فرد از فرد. استثمار ویژه همه جوامعی است که در آن طبقات متخاصم وجود دارد. افراد یک طبقه، طبقه حاکم که صاحب وسائل تولید هستند افراد طبقات دیگر را مورد بهره کشی قرار داده و از ثمره رنج آن ها گنج بر می دارند. پس علت استثمار عبارتست از مالکیت خصوصی بر وسائل تولید ولی اشکال استثمار وابسته است به خصلت آن مناسبات تولیدی که در جامعه حاکم است.

         بهره کشی از فرد دیگر ملازم با وجود بشر نیست و از آغاز پیدایش جامعه بشری موجود نبوده وجاودانی نیز نخواهد بود. استثمار در نخستین دوران صورت بندی اجتماعی ـ اقتصادی (یعنی کمون اولیه) وجود نداشت  و تنها در مرحله تلاش این دوران پدید گشت. پیدایش استثمار معلول عوامل زیر بود:

         تکامل نیروهای تولیدی که منجر به تقسیم اجتماعی کار و پیدایش اضافه محصول و به دنبال آن ها مالکیت خصوصی و تفاوت درآمدها شد. بر این شالوده تجزیه جامعه به طبقات متناقض پدید گشت وبه جای جامعه بی طبقه اولیه طبقات اجتماعی بهره کشان وبهره دهان پدید آمدند. نخستین دورانی در جامعه بشری که بر شالوده استثمار استوار بود جامعه برداری است که پایه آن را مالکیت کامل برده دار بر وسائل تولید و برخود تولید کننده یعنی برده تشکیل می داد.

         در دوران فئودالیسم پایه استثمار عبارت بود از مالکیت خصوصی ارباب بر زمین و مالکیت نیمه تمام بر مصرف یا رعیت که البته این امر به نسبت کم یا بیش با خصوصیات بسیار متفاوت در کشورهای مختلف ظهور کرد و طیف بسیار متنوعی از انواع بهره کشی فئودالی را در ممالک گوناگون با ویژگی های خاص به وجود آورد.

         آخرین دوران متکی به استثمار فرد از فرد دوران سرمایه داریست که در آن مالکیت خصوصی سرمایه داران وسیله بهره کشی از کارگران و زحمتکشانی است که خود به اصطلاح آزادند و تحت مالکیتی نیستند ولی نیروی کارشان وسیله استثمار صاحبان سرمایه است. این ها کارخانه ها، کارگاه ها، معادن و زمین ها و وسائل تولید کشاورزی و بانک ها و وسائل توزیع و وسائل حمل و نقل و غیره و غیره را در مالکیت خود دارند و از ثمره کار کارگران و سایر زحمتکشان یدی و فکری که فاقد وسیله تولیدند برخوردار می شوند.

استثمار موجب می شود که به قیمت فقر وبدبختی توده ای کثیر که کار می کنند و تولید می کنند مشتی افراد صاحب وسائل تولید، ثروت اندوزند. استثمار مغایر با آزادی و شخصیت بشری است. استثمار مغایر با عدالت اجتماعی است. استثمار منافی با دموکراسی و با حقوق بشری است. تمام این مفاهیم در جوامعی که استثمار حاکم است نمی تواند کمترین معنایی داشته باشد. تمام هیاهوی ایدئولوگ های سرمایه داری و مبلغین رژیم های عوام فریب در این موارد به کلی پوچ ومیان تهی است زیرا شالوده ظلم اجتماعی وحق کشی، نابرابری و ستمگری، استثمار است و استثمار خود همزاد جدایی ناپذیر سرمایه داری، سودکلانی که سرمایه دار در نتیجه کار کارگر به دست می آورد، بهره مالکانه یا اجازه زمین که مالک و زمیندار از دهقان زحمتکش می گیرد استثمار است و برای الغای آن باید همه وسائل تولیدی از مالکیت خصوصی خارج شود تا نتیجه کار و زحمت  زحمتکشان به جیب کسی دیگر نرود. این امریست که در دوران سوسیالیسم صورت می پذیرد و در جریان ساختمان آن همه طبقات استثمار گر و بهره کشی فرد از فرد از میان می رود.

 

  7 ـ  استراتژی و تاکتیک (Strategie et Tactique)

 

         واژه های استراتژی و تاکتیک در زمینه های دیگری جز مباحث سیاسی و حزبی مثلاً درامور نظامی یا دیپلماتیک و یا کارهای اقتصادی و غیره مورد استعمال دارد. مثلاً در امور نظامی اولی به معنای هدف های نقشه های دورنمایی، مجموعه ای از عملیات وسیع و قاطع برای پیروزی در یک جنگ و دومی به معنای هدف های نزدیک، اقدامات بلافاصله، عملیات محلی برای پیروزی در یک نبرد مشخص به کار می رود.

         ولی در این بحث مقصود ما استراتژی و تاکتیک حزب انقلابی طبقه کارگر در پیکار وی به خاطر رهایی اجتماعی و ملی، به خاطر پیروزی سوسیالیسم و کمونیسم است. در این معنا استراتژی عبارتست از تعیین جهت اصلی مبارزه طبقاتی پرولتاریا و همه زحمتکشان. استراتژی عبارتست از تعیین جهت اصلی مبارزه طبقاتی پرولتاریا، تعیین ترکیب و مشخصات ارتش سیاسی تحت رهبری وی در یک مرحله معین از انقلاب، تدوین نقشه های ضرور ارتش برای استفاده از ذخائر مستقیم و غیر مستقیم نیروهای اصلی و فرعی انقلاب، تدوین نقشه مبارزه برای وحدت نیروهای انقلابی در گرد پرولتاریا و رهبری اقدامات و عملیات این نیروها، استراتژی یک حزب در تمام مدت یک مرحله معین از پیکار رهایی بخش وی، یعنی برای تمام مدت یک مرحله انقلاب، اساساً و عملاً بلا تغییر می ماند. مثال بزنیم: حزب توده ایران که هدف غایی خود را ایجاد جامعه سوسیالیستی در ا یران قرار داده معتقد است که در شرایط کنونی کشور ما انقلاب دارای دو مرحله استراتژیک است:

         مرحله نخست: انقلاب دموکراتیک و ملی است که در نتیجه انجام آن باید رژیمی دموکراتیک و ملی استقرار یابد که استقلال یابد که استقلال  سیاسی و اقتصادی میهن ما را تامین کند، حیات سیاسی و اقتصادی کشور را دموکراتیزه کند و میهن ما را از راه رشد غیر سرمایه داری به سوی ترقی ببرد. استراتژی حزب ما برای این مرحله در اسناد و برنامه حزبی تعیین می شود.

مرحله دوم پس از نیل به این هدف های استراتژیک و انجام این مرحله دموکراتیک و ملی انقلاب آغاز می شود و عبارتست از مرحله سوسیالیستی انقلاب، در آن مرحله هدف استراتژیک عبارتست از ساختمان پایه های مادی و غنی سوسیالیسم و ایجاد جامعه سوسیالیستی.

         شعارهای استراتژیک یعنی آن شعارهایی که خواست های حزب را در مرحله معین استراتژی بیان می کند.

         تاکتیک چیست؟ تاکتیک جزئی و قسمتی از استراتژی و کاملاً تابع وظایف استراتژیک مرحله معینی از انقلاب است. تاکتیک دوران کوتاهی را در درون یک مرحله استراتژیک در بر می گیرد. هدف های مشخص و نزدیک تر و محدود تر را در نظر دارد، به اشکال مشخص مبارزه در شرایط مشخص مربوط است، هدفش به دست آوردن سنگری در این یا آن نبرد، پیشروی در این یا آن زمینه، اجرای موفقیت آمیز این یا آن عمل و اقدام مشخص، عقب راندن دشمن از این یا آن موضع است. و همه این ها با در نظر داشتن هدف اصولی استراتژیک و به خاطر خدمت به آن هدف است و برای رسیدن به آن. البته از آنجا که اوضاع سیاسی و اقتصادی و اجتماعی همواره در تکامل و تغییر است و چه بسا این تحولات به سرعت نیز انجام می پذیرد و در نهضت جزر و مد پدید می گردد، تغییر و تحول اشکال و روش ها و متدهای تاکتیکی اجتناب ناپذیر است. نه تنها اجتناب ناپذیر بلکه از جانب حزب برای تامین موفقیت ضروریست. حزب باید به درستی بهترین و مناسبترین شکل و اسلوب مبارزه تاکتیکی را از بین انواع ممکن برگزیند، همواره با مهارت و طبق شرایط متغیر موجود آماده تغيیر اسلوب های تاکتیکی باشد. مراحل و اسلوب ها، اشکال سازمانی، صور مبارزه، شعارهای تاکتیکی در هر حال باید طوری تعیین گردد و به نحوی عمل  گردد که بتوان به هدف استراتژیک رسید. شعارهای تاکتیکی یعنی آن شعارهایی که برای مراحل کوتاه مدت با خواست های مشخص تاکتیکی معین می شود.

          در اسناد و مدارک حزب توده ایران شعارها و خواست های تاکتیکی نیز بیان می شود. پیرامون رابطه موجود بین هدف استراتژیک اصلی و شعارهای عمده تاکتیکی و هدف های مبرم در سند تحلیلی از وضع کشور ما که توسط کمیته مرکزی حزب توده ایران تهیه شده(1348) چنین می خوانیم:

         آنچه در جریان این مبارزات باید از مد نظر دور نیفتد هدف و دورنمای مبارزه در مرحله کنونی انقلابست. مبارزه در راه شعار عمده و هدف های مبرم هیچگاه نباید ما را چنان به خود مشغول دارد که هدف و دورنمای مبارزه انقلابی را در مجموع خود ندیده بگیریم. مبارزه در راه شعارها و هدف های مبرم وسائلی است برای ایجاد هر چه بیشتر در زمینه اجتماعی لازم به منظور تحقق هدف اصلی مبارزه انقلابی مردم یعنی استقرار حکومت ملی و دموکراتیک. پیروزی نظام ملی و دموکراتیک در کشور ما خود محمل ضرور برای سیر جامعه به طرف سوسیالیسم است. تنها در این پیوند دیالکتیکی بین هدف های تاکتیکی و هدف استراتژیک مرحله کنونی انقلاب ایران است که مبارزات ما در راه خواسته های مبرم کنونی محتوی واقعی انقلاب خود را کسب می کند.

         استراتژی و تاکتیک، علم رهبری مبارزه پرولتاریا دارای اصول و قواعدی است. اندیشه های اساسی این علم را بینان گذاران مارکسیم ـ مارکس و انگلس ـ بیان نمودند. لنین با تعمیم تجربه انقلابی جنبش جهانی کارگری در این زمینه، علم رهبری نبرد طبقاتی را بنیان گذارد. استراتژی و تاکتیک با تجربه غنی نیم قرن اخیر مبارزه طبقه کار گروه زحمتکشان به خاطر آزادی اجتماعی و ملی، به خاطر سوسیالیسم و کمونیسم توسط احزاب کمونیست و کارگری جهان و از راه تعمیم این تجربیات تکامل یافته و می یابد.

         قواعد اساسی استراتژی و تاکتیک حزب انقلابی بر اساس تجربه و مبارزه انقلابی به دست آمده است. شرط رسیدن به نتیجه های صحیح استراتژیک و تاکتیک عبارتست از مطالعه دقیق شرایط عینی و ذهنی نهضت، تحلیل وضع مشخص تاریخی جهان و کشور و احتراز از رویزیونیسم چپ و راست.

         یک سلسله از اصول و قواعد استراتژیک و تاکتیک که طبق تجربه به دست آمده، تعمیم یافته صحت آن ها در عمل ثابت شده و باید در جریان مبارزه و رهبری آن مراعات گردد  عبارتند از: متحد کردن کلیه نیروهایی که می توان در یک لحظه ای معین علیه دشمن متحد کرد، منفرد کردن هر چه بیشتر دشمن، استفاده صحیح از  تمام عوامل مساعد، استفاده صحیح از ذخیره های دائمی و موقت انقلاب، تعیین ضعیف ترین نقطه دشمن، تعیین جهت ضربه، تشخیص قوای دوست، انتخاب صحیح لحظه برای دست زدن به یک عمل، یافتن حلقه اساسی و اصلی کار در جریان مبارزه، تعیین افراد مناسب برای ماموریت ها ، تقسیم مسائل و مشکلات به گروه ها و حل آن ها بر حسب گروه، طرح جسورانه هدف و سیر احتیاط آمیز و با دقت به طرف آن ها، آمیختگی صور مبارزه، تعیین اشکال سازمانی مناسب و غیره.

 

  8 ـ استعمار (Colonisation)

 

          استعمار عبارت است از سیاست دول امپریالیستی که هدفش برده کردن و بهره کشی از خلق های کشورهای دیگر، خلق های کشورهای از نظر اقتصادی کم رشد است. دول امپریالیستی برای تحکیم سیطره خویش مانع تکامل فنی و اقتصادی و فرهنگی این کشورها می شوند. البته در قرون گذشته یعنی قبل از پیدایش امپریالیسم نیز استعمار سرزمین های غیر وجود داشته ولی ما در تعریف خود به استعمار در قرن بیستم توجه کرده ایم که خود به شکل تقسیم سرزمین های جهان و ایجاد امپراطوری های مستعمراتی یکی از وجوه مشخصه دوران امپریالیستی است.

         مستعمره: یعنی سرزمینی فاقد استقلال سیاسی و اقتصادی که کاملا درهمه شئون تابع دولت امپریالیستی استیلاگر است. این دولت و انحصارات امپریالیستی آن از مستعمره به عنوان مواد خام و نیروی کار ارزان بازار فروش کالاها و عرصه سرمایه گذاری های پرسود و همچنین به مثابه پایگاه های نظامی و سوق الجیشی استفاده می کنند.

         سیستم مستعمراتی امپریالیستی چیست؟ در کنار مستعمرات، کشورهای نیمه مستعمره و وابسته نیز وجود دارد که در شئون مختلف سیاسی یا اقتصادی دارای وابستگی ها و تابعیت های کم و یا زیاد نسبت به دول امپریالیستی هستند. عبارت «سیستم مستعمراتی امپریالیسم» یعنی مجموعه همه مستعمرات، نیمه مستعمره ها و ممالک وابسته که توسط امپریالیست ها مورد بهره کشی قرار گرفته و تحت سلطه آنان قرار دارند. این سیستم در مرحله انحصاری سرمایه داری به وجود آمد. در آغاز قرن کنونی چند کشور بزرگ امپریالیستی با توسل به نیروی ارتش و واحدهای مستعمراتی و لژیون های خارجی، تقسیم سرزمین های جهان را بین خود پایان داده بودند و از آن پس بارها برای تقسیم مجدد جهان و تسخیر مستعمرات جدید با یکدیگر به جنگ و ستیز برخاستند و درباره این دورانست که لنین مینویسد:

         سرمایه داری به یک سیستم جهانی ستم استعماری و تسلط مالی بر اکثریت عظیم مردم جهان توسط مشتی کشورهای به اصطلاح جلو افتاده مبدل شده است.

متروپل: یعنی کشور امپریالیستی صاحب مستعمره، انحصارات بزرگ کشور متروپل با نیروی عظیم مالی و صنعتی خود سد کلانی به حساب غارت و بهره کشی از مستعمرات به دست می آورند. به علت بازوی کار ارزان، کثرت منابع طبیعی و ارزانی موادخام، سرمایه گذاری متروپل در مستعمره سودهای افسانه ای به بار می آورد. هم زمان با غارت آشکار مردم این سرزمین ها و ثروت های ملی آنان، کشور مستعمره به زایده کشاورزی و مولد مواد خام متروپل مبدل می شود .

         عقب ماندگی اقتصادی یکی از شوم ترین و سنگین ترین نتایج سلطه استعماری است. انحصارات متروپل مانع تکامل صنایع و به ویژه ایجاد صنایع سنگین، مانع رشد تکنیک و هم زمان با آن مانع تقویت کادرهای ملی می شوند. اقتصاد برخی از این سرزمین ها را به اقتصاد مونو کولتریر «یک محصولی» مثل نفت یا نیشکر یا قهوه یا مس مبدل می کنند که تمام سر رشته آن هم در دست انحصارات امپریالیستی است. این امر خود بعداً دشواری های عظیم در راه ایجاد یک اقتصاد ملی متوازن و همه جانبه به بار می آورد. مبادله نا برابر وجه مشخصه تجارت بین متروپل و مستعمره، یکی دیگر از منابع سود کلان انحصارات است. استعمار در دوران کلاسیک خود همواره حامی و پشتیبان مرتجع ترین قشرهای محلی بوده، اشکال فئودالی و ما قبل فئودالی را همچنان پا برجا نگهداشته به کمک آن ، اقتصاد را به عقب ماندگی و زحمتکشان را به فقر و گرسنگی محکوم می کرده است. عقب ماندگی اقتصادی محصول غارت و سلطه انحصارات امپریالیستی و نتیجه سیاست استعماری دول امپریالیستی است نه ثمره مناسبات اقتصادی معمولی بین کشورهای فقیر و کشورهای غنی به طور اعم.

         مبارزه علیه استعمار و فروریختن سیستم مستعمراتی: علیه سلطه استعماری، علیه این غارت و سیطره سیاسی و اقتصادی خلق های کشورهای مستعمره و نیمه مستعمره به پا خواسته و مبارزه شدیدی را برای آزادی ملی و استقلال آغاز کردند. نهضت استقلال طلبی پس از انقلاب کبیر سوسیالیستی اکتبر وارد مرحله نوین و پرتوانی شد و پس از جنگ دوم جهانگیر و ایجاد سیستم جهانی سوسیالیسم به دوران عالی تری گام گذاشت. پیدایش و تحکیم سوسیالیسم، عصر رهایی ملل ستمدیده را از زنجیر بردگی استعمار بشارت داد. موج نیرومند نهضت های رهایی بخش ملی طومار سیستم جهانی استعماری را در هم پیچید.

         انقلاب های خروشان ملی ارکان امپریالیسم را به لرزه در می آورد. لبه تیز این یورش جهانی متوجه امپریالیسم آمریکاست که به مدافع اساسی سیستم بهره کشی استعماری، به ژاندارم درجه یک بین المللی بدل شده است. در نتیجه این نبرد به جای مستعمرات سابق در کشورهای نیمه مستعمره بیش از پیش کشورهای مستقل و نوبنیاد پدید گشته و پدید می گردد.

         ولی این مبارزه هنوز به پایان نرسیده است. مللی که در حال  گسستن زنجیرهای استعماری هستند به مراحل مختلفی از رهایی رسیده اند. بسیاری از آن ها دولت های ملی تشکیل داده اند ولی همچنان برای تقویت استقلال سیاسی خویش می کوشند و برای احراز استقلال اقتصادی راهی دراز در پیش دارند. ملل کشورهایی که ظاهر مستقل ولی عملاً در قید وابستگی سیاسی و اقتصادی انحصارهای بیگانه هستند برای مبارزه علیه امپریالیسم و رژیم هاي ارتجاعی و استبدادی بپا می خیزند. نهضت آزادی بخش ملی در کنار کشورهای سوسیالیستی و جنبش کارگری کشورهای پیش پا افتاده به یکی از سه عامل عمده ضد امپریالیستی عصر ما بدل شده است. در مقابل این موج عظیم، امپریالیست ها به روش های نوین بهره کشی متوسل شده اند که مجموعه آن را استعمار نوین می نامند.

 

  9 ـ  اشکال مبارزه بین بورژوازی و پرولتاریا

 

         با تکامل سرمایه داری پرولتاریا نیز رشد می کند و اشکال مبارزه او علیه بورژوازی متنوع تر و حادتر می گردد. مبارزه طبقاتی به ویژه در سه شکل اقتصادی، سیاسی و ایدئولوژیک تظاهر می کند.

 

الف ـ مبارزه اقتصادی

 ساده ترین شکل مبارزه است که برای توده های وسیع کارگران و زحمتکشان قابل حصول است. مبارزه اقتصادی مبارزه پرولتاریاست برای بهبود وضع مادی و شرایط کار و زندگی خود. این مبارزه به صورت مبارزات صنفی و مطالباتی در می آید. کارگران ضمن این مبارزه از کارفرمایان افزایش دستمزدها، کاهش ساعات کار، تعیین حداقل مناسب دستمزد، مرخصی با استفاده از حقوق، حق بازنشستگی، بیمه اجتماعی، حق تشکیل سندیکا و غیره را طلب می کنند و برای قبولاندن این خواست ها با انواع پیکارها منجمله به اعتصاب دست می زنند. مبارزه اقتصادی پرولتاریا از لحاظ تاریخی نخستین شکل مبارزه طبقاتی پرولتاریاست و نقش بزرگی در رشد جنبش انقلابی پرولتاریا دارد. این مبارزه توده های وسیع پرولتاریا را به مبارزه جذب می کند و مکتب خوبی برای سازماندهی و تشکل آن هاست. در جریان مبارزه اقتصادی سطح آگاهی کارگران بالا می رود و همبستگی طبقاتی آن ها تحکیم می شود. در جریان این مبارزه بود که نخستین سازمان های کارگری یعنی سندیکاها، اتحادیه ها، کئوپراتیوها و صندوق های تعاون پدید آمدند. اما مبارزه اقتصادی دارای خصلت محدود است. این هنوز مبارزه تمام طبقه پرولتاریا علیه طبقه بورژوازی نیست بلکه برخورد گروه های کارگران با سرمایه دار صاحب این یا آن کارخانه و موسسه در این یا آن منطقه است. هدف این مبارزه افق اساس سرمایه داری یعنی مالکیت خصوصی وسائل تولید نیست و وظیفه محو قدرت دولتی بورژوازی را در برابر خود قرار نمی دهد. هدف مبارزه اقتصادی نه از بین بردن استثمار بلکه محدود کردن آن و کاستن آنست. با رشد و تکامل پرولتاریا مبارزه اقتصادی و صنفی کارگران کارخانه ها و مناطق جداگانه به مبارزه مشترک طبقه کارگر یا طبقه سرمایه دار به مثابه یک واحد اجتماعی بدل می گردد و مبارزه طبقاتی در شکل سیاسی خود که شکل عالی تری است بروز می کند.

 

ب- مبارزه سیاسی

         مبارزه به خاطر نابودی پایه های نظام سرمایه داری، مبارزه به خاطر در دست گرفتن قدرت سیاسی، به خاطر دیکتاتوری پرولتاریاست. پرولتاریا از راه مبارزه اقتصادی می تواند تا حدودی وضع مادی خود را بهبود بخشد و بورژوازی را به پاره ای گذشت ها وادار سازد، ولی ارضاء و تامین منافع عمیق اقتصادی و سیاسی او دائر به رهایی از استعمار برای همیشه فقط با نابودی قدرت سیاسی بورژوازی و برقراری قدرت سیاسی پرولتاریا مبارزه سیاسی دست می زند و از وسائل مختلف از قبیل اعتصابات سیاسی، دمونستراسی مبارزه مسالمت آمیز برای اشغال کرسی های پارلمانی و بالاخره مبارزه مسلحانه استفاده می کند. معذالک همه این وسائل در آخرین تحلیل تابع وظیفه تدارک و اجرای انقلاب سوسیالیستی است. انقلاب پرولتاریایی سوسیالیستی عالی ترین مرحله مبارزه طبقاتی پرولتاریا، وسیله منحصر به فرد و قاطع نابودی سرمایه داری و تحصیل قدرت سیاسی توسط پرولتاریاست.

         براي جنبش انقلابي پرولتاريا مبارزه ايدئولوژيك يعني مبارزه با ايدئولوژي بورژوائي، ايدئولوژي مسلط در جامعه سرمايه داري و به خاطر پيروزي ايدئولوژي پرولتاريايي سوسياليستي ، اهميت فراواني دارد.

         تكامل سرمايه داري ناگزير مستلزم اتحاد و تشكل پرولتارياست. معذلك پرولتاريا براي نابودي نظام سرمايه داري نه تنها بايد به مثابه طبقه تشكيل شود بلكه بايد به منافع طبقاتي خود به وظيفه شگرف تاريخي خود آگاهي يابد. براي اينست كه پرولتاريا به تئوري انقلابي نيازمند است. خود پرولتاريا به علت نداشتن وقت وفرصت، نداشتن وسائل و كمي آموزش قادر نيست چنين تئوري را ايجاد كند. اين تئوري انقلابي توسط روشنفكراني كه به سوي پرولتاريا آمدند تدوين گرديد. اين تئوري انقلابي جديد همان ماركسيسم ـ لنينيسم است كه رهبران بزرگ پرولتاريا ـ ماركس و انگلس و لنين ـ آن را ايجاد كردند ولي با تدوين تئوري مترقي انقلابي وظيفه پايان نمي پذيرد. پس از ايجاد  چنين تئوري بايد آن را در افكار كارگران رسوخ داد.

         بنابر اين مبارزه ايدئولوژيك عليه جريان خودرو در جنبش كارگري نيز هست. مبارزه به خاطر اين كه توده هاي وسيع پرولتاريايي ايدئولوژي ماركسيستی ـ لنينيستی را فراگيرند. مبارزه ايدئولوژيك نيز مانند مبارزه اقتصادی به خودي خود هدف نيست. اين مبارزه تابع وظايف سياسی جنبش، تابع سرنگونی سلطه بورژوازی و برقراری سلطه پرولتارياست.

 

10 ـ اقتصاد سياسی (Ecomomic politique )

 

         اقتصاد سياسي عبارتست از علم قوانين توليد و توزيع نعمات مادي در مراحل مختلف تكامل جامعه انساني.

         از همان دوران بردگي كه اقتصاد سياسي به مثابه يك دانش عملي به ظهور پيوست ماهيت طبقاتيش آشكار شد. بدين معني كه طبقات حاكمه از آن براي توجيه ايدئولوژيك حق برده داران به داشتن و استعمار بردگان استفاده كردند. به تدريج با رشد جامعه و مناسبات اجتماعي و اقتصادي اهميت علم اقتصاد نيز بيشتر مي شود.

         اقتصاد سياسي كلاسيك بورژوازي طي جريان تكامل شيوه توليد سرمايه داري پديد مي آيد كه نمايندگان برجسته آن نظير آدام اسميت و ديويد ريكاردو گام هاي مهمي در راه درك قوانين توليد وتوزيع اجتماعي نعمات مادي برداشتند. اين مكتب پايه هاي تحقيق علمي اقتصاد سرمايه داري را شالوده ريزي كرد ولي اين مكتب البته نظام سرمايه داري را بدون نقص و جاوداني مي انگاشت و مدافع منافع بورژوازي بود كه در دوران اوليه تكاملش با فئوداليسم مبارزه مي كرد و نقش مترقي داشت. اواخر قرن هفدهم و اوائل قرن هيجدهم ميلادي دوران شكفتگي اين مكتب در انگلستان و فرانسه بود. بهترين نمايندگان اقتصاد سياسي كلاسيك بورژوازي در اين دوران طي مبارزه خود با مبادي قرون وسطايي و فئودالي اقتصاد، استقرار اقتصاد سرمايه داري و امحاء مقررات فئودالي را درحيات اقتصادي طلب مي كردند و از اين راه مي خواستند طبيعي بودن قوانين اقتصادي و به عبارت امروزي عيني بودن اين قوانين را اثبات كنند و به همين جهت هم به تجزيه و تحليل شيوه توليد سرمايه داري و قوانين دروني آن پرداختند. آن ها اساس تئوري ارزش بر پايه كار را تدوين كرده و بر اين اساس مقولاتي نظير بهره مالكانه و ربح و سود را توضيح مي دادند. ريكاردو حتي در اين تجزيه و تحليل به وجود تناقض بين دستمزد و سود پي برد كه خود اساسي براي درك تضاد بين سرمايه داري و پرولتاريا به شمار مي رود. درباره اهميت اين كتاب بايد گفت كه يكي از منابع سه گانه ماركسيسم را همين تئوري تشكيل مي دهد كه به نحوي انتقادي و خلاق از جانب ماركس مورد استفاده قرار گرفت و در ضمن نقائص و محدوديت هاي طبقاتي آن عميقاً نشان داده شد.

         اينك توضيحاتي درباره اقتصاد سياسي خرده بورژوازي: اين مكتبي در  اقتصاد سياسي است كه معرف منافع خرده بورژوازي و ساير گروه هاي داراي وضع ميانه بين بورژوازي و پرولتارياست. اين مكتب در آغاز قرن نوزدهم و هم زمان با تشديد ورشكستگي و خانه خرابي توليد كنندگان كوچك به ظهور پيوست. سيسموندي (sismondi) در سويس و پرودون (proud'hon) در فرانسه و گري(grey) در انگلستان معروف ترين نمايندگان اين مكتب هستند. آن ها توانستند برخي از تضادهاي سرمايه داري را بر ملا كنند و توليد بزرگ سرمايه داري را از موضع خرده بورژوازي مورد انتقاد قرار دهند. عنصر مثبت در اين مكتب همين انتقاد و پي بردن به برخي تضادهاي اقتصاد سرمايه داريست. مطالبي مربوط به ورشكستگي توليد كنندگان كوچك و هرج  و مرج در توليد، اجتناب ناپذيري بحران ها توسط اين مكتب بررسي شده است ولي نمايندگان اين مكتب ماهيت و اساس تضاد سرمايه داري و راه هاي تكامل آتي آن را نمي ديدند.

         پيشنهادهاي آنان برخي تخيلي و غير عملي و برخي ارتجاعي و مغاير با روح تكامل جامعه بود. در زمان حاضر بازماندگان اين مكتب در كشورهاي امپرياليستي پيدايش و تكامل انحصارهاي بزرگ را نتيجه تكامل عيني و ناگزير جامعه سرمايه داري مي دانند و منكر آنند كه دولت در حقيقت آلت و وسيله اي در دست سرمايه هاي انحصاريست و از آن جهت كه پنداري واهي درباره دولت و ماهيت آن تبليغ مي كنند نقش منفي بازي مي كنند و در برخي از كشورهاي در حال رشد، اقتصاد دانان طرفدار اين مكتب در بسياري موارد در نهضت دموكراتيك عمومي و ضد امپرياليستي شركت مي جويند و با امپرياليست ها مخالفند ولي نمي توانند افق روشن و راه صحيحي در مقابل جامعه خود و رشد اقتصادي مستقل پيشنهاد كنند.

         درباره اقتصاد سياسي ماركسيستي به طور خلاصه بايد گفت كه پيدايش آن وابسته به ظهور پرولتاريا به مثابه يك نيروي طبقاتي مستقل است. ماركس و انگلس رهبران عاليقدر جنبش كارگري در نيمه دوم قرن نوزدهم شيوه توليد سرمايه داري را همه جانبه و عميقاً مورد تجزيه و تحليل علمي قرار دادند و با بهره گيري از عناصر علمي اقتصاد سياسي كلاسيك بورژوازي، اقتصاد سياسي پرولتري را به مثابه يك علم تمام عيار تدوين نمودند كه خود هم اكنون بخش مهمي از اجزاء متشكله تئوري ماركسيسم – لنينيسم بشمار مي رود. پيدايش اقتصاد سياسي ماركسيستي انقلابي در تاريخ اقتصاد سياسي است. اين مكتب خلاق تمام مسائل  اساسي اقتصادي را توضيح مي دهد و مرتباً غني تر مي شود. اين مكتب مناسبات بين انسان ها و طبقات اجتماعي و مناسبات اقتصادي و توليدي را روشن مي سازد و روابط توليدي را در مجموعه روابط اجتماعي داراي نقش قاطع اساسي مي شمارد و قوانين عيني تكامل اقتصاد و چگونگي آمدن يك نظام اجتماعي به جاي نظام اجتماعي ديگر را كشف كرده و توضيح مي دهد. علم اقتصاد ماركسيستي توانست قوانين عيني دروني پيدايش، تكامل و نابودي اجتناب پذير شيوه توليد سرمايه داري را علماً ثابت كند.

         از آنجا كه نظام اقتصادي  شالوده و پايه ايست كه بر آن مجموعه روبناي سياسي قرار دارد، ماركس توجه ويژه اي به مطالعه و كشف قوانين عيني و اقتصاد سرمايه داري معطوف داشت. كتاب كاپيتال یا سرمايه اثر ماركس به اين تجزيه و تحليل اختصاص دارد و در آن راز استثمار سرمايه داري و مناسبات ا قتصادي بين كار و سرمايه، تضاد طبقاتي در اين جامعه و چگونگي تبديل انقلابي آن به جامعه سوسياليستي بيان مي گردد. شالوده اقتصاد سياسي ماركسيستي تئوري اضافه ارزش( يا ارزش اضافي) است كه اساس استثمار سرمايه داري را برملا مي سازد. رسالت تاريخي طبقه كارگر نقش رهبري كننده وي در سرنگوني سرمايه داري و در امر ساختمان سوسياليسم بر شالوده همين تئوري بيان شده است. علم اقتصاد ماركسيستي به اين ترتيب اسلحه نيرومند مبارزه و راهنماي عمل احزاب كمونيستي و كارگري است. كشف قوانين آخرين مرحله سرمايه داري يعني امپرياليسم و تكامل دانش اقتصاد ماركسيستي به درخشان ترين وجهي توسط لنين صورت گرفت. نيروي حياتي علم اقتصاد ماركسيستي در رابطه خلل ناپذيرش با واقعيت و ماهيت خلاق و دائماً تكامل يابنده وي نهفته است. اين علم به وسيله تعميم دائمي تجزيه تكامل اقتصاد سرمايه داري و مبارزه طبقاتي پرولتاريا و نهضت ضد امپرياليستي و ساختمان سوسياليسم و كمونيسم مرتبا غني تر مي شود.

 

11 ـ الیگارشی (Oligarchie)

 

         لغت اليگارشي در اغلب زبان هاي اروپايي مورد استعمال دارد و معناي آن عبارتست از سيادت گروه معدود. مفهوم رايج اليگارشي عبارتست از سيادت سياسي و اقتصادي گروه هاي معدودي از ثروتمندان، استثمارگران و صاحبان نفوذ و بنابر اين يكي از اشكال حكومتي در نظام هاي استثماريست. چنين شكل حكومتي در دوران هاي مختلف اقتصادي و اجتماعي (برده داري وفئوداليته و سرمايه داري) وجود داشته و آن هنگامي بوده كه مشتي افراد معدود ولي زورمند و مقتدر همه اهرم ها را به دست خود گرفته و برتوده عظيم مردم حكمروايي مي كردند. اينست مفهوم عمومي اليگارشي. اين واژه از لغت يوناني اوليگاريكا مشتق است كه در آن زبان از زمان باستان به معناي حكومت عده اي قليل بوده است، عده اي كه البته قشر فوقاني ثروتمند و قدرتمند جامعه را تشكيل مي دادند و به همين جهت هم از لغت اليگارشي مفهوم قشر فوقاني اين يا آن طبقه و يا هيئت حاكمه يا گروهي، معدود از نظر عده ولي مقتدر از نظر نفوذ و ثروت نيز مستفاد مي گردد.

         در اقتصاد و آثار سياسي و اجتماعي عبارت اليگارشي مالي نيز بسيار رايج است. اليگارشي مالي يعني سيادت اقتصادي و سياسي گروه معدودي از سرمايه داران بزرگ مالي كه عملاً مالك انحصارات صنعتي و بانكي بوده و در دست هاي خود نظارت بر شاخه هاي اساسي اقتصاد را متمركز ساخته اند. بنابر اين عبارت اليگارشي مالي مربوط به مرحله امپرياليسم، بالاترين مرحله رشد سرمايه داري است. اليگارشي مالي يعني تسلط اقتصادي و سياسي مشتي سرمايه دار بزرگ در عصر امپرياليسم پيدا مي شود و هنگامي كه عده كمي از انحصارات بسيار بزرگ مواضع مسلط را در همه شاخه هاي اقتصاد سرمايه داري احراز ميكنند و در نتيجه آميختگي سرمايه صنعتي انحصاري و سرمايه بانكي انحصاري آنچه را كه سرمايه مالي مي ناميم به وجود مي آيد.

         اينست مفهوم اليگارشي مالي ـ به عنوان نمونه در ايالات متحده امريكا يك گروه معدود از انحصارات بسيار قدرتمند مالي نظير مورگان و روكفلر بر سراسر اقتصاد و سياست كشور حكمروايي دارند. در خود آمريكا اين افراد به 60 خانواده بزرگ معروفند اگر چه از نه گروه تجاوز نمي كنند. اين ها تمام رشته هاي اساسي اقتصادي و سياست داخلي و خارجي و مطبوعات و ساير وسائل تبليغاتي و دستگاه دولتي و بنگاه ها و موسسات فني و غيره و غيره را در دست گرفته اند. خانواده مورگان 12 موسسسه عظيم بانكي،صنعتي، حمل و نقل، نظامي با ثروتي بيش از 50 ميليارد دلار، خانواده روكفلر موسسه بزرگ بانكي و صنايع نفتي با سرمايه 40 ميليارد دلار، خانواده دوپن صنايع شيميايي و اتومبيل سازي، خانواده ملون صنايع آلومينيوم، خانواده فورد صنايع اتومبيل ساز را تحت نظارت كامل دارند. در فرانسه اين اليگارشي به 100 خانواده معروف است كه سرمايه هاي انحصاري، بانك ها و صنايع را در اقتصاد فرانسه در دست دارند. شنايدر، داسو، ماله از مهم ترين خانواده هاي اليگارشي مالي در فرانسه هستند. اليگارشي مالي براي استقرار سيادت خود از وسائل و اشكال متنوع استفاده مي كند، ده ها و صدها موسسه و شعبه بزرگ و شركت با نام هاي مختلف تاسيس مي كند. با شركت در ساير موسسات و داشتن سهام بر آن ها نظارت مي كند. نفوذ خود را بر اقتصاد كشورهاي ديگر نيز مي گستراند. اليگارشي مالي نه فقط از اين طريق سودهاي گزاف به دست مي آورد و از صنايع جنگي استفاده هاي كلان مي برد و دستگاه دولتي و تبليغاتي و تعليماتي را زير سيادت خويش مي كشد بلكه حاكم و الهام بخش سياست داخلي و خارجي دولت ها شده مشي آن ها را نيز در اجراي سياست ارتجاعي و تجاوزكارانه امپرياليستي و نو استعماري تعيين مي كند. در حقيقت بر اثر تسلط اليگارشي مالي آزادي هاي دمكراتيك بورژوازي نيز منكوب مي شود و نوعي از تمركز قدرت دولتي را در دست اين قشر فوقاني طبقه حاكمه به وجود مي آورد كه آن را « پلوتوكراسي » (plutocratie) مي نامند. به اين جهت است كه از ديكتاتوري اليگارشي مالی سخن مي گوييم زيرا آن ها درهمه شئون اقتصادي سياسي و اجتماعي فعال هستند.

 

      12 ـ   امپرياليسم (Imperialisme)

 

         امپرياليسم عالی ترين و آخرين مرحله سرمايه داريست. اين مرحله از اواخر قرن نوزدهم و اوايل قرن حاضر آغاز مي شود. تدوين تئوری مربوط به امپرياليسم و تجزيه و تحليل وجوه مشخصه آن توسط ولاديمير لنين صورت گرفت. وي پنج وجه مشخصه اساسی زيرين را براي امپرياليسم توصيف نمود:

     1 ـ  تمركز و تراكم توليد و سرمايه موجب ايجاد انحصارها (مونوپول ها) شد. انحصارها دراين مرحله نقش قاطع را در حيات اقتصادي بازی می كنند.

       2 ـ تركيب سرمايه بانكي و سرمايه صنعتي به پيدايش سرمايه مالي و اليگارشي مالي منجر گرديد.

     3 ـ صدور سرمايه به جاي صدور كالا اهميت ويژه اي كسب مي كند.

     4 ـ ايجاد اتحاديه ها و كنسول های انحصاری سرمايه داران، اين اتحاديه ها به صورت كارتل ها، تراست ها و كنسرسيوم ها جهان را از نظر اقتصادی بين خود تقسيم مي كنند.

     5 ـ  پايان تقسيم منطقه ای سرزمين های جهان بين بزرگ ترين و ثروتمندترين دول سرمايه داری و آغاز تجديد تقسيم آن ها.

اساس اقتصادی و خصلت ويژه امپرياليسم عبارتست از تسلط انحصارها، انحصارها در رشته هاي مختلف كاملاً و همه جانبه اقتصاد و سياست بزرگ ترين كشورهاي سرمايه داري را در حيطه اقتدار و زير سيطره خود مي گيرند و رقابت آزاد از بين مي رود. سلطه انحصارها در حيات اقتصادي با نفوذ و قدرت روز افزون آن ها در زمينه سياسي همراه است كه دستگاه دولتي را زير فرمان خود مي كشند و تحت الشعاع منافع خود مي سازند. در اين مرحله سرمايه داري، انحصارها امپراطوران قدر قدرتي در همه شئون هستند. خود لغت امپرياليسم نيز از ريشه لاتيني ايمپريو (imperiu) به معناي امپراطوري مشتق مي شود. در اين مرحله اشاعه كم و بيش دوران سرمايه داري در سراسر كره زمين جاي خود را به تكامل جهشي و فلاكت آور داد. اين امر موجب شدت وحدت بي سابقه  كليه تضادهاي سرمايه داري يعني تضادهاي اقتصادي، سياسي، طبقاتي و ملي گرديد. مبارزه دول امپرياليستي بر سربازار فروش و عرصه هاي سرمايه گذاري و بدست آوردن مواد خام و نيروي كار ارزان و احراز تسلط جهاني، حدت بي سابقه اي يافت كه در دوران تسلط بلامنازع امپرياليسم، امپرياليسم ناگزير كار را به جنگ هاي ويراني آور مي كشاند.

         امپرياليسم در عين حال مرحله تلاشي سرمايه داري، مرحله پوسيدگي و احتضار آنست. امپرياليسم آستان انقلاب سوسياليستي است. در اين مرحله در مجموع سيستم جهاني سرمايه داري، شرايط براي انقلاب اجتماعي پرولتاريا نضج پيدا مي كند. تضاد بين دول امپرياليستي و كشورهاي وابسته و مستعمره، تضاد بين خود دول امپرياليستي هرچه بيشتر شديد تر مي شود. وجود سيستم جهاني سوسياليستي خود موجب تشديد اين تضادهاي سه گانه مي گردد. واضح است كه تشديد تضادها و پوسيدگي ماهوي امپرياليسم به معناي ركود و جمود مطلق سرمايه داري نيست. لنين مي نويسد:

         «اشتباه خواهد بود اگر تصور شود كه تمايل به تلاشي و پوسيدگي مغاير با رشد سريع سرمايه داريست.»

         تضادهاي امپرياليسم موجب تسريع پروسه تبديل سرمايه داري انحصاري به سرمايه داري انحصاري دولتي گرديده است. اين شكل در حالي كه سلطه انحصارها را بر زندگي مردم تقويت مي كند نيروي انحصارها را با نيروي دولت در دستگاه واحدي متحد مي سازد تا حداكثر سود براي بورژوازي تامين شود و نظام سرمايه داري حفظ گردد. ولي نه اين شكل نه نظامي كردن حيات اجتماعي و اقتصادي كشور و نه انتگراسيون( يعني در هم آميختگي و ادغام و تشكيل سازمان هاي جديد مافوق ملي، سياسي و اقتصادي به منظور پيوستگي دول و انحصارات سرمايه داري) نمي تواند پايه هاي پوسيده سرمايه داري را نجات دهد. رشد  توليد در برخي كشورهاي سرمايه داري هرگز نتوانسته است جلوي حدت يافتن تضادهاي ملي و بين المللي سرمايه داري را بگيرد.

         در حالي كه سود و مافوق انحصارها افزايش مي يابد، اتوماسيون ( استفاده از وسائل خودكار در توليد) در شرايط سرمايه داري مصائب جديدي براي زحمتكشان به بار مي آورد.

         سلطه انحصارها نه فقط عليه كارگران و دهقانان و ديگر زحمتكشان متوجه است بلكه بر منافع قشرهاي بورژوازي كوچك و متوسط زيان وارد مي سازد. واقعيات پوچ بودن تئوري هايي نظير سرمايه داري خلقي و دولت بهروزي همگاني را ثابت كرده است .

         سند اساسي كنفرانس بين المللي احزاب كمونيست و كارگري (1969) شيوه هاي امپرياليسم و راه مقابله با آن را چنين تحليل مي كند:

« بورژوازي انحصارگر همه جا مي كوشد اين پندار موهوم را ايجاد كند كه گويا به همه خواست هاي زحمتكشان بدون تحول انقلابي نظام موجود مي توان دسترسي يافت. سرمايه داري به قصد استتار ماهيت استثمارگر تجاوزگرانه خويش به اشاعه انواع نظريان آرايش گرانه از قبيل «سرمايه داي خلقي»، دولت بهروزي عمومي، «جامعه فراواني» و غيره توسل مي جويد. جنبش انقلابي كارگري اين نظريات دروغين را افشاء نموده عليه آن ها با قاطعيت مبارزه مي كند و بدين سان بحران ايدئولوژيك امپرياليسم را عميق تر مي سازد. توده هاي مردم همواره بيشتر از ايدئولوژي امپرياليستي روي بر مي گردانند.

         وجدان بشريت و خرد وي نمي تواند با بزهكاري هاي امپرياليسم آشتي كند. گناه دو جنگ جهاني كه در آن ها ده ها ميليون انسان به هلاكت رسيدند بر عهده امپرياليسم است. امپرياليسم ماشين جنگي بي سابقه اي ساخته كه منابع عظيم انساني و مادي را مي بلعد، با تازاندن مسابقات تسليحاتي براي ده ها سال آينده برنامه هاي توليد تسليحات نويني را تدوين مي كند، حامل خطر جنگ جهاني هسته اي است كه در صورت انفجار در آتش آن صدها ميليون انسان نابود و كشورهايي به كلي منهدم خواهند شد.

         فاشيسم اين رژيم ترور سياسي و اردوگاه هاي مرگ، مولود امپرياليسم به سود امپرياليسم هر جا كه بتواند بر حقوق و آزادي هاي دموكراتيك يورش مي برد، شايستگي انسان را لگد مال مي كند، نژاد پرستي مي پروراند.

         امپرياليسم مسئول محروميت ها و مصائب صدها ميليون انسان است، مسبب اصلي پيدايش اين وضع است كه توده هاي عظيمي در كشورهاي آسيا و آفريقا و آمريكاي لاتين مجبورند در شرايط فقر، بيماري، بيسوادي، مناسبات اجتماعي عهد عتيق زيست كنند و خلق هاي كاملي به مرگ تدريجي و نابودي محكوم شوند.  

         سير تكامل اجتماعي نشان مي دهد كه امپرياليسم با منافع حياتي زحمتكشان يدي و فكري، اقشار  اجتماعي گوناگون، ملت ها و كشورها تصادم مي يابد. عليه امپرياليسم توده هاي همواره عظيم تر و جنبش هاي اجتماعي، خلق هايي يك جا به مبارزه بر مي خيزند.

         براي پايان دادن به اعمال جنايت كارانه امپرياليسم كه مي تواند بلا ياي بازهم سنگين تري بر سر بشريت فرود آورد مي بايست طبقه كارگر، نيروهاي دموكراتيك و انقلابي، خلق ها متحد شوند و مشتركاً به مبارزه بپردازند. لگام زدن به متجاوزان و رهاندن بشريت از چنگ امپرياليسم ـ رسالتي است بر عهده طبقه كارگر و تمام نيروهاي ضد امپرياليستي كه درراه صلح، دموكراسي، استقلال ملي و سوسياليسم مي رزمند.

         اضمحلال انقلابي امپرياليسم در سراسر جهان هم زمان انجام نمي گيرد. ناموزوني تكامل اقتصادي و سياسي كشورهاي سرمايه داري در دوران امپرياليسم موجب مي شود كه انقلاب در كشورهاي مختلف در زمان هاي مختلف صورت گيرد.

         بازهم لنين بود كه تئوري انقلاب سوسياليستي را در شرايط تاريخي امپرياليسم بسط داد و تعاليم مربوط به امكان پيروزي سوسياليسم نخست در يك يا در چند كشور سرمايه داري مجزا را تدوين نمود. انقلاب كبير سوسياليستي اكتبر به منزله اثبات عملي اين تئوري بود مجريان نابودي سرمايه داري انحصاري و ايجاد جامعه نوين سوسياليستي مدت زمان تاريخي طولاني را در بر مي گيرد كه طي آن دو سيستم هم زمان وجود خواهند داشت. عصر ما دوران اين گذار از سرمايه داري به سوسياليسم در مقياس جهاني است. اين پروسه كه از انقلاب كبير آغاز شد و پس از جنگ به تشكيل سيستم جهاني سوسياليستي انجاميد همچنان ادامه دارد.

         اينك بزرگترين دولت امپرياليستي جهان امپرياليسم آمريكاست. اين تكامل يافته ترين كشور صنعتي سرمايه داري داراي نابهنجار ترين اقتصاد نظامي شده و رسواترين حيات اجتماعي و سياسي است. امپرياليسم امريكا بيش از كليه كشورهاي سرمايه داري ديگر ثروت كشورهاي آسيا و امريكاي لاتين و افريقا را مي ربايد و با سياست توطئه كودتاسازي پيمان هاي نظامي كمك و قرضه، مسابقه تسليحاتي، مداخله نظامي، كانكستريسم سياسي و غيره سعي مي كند دول ديگر را مطيع خويش سازد و حق حاكميت ساير دول رشد يافته سرمايه داري را نقض كند. امپرياليسم امريكا اينك بزرگ ترين استثمار گر بين المللي، تكيه گاه عمده ارتجاع جهاني و ژاندارم بين المللي است.

         خلق ها هر روز مصممانه تر به مبارزه عليه امپرياليسم بر مي خيزند. اتحاد و اشتراك عمل نيروي عمده ضد امپرياليستي معاصر يعني كشورهاي سوسياليستي، نهضت هاي آزاديبخش ملي و جنبش كارگري كشورهاي سرمايه داري وثيقه پيروزي در اين نبرد است.

 

     13 ـ امتياز(Concession)

 

         در نظام سرمايه داري امتياز عبارتست از دادن حق به سرمايه د اران يا انحصارات سرمايه داري براي بهره برداري ضمن شرايط معيني از برخي موسسات، زمين ها، ثروت هاي طبيعي، معادن، درياها و ساير امور اقتصادي، اين ثروت ها، موسسات و امور اقتصادي معمولا متعلق به دولت يا استان يا شهرداري هاست كه به وسيله امتياز در اختيار سرمايه دار داخلي يا خارجي گذاشته مي شود. سرمايه داران و انحصارات سرمايه داري از اين امتياز ها براي به دست آوردن مواد خام، براي تسلط اقتصادي، براي استثمار بي رحمانه از كارگران محلي، براي سيادت سياسي در كشور استفاده مي كنند. در مرحله امپرياليستي، كسب امتيازات در كشورهاي وابسته رواج  فراوان مي يابد. در تاريخ معاصر ايران امتياز تنباكو و امتيازهاي نفت و هم اكنون طرح دادن امتياز بهره برداري از اراضي زير سدها به سرمايه داران غربي و ايجاد موسسات كشت و صنعت يا امتيازات مربوط به استفاده از منابع دريايي خليج فارس و نواحي ساحلي جنوب از اين گونه است.

 

    14 ـ  آنارشيسم (Anarchisme)

 

         يا هرج و مرج طلبي يك جريان سياسي است كه با منافع و آمال طبقه كارگر و همه زحمتكشان مغاير است. از نظر طبقاتي داراي ريشه خرده بورژوايي و از نظر سياسي ارتجاعي است زيرا درجهت تكامل جامعه نيست. اين لغت از واژه يوناني آنارخيا مشتق است كه به معناي فقدان رهبري و حكومت است. آنارشيست ها ضرورت وجود دولت و منجمله دولت پرولتاري را در هرگونه شرايط اجتماعي، ضروررت وجود حزب و انضباط و مشي سياسي و برنامه عمل آن را نفي مي كنند. در جنبش انقلابي طرفداران آنارشيسم با رهبري نهضت از جانب حزب و با ايدئولوژي آن مخالفند. آن ها بهانه اين كه شخصيت انسان آزاد است، تنها عمل انفرادي را قبول مي كنند و در مقابل اقدام جمعي و مبارزه طبقاتي و نهضت اجتماعي را به هيچ مي گيرند. با چنين طرز تفكري روشن است كه آنارشيسم عملاً مانع مبارزه مردم و گسترش و اتحاد آن مي شوند، طبقه كارگر را از انجام رسالت تاريخي خويش باز مي دارند، نفاق و پراكندگي را به جاي تشكل و همبستگي  مي گذارند. آنارشيسم به مثابه يك جريان سياسي 100- 130 سال قبل در اروپا به وجود آمد و مبلغين سرشناسي چون ماكس اشتيرنر(stirner)، پردون، و باكونين (bakunin) داشت. ماركس و انگلس بنيان گذاران تئوري سوسياليسم علمي براي ايجاد سازمان كمونيستي طبقه كارگر، مبارزه طولاني و سختي را با نمايندگان اين جريان سياسي انجام دادند. لنين مي نويسد:

«آنارشيست ها طبقه كارگر را تابع سرمايه داري مي كنند و جز جملات كلي عليه استثمار بدون درك ريشه و علت آن چيزي نمي گويند و به مبارزه طبقاتي ايمان ندارند»

منجمله در كوره مبارزه عليه آنارشيسم بود كه موازين سازماني حزب طراز نوين متشكل و پيشرو با ايدئولوژي و مشي سياسي معين تدوين شد. خطر نفوذ انديشه هاي آنارشيستي به ويژه درميان اقشار خرده بورژوازي شهر و ده و قشر عقب مانده طبقه كارگر زيادتر است، اگر چه با گسترش تعاليم ماركسيسم- لنينيسم و با تجربه ساختمان سوسياليسم از اين خطر به ميزان زيادي كاسته شده است. با اين حال احزاب كمونيست به خصوص در كشورهايي كه طبقه كارگر داراي قدرت زياد نيست يا در دوران نخستين رشد سرمايه داريست و يا شرايط اجتماعي و سلطه تفكر خرده بورژوايي براي نفوذ انديويدو آليسم ( يا منش فردي) آماده است بايد متوجه اين خطر و عقيم ساختن آن باشد.

 

     15 ـ انديويدوآليسم (Andividualisme)

 

         اين لغت از ريشه انديويدو گرفته شده كه در بسياري از زبان هاي اروپايي به معناي فرد يا شخص است. به همين جهت انديويدوآليسم را «منش فردي» يا اصالت فرد توجه كرده اند. انديويدوآليسم از مختصات ايدولوژي و روحيه خرده بورژوايي است و در نتيجه كليه انواع روحياتي كه در جامعه مبتني بر مالكيت خصوصي پرورش مي يابد ظاهر ميگردد و در معناي آن بطور خلاصه يعني برتر نهادن فرد بر جمع، قائل شدن اصالت و اهميت براي فرد نه براي جمع.

شعار انديويدوآليست ها چنين است:

         اول فرد، سپس جمع . انواع فلسفه هاي معاصر سرمايه داري كه مسئله اساسي فلسفه و جامعه شناسي را به بررسي مختصات فرد انساني محصور مي كنند و تازه آن «فرد انساني» را نيز بشكل مطلق، هميشه و يكسان و بلاتغيير در تاريخ در نظر مي گيرند. (مانند اگزيستانسياليسم و پراگماتيسم و نئونونيسم و پرسوناليسم و غيره) همگي بر پايه فلسفه اصالت فرد قرار دارند. نظريات آنارشيستي خرده بورژوايي نيز مظهر انديويدوآليسم افراطي خرده بورژوايي است. انديويدوآليسم پايه فلسفي سرمايه داريست و بر اين پايه سودجويي و خود پسندي توجيه مي گردد.

         برعكس «اصالت جمع» يا «منش جمعي» تئوري و عملي است كه طبق آن منافع جمع  و جامعه بر منافع فرد مقدم است و حفظ و تكامل شخصيت فرد و رهايي او از يوغ ستم هاي اجتماعي فقط و فقط به رهايي جمع و تكامل آن مربوط است و تنها جامعه اي كه در آن افراد با حقوق برابر و به شكل داوطلبانه در راه پيشرفت منافع عمومي جمعي ميكوشند. مي تواند يك جامعه واقعاً انساني باشد.

         روش اصالت جمع سوسياليستي مبتني بر مالكيت اجتماعي وسائل توليداست، بدون ايجاد يك مالكيت اجتماعي و يك جامعه سوسياليستي شرايط واقعي براي تربيت همگاني جامعه با روح جمعي بوجود نمي آيد و روابط همكاري و تعاون جانشين روابط استثمار و ستمگري نمي شود .

         سوسياليسم مي تواند آن چنان شرايطي بوجود آورد كه در آن هماهنگي واقعي بين منافع فرد وجمع پديد آيد و لازمه برآورده شدن خواست هاي فرد، چنانچه در سرمايه دراي ديده ميشود سركوب منافع جمع نباشد.

         از اين پايه فلسفي( اصالت فرد و اصالت جمع ) دو نوع روحيه و دو نوع طرز فكر ناشي مي شود . از اصالت فرد روحيه خودپسندانه و طرز تفكر ذهني كه تمايلات خود را مقدم بر واقعيت نمي سازد و از اصالت جمع روحيه انقلابي همبستگي و تعاون و طرز فكر اصولي و عيني كه واقعيت عيني مصالح تكامل جامعه را بر تمايلات وخواست هاي ذهني مقدم مي شمرد.

رخنه روحيه و طرز تفكر و شيوه عمل انديويدوآليستي در حزب طبقه كارگر در جامعه هاي عقب مانده موجب تبديل مبارزات خلاق اصولي به مبارزات گروهي و ذهني مي گردد.

 

   16 ـ انترناسيونال اول، دوم و سوم

 

         واژه انترناسيونال به معناي بين الملل به آن سازمان هاي جهاني كارگري اطلاق گشت كه از اواخر قرن گذشته تا اواسط قرن حاضر در دوره هاي مختلف تكامل جامعه تشكيل شد . الهام بخش تشكيل آن آموزش ماركسيسم و اساسش همبستگي بين المللي كارگران و زحمتكشان كشورهاي مختلف گيتي بود.

         نخستين جامعه بين المللي كارگران كه بعدا به انترناسيونال اول معروف شد در سال 1864 توسط كارل ماركس آموزگار بزرگ پرولتاريا پايه گذاري شد. مدت ها بود كه ماركس و انگلس براي ايجاد حزب انقلابي طبقه كارگر مبارزه مي كردند و تاسيس انترناسيونال به مثابه سازمان بين المللي پرولتاريا ثمره اين مبارزه و پيروزي تعاليم ماركسيستي در جنبش كارگري يك قرن پيش بود . بر اثر رشد سرمايه داري در نيمه دوم قرن نوزدهم و اعتلاي نهضت كارگري و دموكراتيك دراغلب كشورهاي پيش  افتاده و لزوم همبستگي و كمك متقابل اين نهضت ها در مقياس جهاني ، تشكيل سازمان بين المللي كارگران بيك ضرورت تاريخي مبدل شده بود . انترناسيونال اول 28 سپتامبر 1864 در لندن تاسيس شد . اعلاميه تشكيل آن را ماركس نوشته است. اين سند به برنامه پرولتارياي انقلابي در قرن نوزدهم مبدل شد و در آن وظيفه پرولتاري: سرنگون ساختن قدرت سرمايه و استقرار حكومت كارگران از طريق مبارزه سياسي تعريف شده بود .احزاب كارگري در آن زمان به شكل شعب اين سازمان بين المللي در كشورهاي مختلف تاسيس يافتند. در كمتر از دو سال 20 سازمان از اين قبيل ، تقريباً در تمام كشورهاي اروپا و در ساير قاره ها تشكيل شد. ماركس در تمام مدت موجوديت انترناسيونال اول عضو شوراي عمومي آن بود و همراه با انگلس و ساير طرفداران سوسياليسم علمي عليه عقايد خرده بورژوايي در جنبش كارگري بشدت مبارزه كرد . چاپ كتاب سرمايه (كاپيتال) در سال 1817 وسيله بسيار مهم ترتيب سازمان هاي كارگري در روح ماركسيسم و پيروزي سوسياليسم علمي بود. مهم ترين كنگره هاي انترناسيونال اول در اين مرحله از سال 1866 هر سال يك بار بترتيب در شهر ژنو، لوزان و بروكسل و بازل تشكيل شد. در مرحله بعدي مبارزه داخلي انترناسيونال اول عليه آنارشيسم جريان يافت كه در اسپانيا و ايتاليا طرفداراني داشت . ماركس و طرفدارانش ماهيت ضد پرولتري و فعاليت هاي سازمان شكنانه آنارشيسم را فاش كرده و پيروزي سوسياليسم علمي را تامين نمودند .

         به هنگام اعلام كمون پاريس، انترناسيونال اول فعاليت درخشاني انجام داد و از مبارزه قهرمانانه كارگران پاريس پشتيباني كرد و پس از شكست آن، فعاليت هاي پردامنه اي را عليه ترور خونين بورژوازي فرانسه سازمان داد. پس از شكست كمون پاريس درهمه كشورها فشار و تضييق عليه انترناسيونال اول شدت بي سابقه اي يافت. عناصر مردد و متزلزل كناره گيري كردند و بتدريج ادامه فعاليت مركز كارانترناسيونال اول در اروپا غير ممكن شد . باين جهت در كنگره لاهه در سال 1872 تصميم گرفته شد اين مركز به نيويورك منتقل شود . انترناسيونال چهار سال بعد طي كنفرانس فيلادلفيا رسماً منحل گشت.

         انترناسيونال دوم به مثابه جامعه بين المللي احزاب سوسياليست در سال 1889 طي كنگره اي منعقده در پاريس تاسيس شد و در آن احزاب كارگري تقريبا همه كشورهاي اروپايي و ايالات متحده امريكا و آرژانتين شركت جستند. مدت شش سال فعاليت اين سازمان توسط فردريك انگلس رهبري مي شد و بر شالوده تعاليم ماركسيستي قرارداشت . در اين مدت انترناسيونال دوم به پخش انديشه هاي سوسياليسم علمي و تحكيم احزاب كارگري كمك شايسته اي كرد و اين احزاب به تدريج به نيروي سياسي مهمي در اغلب كشورهاي اروپايي مبدل شدند . پس از درگذشت انگلس بتدريج رهبري انترناسيونال دوم بدست اپورتونيست ها افتاد و آنها باعث نفوذ انديشه و اسلوب بورژوايي در داخل جنبش كارگري شدند . رشد كمي انترناسيونال دوم همسطح با رشد كيفي آن نبود و از ميزان آگاهي سياسي و روش انقلابي آن به تدريج كاسته شد. ولي در داخل آن برخي احزاب يا شعباتي از احزاب نظير حزب بلشويك هاي روسيه به تعاليم انقلابي ماركسيسم وفادار ماندند و به شدت عليه روش تسليم طلبانه و تجديد نظر طلبانه و رفورميستي رهبران اپورتونيست اين سازمان مبارزه كردند. اين مبارزه يك جناح چپ  انقلابي در داخل انترناسيونال دوم ايجاد نمود . اكثر رهبران انترناسيونال دوم پس از شروع جنگ اول جهاني در سال 1914 آشكارا به سراشيب مواضع بورژوازي كشورهاي خود در غلطيدند. اصول همبستگي پرولتري و انترناسيوناليسم كارگري را به كلي ترك كردند. از آن موقع در داخل انترناسيونال دوم سه جريان ايجاد گشت . يك جناح راست يا سوسيال شوينيست ها، ديگري جناح ميانه رو و سومي  انترناسيونال ها يا جناح چپ.

         اين جناح انقلابي بلشويك هاي روسيه به رهبري لنين، انقلابيون آلماني به رهبري كارل ليپكنشت وحزب سوسياليست چپ بلغارستان و غيره را در بر مي گرفت. جنگ اول جهاني و خيانت رهبران انتر ناسيونال دوم و ليدرهاي رفورميست كه تصميمات صريح كنگره هاي اين سازمان را علناً زير پا گذاشتند به تدريج در داخل احزاب كارگري موجب شدت مبارزه و تشكل گروه هاي انقلابي و ماركسيستي واقعي شد. در سال 1915 در سوئيس اتحاديه سوسياليست هاي انترناسيوناليست تشكيل شد كه رهبري  جناح چپ آن را ولاديمي ايليچ لنين بعهده داشت . انقلاب سوسياليستي اكتبر در سال 1917 پيروزي بزرگ سوسياليسم علمي و ماركسيسم – لنينيسم و گام مهمي در راه ايجاد احزاب انقلابي كارگري گشت كه طبق سنت زمان ماركس و براي نشان دادن جدايي كامل از انترناسيونال رفورميستي دوم، اين احزاب ، احزاب كمونيست نام گرفتند.

         انترناسيونال كمونيستي يا انترناسيونال سوم كه به كمينتون نيز معروف است از اين احزاب انقلاب تشكيل شد و از سال 1919 تا سال 1943 بفعاليت خود كه نقطعه تحول و چرخشي در تاريخ جنبش كارگري ايجاد نمود ادامه داد. انترناسيونال كمونيستي سازمان انقلابي بين المللي و مركز رهبري جنبش كارگري جهاني بود . نخستين كنگره آن در ماه مارس سال 1919 با شركت احزاب و گروه هاي كمونيستي 30 كشور جهان تشكيل شد و براي اولين بار درآن احزاب انقلابي كشورهاي شرقي و آسيايي نيز شركت جستند . قبل از آن جلسه مشاوره اي به رهبري لنين در ماه ژانويه همان سال با شركت 8 حزب تشكيل شده بود و همه احزاب و سازمان هاي كمونيستي و سوسياليستي را به شركت در كنگره انترناسيونال كمونيستي دعوت كرده بود. كنگره در پيام خود به پرولتارياي سراسر جهان طبقه كارگر را به مبارزه جدي و بدست گرفتن قدرت حكومتي فرا خواند . نهضت انقلابي ماركسيستي بسرعت دراروپا و آسيا و آمريكا ريشه دوانيد و وسعت يافت . احزاب جديد كمونيست در بسياري از كشورها تاسيس يافت . دراين مرحله نهضت كارگري را هم جريان ميانه رو كه تحت اين عنوان مدافع اپورتونيسم بود تهديد ميكرد و هم بيماري چپ روي و سكتاريسم كه در احزاب جوان و بدون تجربه زمينه پيدا كرده بود . كنگره دوم انترناسيونال كمونيستي در سال 1920 با شركت 41 حزب تشيكل شد و نقش مهمي در مبارزه عليه باصطلاح چپ روها كه با شركت كمونيست ها در پارلمان و در سنديكاهاي تحت رهبري و فرميست ها مخالفت كرده و درعمل وسايل مختلف مبارزه انقلابي حزب كمونيست را از وي مي گرفتند ايفا نمود. انتشار كتاب معروف لنين« بيماري كودكانه چپ روي در كمونيست» در آماده كردن اين كنگره و موفقيت آن نقش درجه اول را داشت . كنگره پيرامون نقش دهقانان و خلق هاي كشورهاي مستعمره و اسير، روش كمونيست ها را روشن كرد. در زمان تشكيل كنگره هفتم كمينتون كه توجه خاص بمبارزه عليه فاشيسم نمود در جهان 76 حزب كمونيست وجود داشت كه فقط 22 حزب از آن علني بودند و بقيه 54 حزب در شرايط غير علني فعاليت مي كردند. پس از شروع جنگ دوم جهاني تمام احزاب كمونيست فعاليت عظيمي را عليه فاشيسم سازمان داده و قهرمانانه دركشورها ي اشغال شده نهضت هاي نيرومند مقاومت را رهبري نمودند. در اين زمان وظايف احزاب كمونيست بيش از پيش غامض و پيچيده و شرايط پيكار گوناگون و متفاوت گشت. احزاب كمونيست رشد و تحكيم يافته بودند و با آبديدگي ومهارت مبارزه زحمتكشان كشور خود را رهبري مي كردند . در اين شرايط باقي ماندن يك مركز واحد رهبري با رشد نهضت كمونيستي مغاير بود و دخالت هاي سازماني در  امور ساير احزاب نتايج منفي و مضري به بار مي آورد . درسال 1943 تصميم انحلال انترناسيونال كمونيستي به تصويب اكثريت مطلق احزاب كمونيست رسيد.  نقش تاريخي كمينتون تقويت و تحكيم رابطه و همبستگي بين زحمتكشان ، آبديده كردن  اين احزاب و تعيين اصول عمومي تئوريك وتبليغاتي احزاب كمونيست بود.

         اين بود تاريخچه اي از تشكيل و فعاليت انترناسيونال، هم اكنون اجراي اصول انترناسيوناليسم پرولتري و همبستگي بين المللي زحمتكشان از مهم ترين اصول روابط بين احزاب كمونيست و كارگريست كه هر يك مستقلاً و با شناخت جامعه خود تعاليم عمومي ماركسيسم – لنينيسم را در كشورهاي خود به كار مي بندند و ضمناً از اشكال مختلف نظير تماس هاي مشاوره اي دو جانبه و چند جانبه ، كنگره هاي احزاب مختلف ، همكاري هاي مشخص، ارگان مطبوعاتي و اطلاعاتي و تئوريك مشترك و تشكيل كنفرانس هاي منطقه اي و بالاخره تشكيل جلسات مشاوره جهاني استفاده كرده و به تبادل نظرپرداخته پيرامون تعيين مشي عمومي به بحث و بررسي مي پردازد.

در سند اصلي كنفرانس بين المللي احزاب برادر (1969) گفته مي شود:

         «بنياد مناسبات متقابله بين احزاب برادر عبارتست از اصول انترناسيوناليسم پرولتري، همبستگي و كمك متقابل، احترام به استقلال و برابري و عدم مداخله در امور داخلي يكديگر، رعايت دقيق اين اصول شرط ضرور براي رشد همكاري رفيقانه احزاب برادر و تحكيم وحدت جنبش كمونيستي است. تمام احزاب داراي حقوق برابرند. در حال حاضر كه يك مركز رهبري در جنبش كمونيستي وجود ندارد اهميت تلفيق داوطلبانه عمل آن ها به خاطر اجراي موفقيت آميز وظايف آن ها به ويژه افزايش مي يابد.»

اين اصول و آن اشكال همكاري، امكانات لازم را براي يگانگي كوشش هاي احزاب كمونيست و كارگري در راه آماج هاي مشترك آن ها فراهم مي سازد.

         واژه انترناسيونال داراي مفهوم ديگري نيز هست و آن نام سرود انقلابي كارگران و همه كمونيست هاي جهانست. سراينده اشعار آن اوژن پوتيه(eugdne potier) و سازنده آهنگ پي ير دگي تر ( pierro degeyter) هستند. اوژن پوتيه كارگري شاعر بود و در كمون پاريس شركت داشت. اشعار او هميشه زبان زد محافل انقلابي بود. پس از شكست كمون پاريس (1871) وي در سخت ترين شرايط پي گرد، با خوش بيني انقلابي شگفت انگيزي شعر جديد خود را با مطلع «برخيز اي داغ نفرت خورده» و با عنوان «انترناسيونال » سرود. ( ترجمه فارسي از ابوالقاسم لاهويي است) پوتيه خود عدو انترناسيونال اول بود. طي سال هاي دشوار تبعيد او نتوانست اشعار خود را به چاپ برساند. مدت ها بعد كه جزوه اشعار او چاپ شد يك كارگر موسيقي دان موسوم به پي ير دگي تر آهنگي براي اين شعر ساخت. پس از آن در همه نبردها و تظاهرات كارگري«انترناسيونال» به مثابه يكي از محبوب ترين ترانه هاي انقلابي به زحمتكشان رزمنده شور و الهام مي بخشيد.

         از آن زمان اين سرود مارش پيروزمندانه خود را نخست در بلژيك و فرانسه و سپس در سراسر جهان آغاز كرد. خود پي ير دگي تر در سنين سالخوردگي توانست طي مراسم يازدهمين سالگرد انقلاب كبير اكتبر درميدان سرخ مسكو طنين مهيج «انترناسيونال» را بشنود. سرودي كه در جشن و سرور، در ميدان اعدام و در صحنه نبرد، در شور و التهاب تظاهرات خلقي، ايمان كمونيست ها را به پيروزي جهان نو و كمونيسم بيان مي دارد.

 

17 ـ انترناسيوناليسم پرولتری (internationalisme prolieterien )

 

         عبارتست از سیاست و ایدئولوژی همبستگی بین المللی کارگران و همه زحمتکشان، از نظر تاریخی اندیشه انترناسیونالیسم پرولتری برای نخستین بار توسط کارل مارکس و فردریک انگلس رهبران بزرگ طبقه کارگر بیش از یک صد سال قبل بیان و پایه ریزی شد. شعار مشهوری که آن ها در اثر مشهود خود مانیفست حزب کمونیست با عبارت «پرولتاریای سراسر جهان متحد شوید» نوشتند بیان سیاسی  این اندیشه بود. پایه تئوریک این اندیشه مارکسیستی آنست که زحمتکشان هر کشوری علیه بورژوازی بهره کش و برای دفاع از منافع حیاتی زحمتکشان، استقرار دموکراسی وسوسیالیسم پیکار می کنند. در عین حال کارگران و زحمتکشان همه کشورهای جهان دارای منافع حیاتی همانندی هستند و دشمن طبقاتی واحدی دارند که بورژوازی سراسر دنیاست. از همین جا لزوم اتحاد و همبستگی و پشتیبانی متقابل کارگران و زحمتکشان همه ملیت ها وهمه کشورها درمبارزه برای امر مشترک سرنگونی سرمایه داری و بنای جامعه سوسیالیستی ناشی می گردد. سرمایه در مقیاس جهانی متحد  است لذا کار نیز باید درمقیاس جهانی علیه آن متحد شود.

         محتوی و مفهوم انترناسیونالیسم پرولتری طی یکصد سال اخیر بر اثر تکامل جامعه بشری و سیر تاریخ مرتباً غنی تر شده است. تا قبل از انقلاب کبیر سوسیالیستی اکتبرمفهوم آن عبارت بود از همبستگی بین المللی زحمتکشان تمام کشور در مبارزه برای برانداختن سرمایه داری و به حکومت رساندن طبقه کارگر. پس از انقلاب اکتبر سوسیالیستی و پیدایش نخستین حکومت سوسیالیستی جهان محتوی و اشکال بروز انترناسیونالیسم پرولتری غنی تر می شود و مفهوم آن فقط به همان محتوی قدیمی ختم نشده بلکه عناصر مهم جدیدی را نیز در بر می گیرد.

این عناصر عبارتند از:

     1 ـ پشتیبانی جنبش جهانی کارگری از نخستین حکومت پرولتری ودفاع و حمایت از این دولت سوسیالیستی

     2 ـ کمک و پشتیبانی حکومت شوروی و زحمتکشان شوروی نسبت به جنبش جهانی کارگری

     3 ـ تعمیم مفهوم انترناسیونالیسم درمناسبات با ملل ستمدیده و جنبش آزادیبخش ملی

         انگلس فرمول مشهوری دارد که در آن گفته می شود ملتی که بر ملل دیگر ستم روا دارد نمی تواند آزاد باشد. لنین این گفته را اصل اساسی انترناسیونالیسم نامیده است. تجسم کامل این اصل را در سیاست لنینی حکومت جوان شوروری در قبال ملل مختلف و اقلیت های ملی ساکن روسیه به روشنی می توان دید.

         در عمل شعار معروف پرولترهای تمام کشورها متحد شوید با شعار«پرولترهای تمام کشورها و ملل ستمدیده متحد شوید تکمیل گردید.» پس از خاتمه جنگ دوم جهانی و ایجاد یک عده کشورهای جدید سوسیالیستی و پیدایش سیستم جهانی اردوگاه سوسیالیستی، اصل انترناسیونالیسم پرولتری اساس و پایه مناسبات بین کشورهای عضو این اردوگاه گشت و مفهوم روابط برادرانه و کمک متقابل بین این دول را نیز در بر گرفت. مارکسیسم – لنینیسم وحدت خلل ناپذیر منافع ملی و بین المللی زحمتکشان جهان را که بخاطر سوسیالیسم پیکار می کنند ثابت می کند زیرا این مبارزه علیه سرمایه داری و امپریالیسم خصلت بین المللی دارد، اگر چه راه مشخص پیروزی آن و ساختمان سوسیالیسم وابسته به شرایط مشخص تاریخی وتناسب نیروها و عوامل دیگر در کشور است.

         انترناسیونالیسم پرولتری (سوسیالیستی) اساس مناسبات بین دول سوسیالیستی است. در سند اصلی کنفرانس جهانی احزاب کمونیست وکارگری (1969) گفته می شود:

«استقرار مناسبات بین المللی طراز نوین، تکامل اتحاد برادرانه کشورهای سوسیالیستی پروسه تاریخی بغرنجی است. تکامل موفقیت آمیز این پروسه رعایت دقیق اصول انترناسیونالیسم پرولتری، کمک و پشتیبانی متقابل، برابری حقوق، حق حاکمیت، عدم مداخله در امور داخلی یکدیگر را ایجاب می نماید.

         در سرشت سوسیالیسم تضادهایی نظیر تضادهای فطری سرمایه داری وجود ندارد. هر گاه بین کشورهای سوسیالیستی اختلافاتی ناشی از تفاوت سطح رشد اقتصادی و ساختمان اجتماعی و وضع بین المللی آن ها و در پیوند با ویژگی های ملی آن ها بروز کند، چنین اختلافاتی می تواند و باید بر مبنای انترناسیونالیسم پرولتری از طریق بحث و مذاکره رفیقانه و همکاری داوطلبانه و برادرانه به نحوی موفقیت آمیز حل گردد. این اختلافات نمی بایست به جبهه واحد کشورهای سوسیالیستی علیه امپریالیسم خللی وارد سازد.

         کمونیست ها دشواری های رشد سیستم جهانی سوسیالیسم را می بینند. ولی سیستم سوسیالیستی بر پایه همگونی نظام اجتماعی – اقتصادی و انطباق مصالح بنیادی و هدف های کشورهای وارد در آن استوار است. این وجه مشترک ضامن رفع دشواری های موجود و تحکیم آتی وحدت سیستم سوسیالیسم بر مبنای اصول مارکسیسم – لنینیسم وانترناسیونالیسم پرولتری است .»

         آن ها که انترناسیونالیسم پرولتری و وجوه مختلف آن را زیرپا گذاشته و علیه تعالیم لنین کبیر و اصول مارکسیسم ـ لنینیسم و انترناسیونالیسم پرولتری اقدام می کنند نه فقط به منجلاب ناسیونالیسم کوته نظرانه می غلطند بلکه در عمل مغایر با منافع ملی و کارگران و زحمتکشان کشور خود عمل می کنند. فعالیت انشعاب گرانه چپ نماها، اخلال در همبستگی بین المللی زحمتکشان و ملل ستمدیده، اتهام به احزاب کمونیست واخلال در مبارزه مشترک علیه دشمن مشترک امپریالیسم ـ نقض آشکار اصول انترناسیونالیسم پرولتری است.

         برخی اختلافات که بین احزاب کمونیست پدید می گردد در جریان حوادث مرتفع خواهد شد و یا در پرتوی رشد حوادث که ماهیت مسائل مورد بحث راروشن خواهد کرد محو خواهد  گردید. برخی دیگر ممکن است مدت بیشتری دوام یابند، ولی اصل آنست که مسائل مورد بحث می تواند و باید از طریق همکاری احزاب کمونیست در تمام جبهه ها، از راه گسترش روابط بین احزاب، تبادل متقابل تجارب و بحث و مشورت رفیقانه از راه وحدت عمل در عرصه جهانی به درستی حل گردند. وظیفه انترناسیونالیستی هر حزب کمک همه جانبه به تحکیم مناسبات و تکامل اعتماد متقابل بین احزاب و کوشش های نوین جهت تحکیم وحدت جنبش بین المللی کمونیستی است .

         انترناسیونالیسم پرولتری با منافع ملی مطابقت دارد زیرا که پیکار واقعی به خاطر منابع میهنی و آزادی و استقلال جز از راه مبارزه مشترک علیه امپریالیسم و همکاری برادرانه با همه کشورهای سوسیالیستی و همه خلق هایی که در این طریق پیکار می کنند امکان پذیر نیست. از این جهت است که می گوییم میهن پرستی واقعی جنبه انترناسیونالیستی دارد و انترناسیونالیسم عمیقاً میهن پرستانه است. مسئولیت ملی و بین المللی هر حزب کمونیست کارگری و کمونیستی تفکیک ناپذیر است. هر حزب کمونیست مسئول فعالیت خویش در برابر طبقه کارگر و خلق کشور خویش و در عین حال در برابر طبقه کارگر جهانی می باشد. مارکسیست لنینیست ها هم تنگ نظری ناسیونالیستی و هم نفی مصالح ملی یا کم بها دادن به آن را و هم گرایش به سوی هژمونیسم(سیطره جویی بر دیگران) را مطرود می دانند.

         بزرگ ترین خدمت به امر سوسیالیسم و انترناسیونالیسم پرولتری از جانب احزاب کمونیستی که در کشورهای سرمایه داری می رزمند عبارتست از تصرف قدرت حاکمه توسط طبقه کارگر و متحدین وی.

         گوناگونی شرایط فعالیت احزاب برادر، در نظر گرفتن شرایط مشخص ملی بر اساس تعالیم مارکسیسم – لنینیسم، تدوین سیاست و روش هر حزب با استقلال کامل، تعیین مستقلانه شیوه و اشکال کار و مبارزه، تفاوت روش در اجراء وظایف مشخص و حتی اختلاف نظر آنان در مورد این یا آن مسئله نمی بایستی مانعی بر سرراه تلفیق موضع گیری احزاب کمونیست در عرصه جهانی و به ویژه در مورد مسائل بنیادی مبارزه ضد امپریالیستی باشد.

         انترناسیونالیسم پرولتری وحدت ملی و بین المللی طبقه کارگر و همه زحمتکشان و جنبش های آزادیبخش را علیه دشمن مشترک رعایت می کند و اجرای آن شرط ضروری و اساسی برای پیروزی مبارزه در راه سوسیالیسم و صلح و آزادی واستقلال است.

 

18 ـ انضباط حزبی و دموکراسی حزبی (discipline et democratie)

 

         دموکراسی داخل حزبی ـ یعنی اجرای دقیق و پیگیراصول مرکزیت دموکراتیک در احزاب کمونیست و کارگری، دموکراسی داخلی حزب یعنی انتخابی بودن کلیه ارگان های رهبری حزب از پایین تا بالا، کارجمعی در کلیه این ارگان ها وظیفه ارگان های حزبی بدادن گزارش در مقابل سازمان های حزبی پیرامون فعالیت خود، استفاده از شیوه انتقاد و انتقاد از خود در داخل حزب، حق هر فرد حزب به شرکت در بحث آزاد و خلاق و سازنده در مجامع و جراید حزبی پیرامون مسائل مختلف سیاست حزب و شرکت در تدوین این سیاست.

         دموکراسی حزبی شرط تشدید فعالیت خلاق ومبتکرانه اعضاء حزب، وسیله تحکیم وحدت اصولی و انضباط آگاهانه حزبی است. طرز اجرای دمکراسی حزبی طبق موازینی که در اساسنامه حزب قید می شود تصریح می گردد.      

انضباط حزبی ـ یعنی اجرای دقیق و پی گیر موازینی که در اساسنامه حزبی تعیین شده و انجام وظایفی که متوجه هر فرد و سازمان حزبی می شود. انضباط حزبی یعنی اجرای برنامه و اساسنامه و سیاست حزب، کوشش برای تحقق بخشیدن به تصمیمات حزب ومبارزه برای رسیدن به هدف ها و آرمان های آن.

         انضباط حزبی شرط استحکام حزب، وحدت اراده وعمل آن و تامین رهبری توده های زحمتکش است. وجود وحدت اراده وعمل شرط اساسی حفظ قدرت پیکار جویانه حزب است. حزب تنها یک انضباط برای تمام افراد خود از صدر تا ذیل دارد. همه کمونیست ها صرفنظر از شغل یا سابقه یا خدمات خود تابع یک انضباط واحد هستند. خدشه وارد کردن به انضباط حزبی زیان فراوان به حزب می رساند و با باقیماندن در صفوف آن مغایر است. انضباط حزبی تبعیت اقلیت از اکثریت، ارگان های پایین تر نسبت به ارگان های بالاتر، کلیه اعضاء و سازمان ها را نسبت به تصمیمات کنگره و دیگر ارگان های ذی صلاحیت حزبی ایجاب می کند. این انضباطی است آگاهانه و داوطلبانه به منظور تحکیم وحدت حزب و رسیدن به آرمان های کمونیسم. انضباط حزبی وجه مشترکی با اطاعات کورکورانه که سازمان را به سربازخانه مبدل کند، فکر خلاق و شرکت مبتکرانه افراد را در تدوین و اجرای سیاست حزب خورد کند، ندارد. قبل از اتخاذ تصمیم بحث و مشاوره آزادانه در مسائل لازم ا ست. پس از اتخاذ تصمیم همه باید مانند تنی واحد تصمیم متخذه را اجرا کنند.

 

19 ـ انقلاب (Revolution)

        

مدتی است که در ایران به یک رشته اقداماتی که رژیم بدان دست زده نام انقلاب نهاده و با سلطه و خلط مبحث به كلي مفهوم اين مقوله اجتماعي را دگرگون جلوه گر مي كنند. چپ و راست از «انقلاب سفي » «انقلاب از بالا» « انقلاب شاه و مردم» صحبت مي كنند. مي كوشند تا ارج و اهميت اين لغت ومفهوم عميق آن را پا مال نمايند.

         انقلاب چيست ؟

         انقلاب يك تحول كيفي و بنيادي، يك چرخش عظيم و اساسي در حيات جامعه است. معناي  انقلاب در علم جامعه شناسي عبارتست از سرنگوني يك نظام اجتماعي كهنه و فرسوده و جايگزين كردن آن با نظام اجتماعي نو و مترقي . مثال بزنيم: انقلاب كبير فرانسه كه نزديك به دويست سال قبل روي داد يك انقلاب بورژوايي بود. زيرا نظام فئودالي فرسوده ومظهر آن سلطنت بورپون ها را از بين برد و نظام سرمايه داري را كه در آن زمان نو و مترقي بود جايگزين آن ساخت . انقلاب مشروطه ايران يك انقلاب بورژوايي بود زيرا اگر چه نا تمام ماند و به پيروزي كامل نرسيد ولي به بساط فعال استبدادي سلطنت و به اساس خانخاني و فئودالي پوسيده ضربات جدي زد و راه را براي رشد جامعه و شركت توده مردم در تعيين سرنوشت مملكت باز كرد . انقلاب كبير اكتبر يك انقلاب عظيم اجتماعي بود زيرا كه نظام كهنه و فرسوده فئودالي و سرمايه داري را ريشه كن ساخت و جامعه نوين سوسياليستي را كه بزرگترين چرخش در تاريخ بشري است بنا نهاد.

         انقلاب مهم ترين مرحله در تكامل حيات جامعه است. جهان بيني ماركسيسم ـ لنينيسم انقلاب را نتيجه ضروري و اجتناب ناپذير تكامل جوامع منقسم به طبقات آشتي ناپذير مي داند. در همه جوامعي كه در آن طبقات با منافع متناقض وجود دارند تكامل اقتصادي و اجتماعي و تحولات حاصله به تدريج و مرحله به مرحله شرايط و عوامل دگرگوني عميق و بنيادي را به حد بلوغ مي رساند، پخته مي كند و سرانجام تغيير بنيادي نظام اجتماعي را ممكن و ميسر و ضرور مي نمايد. بيان علمي اين مطلب به گفته كارل ماركس چنين است:

«نيروهاي تولیدی جامعه در مرحله معيني از رشد خود با مناسبات توليدي موجود با بيان قضايي آن يعني با مناسبات مالكيت كه در بطن آن رشد يافته اند در تضاد واقع مي شوند. اين مناسبات توليدي به مانع و سدي در راه رشد نيروهاي توليدي مبدل مي گردند و در اين هنگام است كه مرحله انقلاب اجتماعي آغاز مي شود.

         انقلاب آن تضاد موجود را كه نام برديم حل مي كند، آن مناسبات كهنه توليدي را از بين مي برد و با استقرار مناسبات نوين زمينه را براي رشد سريع نيروهاي توليدي فراهم مي سازد. چنين است پايه اقتصادي و عيني انقلاب.

         انقلاب يك طبقه حاكم را سرنگون مي كند و طبقه ديگري را كه معرف مناسبات توليدي پيشروتري است به قدرت ميرساند. مي توان گفت كه انقلاب نوع جديد و مترقي تر دولت را جانشين نوع قبلي دولت مي كند. مسئله اساسي در هر انقلاب عبارت از مسئله قدرت سياسي دولتي است. كنار قدرت از دست طبقه حاكمه پوسيده به دست طبقه يا طبقات پيشرو و مترقي مضمون اساسي هر انقلاب است. انقلاب مظهر عالي ترين شكل بروز مبارزه طبقاتي است و طبقات مترقي از طريق انقلاب و كوتاه كردن عميق ترين و اساسي ترين تغييرات را در جامعه سياسي و اقتصادي و ايدئولوژيك جامعه وارد مي سازد و از بيخ و بن سيماي آن را تغيير مي دهد. كاملاً روشن است كه برخي تغييرات يا اصلاحات يا اقدامات درچارچوب يك نظام اجتماعي معين با همان قدرت سياسي دولتي با همان طبقات حاكمه را نمي توان انقلاب ناميد اگرچه تبليغ و سر و صدا درباره آن گوش ها را كر كند.

         از توضيحاتي كه داديم معلوم مي شود بنابر مرحله تكامل اقتصادي و اجتماعي و طبقات در حال مبارزه چند نوع انقلاب اجتماعي مي توان تشخيص داد. مثلا انقلاب بورژوازي، انقلاب بورژوا دموكراتيك، انقلاب سوسياليستي و غيره . بايد ديد هر انقلاب چه تضادهايي را  حل مي كند چه وظايف اجتماعي را انجام مي دهد، چه طبقه اي را از قدرت ساقط مي سازد و چه طبقه اي در راس انقلاب قرار دارد تا نوع آن انقلاب اجتماعي را تعيين كرد. مثلاً انقلاب كبير اكتبر يك انقلاب سوسياليستي، انقلاب كبير فرانسه و انقلاب مشروطيت ايران يك انقلاب بورژوايي بود. انقلاب مشروطه در مراحل عالي گسترش آن تا حدي از چارچوب انقلاب بورژوايي صرف فراتر رفت. زيرا در اين نمونه مربوط به ميهن ما توده هاي مردم با شعارها و خواست هاي ويژه خود در آن شركت نمودند و مهر خويش را بر چهره آن نهادند و جنبه ضد استعماري و ضد امپرياليستي آن را تقويت بخشيدند.

         يك مطلب ديگر را هم تصريح كنيم كه گذار قدرت دولتي از دست هر طبقه اي به دست طبقه ديگر انقلاب نيست، زيرا همان طور كه گفتيم مفهوم انقلاب، گرفتن  حكومت ازجانب طبقه مترقي و پيشرو تر را ايجاب مي كند به نحوي كه راه تكامل جامعه را بگشايد وگرنه اگر طبقه اي منحط و ارتجاعي مي تواند طبقه مترقي را منكوب كند و به حكومت برسد. اين عمل ضد انقلاب است نه انقلاب. انقلاب با نيرو و با شركت توده هاي مردم انجام مي گيرد، داراي هيچ وجه مشتركي با كودتا و انقلاب درباري و اين گونه اقدامات كه در تاريخ نمونه هاي فراوان دارد نيست. چنين اعمالي سران حكومتي، اشخاص و دسته هاي متعلق به همان طبقات حاكم و وابسته به همان نظام اقتصادي و اجتماعي را عوض مي كند، تغيير و تبديل مي دهد و قياقه ظاهري را تحول مي بخشد، درحالي كه انقلاب سراسر نظام اجتماعي- اقتصادي را عوض مي كند و طبقه جديد مترقي را به قدرت مي رساند. براي تحقق هر انقلابي شرايط عيني (وضع انقلابي) و شرايط ذهني (وجود سازمان انقلابي) ضرور است.

         در سند تحليلي از وضع كشور ما كه توسط حزب توده ايران تهيه شده (1348) گفته مي شود:

«انقلاب كه عبارت از قيام توده هاي مردم به منظور تغيير بنيادي نظام اجتماعي موجود است از قهرماني اين يا آن فرد معين، اين گروه يا آن حزب سياسي مشخص ناشي نمي شود. انقلاب يك كشور در مرحله اول زائيده شرايط عيني حيات اجتماعي است ولي با اين كه ايجاد شرايط عيني تحول جامعه از اختيار عامل ذهني جنبش خارج است معذلك اقدامات مثبت عامل مزبور و سازمان رهبري كننده جنبش مي تواند نقش موثري در تسريع و مثمر ساختن شرايط عيني ايفا نمايد. هيچ حكومتي هر قدر در ميان بحران ورشكستي دست و پا زند به خودي خود از قدرت دست نمي كشد و ساقط نمي شود و تا عامل ذهني يعني اراده، توانايي و لياقت طبقه يا طبقات انقلابي براي سازمان دادن اقدامات قطعي و جازم به عوامل عيني ضميمه نشود حتي وجود كليه شرايط عيني لازم، به تنهايي براي تحقق انقلاب كافي نيست.

         تضادهايي كه طبقه كارگر، ساير زحمتكشان ده و شهر واكثريت تام مردم ايران را در برابر انحصارهاي خارجي، بورژوازي بزرگ، زمينداران عمده ورژيم هاي منافع آنان قرار مي دهد شدت وحدت بيشتري كسب مي كند و مباني عيني اشتراك منافع كليدي طبقات، قشرها و خلق هايي كه سياست ضد ملي و ضد دمكراتيك به منافع آن ها لطمه مي زند توسعه مي يابد. به همين سبب امكان تجمع آنان به دور ما مي تواند در صورت اتحاد و تشكل و پيش گرفتن سياسي صحيح، اصولي و مبتني بر واقعيات، د ور از ماجراجويي و سكتاريسم رسالت تاريخي خود را در سركردگي ( هژموني ) انقلاب با موفقيت ايفا نمايد .

 

20 ـ انقلاب فرهنگی ( Revolution culturelle)

        

انقلاب فرهنگی بخشی از انقلاب سوسياليستی و مفهوم آن جريان خلق وايجاد فرهنگي نو و عالي يعني فرهنگ سوسياليستی و درك و هضم اين ايدئولوژي و فرهنگ سوسياليستي از جانب توده زحمتكشان است.

         درجريان انقلاب سوسياليستي قدرت زحمتكشان استقرار مي يابد، نحوه توليد سوسياليستي مناسبات كاملاً نو و دولت سوسياليستي ايجاد مي شود. بر اين شالوده است كه انقلاب فرهنگي صورت پذير مي شود، فرهنگ نو وسوسياليستي مستقر مي شود. بدين ترتيب انقلاب فرهنگي كه شامل ارتقاء سريع و همه جانبه سطح فرهنگي توده هاي مردم است جزء متشكله و بخشي از ساختمان سوسياليسم و مبارزه عليه دشمن طبقاتي و ايدئولوژي وي به شمار مي رود.

         دراين مفهوم عميق ماركسيستي انقلاب فرهنگي يك مرحله كامل از تحولي ژرف و بنيادي در زمينه گسترش فرهنگ توده ها را در بر مي گيرد. اين تحول بر پايه امكانات جديد اقتصادي و اجتماعي و ايجاد شرايط جديد مادي و سياسي امكان پذير مي شود. انقلاب فرهنگي داراي جنبه هاي عديده است:

 نخست ـ كارعظيم و بي سابقه در زمينه آموزش و پرورش. در اين زمينه از بين بردن كامل بي سوادي و سپس به تدريج عمومي كردن تحصيلات ابتدايي مجاني و اجباري و سپس تحصيلات با درجه بالاتر و تخصصي و  تحصيلات متوسطه عمومي براي همگان، مدارج مختلف اين جنبه از انقلاب فرهنگي است. موفقيت هاي كشورهاي سوسياليستي در اين زمينه به قدري آشكار است كه نيازي به توضيح ندارد. در اينجا بايد از كار سازماني و اقتصادي عظيم براي حل اين مسئله و همچنين از ساختمان مدارس و موسسات تعليم و تربيتي كه پايه مادي آن را تشكيل مي دهند ياد كرد.

 

دوم- كار وسيع و پي گير براي تربيت سياسي توده ها، اشاعه جهان بيني علمي و بالا بردن سطح آگاهي سياسي همه زحمتكشان، پرورش روحيه نوين و كار و كوشش و صفات عاليه انساني و اصول برجسته اخلاقي. در اين زمينه كار مداوم و پي گير فارغ از هر نوع برخورد قشري و جامد و در عين حال عميقا علمي و آشتي ناپذير براي غلبه بر بازمانده هاي طرز تفكر سرمايه داري و كهنه و پوسيده و در شعور و رفتار افراد و بر نظريات ارتجاعي و ضد خلقي صورت مي گيرد.

        

سوم ـ كار پردامنه و عظيم براي ايجاد روشنفكران نو كه با تمام وجود خويش بسوسياليسم وابسته اند. اين خود يكي از هدف هاي اساسي انقلاب فرهنگي به شمار مي رود و براي آن باز هم احتياج به ايجاد شرايط مادي بي سابقه است كه ايجاد توسعه موسسات تعليمات عاليه و دانشگاه ها، موسسات پژوهشي، مدارس فني و تاسيسات مختلف ديگر از جمله آن هاست. توجه به دانش و جديد ترين دستاوردهاي آن، ترقي سريع تكنيك و استفاده از آن در كار و توليد، آموزش دانشجويان درعالي ترين سطح ممكنه علمي و تامين بهترين و خلاق ترين محيط مادي و معنوي براي پژوهش دانشجويان ومحققين و براي خالقين آثار هنري و  ادبي مسائلي است كه در ايجاد روشنفكران جديد سوسياليستي بمثابه بخش مهمي از انقلاب فرهنگي بايد مورد نظر قرار گيرد. در اين زمينه هم موفقيت هاي كشورهاي سوسياليستي عيان است. دست آوردهاي علم وفن در اين كشورها به ويژه در اتحاد شوروري كه در بسياري از رشته هاي مهم و درجه اول اين كشور را در رديف اول دانش معاصر حياتي قرار مي دهد، تعداد عظيم دانشجويان و فارغ التحصيلان دانشگاه ها و مهندسين و پزشكان و ساير كارشناسان كه مورد غبطه كليه كشورهاي ديگر بلا استثناء مي باشد، نمودارهايي از اين واقعيت  است.

چهارم ـ كاردائمي و وسيع براي بالا بردن سطح آگاهي و فرهنگ عمومي توده هاي مردم به ترتيبي كه كليه دست آوردهاي علمي و هنري و ادبي و كليه هم فرهنگي در دسترس زحمتكشان باشد و سطح دانش عمومي توده مردم بالا رود. در اين زمينه انواع اقدامات و ابتكارات به كار مي رود كه تاسيس شكبه بسيار وسيع كتابخانه ها، قرائت خانه ها، و موزه ها، تئاترها و سينماها، سالن هاي كنسرت، نمايشگاه ها و گالري ها و استفاده از راديو وتلويزيون و كنفرانس ها، تاسيس باشگاه ها و خانه هاي فرهنگي در محلات شهر و دهات، چاپ وسيع و بي سابقه كتاب ها با تيراژ هاي عظيم آماتور هنري از آن جمله است. فرهنگ علم و هنر و ادب از همه اين طرق و با متنوع ترين اشكال و براحتي در دسترس همگان قرار مي گيرد و به ايجاد سطح عالي فرهنگ عمومي در توده هاي مردم كه از وظايف انقلاب فرهنگي مورد بحث ماست كمك مي كند.

پنجم ـ از بين بردن حالت عقب ماندگي فرهنگي برخي از نواحي يك كشور نسبت به نواحي ديگر، يا قشري از اجتماع نسبت به ساير اقشار از جمله وظايف مهم انقلاب فرهنگيست. در نظام سرمايه داري برخي از نواحي و استان هاي يك كشور به علل مختلف، يا برخي از اقشار و يا حتي ملتي در يك  كشور كثير المله ، يا اقليت هاي ملي ازنظر فرهنگي نيز علاوه بر موارد ديگر در عقب ماندگي نگهداشته مي شوند . انقلاب فرهنگي در نظام سوسياليستي شكفتگي فرهنگي همه اين نواحي و اين اقشار يا مليت ها را تامين مي كند و سراسر جامعه را بدون استثناء به سطح عالي فرهنگي مي رساند و همه امكانات و مقدرات را يكسان در دسترس افراد جامعه قرار مي دهد.

        

ششم ـ يكي از وظايف ديگر انقلاب فرهنگي جذب و به ثمر رساندن مواريث فرهنگي گذشته است. درهيچ جامعه اي مثل جامعه سوسياليستي آثار هنري و ادبي و فرهنگي پيشنيان دردسترس خلق قرار نمي گيرد. بهترين دست آوردهاي فرهنگي قرون گذشته،  چه در فرهنگ ملي و چه درفرهنگ جهاني بوسيع ترين شكلي واقعاً درتعلق توده مردم قرار مي گيرد. انقلاب فرهنگي و ايجاد فرهنگ سوسياليستي به هيچ وجه به معناي محو و نابودي ميراث گذشته نيست. فرهنگ مجموعه ارزش هاي مادي و انساني است كه بشر در طول تاريخ اجتماعي خلق كرده است و دست آوردهاي ترقي و پايه تكامل آتي آنست. فرهنگ سوسياليستي مرحله نوين و ماهيتاً عالي تر تكامل است بطور خلاصه جوانبي از انقلاب فرهنگي در مفهوم ماركسيستي – لنينيستي آن، موجب اعتلاي فرهنگ توده وسيع است، زحمتكشان را از بردگي معنوي و جهل رها مي سازد و آن ها را با دست آوردهاي فرهنگي كه جامعه بشري اندوخته مجهز مي نمايد، جهش واقعي به سوي قلل علم و فرهنگ و هنر انجام ميدهد و توده ها را براي شركت هر چه بيشتر و روز افزون در رهبري امور اجتماع و سياست و فرهنگ و اقتصاد آماده مي كند و نقش به سزايي در ايجاد انسان نوين و شايسته جامعه كمونيستي ايفاء مي نمايد.

 

21 ـ انقلاب كبير سوسياليستی اكتبر

        

عبارتست از نخستين انقلاب پيروزمند پرولتری كه تحولي بنيادي در تاريخ جامعه انساني به وجود آورد و طومار جهان كهن سرمايه داري را در نورديد و جهان نوين سوسياليستي را بنياد نهاد. انقلاب اكتبر براي اولين بار در تاريخ، قدرت استثمارگران را سرنگون كرد و شالوده ايجاد جامعه فارغ ازاستثمار و ستم را پي ريزي كرد. بر اثر تحقق انقلاب اجتماعي است كه در مرحله معيني از تكامل جامعه يك دوران كهنه و رو بزوال جاي خود را بدوران نو و بالنده مي دهد و شيوه جديد توليد جانشين شيوه اي كه آفتاب عمرش بلب بام رسيده مي شود. تا قرن گذشته اين انقلابات اگر چه نقش مترقي در رشد جامعه داشتند و مناسبات توليدي مترقي تري را نسبت به گذشته ايجاد مي كردند ولي در هر حال يك دوران اجتماعي متكي بر استثمار را جانشين دوران ديگر متكي بر استثمار مي نمودند. فئوداليسم جاي بردگي را مي گرفت و سرمايه داري جاي فئوداليسم را، ولي در عين حال اساس استثمار به جاي خود باقي مي ماند و بهره كشي و ستم ريشه كن نمي شد. تنها گذار جامعه به سوسياليسم بود كه مي توانست كامل ترين شرايط را براي رشد و دوام نيروهاي توليدي فراهم سازد به آرمان هاي ديرينه برابري، آزادي و عدالت جامه عمل بپوشاند. بهره كشي انسان را از انسان لغو كند و زمين هاي نامحدود شكوفايي شخصيت انساني، فرهنگ و علم و هنر را ايجاد نمايد. اين مرحله ماهيتاً نو و كيفيتاً بي سابقه در تاريخ بشريت است. انقلاب كبير سوسياليستي اكتبر سرآغاز اين مرحله است. اهميت جهانشمول آن در اين نكته است. اين انقلاب شكل جديدي از استثمار را جانشين شكل ديگر نكرد، بلكه ناقوس نابودي هر گونه بهره كشي را بعداً در آورد. انقلاب اكتبر سرآغاز دورانيست كه مضمون عمده اش گذار ازسرمايه داري به سوسياليسم و كمونيسم در مقياس جهاني. از اين روست كه جشن انقلاب كبير جشن همه كارگران وزحمتكشان جهان، جشن همه بشريت مترقي است.

         فقط آن هايي كه لنينيسم را بمثابه مرحله نوين تكامل ماركسيسم و آموزشي جهانشمول نفي مي كنند و آن را پديده اي صرفاً روسي و خاص و جامعه نهم قرن قبل روسيه مي شمارند، اهميت انقلاب كبير سوسياليستي اكتبر را نيز فقط به روسيه محدود مي كنند و منكر نقش عظيم تاريخي و جهاني آن مي شوند. واضح است كه انقلاب كبير اكتبر آفريننده همه پيروزي هاي سوسياليسم اتحاد شورويست. در نتيجه اين انقلاب دولت طراز نوين سوسياليستي و دموكراسي نوين براي زحمتكشان پديد آمد و حكومت كارگران و دهقانان آن كشور را از فلاكت نجات داد. صلح براي كشور، زمين براي دهقانان، آزادي براي زحمتكشان، رهايي از ستم ملي براي خلق ها، نجات از بند و امتيازات طبقاتي را براي همگان به ارمغان آورد. انقلاب اكتبر بنياد اقتصادي نظام استثمار و بي عدالتي اجتماعي را در هم شكست. حكومت شوروي صنايع، راه هاي آهن و ساير وسايل حمل و نقل، بانك ها و زمين را ملي كرد يعني به تملك تمام خلق در آورد.

         انقلاب اكتبر سوسياليستي تحت رهبري حزب كمونيست شوروي كه در راس طبقه كارگر و نزديك ترين متحدش، دهقانان زحمتكش قرار داشت تدارك و انجام شد.

         ويلاديمير ايليچ آموزگار داهي زحمتكشان جهان رهبر و بنياد گزار حزب كمونيست و دولت شوروي از نظر تئوريك با تعميم قوانين تكامل جامعه سرمايه داري در مرحله  امپرياليستي، امكان پيروزي سوسياليسم را تنها در يك كشور به ثبوت رسانيد و از نظر علمي نيز تمام توده هاي زحمتكش را مستقيماً رهبري كرد .

         طبقه كارگر و زحمتكشان روسيه تجربه عظيمي از مبارزات خود عليه سلطنت تزارها و تسلط سرمايه داران از انقلاب هاي 1905 و فوريه 1917 اندوخته بودند. پس از انقلاب فوريه و سرنگوني تزاريسم در كشور در كنار دولت موقت يك قدرت ديگر به صورت شوراهاي نمايندگان كارگران و سربازان به وجود آمده است. حزب كمونيست ( كه در آن زمان حزب بلشويك ها ناميده مي شد) تحت رهبري لنين فعاليت عظيمي را براي نشان دادن ماهيت ضد انقلابي دولت موقت و سياست تسليم طلبانه منشويك ها سازمان داد. تزهاي لنين معروف به تزهاي آوريل نقشه پيكار براي گذار از انقلاب بورژا – دموكراتي فوريه به انقلاب سوسياليسي بود. پس از تظاهرات ماه هاي آوريل تا ژوئيه بعلت روش خشن ضد انقلابي دولت موقت، حزب كمونيست مجبور به كار غير علني شد و در خفا تدارك قيام مسلح را آغاز كرد.

         كنگره ششم حزب كه مخفيانه در پتروگراد(لنينگراد امروز) تشكيل شد اين مشي را تصويب كرد. در وضع انقلابي ويژه اي را كه به وجود آمده بود در حالي كه توده ها به مشي بلشويك ها مي پيوستند و صحت سياست و شعارهاي آنان را با تجربه خود درك كرده بودند لنين از اواسط ماه سپتامبر موقع را براي قيام مسلحانه مناسب تشخيص داد . هفتم اكتبر لنين مخفيانه وارد پايتخت شد تا رهبري قيام را مستقيماً به دست گيرد. دهم اكتبر جلسه تاريخي كميته مركزي حزب قطعنامه مربوط به قيام را تصويب كرد. دوازدهم اكتبر كميته نظامي انقلاب به رياست لنين تشكيل شد كه به ستاد قيام مبدل شد. صبح روز 24 اكتبر حمله دولت موقت به مراكز بلشويك ها شروع شد. گاردهاي سرخ و سربازان انقلابي و كارگران مسلح حمله را دفع كردند. قيام مسلح شروع شد. روز 25 اكتبر تمام ايستگاه هاي راه آهن و پست و تلگراف و ادارات دولتي و وزارت خانه ها وبانك ها و ساير نقاط مهم پايتخت به تصرف انقلابيون در آمد. در شب آن روز كاخ زمستاني مقر حكومت موقت به دست نيروهاي انقلابي افتاد. بيست و پنجم اكتبر شب هنگام، كنگره دوم عمومي شوراهاي روسيه افتتاح شد و حكومت شوراها را اعلام كرد (مطابق تقويم جديد روز 25 اكتبر مطابق با هفتم نوامبر است). نخستين دولت شوروي به نام  شوراهاي كميسرهاي خلق به رياست لنين تشكيل شد. تصويب نامه هاي تاريخي درباره صلح و درباره زمين در همين نخستين جلسه تصويب شد.

         پس از پيروزي انقلاب در پتروگراد، پس از نبردهاي شديد عليه گارد سفيد و قواي ضد انقلابي طي هفته بعد از آن در مسكو نيز قدرت شوراها مستقر شد و تا ماه فوريه سال بعد در سراسر كشور گسترش يافت.

         انقلاب اكتبر ماشين كهنه دولتي طبقات استثمار گر را در هم شكست و دولت طراز نوين ايجاد كرد. بلافاصله  دهقانان مجاناً زمين گرفتند ومالكيت بزرگ اربابي بر افتاد. كليه قروض و اقساط دهقانان ملغي گشت. انقلاب حق ملل را در تعيين سرنوشت خويش تا سر حد جدايي اعلام و تامين كرد.

         انقلاب كبير اكتبر سوسياليستي داراي اهميت بزرگ جهاني – تاريخي است. اين انقلاب تمام بناي سرمايه داري دنيا را از بنياد به لرزه انداخت، جهاني را كه يكپارچه تحت انقياد امپرياليسم بود به دو نيم كرد و در يكي از بزرگ ترين كشورهاي جهان ديكتاتوري پرولتاريا را مستقر ساخت. تلاشي سيستم مستعمراتي امپرياليسم و اوج نهضت كارگري و جنبش آزادي بخش ملي را موجب گشت . انقلاب بناي سيستم نوين سوسياليستي را آغاز نهاد.

 

22 ـ انكيزيسيون 

         این واژه را «تفتیش عقاید» نیز ترجمه کرده اند وعبارت بوده از دادگاه های ویژه کلیسای کاتولیک که به دستور پاپ اعظم ترتیب می یافت وهدفش سرکوب همه مخالفین پاپ و سیطره ایدئولوژیک و سیاسی او بو . در این دادگاه ها هر آزاد اندیش ترقیخواهی را به نام ملحد و بی د ین محکوم می کردند، به زندان می انداختند، شکنجه می کردند، می کشتند، زنده می سوزاندند. این محاکم ظلمت بار حربه دستگاه جبر و اختناق از قرن سیزدهم میلادی تشکیل شد و در تمام دوران قرون وسطی وسیله جابرانه و مدهشی در دست کلیسای کاتولیک علیه همه مخالفین دگمه های فرسوده کلیسا ونظام فئودالی بود. قرن های متوالی عده ای از بزرگ ترین دانشمندان، ادبا، متفکرین، نویسندگان، پزشکان، هنرمندان، روشنفکران عصر، درخشان ترین سیماهای آن دوران، مبارزان راه آزادی محرومان و ستمدیدگان وهمچنین عده کثیری از مردم ساده و عادی که مورد بی مهری و غضب عمال کلیسا قرار می گرفتند قربانی انکیزیسیون شدند. «الحاد» اتهام اساسی در تمام این محاکمه ها بود. انکیزیتورها یعنی دادستان ها و قضات این دادگاه های تفتیش عقاید از به کاربردن وحشیانه ترین اسلوب های شکنجه که هنوز هم شهرت خود را حفظ کرده ابایی نداشتند. انکیزیسیون در عین حال وسیله ای برای جمع آوری ثروت در دست ستمگران، غارت اموال محکومین و اعمال فشار وایجاد وحشت و رعب در بین مردم بود. هنوز هم در داخل کلیسای کاتولیک بقایای این شیوه مثلاً به صورت تهیه فهرست کتب ممنوعه وسازمان مبارزه علیه اندیشه های ترقی خواهانه انقلابی وجود دارد.

         اگر چه از آخرین زنده سوزاندن دستگاه انکیزیسیون نزدیک به یک قرن و نیم می گذرد ولی روش انکیزیسیون ـ محاکم فرمایشی و احکام جابرانه ـ همچنین به بیداد خود علیه بهترین فرزندان خلق زحمتکش، علیه آزادیخواهان ادامه می دهند. در میهن ما به حق دستگاه دادرسی ارتش را محاکم تفتیش عقاید می نامند و دادگاه های در بسته نظامی و سازمان امنیت را به انکیزیسیون تشبیه می کنند. سازمان امنیت و دادگاه های نظامی با نقض تمام اصول قانون اساسی ایران و قواعد دادگستری، با نقض منشور ملل متحد و اعلامیه حقوق بشر همه کسانی را که با استبداد و شیوه های نو استعماری مخالفند به اتهاماتی نظیر اقدام علیه امنیت کشور، توطئه علیه سلطنت مشروطه و غیره ـ همچون اتهام الحاد در قرون وسطی ـ دستگیر می کنند، شکنجه می دهند، به پای چوبه اعدام می فرستند، زندانی و تبعید می کنند.

 

23 ـ  اومانیسم ( Humanisme)

        

اومانیسم یعنی سیستم عقایدی که وجه مشخصه آن رواج انسان دوستی و علاقه به سعادت نیکبختی بشر و احترام به شخصیت و مناعت انسانی است. از نظر تاریخی چنین سیستم تفکری درقرون 14 و 16 میلادی به مثابه یک نهضت اجتماعی و ادبی ظاهر شد که در عمل علیه ایدئولوژی فئودالی و قشریون مذهبی بود. این سیستم تفکر در آن زمان متعلق به گروه محدود از روشنفکران بود که منعکس کننده مبارزه بورژوازی رشد یابنده بودند و می خواستند زنجیرهای اجتماعی و معنوی فئودالیسم را پاره کنند. روشنفکران وماتریالیست های فرانسه در قرن هیجدهم برجسته ترین نمونه های طرز تفکر اومانیستی را عرضه داشتند آن ها بودند که شعار «آزادی، برابری و برادری» را اعلام کردند، ولی این شعارها در عمل و همزمان با تحول سرمایه داری در چارچوب منافع بورژوازی محدود شد تا جایی که به آزادی استثمار منحصر گردید و بالاخره هم فاشیستم و میلیتاریسم هیچگونه اثری از آن ها باقی نگذاشت.

         مفهوم اومانیسم در آثار سوسیالیست های تخیلی نظیر سن سیمون، فوریه و اوئن محتوی اجتماعی جدیدی یافت. این محتوی شامل الغای استثمار وستم و تکامل شخصیت فرد میشد ولی این ها نیز به شناسایی قوانین عینی جامعه و نقش مبارزه طبقاتی توجهی نداشتند و اومانیسم آن ها غیر فعال و آرزو مانند بود. مارکسیسم عالی ترین نوع اومانیسم ،انسان دوستی واقعی مبارز و فعال را عرضه داشت. هدف اومانیسم سوسیالیستی آزادی کامل زحمتکشان از زنجیر استثمار، از هر گونه ستم و عدم تساوی اجتماعی، کسب وسیع ترین آزادی های واقعی برای انسان، ایجاد گسترده ترین عرصه ها برای رشد و بارور شدن استعدادهای افراد و بهترین شرایط رشد همه جانبه شخصیت انسانست. این اومانیسم بر شالوده مستحکم اقتصادی و سیاسی و اجتماعی سوسیالیسم، مالکیت اجتماعی بر وسائل تولید و الغای استثمار فرد از فرد قرار دارد.

 

24 ـ ایدئولوژی ( Ideologie )

 

ایدئولوژی عبارتست از سیستم نظریات و اندیشه های سیاسی، حقوق، هنری، مذهبی، فلسفی و نظریات در زمینه اخلاق. ایدئولوژی بخشی است از روبنا و دارای خصلت طبقاتی است و بنابر این در آخرین تحلیل منعکس کننده مناسبات اقتصادی ـ زیربنای جامعه است. در جامعه ای که به طبقات متخاصم تقسیم شده یکی از اشکال مبارزه طبقاتی پیکار ایدئولوژیک است. منافع طبقات ارتجاعی و در حال نابودی حکم می کند که واقعیت نفی شود و حقیقت زیر پا گذاشته شود و به همین جهت ایدئولوژی این طبقات غیر حقیقی است، منعکس کننده واقعی حقایق نیست، علمی نیست. برعکس منافع طبقات مترقی و انقلابی به ایجاد ایدئولوژی منعکس کننده واقعیت و علمی کمک می کند. مارکسیسم ـ لنینیسم آن ایدئولوژی علمی و حقیقی  است که بیان گر منافع طبقه کارگر و ا کثریت عظیم توده زحمتکش و بشریت خواستار صلح، ترقی و آزادیست. در این اواخر فلاسفه بورژوا شایع می کنند که داشتن ایدئولوژی مغایر با برخورد علمی به مسائل و واقعیت است. آن ها ایدئولوژی را امری ذهنی خالص، بدین پایه عینی و نتیجه اندیشه مجرد گروه ها یا دسته های حزبی خاص دانسته و ادعا می کنند که باید فلسفه و علوم را ازوجود هر نوع ایدئولوژی پاک کر .( آنچه که ایدئولوژی زدایی یا desideologisation نام گرفته است) نتیجه چنین روشی جز آن نیست که به طور مصنوعی علم و فلسفه از مبارزه طبقاتی و از واقعیات اجتماعی جدا شود. هدف اصلی از این دعوی نفی ضرورت ایدئولوژی مارکسیسم ـ لنینیسم یعنی تنها ایدئولوژی واقعاً علمی است.

تکامل ایدئولوژی اگر چه وابسته به مناسبات اقتصادیست، ولی در عین حال دارای استقلال نسبی نیز هست. نمونه این استقلال نسبی را در این امر به ویژه می بینم که محتوی ایدئولوژی را نمی توان بی واسطه و مستقیماً با علل اقتصادی توضیح داد. به علاوه رشد عامل اقتصادی و ایدئولوژی هم زمان و موازی نیست. استقلال نسبی ایدئولوژی به این جهت نیز هست که بر تکامل ایدئولوژی، بر تحولات سیستم نظریات و اندیشه ها، یک دسته از عوامل که دارای ماهیت غیر اقتصادی هستند نیز تاثیر می گذارند. از این قبیل است تاثیر اشکال مختلف ایدئولوژی یکی بر دیگری و نقش مشخص این یا آن ایدئولوژی و غیره.

 

25 ـ  بایکوت (Boycottage)

 

این واژه را می توان «تحریم» ترجمه کرد و مقصود از آن یک اسلوب مبارزه سیاسی یا اقتصادی است که عبارتست از قطع رابطه با یک شخص، یک سازمان یا یک دولت. مثلاً وقتی می گوییم«اهالی کالاهای خارجی را بایکوت کردند» یعنی از خرید آن ها خودداری می کنند یا مثلا بایکوت کردن دولت آفریقای جنوبی یعنی تحریم روابط  با آن. یا مثلاً در یک محله وقتی اهالی پی می برند که فلان شخص مامور مخفی پلیس است او را بایکوت می کنند یعنی از تماس و صحبت و هرگونه رابطه ای با او احتراز می جویند.

         واضح است که با یکوت کردن می تواند مترقی یا ارتجاعی باشد و این وابسته بدانست که این شکل مبارزه علیه چه کسی و به چه منظوری صورت گیرد و به منافع چه کسی خدمت کند. مثال هایی که ذکر نمودیم از بایکوت مترقی یک مبارزه سیاسی یا اقتصادی مثبت به سود مردم و زحمتکشان است ولی دول امپریالیستی و نیز کارفرمایان موسسات سرمایه داری با توسل به این شیوه علیه دول سوسیالیستی یا زحمتکشان اقدام می کنند.

         این واژه در اصل نام افسری بوده است که در اختلافات بین انگلستان و ایرلند بر سر استقلال ملی  ایرلند از راه تحریم کالاها و افراد در مبارزه ملی شرکت جست و مبتکر شیوه ای شد که بعدها به نام او معروف گشت.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم دی 1386ساعت 12:51  توسط هوادار  | 

واژه نامه ی سیاسی

 

 

واژه نامه ی سیاسی

 امیر نیک آئین

 

26 ـ برابری

        

مساوات یا برابری افراد همیشه از آرمان ها و هدف های بشری بوده است. تا قبل از پیدایش مارکسیسم و هم اکنون نظریات گوناگون خرده بورژوایی برابری را به معنای فقط مساوات صوری همه افراد در مقابل قانون می دانند و به اساس مسئله یعنی عدم تساوی طبقاتی که زاینده همه نابرابری ها و بی دادگری هاست توجه نمی کنند. مارکسیسم ـ لنینیسم تامین برابری واقعی را جز از راه الغای طبقات امکان پذیر نمی داند. تا وقتی تضاد طبقاتی، اختلاف طبقات و اصولاً طبقات موجود باشد هر قدر هم قوانین هه جانبه تدوین شوند و افراد در مقابل آن مساوی اعلام گردند برابری واقعی به دست نخواهد آمد. تساوی گری ( یا هموار طلبی) خرده بورژوازی به معنای آن که تمام مردم از نظر مالکیت شخصی مساوی باشند نیز اساس مسئله را حل نمی کند زیرا مسئله از بین بردن مالکیت خصوصی و اجتماعی کردن وسائل تولید است که زمینه را برای از بین بردن طبقات درجامعه عالی کمونیستی آماده می کند.

         در مرحله سوسیالیسم با ازبین رفتن استثمار و طبقات استثمارگر ـ برابری حاصله به معنای رهایی همه زحمتکشان به طور مساوی از بهره کشی و حق مساوی همه افراد برای استفاده از نعم مادی و معنوی موجود در هر مرحله معین تکامل جامعه، بر طبق کار انجام شده می باشد. این برابری شامل حق مساوی کلیه افراد به کار، استراحت، آموزش و پرورش، فرهنگ، بیمه های اجتماعی، تامین مادی سالخوردگی، تساوی افراد از نظر ملیت و جنس و نژاد و مذهب و ... می باشد. اما در این مرحله سوسیالیسم به همان علت وجود طبقات ـ هر چند طبقات دوست و غیرمتخاصم هستند ـ ولی به علت سطح عمومی رشد و درجه هنوز ناکافی تامین پایه مادی و فنی کمونیسم و درجه معین آگاهی و معرفت نوین، همچنان یک رشته نابرابری های عملی از نظر تامین مادی اقشار و افراد متفاوت ومیزان مختلف این تامین باقی می مان .

         گذار به مرحله دوم جامعه کمونیستی، الغای طبقات، تامین آن پایه های فنی و مادی و مقدمات معنوی و معرفتی لازم، بمعنای از بین بردن این آخرین بقایای نابرابری نیز خواهد بود. در کمونیسم در مقابل وظیفه مساوی همه افراد به کار و طبق استعداد، حق مساوی بهره بردای طبق نیاز برای همه کس تامین می شود.

 

27 ـ  برده داری (Esclavagisme)

        

برده داری نخستین صورت بندی اجتماعی ـ اقتصادی بر شالوده استثمار فرد از فرد است. برده داری در مرحله تلاشی کمون اولیه وبر شالوده ازدیاد عدم تساوی اقتصادی که خود ثمره پیدایش مالکیت فردی بود نضج گرفت. بردگی نخست درمصر باستان، در بابل، در آشور و در چین و هندوستان پدید گشت ولی در یونان و روم باستان به شکل کلاسیک خود تکامل حاصل کرد. در شرق و از آن جمله در میهن ما بردگی بیشتر خصلت پدر شاهی و خانوادگی داشت. دو طبقه اصلی این صورت بندی اجتماعی ـ اقتصادی بردگان و برده داران بودند. طبقات میانه نظیرمالکیت کوچک و پیشه وران و عناصر وازده و بدون طبقه که از مالکین کوچک ورشکست شده ولی غیر برده تشکیل می شدند نیز وجود داشتند.

         شالوده مناسبات تولیدی در این دوران عبارتست از مالکیت برده دار بر وسائل تولید و بر برده. برده بهعنوان شیئ قابل خرید و فروش بود و برده دار صاحب جان برده نیز بود. برده داران به اقشار مختلف نظیر مالکان بزرگ زمین، صاحبان کارگاه ها و سوداگران می گفتند. در شرایط کار عده عظیم بردگان وارزانی بی نهایت آن ها، علی رغم وسائل بسیار ابتدایی، اضافه محصولی به دست می آمد که خود امکان نسبتاً بیشتری (نسبت به کمون اولیه) برای رشد وسائل تولید و پیدایش علوم و هنر فراهم می ساخت. ولی پس از رشد معین که خود قرن ها به طول انجامید نیروهای تولیدی دیگر در چارچوب روابط تولیدی بردگی نمی توانست تکامل یابد. بر اثر تشدید تضادهای طبقاتی که قیام های بزرگ بردگان نمونه آنست شالوده برده داری متزلزل شد. به جای دوران برده داری صورت بندی اجتماعی اقتصادی دیگر که آن هم بر شالوده استثمار و استعمار بود ـ دوران فئودالیسم ـ مستقر شد که به نوبه خود و به نسبت دوران قبل مترقی تر بود و میدان وسیع تری برای رشد نیروهای تولیدی پدیدار شد. اگر چه صورت بندی اجتماعی ـ اقتصادی بردگی به مثابه یک مرحله تاریخی تکامل اجتماعی از بین رفت ولی وجود برده به شکل های مختلف در دوران فئودالیسم حتی تا زمان ما نیز باقی ماند. مثلاً تا یکصد سال پیش در ایالات متحده امریکا و یا در برخی سرزمین های مستعمره تا هم اکنون.

 

28 ـ  بلانکیسم (Blankisme)

 

         بلانکیسم نام جریانی است در نهضت سوسیالیستی که در قرن نوزدهم در فرانسه پدید شد و وابسته به نام و فعالیت اوگوست بلانکی انقلاب مشهور است. وی منجمله معتقد بود که استثمار سرمایه داری را می توان با یک توطئه و اقدام دسته ای کوچک از انقلابیون مصمم و فداکار و بدون شرکت و پشتیبانی توده های وسیع نابود کرد و با استقرار آن دسته کوچک در حکومت به سوسیالیسم رسید. اکنون مفهوم عمومی بلانکیسم عبارتست از تاکتیک توطئه گری و اقدام دسته ای کوچک با افکار افراطی و به نحوی عمل و تئوری مربوطه، عدم اعتماد به توده ها و به لزوم مبارزه متشکل و اصولی آن ها. بلانکیست ها توجهی به تناسب نیروها و نقش توده ها و وضع انقلابی مشخص و شرایط لازم برای پیروزی و کار مستمر و با حوصله و سیاستی اصولی ندارند، به نقش طبقه کارگر و حزب و اهمیت رابطه با توده ها باور ندارند.

         این مفهوم عمومی امروز بلانکیسم است. البته باید توضیح داد که لوئی اوگوست بلانکی (1881-1805) از انقلابیون برجسته فرانسویست که خاطره فداکاری ها و مبارزات پی گیر او درتاریخ جنبش کارگری فرانسه و جهان ثبت است. او بیش از شصت سال ازعمر خود را در راس چندین سازمان و گروه مخفی و در مبارزه دائمی گذارد دو بار تدارک کودتا دید، دو بار محکوم به مرگ شد، هر دو بار حکم به حبس ابد مبدل شد، بیش از چهل سال از زندگی او در زندان گذشت. در سال 1871 بلانکی غیاباً در کمون پاریس ـ هنگامی که نخستین یورش کارگری علیه سرمایه داری موقتاً پیروز شده بود ـ به عضویت کمون انتخاب شد. وی دو سال قبل از مرگ چون باز غیاباً به نمایندگی مجلس انتخاب شده بود از زندان آزاد شد. مارکس وانگلس با آن که برای شخصیت انقلابی لویی بلانکی ارزش قائل بودند، ولی شیوه او را برای تحول جامعه رد می کردند. امروز نظریات چپ روها را که به مسئله نضج جامعه برای انقلاب، به مسئله وجود شرایط عینی وذهنی انقلاب، به مسئله ضرورت مبارزات مطالباتی و سیاسی تاکتیکی برای هموار کردن جاده پیروزی هدف استراتژیک، کم بها می دهند می توان مظاهر تازه ای از بلانکیسم (نئوبلانکیسم) نامید، زیرا در این نظریات نیز، صرفنظر از آن که با چه کلمات و استدلالاتی استتار شود، این اندیشه غلط پنهانست که جمعی قهرمان و جانباز می توانند با هنرنمایی های انقلابی جامعه را دگرگون سازند و توده ها را به انقلاب بر انگیزند.

 

29 ـ  بورژوازی (Bourgeoisie)

        

در فرماسیون اجتماعی ـ اقتصادی سرمایه داری دو طبقه اساسی وجود دارد. پرولتاریا و بورژوازی. بورژوازی عبارتست از طبقه سرمایه داران یعنی کسانی که دارای وسائل اساسی تولید مثل کارخانه ها و فابریک ها و بانک ها و وسائل حمل و نقل و توزیع و غیره هستند و از استثمار  کار دیگران زندگی می کنند. از نظر لغوی این واژه از کلمه «بورگ» به معنای شهر مشتق است و شهر نشین مرفه را بورژوا می گفتند. از نظر تاریخی بورژوازی در بطن جامعه فئودالی در جریان تلاشی تولید خرده کالایی به وجود آمده و رشد کرده، در مراحل تراکم اولیه سرمایه و سلب مالکیت تولید کنندگان کوچک و تبدیل آنان به کارگران مزدگیر بعدها به عنوان طبقه ظاهر شده و سپس در طی چندین قرن مبارزه توانسته است حاکمیت سیاسی واقتصادی خود را مستقر کند. انقلاب بورژوازی آن انقلابی است که سلطه فئودالیسم را درهم می شکند، بورژوازی رهبر آنست و درنتیجه آن قدرت خود را در جامعه مستقر می کند. این گونه انقلابات در قرن هفدهم تا نوزدهم میلادی روی داد. در آن دوران بورژوازی طبقه ای مترقی بود. زیرا که خواستار پیشرفت جامعه، از بین بردن فئودالیسم بود و منافع رشد نیروهای مولده را اقتضا می کرد ولی با تکامل جامعه سرمایه داری، بورژوازی به طبقه ای ارتجاعی مبدل می شود.

در مرحله امپرياليسم آخرين مرحله سرمايه داي خصلت ارتجاعي و انگلي بورژوازي بيش از هروقت ديگر ظاهر مي شود. منافع بورژوازي كاملاً مغاير با منافع طبقه كارگر و ديگر زحمتكشان است. تضاد بين بورژوازي و پرلتاريا تضاديست آشتي ناپذير. اين تضاد ريشه مبارزه طبقاتي است كه بالاخره منجر به انقلاب سوسياليستي، انحلال بورژوازي و استقرار مالكيت اجتماعي بر وسائل توليد مي گردد.

         بورژوازي يا طبقه سرمايه دار بر حسب اين كه سرمايه خود را دركدام رشته به كار انداخته باشد به بورژوازي صنعتي (كارفرمايان)، بورژوازي بازرگاني( تجار بزرگ)، بورژوازي بانكي ( بانكداران) و بورژوازي روستايي (كولاك ها) تقسيم مي شود. منبع درآمد همه آن ها ارزش اضافي است كه ازكار زحمتكشان حاصل مي شود. علاوه بر سود كارفرمايان موسسات صنعتي كه شكل مستقيم تصاحب ارزش اضافي است نفع بازرگاني و ربح بانك ها و بهره وري مالكانه زمين داران همه اشكال مختلف و اجزاء ارزش اضافي هستند يعني از استثمار زحمتكشان حاصل مي گردد.

         يك طبقه بندي ديگر بورژوازي از نظر قدرت مالي و نفوذ اقتصادي و سياسي آنست. از اين نظر در جوامع سرمايه داري بورژوازي برزگ، بورژوازي متوسط و بورژوازي كوچك را تشخيص مي دهيم. از نظر كميت بورژوازي متوسط و كوچك اكثريت دارند ولي اهرم هاي اقتصادي و اجتماعي در دست بورژوازي بزرگ است كه اگر چه عده اش كمتر است ولي اكثر منابع توليد مالي و قدرت سياسي را در دست دارد. بورژوازي متوسط و كوچك همواره در خطر ورشكست هستند و اغلب در تضاد منافع با بورژوازي بزرگ قرار مي گيرند.

         خرده بورژواي اصطلاحاً به آن توليد كنندگان كوچك كالا مي گويند كه از طرفي صاحب وسائل توليد هستند ولي از طرف ديگر اغلب خودشان كار توليدي انجام مي دهند و معمولاً از كار ديگري بهره كشي نمي كنند. بسياري از پيشه وران ، صاحبان حِرَف و دهقانان صاحب زمين از اين دسته اند. تجار كوچك و كسبه و برخي اقشار متوسط ديگر جامعه نيز در اين دسته وارد مي شوند. خرده بورژوازي قشر واسطه اي بين بورژوازي و پرولتارياست كه عده كمي از آن در جريان تكامل سرمايه داري مبدل به سرمايه داران مي شوند وقسمت اعظم آن به تدريج به كارگر و يا در روستاها با از دست دادن زمين به كارگر كشاورزي مبدل مي شوند. اين وضع مبين خصلت دوگانه اين قشر است زيرا كه خرده بورژوازي چون از تكامل سرمايه داران و رقابت آنان متضرر مي شود دچار ورشكست و خانه خرابي مي گردد. از آنجا كه خود زحمت مي كشد لذا به سوي پرولتاريا تمايل دارد و متحد وي در مبارزه عليه بورژوازي است و از جانب ديگر چون خود داراي وسائل توليد است به سوي بورژوازي تمايل دارد. اين وضع موجب مي شود كه در مبارزه طبقات وضع پي گير نداشته و قادر به اجراي يك سياست مستقل طبقاتي نباشد. طبقه كارگر و حزب وي مي تواند و بايد اين متحد بالقوه را به سوي خود جلب كند. اتحاد كارگر و دهقان و تامين رهبري پرولتاريا، اتحادي كه همه طبقات و اقشار زحمتكش شهر و ده را در بر گيرد، وثيقه پيروزي بر سرمايه داري و ظفرمندي انقلاب سوسياليستي است.

         يك طبقه بندي ديگر بورژوازي مربوط است به نقش اقشار مختلف اين طبقه درجوامع مستعمره و وابسته. از اين نظر بين بورژوازي ملي و بورژوازي كمپرادر تفاوت قائل شويم.   در شرايط تسلط امپرياليست ها بر اين گونه جوامع و وجود مسائل عديده ملي و وابستگي هاي انحصاري، بورژوازي ملي كه بر توليد داخلي متكي است منافعش با انحصارات بيگانه اغلب در تضاد است و به همين جهت حاضر است تا مرحله معيني در نهضت آزاديبخش ملي شركت جويد ونقش مثبتي ايفا نمايد. عناصرميهن پرست اين قشر در كشورهاي مختلف در جبهه ها واحد ملي عليه سلطه امپرياليسم و به خاطر كوتاه كردن دست انحصارات بيگانه از منابع ملي، به خاطر كسب استقلال سياسي و اقتصادي مبارزه مي كنند.

         بورژواي كمپرادر يعني قشر عالي  و ثروتمند در اين گونه جوامع كه داراي روابط محكم با انحصارات بيگانه است و سرمايه هايشان با سرمايه هاي امپرياليستي در هم آميخته و منافعشان حفظ وتحكيم سيادت سرمايه هاي بيگانه را ايجاب مي كند. واژه كمپرادر از زبان اسپانيايي گرفته شده و به معناي خريدار است. اغلب بازرگانان بزرگ وارد كننده و صاحبان كارگاه هاي مونتاژ كه شعبه صنايع امپرياليستي هستند، بانكداران با سرمايه مشترك و مختلط و نظير اين ها در اين دسته جاي دارند. بورژوازي كمپرادر واسطه غارت و استثمار اقتصادي و سلطه سياسي امپرياليست ها بود و خود از آن نفع برده و حامل ارتجاعي ترين و ضد ملي ترين سياست هاست. تشديد و نفوذ نو استعماري و گسترده تر شدن سرمايه گذاري ها و چپاول انحصارات امريكايي به ويژه موجب تقويت قشر بورژوازي كمپرادر شده است. اين قشر كشور مربوطه را به بازار فروش كالاها و عرصه سرمايه گذاري هاي انحصارات امپرياليستي ومنبع كسب مواد خام ارزان بدل مي كند. نهضت آزادي بخش ملي نه فقط  عليه امپرياليست هاي خارجي بلكه عليه اين قشر عامل و واسطه امپرياليست ها نيز متوجه است. در نشريات حزبي ما همچنين به عبارت سرمايه داران بوركرات بر مي خوريم. در سند تحليلي از وضع كشور ما كه كميته مركزي حزب توده ايران تهيه نموده (1348) در اين باره چنين توضيح داده شده است:

         « از آنجا كه بخش مهمي از گردانندگان رژيم، از اعضاء خاندان سلطنت گرفته تا برخي از كارمندان عالي رتبه كشوري و لشگري نيز در عرصه هاي مختلف صنعتي، بازرگاني، مالي، ساختماني و كشاورزي سرمايه گذاري مي كنند، ميزان قابل توجهي از سرمايه گذاري خصوصي به اين دسته از سرمايه داران تعلق دارد. ما اين قشر از سرمايه داران داخلي را به مناسبت مقامي كه در دستگاه دولتي احراز نموده و قدرت اعمال نفوذي كه در سايه حكومت استبدادي به دست آورده اند قشر سرمايه دار بوركرات مي ناميم. نفوذ قشر اخير دائماً رو به افزايش است. امروز كمتر موسسه بزرگ توليدي يا بازرگاني و ساختماني، حمل و نقل و كشاورزي در كشور ما وجود  دارد كه نماينده اي از اين قشر چه مستقيماً و چه به صورت سهامدار در آن شركت نداشته باشد.

 

30 ـ  پارلمان و مبارزه پارلمانی

 

پارلمان يعني مجمع نمايندگان كه وظيفه قانونگذاري را به عهده دارند. در ايران و تركيه آن را مجلس، در ايالات متحده و برخي كشورهاي آمريكاي لاتين آن را كنگره مي نامند. در برخي كشورها پارلمان مركب از دو مجمع است مثل شورا و سنا، مجلس اعيان يا لردها و مجلس عوام يا نمايندگان. قاعدتاً اعضاي پارلمان انتخابي هستند يعني از طرف مردم و به آراي آن ها براي تشكيل قوه مقننه و تدوين قوانين برگزيده مي شوند. در برخي موارد آن ها را انتصاب م يكنند مثل نيمي از اعضاء سناي ايران، يا عضويت را به وراثت مي برند. در كشورهاي سرمايه داري از نظر ماهيت، ميزان قدرت و رابطه با دولت دو نوع پارلمان تشخيص مي دهيم:

دركشورهاي جمهوري پارلماني (ايتاليا، تركيه و هند و ...) يا در ممالك مشروطه سلطنتي (انگلستان،سوئد و دانمارك) اصل بر اينست كه پارلمان بر كليه اعمال دولت نظارت دارد و در حقيقت مرجع عالي مملكتي شمرده مي شود. دركشورهاي ديگري كه رئيس جمهور از اختيارات وسيع برخوردار است (ايالات متحده امريكا، فرانسه و عده اي از كشورهاي امريكاي لاتين) پارلمان فقط از نظر قانونگذاري نقشي ايفا مي كند و چه بسا كه هيئت دولت حتي به طور صوري هم در مقابل پارلمان پاسخگو نيست. در هر دو دسته كشورها، پارلمان با اختياراتي وسيع يا محدود، به طرزي كم و بيش صوري يا عملي و تا حدودي مستقل فعاليت مي كند.

         حساب كشورهاي ديكتاتوري، اگرچه به ظاهر داراي مجلس باشند جداست. در اين دسته از كشورها پارلمان فاقد هر گونه محتوا بوده سران رژيم، سلاطين، ديكتاتورهاي دست نشانده با صحنه سازي انتخاباتي مجمول و فرمايشي در حقيقت عده اي را به شغل نمايندگي مجلس منصوب مي كنند تا روپوش و نقابي براي نظام استبدادي باشد. ايران و ويتنام جنوبي نمونه هاي اين گونه ممالكند.

         در كليه ممالك سرمايه داري به عناوين و يا اشكال مختلف در آراء مردم دخل و تصرف مي شود و افكار عمومي منحرف مي گردد، محدوديت ها ايجاد مي شود تا پارلمان واقعاً مجمع نمايندگان مردم و بيان گر خواست ها وعقايد آن ها نباشد و هر چه ممكن باشد عده نمايندگان اصيل زحمتكشان كمتر گردد. اين تدابير طيف بسيار وسيعي را در بر مي گيرد. از محدوديت سن و سواد و نژاد و جنس و دارايي گرفته تا تعبيه سيستم هاي ضد خلقي انتخاباتي، محروم كردن نيروهاي دموكراتيك ازتاثير بر افكار عمومي و استفاده مساوي از وسائل تبليغاتي و بالاخره تقلب، تعويض آراء و پركردن صندوق ها و غيره.

         مبارزه پارلمانی ـ يكي از اشكال مبارزه طبقاتي در نوع سياسي آنست. طبقه كارگر و حزب وي ضمن ساير اشكال مبارزه وظيفه دارد از اين مبارزه نيز در صورت وجود شرايط استفاده كند مردم را بسيج كند، سياست هاي ضد ملي را ضمن كارزار انتخاباتي فاش كند، سعي كند عده هرچه بيشتري از نمايندگان واقعي مردم را به پارلمان بفرستد، در پارلمان از تريبون رسمي براي بيان درخواست ها و پيشبرد برنامه انقلابي خود استفاده كند. نفي مبارزه پارلماني به همان اندازه غلط ومضر به حال جنبش است كه مطلق كردن آن. اولي انحراف چپ و عدم استفاده از يك سلاح نبرد است، ديگري انحراف راست و انحصار مبارزه فقط به يك شكل و محروم كرده توده ها از سلاح هاي ديگر نبرد عليه سرمايه داري . احزاب كمونيست كارگري و سازمان هاي مترقي از مبارزه پارلماني براي دفاع از منافع زحمتكشان و استقلال كشور براي جلوگيري از تبديل پارلمان به يك زائده هيئت حاكمه و براي  افشاء سياست ضد خلقي استفاده مي كنند. خارج كرد ن پارلمان از صورت زائده بلا اراده حكومت، تامين شركت آزاد در انتخابات، معرفي كانديداها و ريختن آزاد راي به صندوق ها از جنبه هاي مهم مسئله عمده دفاع از دمكراسي است. مبارزه براي آزادي انتخابات يكي از اشكال مبارزه به خاطر دمكراسي است.

         در شرايط كنوني طبقه كارگر برخي از كشورهاي سرمايه داري امكان آن را دارند كه با بهره گيري از دست آوردهاي مبارزات خود، اكثريت مردم را به دور خود گرد آورده و براي احراز اكثريت قاطع درپارلمان و تبديل پارلمان از آلت مقاصد طبقاتي بورژوازي به وسيله خدمت به مردم زحمتكش كوشش نمايند و ضمن آن مبارزه توده اي دامنه داري را درخارج از پارلمان گسترش داده و مقاومت نيروهاي ارتجاعي را در هم شكنند. اين يكي از اشكال انجام مسالمت آميز انقلاب است كه خود تنها از راه بسط پي گير مبارزه طبقاتی توده هاي كارگر و دهقان وجلب طبقات متوسط عليه سرمايه بزرگ انحصاري عليه ارتجاع به خاطر اصلاحات عميق اجتماعي، صلح و سوسياليسم ميسر تواند بود. در هر صورت پرولتاريا و حزب وي بايد بر كليه شكل هاي مبارزه غير مسالمت آميز و مسالمت آميز، پارلماني و غير پارلماني احاطه داشته و آماده هر گونه تعويض سريع و غيرمنتظره يك شكل مبارزه به ديگري باشد.

 

31 ـ  پاسيفيسم

        

پاسيفيسم از واژه لاتيني به معناي صلح و آرامش مشتق است و به معناي طرفداري از صلح و  آرامش استعمال مي شود. پاسيفيسم يك جريان ليبرال منشانه است كه نمايندگان آن عليه هر گونه جنگي هستند و معتقدند كه با تبليغ و موعظه مي توان آشتي عمومي ايجاد كرد. اگر چه در زمان ما با تشديد خطر جنگ افروزي محافل امپرياليستي پاسيفيست ها نيز فعالانه در اقدامات مختلف صلح جويانه شركت مي كنند وسهمي اغلب شايسته در بيان خواست مردم عليه نقشه هاي جنگ طلبانه ايفا مي كنند ولي در عين حال پاسيفيسمن در اصل وسيله اي براي تخدير و منحرف كردن توده ها از مبارزه فعال عليه جنگ هاي امپرياليستي بوده و در گذشته بارها از آن براي فريب توده ها و پنهان كردن ريشه و علل جنگ و تداركات نظامي امپرياليستي استفاده شده است.

         طرفداري از صلح مي بايست فعال و مبارزه باشد. ريشه و علل جنگ را در نظام سرمايه داري و سرشت امپرياليستي بيابد. كمونيست ها هميشه طرفدار فعال صلح بوده اند و عليه جنگ هاي  غير عادلانه استثمارگران و غاصبانه نبرد كرده اند و درعين حال از جنگ هاي انقلابي توده ها ، جنگ هاي دفاعي و جنگ هاي غير عادلانه را ناديده مي انگارد و وسائل غيرفعال نظير موعظه را كافي براي منظور مي شمارد. تفاوت جنبش نيرومند هواداران صلح مركب از نيروهاي مختلف و در راس آن ها كمونيست با پاسيفيست ها منجمله در مبارزه فعال عليه خطر جنگ و عليه امپرياليسم است كه زاينده اين خطر مي باشد. به عنوان نمونه مبارزه آن ها عليه جنگ ويتنام بمعناي حمايت كامل از خلق ويتنام و جنگ عادلانه وي به خاطر آزادي و استقلال تا سرحد پيروزي اين خلق و به معناي نبرد عليه امپرياليسم امريكا و نوكران محلي آن هاست كه نقشه هاي استعمار گرانه و تسلط طلبانه آن ها موجب بروز و ادامه اين جنگ شده است. در عصر ما پاسيفيست هاي صادق روز به روز بيشتر دوش به دوش طرفداران فعال صلح يا كمونيست ها دست به عمل مشترك مي زنند و اقدامات متحدي را سازمان مي دهند. ضرورت مبارزه متحد عليه امپرياليسم جلب هر چه بيشتر و فعال تر اين نيرو را ضرور مي كند.

 

32 ـ  پايه و روبنا ( يا زير بنا و رو بنا )

 

پايه – جهان بيني ماركسيستي در ميان انبوه مناسبات اجتماعي موجود در هر جامعه اي مناسبات مادي و توليدي را به مثابه مناسبات اساسي وتعيين كننده مي داند. پايه يا زيربناي جامعه عبارت است از مجموعه اين مناسبات توليدي كه ساختمان اقتصادي جامعه را تشكيل مي دهد. مقصود از مجموعه مناسبات توليدي عبارتست از اشكال مالكيت ومناسبات ميان انسان ها كه از اين اشكال مالكيت ناشي مي شود و بالاخره اشكال توزيع نعم مادي.

         هر جامعه داراي پايه يا زير بناس . وضع زير بنا به مثابه مجموعه مناسبات توليدي بستگي با وضع نيروهاي توليدي دارد و در هر جامعه مطابق با درجه معين نيروهاي توليدي آن دورانس .

         پايه نقش عظيمي در زندگي اجتماعي بازي مي كند و امكان مي دهد كه توليد و توزيع نعم مادي سازمان داده شود. انسان ها بدون برقراري مناسبات توليدي نمي توانند به كار توليدي بپردازند و درنتيجه وسائل زندگي را توزيع كنند. تبديل يك دوران اجتماعي بدوران ديگر يعني تبديل پايه ، يعني ايجاد مناسبات توليدي جديد.

         روبنا – عبارتست از نظريات سياسي ‏،  حقوقي، فلسفي، اخلاقي، هنري و مذهبي جامعه و نهادها و موسسات و سازمان هاي مربوط به آن ها و اشكال مربوطه آگاهي اجتماعي. اگر بخواهيم پايه را به ريشه يا استخوان بندي تشبيه كنيم مي توانيم روبنا را شاخه و برگ يا گوشت و پوست و خلاصه سيماي جامعه بناميم. البته اين تشبيه ساده است و روابط ديالكتيكي عميقي كه پايه و روبنا را به يكديگر پيوند ميدهد نشان نمي ده .

         پايه ـ شالوده روبناست. هر فرماسيون اجتماعي ـ اقتصادي داراي زيربناي مخصوص به خود مي باشد. روبنا بر پايه اين مجموعه مناسبات توليدي ناشي از نحوه و شكل مالكيت به وجود مي آيد. رو بنا خود نيز در تكامل اجتماع نقش بزرگي دارد و پس از آن كه بر اساس زير بناي اقتصادي معيني پديد آمد بر پايه تاثر متقابل مي گذارد، به رشد و تحكيم آن كمك مي كند و با عمل خود رشد اجتماع را تسريع يا كند مي كند. رو بنا توسط پايه بر تكامل نيروهاي مولده تاثير مي گذارد.

         نقش تعيين كننده زيربنا نسبت به روبنا در رابطه ديالكتيكي موجود بين پايه و روبنا، پايه جهت قاطع و تعيين كننده را تشكيل مي دهد. زير بناي جامعه اي كه در آن طبقات متخاصم وجود دارد داراي خصلت متضاد است. پايه كه بيانگر رابطه مختلف انسان ها با وسائل توليد است (‌مناسبات توليدي و نحوه مالكيت) نشان دهنده تضاد منافع طبقاتي و نشان دهنده تناقض ميان بهره كشان و بهره دهان است. رو بناي چنين جامعه اي از آنجا كه انعكاس تضادهاي موجود در پايه است خود نيز داراي خصلت متضاد است. رو بنا افكار و عقايد و موسسات و سازمان هاي طبقات و گروه هاي مختلف را در بر مي گيرد . طبعاً افكار و موسسات طبقه اي كه از لحاظ اقتصادي مسلط است درروبنا نيز افكار و موسسات حاكم را تشكيل مي دهد. به عبارت ديگر آن طبقه اي كه نيروی مادي مسلط جامعه را در دست دارد در عين حال نيروي معنوي مسلط جامعه نيز هست.

         نقش تعيين كننده پايه نسبت به رو بنا فقط در اين نيست كه رو بنا زائيده زير بناست، بلكه در اين نيز هست كه تغييرات ماهوي در نظام اقتصادي به ناچار به تغييرات رو بنا مي انجامد. مثل تكامل زير بناي جامعه سرمايه داري و ورودش به مرحله پوسيدگي كه در روبنا به صورت پيدايش و تحكيم اشكال ارتجاعي و فاشيستي حكومت، انحطاط هنر بورژوازيي‏، تباه ترين اشكال فلسفه ايدآليستي و فرهنگ كاذب و غيره منعكس مي گردد.

         هنگامي كه بر اثر انقلاب اجتماعي يك زير بناي اقتصادی به جای زیربنای قبلی می نشیند در روبنا تغییرات عمیق روی می دهد، سلطه سیاسی طبقات جدید مستقر می گردد، افکار و عقاید و نهادهای جدید، دولت جدید و سیستم سیاسی و حقوقی جدید به وجود می آید، روبنای کهنه بر می افتد و رو بنای نوین مستقر می شود .

         استقلال نسبی و نقش فعال رو بنا ـ رو بنا که زائیده زیربناست دارای استقلال نسبی است. یکی از مظاهر مهم این استقلال آنست که تحول در روبنا همگام استقرار پایه نوین به معنای از بین رفتن خود به خود تمام پدیده های رو بنای کهنه نیست. با محو زیر بنای کهنه موجودیت رو بنای کهنه به مثابه یک مجموعه واحد به مثابه سیستم نظریات و موسسات جامعه کهنه پایان می پذیرد. ولی عناصر جداگانه ای در آن باقی می ماند و در زمره عناصر روبنای جامعه جدید جای می گیرد. بدیهی است رو بنای جدید فقط آن عناصری از روبنای کهنه را می گیرد که می تواند در خدمت طبقات جدید حاکم در جامعه قرارگیرند. آن عناصری را که متناسب با منافع طبقات حاکم جدید است .

         چنانچه هر جامعه جدیدی که در آن استثمار برقرار شد از روبنای جامعه پیشین خود، آن افکاری را نگاه می دارد که استثمار را مجاز می شمرند و مدافع موسسات سیاسی و حقوقی استثمار گران می باشند.

         در روبنای هر جامعه عناصر ثابت وجود دارد که برای تمام بشریت دارای مقام و مرتبت است. از آن جمله اند موازین اخلاقی انسانی و بهترین دستاوردهای ادبی و هنری.

         بدین ترتبی رو بنای هر جامعه معین پدیده بغرنجی است که هم افکار ونهادهایی از جامعه کهنه را در بر می گیرد و هم افکار وموسساتی که براساس زیربنای اقتصادی جدید پدید آمده اند.

         استقلال نسبی رو بنا در این امر نیز تظاهر می کند که روبنا نقش فعال در تکامل پایه ای که اول به وجود آورده بازی می کند. افکار و موسسات مسلط حاکم در جامعه ای که به طبقات متخاصم تقسیم شده به حفظ و تحکیم زیر بنای این جامعه کمک می کند. این افکار و موسسات به خاطر مبارزه طبقه حاکم با طبقات دیگر چنین جامعه ای به ویژه با طبقات زحمتکش به خاطر سازمان دادن این مبارزه است. این افکار وموسسات مبارزه زحمتکشان را به خاطر رهایی از استثمار و استعمار سرکوب می کند. مثلا سرمایه داری معاصر دوران زندگی خود را پیموده ولی هنوز بر جای است، برجاست در درجه اول برای آن که دولت بورژوایی حقوق بورژوایی و تمام وسائل نفوذ ایدئولوژی بورژوایی که نقش آن ها در دفاع از سرمایه داری فوق العاده بزرگ است همه در حفظ و حراست منافع بورژوازی به کار می روند.

 

33 ـ  پرولتاریا ( Proletariat )

        

به طبقه کارگر مزد بگیر یعنی کسانی که فاقد وسائل تولید هستند و مجبورند نیروی کار خود را به صاحب وسائل تولید یعنی سرمایه داران به فروشند پرولتاریای صنعتی یا مطلق پرولتاریا می گویند. بنابر این مفهوم خاص و دقیق این واژه مربوط به جامعه سرمایه داریست، اگر چه در برخی اصطلاحات پرولتاریا به معنای اعم طبقه کارگر استعمال می شود. اصولاً این اصطلاح در جامعه کهن رومی به فقرا و رنجبران اطلاق می شده است. پرولتاریا که همراه با سایر اقشار زحمتکشان مولد همه نعم مادیست در جریان تولید علاوه بر ارزش نیروی کار خود ارزش اضافی نیز تولید می کند که از طرف کارفرما به شکل سود تصاحب می شود.

پرولتاریا پیگیر ترین طبقه انقلابی در جامعه سرمایه داریست زیرا که پرولتاریا با مترقی ترین و رشد یابنده ترین شکل تولید یعنی صنایع ماشینی و تولید بزرگ صنعتی در ارتباط است و پیوسته رشد و تکامل می یابد. خصلت تولید سرمایه داری خود برای اتحاد و تشکل و آموزش پورلتاریا شرایط مساعد را فراهم می کند. امکان وی برای سازمان دادن اقدامات آگاهانه توده ای از هر طبقه دیگر بیشتر و آگاهی طبقاتی وی بالاترست. مبارزه پرولتاریا علیه بورژوازی قانون تکامل جامعه سرمایه داریست.

         پرولتاریا در مبارزه برای رهایی خود می تواند و باید تمام توده های زحمتکش و در درجه اول دهقانان را به سوی خویش جلب کند و نبرد علیه سرمایه داری را رهبری کند و به همین جهت هم پرلتاریا طبقه کارگر می تواند رسالت تاریخی نابود کردن بورژوازی و ایجاد جامعه نوین سوسیالیستی را به انجام برساند. از نظر تاریخی طبقه پرلترهای صنعتی هم زمان با زایش شیوه تولیدی سرمایه داری یعنی در مرحله تلاشی فئودالیسم پدید می گردد. خانه خرابی و ورشکستگی دهقانان که زمین های خود را از دست می دادند نخستین منبع ایجاد پرلترها بود. بعدها نیز ورشکست خرده بورژوازی در شهر و ده با تکامل سرمایه داری به تقویت صفوف پرلتاریا منجر می شود. پرولتاریا یکی از دو طبقه اساسی فرماسیون اجتماعی ـ اقتصادی سرمایه داریست و طبقه دیگر اساسی ا ین صورت بندی بورژوازی است. استثمار پرلتاریا از جانب بورژوازی موجد تضاد آشتی ناپذیر منافع طبقاتی آن ها و مبارزه طبقاتی آن ها است. در جریان این مبارزه رفته رفته پورلتاریا به منافع اساسی طبقاتی خود آگاهی می یابد، درک اجتماعی اش  غنی تر می شود. به تدریج از اشکال مبارزه و درجات عالی تر تشکل استفاده می کند و بالاخره این مبارزه علیه سراسر سیستم سرمایه داری و به خاطر استقرار سوسیالیسم متوجه می گردد. پرولتاریا سازمان های طبقاتی صنفی و سیاسی خود را ایجاد می کند که عالی ترین شکل آن احزاب کمونیست وکارگری هستند، احزابی که تعالیم مارکسیسم ـ لنینیسم را راهنمای خویش قرار داده اند و آن خود تعمیم تجربیات نهضت انقلابی بین المللی پرولتاریاست و مرتبا تکامل می یابد. آموزش مارکسیسم ـ لنینیسم سلاح قاطع آگاهانه نبرد پی گیر پرولتاریاست.

         پس از انقلاب سوسیالیستی و نابودی استثمار، پرولتاریا به طبقه ای جدید ـ طبقه کارگری که سیستم سرمایه داری را از بین برده و مالکیت سوسیالیستی بر وسائل تولید را مستقر ساخته و خود سرنوشت خویش را در دست دارد بدل می گردد.

 

34 ـ  پروپاکاند و آژیتاسیون (Propagande et agitation )

        

آژيتاسیون یعنی وسیله تاثیر سیاسی درتوده ها از طریق گفتگو، سخنرانی، نطق و میتینگ، جراید، کتب و رسالات، اوراق، رادیو، سینما، تلویزیون و غیره. در برخی موارد آن را فعالیت تبلیغی یا تنویری برای تفهیم عقاید ونظریات سیاسی خود در توده ها نامیده اند. برای آژیتاسیون یا تبلیغ نظریات البته از وسائل متنوع و مهمی نظیر مباحثه و نطق و تشکیل جلسات و میتینگ ها و همچنین وسائل سمعی و بصری و مطبوعات و غیره که نام بردیم استفاده می شود تا صحت نظریات سیاسی و مرام و روش خویش را ثابت کنیم و مردم را برای مبارزه در راه آن جلب نماییم. وجه مشخصه آژیتاسیون خصلت توده ای آنست، یعنی یک عمل سیاسی ـ تبلیغی است که برای توده مردم و سیما صورت می گیرد و معمولا حیطه کوچکتری از افکار و مسائل حادتر یا مشخص تری را در بر می گیرد ولی هدف پخش و تبلیغ آن در بین عده هر چه بیشتری است. واضح است که آژیتاسیون همیشه وابسته به وظایف مبرم سیاسی حزب است و استفاده از اشکال گوناگون آن تابع شرایط موجود و این وظایف است. در آژیتاسیون به شیوه های تهییجی واحساسی برای توضیح و اقناع نیز توجه جدی می شود.

         پروپاگاند که آن را در فارسی می توان ترویج ترجمه کرد معنای توضیح و اشاعه اندیشه های سیاسی و فلسفی و مفاهیم عمیق تری را در بر می گیرد و هدف، ترویج آن ها در بین عده کمتری است بنابر این وسائل آن هم با آژیتاسیون فرق می کند. دراینجا از جلسات، مذاکرات، کتب، رسالات علمی و تحقیقی و مجلات استفاده می شود تا اگر چه در بین عده کمتری ولی عمیق تر و با جزئیات بیشتر و همه جانبه تر مسائل برنامه و عقیدتی و مرامی توضیح داده شود و درک گردد. شیوه پروپاکاند بیشتر شیوه تحلیلی و تعقلی است. واضح است که از آژیتاسیون و پروپاگاند همه احزاب و دسته های سیاسی استفاده می کنند و وسائل مختلف آن را در خدمت می گیرند. با وجود اهمیت این وسائل و طرز استفاده از آن ها، مهم در درجه نخست آنست که چه مرام و ایدئولوژی و اندیشه ای مورد ترویج و تبلیغ قرار می گیرد و ماهیت این اندیشه ها و نظریات چیست؟ اندیشه های سوسیالیستی و سیاسی و دمکراتیک از آنجا که دارای ماهیت حیات بخش و انسانیست و با قوانین تکامل اجتماعی تطبیق می کند و مبین منافع توده های مردم است به کوشش مروجین و مبلغین توده ای به میزان غیر قابل قیاسی بیش از اندیشه های ارتجاعی ضد ملی و ضد دمکراتیک در بین توده ها رسوخ می کند، اگر چه درجوامع سرمایه داری تقریبا کلیه وسائل تبلیغ و ترویج در دست زمامداران و طبقه حاکمه متمرکز است و در نظام های استبدادی طبقه کارگر و توده های مردم زحمتکش و احزاب مترقی از این وسائل به کلی محروم هستند. مبارزه در راه دمکراسی منجمله متضمن مبارزه برای داشتن وسائل بیشتر پروپاگاند و آژیتاسیون، آزادی بیان و عقیده، اجتماعات و مطبوعات نیز هست تا بدین وسیله هرچه بیشتر عمیق تر و وسیع تر اندیشه، مسلک و مرام و برنامه ملی و مترقی در بین مردم ترویج و تبلیغ گردد.

 

35 ـ  تحت الحمایه (Protectorat )

 

         یکی از اشکال استعمارست. از نظر لغوی به معنای حمایت و پشتیبانی یک دولت بزرگ و نیرومند از یک دولت کوچک و ضعیف است. در حقیقت دول امپریالیستی به  زور، به نیروی ارتش خود با قدرت اقتصادی خود نظام تحت الحمایگی (پروتکتوز) را بر کشور کوچک تحویل می کنند، آن را زیر سیطره خود می گیرند و در عمل مبدل به مستعمره می کنند. در خلیج فارس نمونه های بسیاری از این سرزمین هاست که امپریالیسم انگلستان به نام تحت الحمایگی سلطه کامل خود را در آنجا برقرار نموده، عمال دست نشانده خود را بر سریر حکومت نشانده و با یک سلسله قراردادهای نابرابر و تحمیلی زنجیر اسارت را محکم کرده است. تحت الحمایگی اغلب با اشغال نظامی و با داشتن پایگاه های نظامی  دریایی یا هوایی همراه است و چه بسا مرحله ای بوده است قبل از تبدیل کامل سزمین مربوطه به مستعمره نظیر تحت الحمایگی کره از جانب ژاپن در آغاز قرن کنونی و سپس تبدیل آن به مستعمره. درعصرما جنبش پر توان آزادیبخش خلق ها اساس بساط تحت الحمایگی را هم زمان با تلاشی عمومی سیستم استعماری در هم ریخته است.

 

36 ـ  تئوری (Theorie)

        

عبارتست از تعمیم تجربه و پراتیک اجتماعی. تئوری مجموعه ایست از اندیشه های راهنما در این یا آن زمینه دانستنی های بشری عبارتست از توجیه و توضیح علمی قوانین تکامل در طبیعت یا در جامعه. تئوری که خود بر شالوده پراتیک و عمل پدید می گردد نقش فعالی در حیات جامعه در زمینه سایر شناسایی های علمی بشری ایفا می کند و به انسان ها دور نمای دقیق در فعالیت های علمی خود می دهد و پراتیک را به جلو می راند.

         مارکسیسم – لنینیسم می آموزد که وثیقه اجرای موفقیت آمیز وظایفی که در مقابل جامعه قرار دارد وحدت بین تئوری و پراتیک، بین اندیشه وعمل است. یک تئوری اگر با عمل انقلابی و پراتیک تحول بخش و تغییر دهنده همراه نباشد فاقد مضمون خواهد بود. پراتیک و عمل نیز اگر با چراغ راهنمای تئوری انقلابی روشن نگردد کور و بی ثمر خواهد بود. احزاب مارکسیست لنینیست پایه فعالیت خود را وحدت بین تئوری و عمل قرار می دهند. تئوری مارکسیسم – لنینیسم مجموعه اندیشه های راهنمای این دانش و قطب نمای علمی روشن و دقیق فعالیت ها و عمل احزاب کارگریست. نقش سازمان دهنده تئوری مارکسیستی لنینیستی درهمین جاست که به احزاب کمونیستی و کارگری امکان می دهد در هر وضع و موقعیتی راه خود را بشناسند، جریان وقایع را پیش بینی کنند، فعالیت خود را بر اساس مشی علمی استوار سازند، مارکسیسم و لنینیسم آن چنان تئوری ایست که اجرای خلاق را ایجاب می کند.

         فرا گرفتن دگماتیک و کتابی، به خاطر سپردن احکام و فرمول ها و تکرار کورکورانه آن ها به کلی با مارکسیسم – لنینیسم بیگانه است و کمترین نتیجه ای به بار نمی آورد. فرا گرفتن و به کار بستن خلاق تئوری مارکسیستی یعنی فرا گرفتن ماهیت آن، به کار بردن آن به مثابه راهنمای عمل، استفاده از آن در اقدامات پراتیک و برای حل مسائلی که در مقابل حزب و نهضت در شرایط مختلف ومتغیر ظاهر می شود. چنین برداشتی یا چنین فرا گرفتن علمی، خود به تکامل تئوری می انجامد، آن را با احکام و استنتاجات جدید غنی می کند، تزهای نوین بر اساس وضع تغییر یافته تاریخی و شرایط جدید پراتیک اجتماعی به وجود می آید.

 

 37 ـ جنبش آزادیبخش ملی و همزیستی مسالمت آمیز

        

استراتژی احزاب کمونیست و کارگری در مورد جنگ آنست که حتی در دوران کنونی یعنی با وجود آن که امپریالیسم هنوز از بین نرفته وهنوز نیرومند است جامعه بشری را از بلیه یک جنگ جهانی جدید برهانند و به عبارت دیگر اجازه ندهند که حل تضادها واختلافات از طریق توسل به جنگ جهانی صورت گیرد یا به دیگر سخن اصول همزیستی مسالمت آمیز را به کشورهای سرمایه داری تحمیل نمایند. از جانب دیگر خلق هایی هستند که هنوز استقلال سیاسی خود را به دست نیاورده اند و بسیار دیگر خلق ها هستند که از استقلال اقتصادی نصیبی ندارند و مسئله اصلی جامعه آن ها ریشه کن کردن نفوذ امپریالیسم و سلطه انحصارات بیگانه و سرنگون کردن حکام دست نشانده و دنباله روی امپریالیست هاست. درتمام این کشورهاست که جنبش عظیم و خروشان آزادیبخش ملی ـ یکی از سه جریان عمده ضد امپریالیستی دوران معاصر ـ در کار پیکار است. در مورد رابطه این جنبش با سیاست همزیستی مسالمت آمیز در سالیان اخیر سفسطه های چپ نمایانه بسیار صورت می گیرد. انقلابی نمایان ظاهر الصلاحی پیدا شده اند که ادعا می کنند چه از نظر تئوریک و چه از نظر علمی بین سیاست همزیستی مسالمت آمیز و جنبش رهايي بخش ملي تضاد موجود است. ادعا مي كنند كه مخالفين يك جنگ جهاني گويا با مبارزه ملل در راه استقلال و آزادي مخالفند. آن ها مبارزه در راه همزيستي مسالمت آميز را عملي غير انقلابي و حتي همدستي با سرمايه داري به قلم مي دهند. اين يك سفسطه عاميانه و موذيانه است كه با درك تضادهاي واقعي جهان امروز و تشخيص نيورهاي ضد امپرياليستي و شيوه و سياست امپرياليست ها بي پايگي آن به آساني معلوم مي شود .

         همزيستي مسالمت آميز مربوط است به نحوه مناسبات بين كشورهايي كه دول آن ها داراي سيستم هاي اجتماعي و سياسي مختلف هستند به معناي آنست كه اسلحه متجاوز و توسل به جنگ از چنگ امپرياليست ها به در آورده شود و نقشه هاي استراژيك آن ها عقيم گذاشته شود. بر خلاف ادعاي مدعيان چپ نما مبارزه در راه همزيستي مسالمت آميز از همان آغاز تشكيل نخستين دولت سوسياليستي شروع شد و نخستين منشوري كه لنين به نام حكومت شوراها امضاء كرد منشور معروف صلح بود كه حاوي اصول سياست همزيستي مسالمت آميز است. يادآوري اين نكته مهم تاريخي بي فايده نيست كه در مقابل سياست لنيني استقرار مناسبات عادي صلح آميز بين دول داراي سيستم هاي اجتماعي مختلف در آن هنگام دول امپرياليستي سياست مداخله، لشكر كشي ضد انقلابي را به كار بردند و اين تنها پس از شكست مداخله دول 14 گانه امپرياليستي بود كه آن ها مجبور شدند به نوعي همزيستي مسالمت آميز تن در دهند و دولت شوروي را به رسميت بشناسند و با آن رابطه برقرار كنند و قراردادهاي مختلف امضاء نمايند. اين يك پيروزي سوسياليسم بود و امروز هم تحميل اين سياست به امپرياليسم كه هرگز ماهيت جنگ طلبانه و تجاوز كارانه خود را از دست نداده چيزي جز يك پيروزي نيروهاي مترقي و ضد امپرياليستي در نتيجه مبارزه اي مداوم و پي گير نيست. به عبارت  ديگر همزيستي مسالمت آميز تنها و تنها ثمره مبارزه طبقاتي در مقياس بين المللي عليه امپرياليسم و در زمينه روابط بين دول است. كمونيست ها هميشه اين مفهوم همزيستي مسالمت آميز را خاطر نشان مي سازند و اين مبارزه، مبارزه براي تحميل اصول همزيستي مسالمت آميز هرگز با پيكار خلق ها به خاطر استقلال و آزادي مغاير نيست، بلكه برعكس دست در دست آن عليه امپرياليسم متوجه است وجز اين هم نمي تواند مفهومي داشته باشد. همزيستي مسالمت آميز امكانات مناسبي را هم براي توسعه مبارزه طبقاتي در كشورهاي امپرياليستي و هم براي نهضت آزاديبخش ملي در كشورهاي مستعمره و وابسته ايجاد مي نمايد و به نوبه خود موفقيت ها و پيروزي هاي مبارزه آزاديبخش ملي به تحكيم اصل همزيستي مسالمت آميز كمك مي كند. اينست رابطه ديالكتيكي بين نهضت آزاديبخش ملي و سياست همزيستي مسالمت آميز. احترام به اصول اساسي همزيستی مسالمت آميز براي كشورهاي نوخاسته ملي به معناي احترام كامل به حق حاكميت آنهاست. استعمار و ستم ملي به هر شكلي كه باشد با اصول همزيستي مسالمت آميز مباينت دارد و به معناي تجاوز و تعرض مستمر به حقوق ملل است. بنابر اين مبارزه ملي كه براي آزادي خود قيام كرده است مبارزه اي عادلانه بوده و در اين مبارزه از هر وسيله اي كه اين ملت صلاح بداند مي تواند استفاده كند. جنگ عادلانه خلق ويتنام اكنون به همه جهانيان نشان مي دهد كه اجراي سياست لنيني همزيستي مسالمت آميز از طرف كشورهاي سوسياليستي به هيچ وجه مانع آن نيست كه اين كشورها با تمام قوا و به همه اشكال از خلق ويتنام دفاع كنند و به وي كمك همه جانبه نمايند.

         سياست همزيستي مسالمت آميز مغاير با جنبش آزاديبخش ملي نيست برعكس همبستگي و عمل مشترك كشورهاي سوسياليستي و جنبش رهايي بخش ملي و نهضت كارگري كشورهاي سرمايه داري ( سه نيروي عمده انقلاب عصر ما ) براي جلوگيري از يك جنگ جهان گير بهترين شرايط را براي لگام زدن بر امپرياليست ها و موفقيت نهضت هاي استقلال طلبانه و آزادي جويانه ملي فراهم مي سازد. آيا بايد اين نكته را هم تكرار كرد كه يك جنگ جهاني كه مسلماً جنگي هسته اي خواهد بود زيان هاي عظيم و پيش بيني ناپذيري به تمدن انساني وارد خواهد ساخت كه براي جبران آن زمان هاي طولاني ضرور است. همزيستي مسالمت آميز به معناي حفظ وضع سياسي موجود و حفظ مناسبات اجتماعي موجود در كشورهاي سرمايه داري به معناي حفظ استعمار و نو استعمار و يا هر نوع عقب نشيني و گذشت ايدئولوژيك و طبقاتي نيست، برعكس كمكي است براي گسترش مبارزه طبقاتي درمقياس ملي و بين المللي، مانعي است بر سر راه كوشش امپرياليسم به رفع تضادهاي دروني خويش از طريق تشديد وخامت وايجاد كانونهاي خطر جنگ، دريك كلمه در زمينه مبارزه طبقاتي در جوامع سرمايه داري و در زمينه مبارزه ايدئولوژيك همزيستي وجود ندارد وممكن نيست.        

         همزيستي مسالمت آميز يعني رعايت اصول حق حاكميت، برابري حقوق، مصونيت و تماميت ارضي هر كشور بزرگ يا كوچك، عدم مداخله درامور داخلي ديگر كشورها، احترام به حق كليه خلق ها درانتخاب آزاد نظام اجتماعي ـ اقتصادي و سياسي خويش، حل و فصل مسائل بين المللي حل نشده از طريق سياسي و به وسيله مذاكرات. سياست همزيستي مسالمت آميز با حق خلق ها در انتخاب راه مبارزه اي كه براي رهايي خويش لازم مي شمرند اعم از اين كه مسلحانه يا غير مسلحانه باشد تباين ندارد و نيز ابداً به معناي پشتيباني از رژيم هاي ارتجاعي نيست. همزيستي مسالمت آميز مبارزه ايست عظيم كه در آن هر سه نيروي عمده ضد امپرياليستي جهان معاصرذي نفعند. 

 

38 ـ جنگ

        

جنگ يعني مبارزه مسلحانه بين كشورها يا بين طبقات كه به خاطر اجراي هدف هاي سياسي و اقتصادي صورت مي گیرد. جنگ يك پديده اجتماعي تاريخي است. يعني در جامعه بشري در مرحله معيني از تكامل تاريخ به وجود آمد و وابسته به شرايط گذراي حيات اجتماعي بوده و در مرحله معيني از تكامل تاريخ، از حيات بشري حذف مي گردد. از نظر تاريخي لزوم ايجاد نخستين دسته هاي مسلح يا ارتش هم زمان با پيدايش مالكيت فردي و پيدايش طبقات و  دولت پديد گشت و آن هنگام درجوامع منقسم به طبقات، جنگ به طور عمده به وسيله اي براي تحكيم تسلط طبقات استعمارگر و اشغال سرزمين هاي غير و سيطره جويي بر سايرخلق ها بدل شد.

         در عصر كنوني سرچشمه اساسي جنگ ها نظام سرمايه داري و تضادهاي آنست كه در مرحله امپرياليسم به منتهاي حدت خود مي رسد. لنين بر اساس تجزيه و تحليل تاريخ جنگ ها و به ويژه جنگ هاي دوران امپرياليسم، جنگ ها را به طور علمي طبقه بندي كرده و انواع آن را تعيين كرد. تئوري ماركسيستي – لنينيستي درباره جنگ نشان مي دهد كه دو نوع اساسي جنگ وجود دارد: جنگ عادلانه و جنگ غير عادلانه.

         جنگ عادلانه جنگي است كه به خاطر اشغال سرزمين هاي ديگران و تسلط بر ملل ديگر صورت نمي گيرد بلكه جنگي است آزاديبخش به خاطر دفاع از ميهن و دست آوردهاي زحمتكشان عليه استعمارگران و استيلاگران، عليه اشغالگران و متجاوزان خارجي، عليه بندگي استعماري يا يوغ طبقات بهره كش.

         جنگ غير عادلانه جنگي است تجاوزكارانه براي برده كردن ساير خلق هاي ملل، براي سركوب زحمتكشان، براي توسعه طلبي. به عنوان مثال هم اكنون در ويتنام جنگي عظيم جريان دارد: در اين جنگ يك سو امپرياليست هاي امريكايي و نوكران محلي آن ها قرار دارند و در سوي ديگر خلق ويتنام. جنگي كه آمريكا انجام مي دهد جنگي است تجاوزكارانه و اسارت آور. جنگي كه خلق ويتنام با آن همه قهرماني انجام مي دهد جنگي است عادلانه به خاطر كسب استقلال و آزادي و وحدت ملي. اخيراً اين جنگ به جنگ عادلانه تمام خلق هاي هند و چين بدل شده است. به همين جهت است كه هر فرد شرافتمند با تجاوز امريكا كه با وحشي گري هاي بي سابقه مي خواهد نظم استعماري و آزادي كش خود را مستقر سازد مخالف است و در مقابل از جان و دل با ملت قهرمان ويتنام كه مي خواهد در ميهن خود آزاد و مستقل زندگي كند ابراز همبستگي مي كند. ماركسيسم ـ لنينيسم مخالف جنگ غير عادلانه تجاوز كارانه و مدافع جنگ عادلانه و توده ايست.

         يكي از انواع جنگ هاي عادلانه جنگ هاي پارتيزاني خلقي است كه عبارتست از جنگ  دسته جات مسلح نامنظم خلق در پشت جبهه دشمن، درقلب نواحي تحت اشغال ـ جنگي است كه توده هاي مردم با استفاده از اشكال مختلف مبارزه انجام مي دهند. البته اين شكل جنگ تازگي ندارد. جنگ پارتيزاني خلق اسپانيا عليه اشغالگران فرانسوي در زمان ناپلئون در 160سال پيش، جنگ مردم روسيه در زمان حمله ناپلئون در همان موقع جنگ ميهن پرستان ايتاليايي به فرماندهي گاربيالدي در 120 سال پيش، جنگ فرانسويان عليه اشغالگران آلماني در 90 سال  پيش از نمونه هاي جنگ پارتيزاني به شمار مي رود. همچنين است مبارزه مسلحانه دستجات پارتيزاني هنگام جنگ داخلي و جنگ دوم جهاني در اتحاد شوروي و طي همين جنگ جهانگير دوم در فرانسه و ايتاليا و يوگوسلاوي و لهستان و بلغارستان و چكسلواكي و يونان وچين و كره و ويتنام و فيليپين وغيره از اين قبيل است.

         هم اكنون جبهه ملي آزاديبخش ويتنام جنوبي از شكل جنگ پارتيزاني نيز در كنار واحدهاي منظم ارتش آزاديبخش به طور وسيع و موثر استفاده مي كند. در اين بحث پيرامون مسئله جنگ بايد مطلب ديگري را نيز روشن كرد و آن مبارزه براي صلح و جلوگيري از جنگ تجاوزكارانه امپرياليستي است. گفتيم كه سرچشمه اساسي جنگ ها نظام سرمايه داريست ولي اين بدان معنا نيست كه تا هنگامي كه در تمام كشورها سوسياليسم به پيروزي كامل و قطعي نرسيده بروز جنگ داراي خصلت ناگزير و اجتناب ناپذير است و امكاني براي جلوگيري ازآن وجود ندارد و بنابر اين بايد دست روي دست گذاشت و در مقابل خطر يك فاجعه جهاني اقدامي نكرد. اكنون آن چنان قواي اجتماعي وسياسي پديد آمده كه داراي چنان قدرت و وسائلي هستند كه بتوانند جلو بروز جنگ را از جانب امپرياليست ها بگيرند. در اعلاميه 81 حزب كمونيست و كارگري در سال 1960 گفته مي شود:

« زماني فرا رسيده است كه مي توان كوشش تجاوزكاران امپرياليستي را براي آغاز جنگ جهاني عقيم گذاشت. »

         در جلسه مشورتي استراتژي اين احزاب در مورد جنگ چنين تعيین شد كه « جامعه بشري را حتي در دوران كنوني از كابوس يك جنگ جهاني جديد برهاند ». آن نيروهايي كه مي توانند اين حكم را عملي سازند سه نيروي عمده اجتماعي كنوني: سيستم سوسياليستي جهاني، جنبش ملي ضد امپرياليستي و جنبش كارگري انقلابي در كشورهاي سرمايه داري هستند.

         هم اكنون خصلت تجاوزكارانه امپرياليسم شكل خطرناك تازه اي به خود گرفته است و دراين شرايط تعيين طرق و وسائل جلوگيري از جنگ تجاوزكارانه امپرياليستي با حدت بيشتري مطرح مي شود. مبارزه با خطر جنگ سهل و ساده نيست. برخي ها مي گويند بروز جنگ جهاني به يك امر كاملا اجتناب ناپذير مبدل شده و در مقابل سير حوادث نمي توان كاري كرد. اين طفره رفتن از مسئله است. كساني نيز مدعيند كه به علت وجود سلاح هاي مدرن و بسيار خطرناك خلع سلاح توده ها در مبارزه به خاطر صلح و تاييد عملي مسابقه تسليحاتي منجر مي شود. تاييد مي كنيم كه احزاب كمونيست در اسناد خود از امكان جلوگيري از جنگ  جهاني سخن گفته اند، ولي هرگز مدعي نشده اند كه اين كار به خودي خود انجام پذير است. وظيفه كنوني عبارتست از يافتن شيوه هايي كه به اين امكان تحقق بخشد، آن هم در شرايطي كه امپرياليسم مي كوشد ضعف خود را با اقدامات تجاوزكارانه و ماجرا جويانه جبران نمايد.

         اكنون يكي از شيوه هاي عمده امپرياليست ها ايجاد جنگ هاي موضعي و محلي است. هدف آن ها وارد ساختن ضربه به مواضع سوسياليسم و جنبش آزاديبخش ملي است. اين شيوه هم آشكار و هم با مانورهاي ماهرانه صورت مي گيرد. اين مانور گاهي شامل اقداماتي مي شود كه توسط دست نشاندگان امپرياليسم صورت مي گيرد (مثل تجاوز اسرائيل) يا از طريق توطئه و هدف كودتا (مثل كودتاي سرهنگ ها دريونان) و همچنين از طريق تحريكات آگاهانه عليه كشورهاي سوسياليستي (مثل حادثه كشتي جاسوسي امريكايي پوئنلو عليه جمهوري توده اي كره). در اين شرايط وظيفه مهمي و عمده و تاريخي دوران ما عبارتست از عقيم گذاردن نقشه هاي تجاوزكارانه پيش از آن كه كار به جنگ بيانجامد. اين وظيفه مي تواند فقط بر پايه همكاري جمعي سه نيروي عمده ترقيخواه و ضد امپرياليستي دوران ما (يعني سيستم جهاني سوسياليسم، جنبش آزاديبخش ملي و جنبش كارگري كشورهاي سرمايه داري پيشرفته) انجام گيرد.

         بنابر اين از نظر مبارزه در راه صلح و عليه نقشه هاي جنگ طلبانه امپرياليستي نيز همكاري اين سه نيرو و درك مسئوليت مشترك آن ها مهم ترين مسئله سياسي كنوني است.

         پيروزي اين استراتژي يعني تحميل اصول اساسي همزيستي مسالمت آميز به كشورهاي سرمايه داري كه خود نوعي و شكلي از مبارزه طبقاتيست، به سود هر سه اين نيروهاست به سود كشورهاي سوسياليستي است زيرا كه مي تواند به رشد خود و اثبات برتري سيستم سوسياليستي و كمك به ساير ملل جهان ادامه دهد. به سود جنبش آزاديبخش ملي است زيرا همزيستي مسالمت آميز احترام به حق حاكميت ملل را  ايجاب مي كند. با استعمار ملي به هر شكلي مباينت دارد و مبارزه عادلانه ملل را براي استقلال و آزادي در بر مي گيرد، به سود زحمتكشان كشورهاي سرمايه داريست زيرا اين خلق ها فداي كار وهدفي كه مربوط به آنها نيست نخواهند شد و دچار تضييقات مادي و معنوي ناشي ازتداركات جنگي نخواهند گشت.

         اين استراتژي و پيروزي صلح و جنگ، پيروزي همزيستي مسالمت آميز بر تجاوز و ماجراجويي، پيروزي استقلال بر استعمار كاريست كه تنها از طريق استفاده از تمام وسائل و امكانات تحت اختيار نيروهاي ضد امپرياليستي مي تواند انجام پذيرد. اين پيروزي بر ببر كاغذي نيست، بر درنده مكاريست كه دندان هاي تيز دارد و اگر به وي امكان داده شود مي تواند زيان هاي سنگيني وارد سازد.

 

39 ـ  جنگ سرد

        

مقصود از اين عبارت رايج وضع بسيار وخيم بين المللي و تشديد اين وخامت در روابط بين كشورهاي سوسياليستي و كشورهاي سرمايه داريست.  اين اصطلاح پس از جنگ دوم جهاني به وجود آمد، هنگامي كه بر اثر سياست دول امپرياليستي موسوم به سياست از موضع قدرت روش تجاوزكارانه و خرابكارانه جلوگيري از هر نوع مناسبات عادي و مسالمت آميز بين دول تحريك عليه كشورهاي سوسياليستي و مداخلات استعمارگرانه براي سركوب نهضت هاي ملي آزاديبخش گسترش فراوان يافت. اين اصطلاح حالتي را در روابط بين المللي نشان مي دهد كه جنگ با اسلحه گرم و برخورد ارتش ها وجود ندارد ولي وخامت  اوضاع جهان زياد مي شود و روابط بين دول تيره مي گردد و انواع حملات و تحريكات و اقدامات مغاير با روابط عادي زمان صلح انجام مي گيرد و انواع حملات و تحريكات و اقدامات مغاير با روابط عادي زمان صلح انجام مي گيرد. محافل امپرياليستي براي مقاصد استعمارگران و تحكيم تسلط خود به جنگ سرد دامن مي زنند و آن را به عبارت معروف خود تا حد بند بازي بر لب پرتگاه جنگ مي كشانند.  دكترين « جنگ سرد» پس از جنگ جهاني دوم به وسيله وينستون چرچيل در فولتن بيان شد و امپرياليسم امريكا آن را سياست رسمي خود قرار داد. هدف سياست همزيستي مسالمت آميز كه از طرف كشورهاي سوسياليستي تعقييق مي شود خاتمه دادن به جنگ سرد است كه مشكلات فراوان در سر راه تكامل خلق ها و رهايي آن ها ايجاد مي كند. سياست جنگ سرد بيش از پيش دچارناكامي مي گردد و به انفراد امپرياليسم امريكا منجر شده است. شكست قطعي اين سياست پيروزي سياست صلح و همزيستي مسالمت آميز حتمي است.

 

40 ـ جهان بینی

 

عبارتست از سيستم نظريات، مفاهيم و تصورات درباره جهان. اين واژه در معناي وسيع خود كليه نظريات انسان را درباره جهاني كه ما را احاطه كرده در بر مي گيرد از نظريات و عقايد فلسفي و اجتماعي و سياسي گرفته تا اخلاقي و هنري و مسائل مربوط به علوم طبيعي و غيره مفهوم محدودتر واژه جهان بيني و هسته مركزي آن عبارتست از نظريات و عقايد فلسفي.

         مسئله مهم جهان بيني همان مسئله اساسي فلسفه است و بنا بر پاسخي كه به اين مسئله داده شود به طور كلي انواع جهان بيني ها را مي توان به دو دسته تقسيم كرد: ماترياليستي و ايده آليستي. جهان بيني انعكاسي است از هستي اجتماعي و وابسته است به سطح معرفت و آگاهي هاي بشر در هر مرحله معين تاريخي و همچنين وابسته است به نظام اجتماعي مربوطه.

         در جامعه طبقاتي جهان بيني ماهيتي طبقاتي دارد. قاعدتاً جهان بيني طبقه حاكم در هر جامعه اي جهان بيني حاكم است. جهان بيني داراي اهميت عظيم پراتيك است، زيرا كه مناسبات انسان را با جهان و واقعيت موجود تعيين مي كند و معياري براي نحوه عمل و برخورد با اين جهانست. جهان بيني علمي، از آنجا كه قوانين عيني طبيعت و جامعه كشف و به كار بستن آن ها را شالوده خود قرار مي دهد و از آنجا كه بيانگر منافع نيروهاي ترقي خواه است به رشد و پيشرفت كمك مي كند. جهان بيني غير عملي و ارتجاعي در خدمت طبقات و نيروهاي مي رنده قرار دارد، مانعي در راه تكامل جامعه است. از منافع طبقات استثمار گر دفاع مي كند و زحمتكشان را از پيكار براي رهايي خود باز مي دارد.

         جهان بيني كمونيستي ـ ماركسيسم لنينيسم ـ به شكل پي گير و جامعي يك جهان بيني علمي است. اين جهان بيني علمي بيانگر منافع پرولتاريا و همه زحمتكشان است با قوانين عيني رشد جامعه مطابقت دارد و در جامعه سوسياليستي به جهان بيني همه خلق بدل مي گردد. حقيقت و علميت جهان بيني ماركسيستي ـ لنينيستي را تمام تاريخ پراتيك بشريت، زندگي، و كليه دستاوردها و دانش انساني ثابت مي كند.

 

41 ـ چند نوع از فعاليت ها و پيكارهای توده ای

 

اعتصاب ـ يعنی دست كشيدن از كار توسط زحمتكشان كه مي تواند كلي يا جزئي با مدت معين يا نامحدود باشد. اعتصاب يكي از وسائل مبارزه طبقه كارگر عليه سرمايه داران و كارفرمايان و دولت بورژوازيست و به خاطر رسيدن به هدف هاي اقتصادي، صنفي و سياسي صورت مي گيرد.

         اشكال مختلف اعتصاب عبارتست از نرفتن سركار و ماندن در منزل، اجتماع در جلو كارخانه و كارگاه، قطع كار و اشغال و راه ندادن كسي به آن، ماندن كار در سركار و پشت ماشين خود ولي كار نكردن، كار آرام به نحوي كه كليه جريان توليد را به تعويق بياندازد، اجراي كليه جزئيات وظايف و دقايق امور كه خود باعث تاخير بسيار كار در برخي از رشته ها و مختل شدن جريان امور مي شود (  گمرك ، ادارات و ...).

         اعتصاب عمومي شكل عالي مبارزه اعتصابي طبقه كارگر و براي ارضاء خواست هاي سياسي و اقتصاديست. در اين شكل با توسل به همه انواع اعتصاب، توده هاي عظيم زحمتكشان به كلي چرخ اقتصاد كشور را فلج مي كنند و قدرت اتحاد و مبارزه خود را نشان مي دهند. در اعتصاب عمومي همه كارگران متشكلاً در كليه كارخانه هاي يك رشته اقتصادي يا در همه موسسات يك استان يا در همه موسسات سراسر كشور به خاطر هدف هاي مشخص و شعارهاي معيني دست از كار مي كشند. اعتصاب عمومي يك وسيله عالي سازماندهي و تجهيز زحمتكشان در مبارزه عليه ستم سرمايه داريست. اعتصاب عمومي سياسي براي تكامل جنبش كارگري اهميت ويژه اي دارد. موقعيت مناسب ، شعارهاي روشن و مهيج و اجراي نظم و تشكل آن اهميت قاطعي دارد.

        

تظاهرات ( دمونستراسيون ):

         يك شكل از اشكال توده اي و وسيع مبارزه زحمتكشان است. به وسيله تجمع و راه افتادن درخيابان ها و ميدان ها و بيان خواست ها توسط شعارهاي كتبي و شفاهي، زحمتكشان يا عليه يك اقدام و تصميم و سياست هيئت حاكمه اعتراض مي كنند ومخالفت خود را بيان مي دارند و يا يكي از مطالبات اقتصادي و سياسي خويش را بيان مي دارند و عقيده و نظر خود را منعكس مي كنند. حزب توده ايران و جنبش ملي در ايران بارها و به شكل موثر از حربه تظاهرات سياسي استفاده كرده است.

 

ميتينگ:

         يك لغت انگليسي است به معناي ملاقات براي مذاكره پيرامون يك مسئله. ميتينگ يا به معناي جلسه ايست كم و بيش وسيع براي بحث و اظهار نظر در يك مسئله يا يك حادثه سياسي و يا به معناي اجتماع انبوه مردم در يك نقطه و استماع گفته هاي سخنرانان كه پيرامون حادثه و مسئله اي صحبت مي كند و بدين وسيله نشان دادن نظر و عقيده.

 

شعار:

         عبارتست از پيام يا عبارت كوتاه و موجز كه با روشني و اختصار هدف و مسئله مهمي را كه يك حزب در مرحله يا يك لحظه معين تاريخي در مقابل دارد بيان نمايد. شعار مي تواند اقتصادي يا سياسي ،استراتژيك يا تاكتيكي باشد. شعارهايي كه براي لحظه معين و مقصد مشخص فوري معيني به كار مي رود شعار عمل نام دارد.

  

42 ـ  حزب

        

حزب عبارتست از يك سازمان سياسي كه در آن همفكران و طرفداران يك آرمان داوطلبانه گرد مي آيند و علي القاعده آگاه ترين عناصر يك طبقه يا اقشار اجتماعي متحد المنافع را گرد مي آورد، بيانگر منافع آن طبقه يا قشر بوده و آن را مبارزات اجتماعي رهبري مي نمايند.

         در جريان تكامل سرمايه داري، سازمان هاي سياسي پرولتاريا و بورژوازي ـ دو طبقه اساسي جامعه سرمايه داري ـ و چه بسا سازمان هاي سياسي طبقات ديگر تشكيل مي شود.

         علت اساسي تعدد احزاب بورژوازي در برخي از كشورهاي سرمايه داري وجود گروه ها و اقشار مختلف در طبقه سرمايه دار ومبارزه داخلي آن ها براي كسب قدرت حاكمه است. به علاوه بورژوازي از وجود چندين حزب با قيافه ها و نقاب هاي مختلف براي فريب و اغواي توده هاي مردم استفاده مي كند تا آن ها را از مبارزه صريح و روشن طبقاتي منحرف سازد. درمرحله امپرياليسم، انحصار گران و زمامداران در مقابل جنبش توده ها به ديكتاتوري و اختناق متوسل مي شوند و احزاب فاشيستي به وجود مي آورند. احزاب فاشيستي در حقيقت گروه هاي ضربتي سرمايه داري هستند.

         بورژوازي همچنين با استفاده از آريستوكراسي كارگري سعي مي كند سازمان هاي رفرميستي براي فريب كارگران ترتيب دهد. حزب پرولتري، حزب ماركسيستي- لنينيستي، سازمان سياسي طبقه كارگر، مدافع و بيانگر پيگير منافع همه توده هاي زحمتكش است. حزب طبقه كارگر است كه مي تواند رهبري صحيح مبارزه طبقاتي زحمتكشان را به دست گيرد از همه انواع مبارزه استفاده كند و در آميختگي صحيح تمام اشكال آن را تامين نمايد. در دوران امپرياليسم هنگامي كه انقلاب سوسياليستي به صورت وظيفه عملي بلا واسطه در مي آيد نقش حزب بسيار با اهميت است.

         احزاب پرولتاري در فعاليت خود آموزش ماركسيسم ـ لنينيسم، علم انقلابات اجتماعي و بناي جامعه نوين را رهنماي خود قرار مي دهند و متقابلاً با تجربه خود آن را  غني مي سازند. چنين احزاب- احزاب كمونيست از آنجا كه پيشاهنگ و پرچمدار انقلابي ترين طبقه جامعه معاصر و رهبر همه زحمتكشان هستند، از آنجا كه با تئوري انقلابي وعلمي و موازين سازماني مستحكمي مجهز هستند احزاب طراز نوين را تشكيل مي دهند كه با احزاب طراز كهن كارگري كه درانترناسيونال دوم شركت داشتند تفاوت كيفي دارند.

         ايجاد كننده و آموزگار احزاب طراز نوين كمونيستي ولاديميرايليچ لنين است. نام او و تعاليم او عميقاً با احزاب پرولتري بهم پيوسته است . تعاليم او مي آموزد:

     1 ـ حزب ماركسيستی گٌردان مترقی انقلابی پرلتاريا و پيشاهنگ پرولتارياست. حزب ماركسيستي كه عالي ترين شكل سازماني پرولتارياست تمام سازمان های ديگر پرولتاريا (اتحاديه ها و تئوپراتيوها و غيره) را بهم پيوند مي دهد، آن ها را از لحاظ سياسي رهبري مي كند و فعاليت آن ها را در جهت نيل به هدف واحد يعني سرنگوني سرمايه داري و ايجاد جامعه سوسياليستي سوق مي دهد. حزب كارگري پيشاهنگ پرولتارياست، پيشاهنگي كه قادر است قدرت را در دست گيرد، تمام خلق را به سوي سوسياليسم ببرد، امر ساختمان زندگي اجتماعي بدون بورژوازي و عليه بورژوازي را رهبري كند، آموزگار و رهبر و پيشواي تمام زحمتكشان و استثمار شوندگان باشد .

     2 ـ حزب ماركسيستی از آن جهت مي تواند نقش پيشاهنگ گردان مترقي طبقه كارگر و رهبر تمام خلق را اجرا كند كه مجهز به تئوري علمي ماركسيتي به معرفت قوانين تكامل اجتماعي است و عملاً مي تواند از اين قوانين به سود تحول انقلابي جامعه  استفاده نمايد.

     3 ـ حزب ماركسيستي كه گردان مترقي و آگاه پرولتارياست پيوسته آگاهي سوسياليستي را در توده هاي وسيع كارگر رشد و پرورش مي دهد، طبقه كارگر را از نفوذ ايدئولوژي فاسد بورژوايي مصون مي دارد با هرگونه كوششي كه در راه قلب و تحريف ماركسيسم به عمل آيد به طور آشتي ناپذيرمبارزه مي كند و ماركسيسم را بر اساس نوين ترين دستاوردهاي علم و فعاليت اجتماعي رشد مي دهد.

    4 ـ  حزب ماركسيستي فقط گردان مترقي و آگاه و طبقه كارگر نيست بلكه گردان متشكل طبقه كارگر نيز هست ـ گرداني كه افراد آن را خواست مشترك تحقق افكار انقلابي ماركسيسم ـ لنينيسم به هم پيوند مي دهد. در حزب جايي براي فراكسيونيسم و گروه بندي جايي براي اپورتونيسم چپ و راست كه مي كوشند وحدت صفوف حزب را بر هم زنند، آن را از درون متلاشي سازند و از اين راه قدرت رهبري مبارزه طبقاتي پرولتاريا را از آن سلب كنند، نيست.

    5 ـ حزب ماركسيستي حزب واقعي خلق و محل تجمع بهترين نمايندگان خلق است و با هزاران رشته با توده هاي وسيع زحمتكشان رابطه دارد. از آنجائي كه حزب مظهر خواست ها و تمايلات خلق و مدافع پي گيرمنافع مبرم اوست از اعتماد و پشتيباني توده هاي مردم بر خوردارست. نيروي غلبه ناپذير حزب ماركسيستي در همين ارتباط با خلق و برخورداري از پشتيباني و توجه خلق است. حزب طراز نوين با انواع تسمه هاي ارتباطي با توده هاي وسيع مردم بايد ارتباط داشته باشد.

    6 ـ موازين لنيني زندگي حزبي بر اساس سانتراليسم دموكراتيك قرار دارد. مراعات اكيد اين اصل لنيني قانون انكار ناپذير فعاليت احزاب كمونيستي است. اين موازين حفظ وحدت حزب، تامين استحكام ايدئولوژيك پرولتري، اجراي اصل دمكراسي حزبي و رهبري جمعي كوشش در راه حفظ و تامين ارتباط رهبري با اعضاء حزب و  حزب با توده هاي وسيع زحمتكشان، اجتناب از كيش پرستش شخصيت كه سد راه تكامل فكر خلاق و ابتكار كمونيست هاست، انتقاد و انتقاد از خود درصفوف حزب را ايجاب مي نمايد.

     7 ـ مبانی ايدئولوژيك و سازماني حزب كمونيستي در مبارزه با روپژيونيسم واپورتونيسم از يك سو و دگماتيسم و سكتاريسم از سوي ديگر تحكيم مي يابد. انحراف نخست روح انقلابي ماركسيم را قلب مي كند، مروج ايدئولوژي بورژوايي در تئوري و عمل است، نيروي مبارزه عليه امپرياليسم و استثمار و استبداد و اسستعمار را از كارگران و توده هاي زحمتكش سلب مي نمايد. انحراف دوم كمونيست ها را از قشرهاي وسيع زحمت كشان جدا مي كند، كار را به عمليات چپ روانه و ماجراجويانه مي كشاند، احزاب انقلابي را از غني ساختن ماركسيسم لنينيسم بر اساس تحليل علمي وانطباق خلاق آن در شرايط مشخص محروم مي سازد، مانع ارزيابي درست تجربيات نو واوضاع و احوال متغير مي شود.

 

  43 ـ چند واژه مربوط به زندگی حزبی

        

زير اين عنوان چند واژه را توضيح مي دهيم كه وجه مشترك آن ها اينست كه مربوط به ساختمان حزبي و حيات تشكيلاتي است.

         مرامنامه ـ مرامنامه (يا برنامه) يك حزب عبارتست  از سند اساسي كه در آن هدف ها و وظايف آن حزب قيد گرديده است. مرامنامه يك حزب كارگري ماركسيستي – لنينيستي يك سند علمي است كه بر پايه تحليل عميق مرحله انقلاب، مرحله تكامل مشخص اجتماعي و اقتصادي تدوين شده است و هدف هاي حزب در آن مرحله و وظايفي را كه براي نيل به هدف متوجه حزب مي شود در بر مي گيرد. مثلاً در مرامنامه حزب توده ايران هدف غائي حزب ايجاد جامعه سوسياليستي در ميهن ما توصيف شده و بر شالوده تحليل مرحله كنوني انقلاب ايران و تضادهاي اساسي كنوني، هدف فعلي ايجاد نظامي ملي و دمكراتيك تعريف گشته است.  احزاب كمونيست با تكيه بر تعاليم ماركسيسم ـ لنينيسم و شناخت راه اصولي خود براي هر مرحله از تكامل جامعه برنامه علمي جامعي تدوين مي كنند كه در حقيقت قانون اساسي حزب به شمار مي رود و عضو حزب آن را قبول كرده براي تحقق بخشيدن به آن فعاليت و مبارزه مي كند. در مرامنامه كه اكنون واژه برنامه را بيشتر به جاي آن به كار مي برند راه هاي تحول انقلابي و شيوه ها و وسائل نيل به هدف ذكرمي شود و در خطوط عمده خود به طور مشخص جنبه هاي مختلف هدفي كه بايد به آن رسيد در زمينه هاي مختلف مثلا در صنايع، كشاورزي و ساختمان دولتي امور مربوط به مسئله ملي و امور اجتماعي و رفاه و ترقي و غيره تشريح مي گردد. در تاريخ جنبش كارگري نخستين مرامنامه يا برنامه همان مانيفست حزب كمونيست است. در بسياري موارد مرامنامه يا برنامه شامل يك بخش تئوريك يا بيان اصول ايدئولوژيك و يا تحليل پديده هاي عمده دوران معاصر نيز هست. مثلاً در طرح برنامه حزب توده ايران مبحثي در اين باره تحت عنوان مدخل وجود دارد. سپس در سه بخش هدف هاي سياسي، اقتصادي و اجتماعي درج است. در تزها و رهنمودهاي حزب ما كه پس از تهيه اين طرح انتشار يافته و در ساير مدارك و اسناد حزبي اين طرح تكامل يافته است. علاوه بر مرامنامه اسناد ديگر برنامه اي حزب نيز تنظيم مي شود كه هدف هاي مبرم را براي دوران هاي تاكتيكي روشن مي سازد.

         اساسنامه ـ عبارتست از مجموعه موازين و مقررات و قواعد حاكم بر حيات داخل يك حزب يا يك سازمان كه تركيب و ساختمان آن و نحوه عمل آن و ترتيب كار و فعاليت آن را طبق هدف هاي برنامه اي حزب يا سازمان مربوطه تعيين مي كند. بنابر اين در اساسنامه حزب مجموعه مقررات و اصول سازماني حزب درج مي گردد.

         در اساسنامه همچنين وسائل عمل پراتيك سازمان هاي حزب، نحوه تشكيل ارگان هاي آن و رهبري آن، كنگره ها و كنفرانس ها و جلسات وحوزه ها تشكيل مي شود. در طرح اساسنامه حزب توده ايران حزب ما به مثابه سازمان سياسي طبقه كارگر در سراسر ايران و عالي ترين شكل سازماني آن توصيف شده و گفته مي شود:

         «حزب توده ايران اتحاد داوطلبانه مبارزين پيشرو طبقات وقشرهاي زحمتكش ايران، كارگران و دهقانان، پيشه وران و روشنفكران و افراديست كه برنامه اش را مي پذيرند و در راه تحقق آن گام بر مي دارند.»

         در اساسنامه جهان بيني حزب ما ماركسيسم ـ لنينيسم و اصول تشكيلاتي آن ناشي از اين جهان بيني تعريف شده است. غير از اين ها در اساسنامه حزبي شرايط عضويت در حزب، وظايف و حقوق  اعضاء حزب، ساختمان حزبي بر اصل مركزيت دمكراتيك، مقررات مربوط به حوزه ها و ارگان ها و كميته ها و روابط حزب توضيح داده شده است.

         كنگره حزبي ـ عالي ترين مقام و ارگان هاي رهبري حزب را كنگره مي نامند و آن اجتماعي است از نمايندگاني كه اعضاء حزب  و سازمان هاي ايالتي معمولا به نسبت تعداد عضو انتخاب نمايندگي در جلسات كنگره اولاً برنامه حزب و اساسنامه حزب تدوين و تصويب مي شود و در صورت لزوم يعني به هنگام تحول وقايع و ضرورت تطبيق اسناد اساسي حزب با  اوضاع جهان و كشور و وضع داخلي  حزب در مرامنامه و اساسنامه تجديد نظر لازم به عمل مي آيد. ثانياً گزارش هاي رهبري حزب استماع مي شود، نمايندگان فعاليت حزبي را ارزيابي كرده و بررسي مي كنند و وظايف آينده خط مشي حزب را در مسائل اساسي سياسي و نقشه عمل را تا كنگره بعدي تعيين مي كنند. ثالثاً ارگان هاي رهبري حزب، اعضاء كميته مركزي و مشاوران آن و اعضاء كميسيون تفتيش برگزيده مي شوند. اهميت ويژه كنگره در حيات حزب به خوبي از وظايف آن روشن مي شود.

         كميته مركزي ـ يك ارگان دائمي و منتخب است كه در فاصله بين دو كنگره عالي ترين مقام حزبي بوده و فعاليت سياسي و كار سازماني حزب را اداره مي كند و در مقابل كنگره مسئول و جوابگوست.

         پلنوم -  پلنوم كميته مركزي يعني جلسه اي كه در آن اعضاء اصلي كميته مركزي ومشاورين شركت مي كنند. در اين جلسات مسائل حياتي و وظايف حاد سياسي در تناوب زماني معين و در پرتوي تصميمات كنگره ها مورد مورد بحث قرار مي گيرد. در برخي موارد عده اي از كادرها و مسئولين ديگر حزبي را براي شركت در اين گونه جلسات دعوت مي كنند و دراين حالت پلنوم وسيع كميته مركزي مي گويند . لغت پلنوم يعني مجمع عمومي يك ارگان يا يك كميته انتخاب شده توسط يك سازمان. مثلا پلنوم كميته استان يا پلنوم كميته شهر و غيره.  در شرايط علني تناوب زماني اين جلسات توسط اساسنامه تعيين شده و لازم الاجراست.

         كنفرانس ـ كنفرانس يعني مجمع نمايندگان يك سازمان اعم از سياسي و اجتماعي وعلمي و هنري و غيره كه براي بحث يك يا چند مسئله معين تشكيل مي شود و يا مجمع نمايندگان سياسي دولت ها يا احزاب كشورهاي مختلف.

         در مورد حيات داخلي حزب، كنفرانس حزبي استان وشهرستان و شهر و بخش مركب از نمايندگان اعضاء حزب در منطقه مربوطه بوده و عالي ترين ارگان سازماني در آن منطقه مي باشد. كنفرانس، كميته هاي حزبي را انتخاب نموده و قرارها  و تصميمات لازم را براي فعاليت آينده سازمان مربوطه، اتخاذ مي كند و همچنين براي كنفرانس هاي بالاتر و يا  در مورد كنفرانس استان براي كنگره حزبي نماينده تعيين مي كند. فاصله زماني كه كنفرانس ها در اساسنامه تعيين مي شود. در موقعي كه مسائل به ويژه و مهمي بروز مي كند كنفرانس حزبي سراسر كشور تشكيل مي گردد.

         واضح است كه در شرايط كار مخفي هنگامي كه پليس و ماموران حكومت قانون شكل امكان فعاليت آزاد و علني را از يك حزب سياسي سلب مي كنند، موازين و قواعد اساسنامه اي و منجمله اين اشكال سازماني رهبري كه نقش مهمي در اجراي اصل سانتراليسم دموكراتيك دارند نمي تواند رعايت شود و سياست شكل هاي مشخص و ويژه اي براي كار سازماني و فعاليت حزبي پيدا نمود تا صفوف حزب را از دستبرد دشمن حفظ كرد و ضمناً به فعاليت هاي اساسي براي نيل به هدف هاي مرامي ادامه داد تا در عين حال اشكال نبايد از اصول عمده سازماني حزب طبقه كارگر منحرف شود .

        

انتقاد و انتقاد از خود ـ عبارتست از اسلوب اساسي پي بردن به اشتباهات و كمبودها در فعاليت حزب و از بين بردن آن ها و جلوگيري از تكرار آن ها. هدف از آن تعميق وحدت و حزب تصحيح مداوم مشي وسياست آنست. به وسيله اين روش ( نشان دادن نقائص و معايب و ريشه آن ها و راه برطرف كردن آن ها) موانعي كه در راه پيشرفت حزب وجود دارد برداشته مي شود، آنچه كهنه است و بايد دور ريخته شود نمايان مي گردد، آنچه نو و بالنده است و بايد تقويت گردد تعيين مي شود. انتقاد و انتقاد از خود وسيله مهمي براي شركت اعضاء حزب در تعيين سياست و روش حزب و تامين فعاليت ثمر بخش و ابتكاري آنهاست. احترام به اين اصل و اجراي دقيق آن دليل زنده بودن و تحرك سازمان ها و ثمره آن تقويت و تحكيم اين سازمان هاست.

         از نظر تعميم تجربيات، غني كردن ماركسيسم ـ لنينيسم در پرتو واقعيات مشخص و شرايط نوين نيز احترام به اين اصل اهميت خاص دارد زيرا بدون تبادل آرا و مبارزه عقايد و انتقاد آزاد چنين پيشرفتي امكان پذير نيست.

         اجراي اين اصل مانع مي شود تا اشتباهات و نواقص ادامه يابد همه چيز به طور مصنوعي بي نقص جلوه گر شود، عينك خوش بيني زائد و فريبنده به چشم زده شود و مستي ناشي از موفقيت جايگزين هوشياري روشن بينانه و مبارز براي كسب دستاوردهاي هر چه عالي تر گردد. در جوامع سوسياليستي انتقاد و انتقاد از خود نيروي محركه تكامل جامعه است و از اين بابت نقش حياتي و مهمي را ايفا مي كند.

رهبري ـ حزب به طور كلي مركب از رهبري، هسته مركزي يا كادرها و اعضاء ساده حزبست. رهبري در حزب جمعي است ولي مسئوليت ها فرديست. رهبري جمعي يكي از مهمترين اصول حيات داخل حزبي يكي از شرايط حفظ دمكراسي حزبي و يكي از محمل هاي پرهيز از سوپزكتيويسم (ذهني گري) و ولونتاريسم ( تمايل و اراده شخصي را اساس تحليل و عمل قرار دادن و واقعيت را نا ديده گرفتن) است. رهبري جمعي حزب را از كيش شخص پرستي كه مي تواند زيان هاي بسيار به حزب وارد سازد بر حذر مي دارد و اجراي رهبري را بر اساس علمي ميسر مي سازد و بطور خلاصه رهبري حزبي بايد

     1 ـ فاكتورهاي لازم را در هر مورد جمع آوري و دقيقاً مطالعه كند

     2 ـ آن ها را بر اساس آموزش ماركسيسم – لنينيسم تحليل نمايد

     3 ـ از اين تحليل، شعارها و رهنمودهاي عمل را استخراج كند

     4 ـ اين رهنمودها وشعارها را اجرا كند و بر اجراي آن ها نظارت نمايد و اشتباهات را اصلاح نمايد .

كادرها يا فعالين حزب، هسته مركزي حزب را تشكيل مي دهند كه اداره كننده سازمان حزبند و بايد از ميان فعال ترين و آگاه ترين افراد حزبي بر اساس انتخاب يا انتصاب معين گردند.

كادر ـ اين واژه در زبان فارسي در عبارات كادر اداري، كادر فني، كادر حزبي و غيره مورد معين كه در رشته هاي مختلف اد اري، سياسي و نظامي و غيره به فعاليت دائم مي پردازد. كادرها مجموعه اساسي كارمندان سازمان حزبي يا دستگاه دولتي يا سنديكايي و غيره را تشكيل مي دهند.

         كادر سياسي براي فعاليت حزب و اجراي سياست و تحقق برنامه آن اهميت ويژه اي دارد. احزاب كمونيست توجه خاصي به تربيت و پرورش كادرها مبذول مي دارند. روش آماده ساختن شرايط براي پيشرفت فعالين و آميختن كار كادرهاي جوان و كادرهاي قديمي و با تجربه، تربيت ماركسيستي – لنينيستي آنان، تقويت حس مسئوليت و ابتكار و كار خلاق آنان و در نظر گرفتن ملاك سياسي (درجه ايمان و قابل اعتماد بودن) و ملاك عملي (لياقت براي انجام وظيفه معين) در برگزيدن مسئولين از مسائل اساسي سياست كادرها در يك حزب كمونيست است. اصول اين سياست معمولاً در اساسنامه هاي حزبي قيد مي گردد. واضح است كه برگزيدن كادرها و انتخاب مسئولين بر اساس دوستي شخصي، همسايگي، همشهري گري، علاقه فردي، خويشاوندي و غيره خاص نظام هاي ارتجاعي و احزاب فرمايشي ضد خلقي است و نبايد در حزب طراز نوين جايي داشته باشد.

 

44 ـ دگماتيسم ( Dogmatisme )

        

از واژه دگم به معناي حكم جامد آيه آسماني، فرمان لايتغير مشتق است و به آن شيوه و اسلوب تفكر اطلاق مي شود كه پايه آن مفاهيم تغيير ناپذير، فرمول ها و دستورهاي متحجر بدون توجه به دستاوردهاي تازه علم و عمل، بدون توجه به شرايط مشخص زمان و مكان است. از نظر فلسفي دگماتيسم اصل مشخص بودن حقيقت يعني وابستگي حقيقت را به شرايط زماني ومكاني نفي مي كند. در فلسفه معاصر، دگماتيسم وابسته به اساليب ضد ديالكتيكي است كه تكامل و تحرك جهان و رشد اشياء و پديده ها را نفي مي كند.

         يكي از علل دگماتيسم عدم درك اين نكته است كه قوانين ديالكتيك رشد، در شرايط مختلف تاريخي، در اشياء و پروسه هاي مختلف، به صور مختلف ظاهر شده وعمل مي كند.

از نظر تاريخي پيدايش دگماتيسم وابسته به پيدايش اديان و باور به آنست كه حقايق جاويدان و فرامين انتقاد ناپذير و اجباري براي همه كس وجود دارد. اين طرز فكر تفكر تعبدي سپس به فلسفه و علم و سياست سرايت كرده است.

         از نظر سياسي دگماتيسم منجر به علل سكتاريستي، تحجر، نفي ماركسيسم خلاق، ذهني گري و ناديده گرفتن حقايق موجود و شرايط تغيير يافته، جدايي كامل تئوري و عمل مي شود.

         دگماتيسم مانند روبزيونيسم در شرايط كنوني خطر بزرگي عليه نهضت بين المللي كارگريست. دگماتيك ها شرايط متغير رشد را در نظر نمي گيرند، لجوجانه به فرمول هاي جامد و كهنه مي چسبند كه پاسخگوي شرايط ديگري بوده اند. يك وجه مشخصه دگماتيك ها به كار بردن جمله پردازي هاي انقلابي نما، چپ نما و افراطي گري  و شعار پراكني دور از عمل است كه هرگز منجر به يك سياست و روش واقعاً انقلابي و ثمر بخش نمي شود. لنين به همه كمونيست ها مبارزه بي امان عليه دگماتيسم و هرگونه طرز انديشه و عمل ناشي از آن را توصيف مي كرده است.

         كلاسيك هاي ماركسيستي بارها تكرار كرده اند كه آموزش آن ها دگم نيست، آموزش عمل است.

 

45 ـ  دماگوژی ( Demagogie )

        

دماگوژي را «عوامفريبي» يا «مردم فريبي» ترجمه كرده اند و آن عبارتست از اغواء خلق از طريق دادن مواعيد و شعارهاي فريبنده و دروغين. دماگوگ يا عوامفريب كسي است كه ادعاي او دروغ با وعده هاي بي پايه و بدون پشتوانه، با تحريف حقايق سعي مي كند مردم را به سوي خود بكشد و موافقت و تحسين وپشتيباني آنان را جلب كند.

         آوردن نمونه براي نشان دادن مفهوم دماگوژي يا عوامفريبي زائد است. دماگوژي به مثابه يكي از اساسي ترين اساليب و طرز عمل سياست احزاب بورژوايي و دولت هاي ضد خلقي در ايران رواج كامل دارد و يك دستگاه تبليغاتي و عظيم با استفاده از راديو، تلويزيون، جرايد، آگهي ها، رپرتاژ، مصاحبه ها، نطق ها، مراسم تشريفاتي و غيره و غيره سرگرم اين كار است. هدف همان طور كه گفتيم اغواء مردم است از راه سخنان فريبنده، كاهي را كوهي جلوه گر ساختن و وعده هاي سرخرمن دادن.

         نمونه ديگر دماگوژي كه در داخل توده مردم زبان بسيار به بار مي آورد اغواي مردم از طريق دادن شعارهاي به ظاهر انقلابي و فريبنده، ايراد سخنان به ظاهر مبارزه جويانه ولي بي محتوي است كه هدف آن هم جلب موافقت مردم تنها به اتكاء همين فريبندگي جملات مطنطن بدون پشتوانه عمل واقعاً انقلابي پيگير و اصولي است. چپ رو ها معمولا در ايران اين چنين جملات و دادن اين گونه شعارهاي عوام فريبانه چيره دستند. در حالي كه امپرياليسم و ارتجاع كمتر از هر چيز از اين گونه شعارهاي بي محتوي زيان مي بينند و بيش از هر چيز در مقابل اين جملات به ظاهر انقلابي مقاومت مي كنند.

         دماگوژي يا مردم فريبي با سياست و روش مبارزه منطقي اصولي و پي گير حزب كمونيست بيگانه است. حزب طبقه كارگر از «عوامفريب» و «دنباله روي» و «وجهه طلبي» كه با عوام فريبي همراهند اكيداً احتراز دارد و هميشه تحليل واقعي را مطرح مي سازد و توده ها را در چارچوب امكانات واقعي به سوي هدف هاي مطلوب انقلابي سير مي دهد و اگر در اين يا آن مرحله از سياست صحيح، علمي و انقلابي خود با دشواري هايي از جهت توضيح و اقناع روبرو شود با تمام قوا مي كوشد اين وظيفه را انجام دهد نه آنكه به خاطر وجهه طلبي ارزان، دست به عوام فريبي بزند.

        

46 ـ  دمكراسی ( Democratie )

        

دمكراسي از واژه يوناني دموس ( يعني خلق ، مردم) و كراتوس ( يعني حاكميت، قدرت) مشتق است. دمكراسي يكي از انواع حاكميت بوده و وجه مشخص آن اعلام رسمي اصل تبعيت اقليت از اكثريت و به رسميت شناختن آزادي و حقوق مساوي افراد و اتباع است. ولي اين تنها يك تعريف و فرمول صوريست كه جامعه شناسي بورژوازي بدان بسنده مي كند و دموكراسي را جدا از شرايط اقتصادي و اجتماعي زندگي جامعه بررسي كرده، وضع واقعي و عملي موجود را ناديده مي گيرد. نتيجه چنين بررسي صوري، ادعاي موجود «دمكراسي خالص» است كه ماهيت طبقاتي اجتماع، تضاد و مبارزه طبقاتي را نفي مي كند. رفرميست ها مبلغ چنين دمكراسي ادعايي هستند. در واقع هر دمكراسي به مثابه شكلي از سازمان سياسي اجتماع، در آخرين تحليل به شيوه توليد معيني خدمت مي كند و توسط آن تعيين مي شود.

         مضمون و شكل دموكراسي در طول تاريخ تكامل حاصل كرده و همواره و كاملا وابسته به فرماسيون اجتماعي ـ اقتصادي مربوطه بوده و با خصلت و شدت مبارزه طبقاتي پيوند داشته است. در جوامع منقسم به طبقات متناقض، دموكراسي عملاً تنها براي نمايندگان طبقه حاكمه وجود دارد. در جامعه سرمايه داري، دموكراسي يكي از اشكال حاكميت و سلطه طبقه بورژوازي است شكلي است كه ماهيتش ديكتاتوري اين طبقه استثمارگر بر اكثريت محروم مي باشد. تكامل اين طبقه (كه در آغاز ضد فئودالي و مترقي است) وي را در تشكيل مجالس مقننه، تدوين قونين اساسي، تدوين قوانين اساسي، تاسيس موسسات داراي نمايندگي و به نسبت فشار و نيروي مردم و مبارزه توده ها، در احترام به حقوق مدني و آزادي اجتماعات و انتخابات و قلم و بيان (كه اغلب و ماهيتا صوري است  ذي نفع مي كند ولي تمامي دستگاه حكومتي و طرز عمل واقعي دولت متوجه آنست كه زحمتكشان را از شركت در حيات سياسي باز دارد، جلو فعاليت توده ها را بگيرد و درهمه جا مدافع منافع طبقاتي اقليت استثمار گر باشد. هيچ يك از حقوق اعلام شده داراي تضمين مادي و علمي نيست و نهادهاي سياسي ـ پارلمان و مجالس محلي، دستگاه هاي اداري و سازمان هاي منتخب ـ در خدمت طبقه حاكم قرار مي گيرند و وسيله اجراي سياست آن طبقه مي گردند.

         وجه مشخصه دمكراسي بورژوايي عبارتست از پارلمانتاريسم با تفكيك قواي سه گانه به ويژه قواي مقننه و اجراييه از هم با تمايل روز افزون به تحكيم و بالا بردن نقش قوه اجراييه است. در عصر امپرياليسم تنها نيروي مبارزه مداوم زحمتكشان مي تواند حقوق و آزادي هاي دموكراتيك را حفظ كند و جلو ارتجاع ديكتاتوري، اختناق و فاشيسم را بگيرد. بورژوازي هر جا كه بتواند اصول دموكراسي را لگد مال مي كند، به سوي سياست اختناقي مي گرايد و در بسياري كشورهاي رژيم هاي ترور واختناق ايجاد كرده و به ميليتاريسم بين المللي احزاب كمونيست و كارگري (1969) پيرامون اهميت نبرد در راه دموكراسي درچهار چوب پيكار ضد امپرياليستي منجمله چنين گفته مي شود:

         «مبارزه عليه امپرياليسم كه در تلاش خفه كردن آزادي هاي اساسي انسان است با نبردي خستگي ناپذير به خاطر دفاع و تحصيل آزادي بيان، مطبوعات، اجتماعات، تظاهرات، تشكيلات، به خاطر برابري حقوق افراد مردم، به خاطر دموكراتيزه كردن تمام جوانب زندگي اجتماعي ملازمه دارد. ضرور است كه عليه هر گونه اقدام و هرگونه قانوني كه ارتجاع به قصد پايمال كردن حقوق و آزادي هاي دموكراتيك عملي مي كند مقابله قطعي صورت گيرد. اين آزادي هاي دموكراتيك خود ثمره نبرد هاي طولاني طبقاتي است مي بايستي با پي گري چه در مقياس ملي و چه در صحنه بين المللي براي رهايي ميهن پرستان و دموكرات هايي كه جانشان به مخاطره مي افتد مبارزه كرد. بايد عليه احكام جابرانه محاكماتي كه كمونيست ها و ديگر ميهن پرستان در معرض آن قرار مي گيرند مبارزه كرد. بايد براي آزادي ميهن پرستان و دموكرات هاي زنداني و به خاطر دفاع از حق پناهندگي سياسي مبارزه كرد.

         در ميهن ما دموكراسي پايمال گرديده، شكل حكومتي استبداد سلطنتي است. شاه كارگردان اصلي رژيم، قدرت مطلقه خود را به حدي بسط داده كه در واقع كليه قواي دولتي در دست او متمركز شده، سازمان امنيت، محاكم نظامي، احزاب دولتي و مجالس فرمايشي وسيله اجرايي اين حكومت مستبده فرديست. از آزادي هاي ابتدايي و اصول دموكراتيك، آزادي احزاب و اجتماعات، آزادي بيان و قلم، آزادي انتخابات و مطبوعات اثري نيست. خصلت ضد  دموكراتيك و بوروكراتيك رژيم مرتباً بسط مي يابد. فرد پرستي و استناد به دستور شاه جانشين نظارت دموكراتيك در امور دولتي و حكومت پارلماني شده، هر گونه مخالفتي يا مقاومتي با شدت و خشونت سركوب مي شود. در اين شرايط مبارزه براي دموكراسي به وظيفه عمده بدل مي شود. اين دموكراسي نيز از آنجا كه جامعه ما طبقاتي است نمي تواند چيزي غير از دموكراسي بورژوايي آن طور كه در قانون اساسي و منشور حقوق بشر ذكر شده است باشد. دعوي سخنگويان رژيم دائر بر آن كه آنها گويا نوع سومي از دموكراسي يافته اند كه نه دموكراسي بورژوايي و نه دموكراسي سوسياليستي است، نمي تواند داراي مبناي علمي و محتوي واقعي باشد. در سند تحليلي از وضع كشور و وظايف مبرم حزب ما كه توسط حزب توده ايران تهيه شده مبارزه در راه آزادي هاي دمكراتيك مبارزه اي وسيع و همه جانبه خوانده شده است كه شامل عرصه هاي گوناگون حيات اجتماعي و حرفه اي، سياسي و فرهنگي، قضايي و اداري وغيره مي شود. اين مبارزه ايست در راه بسط فعاليت و آزادي هاي سنديكايي، در راه آزادي سازماني، صنفي و حرفه اي در راه آزادي همه زندانيان و تبعيديان و محكومين سياسي، در راه تامين بازگشت پناهندگان سايسي، در راه الغاي دادگاه هاي نظامي و سازمان امنيت در راه آزادي انتخابات در راه آموزش به زبان مادري براي همه خلق ها و اقليت هاي ايران در راه علني شدن كليه احزاب ملي و دموكراتيك ...

شكل هاي دموكراسي - شكل واقعي آن ـ دموكراسي سوسياليستي است. زيرا كه به سود اكثريت عظيم زحمتكشان و حافظ منافع آنانست. شالوده اقتصادي آن مالكيت جمعي بر وسائل توليد است. تنها در جامعه سوسياليستي است كه حق مساوي همه افراد مي تواند تامين شود. تا در جامعه استثمار هست، تا آلت استثمار ـ وسائل توليد ـ در دست طبقات بهره كش است نوع دموكراسي نمي تواند واقعي و اصيل باشد. در سوسياليسم تساوي واقعي افراد صرفنظر از جنس، نژاد، مذهب و مليت در همه امور، در كليه شئون اقتصادي، سياسي و فرهنگي، نژاد، مذهب و مليت د رهمه امور، در كليه شئون اقتصاد، سياسي و فرهنگي و حق مساوي در شركت در رهبري اجتماع و دولت تامين مي شود.

         طي تكامل جامع سوسياليستي، دموكراسي سوسياليستي به تدريج عميق تر و وسيع تر مي شود و منجر به زوال دولت و جايگزين شدن آن به «خودگرداني اجتماعي» مي گردد.

 

47 ـ دولت

        

دولت سازمان سياسي جامعه و مهم ترين وسيله براي تامين تسلط طبقه ايست كه از نظر اقتصادي در جامعه نقش حاكم دارد. وظيفه اساسي دولت حفظ و تحكيم آن نظام اقتصادي و دفاع از آن طبقه ايست كه زاييده آن بوده است. از نظر تاريخي دولت هم زمان با پيدايش جوامع منقسم به طبقات به وجود آمد. از همان زماني كه دوران بردگي با دو طبقه اصلي بردگان و برده داران پيدا شد دولت نيز به مثابه ارگان سياسي كه وسيله تامين منافع برده داران عليه بردگان بود، ايجاد گشت. وسائل اساسي كه دولت براي انجام وظايف خود به كار مي برد عبارتست از ارتش، پليس، دستگاه هاي امنيتي و جاسوسي و اطلاعاتي، زندان ها و غيره. بين نوع دولت و شكل آن بايد تفاوت قائل شد.

         نوع دولت را آن نظام اقتصادي تعيين مي كند كه اين دولت وظيفه دار حفظ و دفاع از آنست و آن طبقه اي كه قدرت حاكمه را در دست دارد. بنابر اين در طول تاريخ جوامع طبقاتي سه نوع دولت يافت مي شود: دولت نوع بردگي، دولت نوع فئودالي و دولت نوع سرمايه داري. در هر يك از اين دوران هاي اجتماعي، اقتصادي، صرفنظر از اشكال حكومتي، نوع دولت و ماهيت آن يگانه است. ولي شكل هر دولت ممكن است در اين يا آن كشور و در هر دوران معين فرق كند ماهيت طبقاتي و اقتصادي آن مي تواند اشكال مختلفي به خود بگيرد. اشكال دولتي اغلب وابسته به شرايط تاريخي، سنن گذشته، وظايف متغير براي حفظ تسلط طبقاتي و همچنين وابسته به حدت مبارزه طبقاتي و تناسب نيروها در هر جامعه است. مثلا جمهوريت يا سلطنت از اشكال دولت است و هر يك از آن ها نيز مي تواند اشكال مختلفي پيدا كند مثل سلطنت مشروطه يا سلطنت استبدادي، جمهوري با قدرت پارلماني يا جمهوري با اختيارات رئيس جمهور و غيره. حتي در دوران بردگي ميتوان هم شكل وجود سلاطين خودكامه را يافت هم شكل جمهوري (مثلا دريونان باستان)، ولي اين تفاوت شكل در ماهيت دولت در آن زمان كه نوع بردگي بود تغييري نمي دهد. در نظام سرمايه داري نيز در طي تاريخ هم شكل دموكراسي بورژوازي با آزادي نسبي بيان و مطبوعات و اجتماعات و تساوي درمقابل قانون و احترام به حقوق بشري به ويژه در دوران رشد سرمايه داري و مبارزه اش با فئوداليسم پيدا شد و هم شكل ارتجاعي، ازادي كشي و حق فاشيستي كه ديكتاتوري آشكار و خفقان آور عليه توده هاي مبارز و حق طلب مردم است. با وجود اهميت اساسي كه نوع دولت دارد و اساس تغيير آن گذار از يك دوران اجتماعي ـ اقتصادي به دوران عالي تر است، اشكال حكومتي نيز براي توده هاي مردم و مبارزه آن ها حائز اهميت ويژه ايست. جمهوريت شكلي ازحكومتي است كه در آن  ارگان هاي عالي قدرت دولتي را براي مدت معيني انتخاب مي شون . سلطنت آن شكلي است كه يك شخص تنها بر پايه وراثت رئيس كشور است. در عصر كنوني به جز عده معدودي از كشورها در اكثريت مطلق ممالك شكل جمهوري دولت استقرار يافته و شكل سلطنت به منزله يك مقوله سخت كهنه و فرسوده به بايگاني تاريخ سپرده شده است. تازه در برخي از كشورها نيز كه اين شكل هنوز موجود است ماهيت اوليه اش به كلي تغيير يافته و بنا به برخي سنن از كشورها نيز كه اين شكل هنوز موجود است ماهيت اوليه اش به كلي تغيير يافته و بنا به برخي سنن محافظه كارانه همچنان حفظ مي شود بدون آن كه شاه قدرت و اختيار ويژه اي داشته باشد و مقام غير مسئول است. چنين است شكل حكومتي سلطنتي در كشورهايي نظير سوئد و نروژ و انگلستان و غيره .

         اين گونه شكل دولتي را سلطنت مشروطه مي نامند كه در آن همان طور كه نياكان مشروطه خواه ما گفته اند شاه فقط سلطنت مي كند نه حكومت و كليه قدرت ناشي از مردم و متعلق به ملت است. در عصر كنوني تنها در دو سه كشور جهان سلطنت استبدادي وجود دارد نظير ايران و عربستان سعودي. اين ارتجاعي ترين شكل دولتي است و در آن عملاً قدرت هاي سه گانه در دست شخص شاه متمركز شده، آزادي هاي دموكراتيك از مردم سلب شده و شاه عملاً مطلق العنان و تام الاختيار است. اين شكل حكومتي با تمام مختصات آن نظير كيش شاه پرستي در نيمه دوم قرن بيستم هيچ گونه توجيهي ندارد. در جوامع پيش افتاده، پس از انقلاب كبير فرانسه واژه شاپرست معادل با مفهوم مرتجع افراطي تلقي مي گردد. مبارزه خلق ها براي تغيير شكل حكومتي و استقرار دموكراسي حتي در چهار چوب دوران اجتماعي ـ اقتصادي معيني كاملاً موجه و قانوني و حق است و پيكار نهايي براي تغيير بنيادي نوع دولت در ايجاد نظام برتر اجتماعي -  اقتصادي را تسهيل مي نمايد.

 

48 ـ دیکتاتوری پرولتاریا (Dictature du proletariat )

 

عبارتست از قدرت دولتی طبقه کارگر در نتیجه انحلال نظام سرمایه داری و در هم شکستن ماشین دولتی بورژوازی ایجاد می گردد. دیکتاتوری پرلتاریا محتوی اساسی انقلاب سوسیالیستی و شرط اساسی انجام آن و نتیجه اساسی پیروزی آنست. آموزش مربوط به دیکتاتوری پرلتاریا از مهم ترین اصول تئوری مارکسیسم ـ لنینیسم است. پرولتاریا از قدرت دولتی از سیادت سیاسی خود برای درهم شکستن مقاومت استعمارگران، برای تحکیم پیروزی انقلاب، برای جلوگیری از هرگونه تثبیت به خاطر بازگرداندن قدرت بورژوازی، برای دفاع در مقابل تجاوزات ارتجاع بین المللی استفاده می کند. با این حال دیکتاتوری پرولتاریا عملی خلاق و سازنده است. دیکتاتوری پرولتاریا وسیله ایست برای  جلب توده عظیم زحمتکشان به سوی طبقه کارگر و بسیج آن ها در ساختمان جامعه نو ـ جامعه سوسیالیستی. دیکتاتوری پرولتاریا اساسی ترین وسیله تحول بنیادی و همه جانبه در همه شئون حیات جامعه، در اقتصاد و سیاست و فرهنگ و طرز زندگی و تربیت کمونیستی توده ها و بنای جامعه سوسیالیستی است. دیکتاتوری پرولتاریا افزار عمده سیاسی برای ساختمان سوسیالیسم است.

         دیکتاتوری پرولتاریا نتیجه قانونمند رشد مبارزه طبقاتی در جامعه سرمایه داریست و زمینه را برای ایجاد وسیع ترین دمکراسی به سود توده زحمتکش علیه اقلیت استثمارگر آماده می کند. حال آن که دموکراتیک ترین شکل جمهوری بورژوازی جز دیکتاتوری اقلیت استثمارگر بر اکثریت محروم چیزی نیست .

         شالوده دیکتاتوری پرولتاریا و اصل عالی آن عبارتست از اتحاد بین طبقه کارگر و  دهقانان با رهبری طبقه کارگر. پایه اجتماعی دیکتاتوری پرولتاریا ضمن ساختمان جامعه سوسیالیستی مرتباً وسیع تر و محکم تر می شود. نیروی رهبری کننده اساسی در سیستم دیکتاتوری پرلتاریا حزب کمونیست این گردان پیشاهنگ طبقه کارگراست. در این سیستم سازمان های مختلف توده ای و صنفی زحمتکشان (سندیکاها، کئوپراتیوها و غیره) احتمالاً سایر احزاب که دیکتاتوری پرولتاریا و اصل بنای سوسیالیسم را پذیرفته اند ، مجالس ملی  و محلی نمایندگان زحمتکشان وارد می شوند.

         دیکتاتوری پرولتاریا نه تنها مغایر با دموکراسی سوسیالیستی نیست بلکه ضامن آنست، ضامن آن که دموکراسی به خلق خدمت  کند و از منافع توده زحمتکش یعنی اکثریت عظیم جامعه حمایت نماید و در قبال توطئه های ضد انقلابی داخلی وتجاوزات امپریالیستی حفظ گردد، زیرا دمکراسی تا زمانی که تضاد طبقاتی وجود دارد، همیشه مسئله ای طبقاتی است.

         از نظر تاریخی نخستین شکل دیکتاتوری پرولتاریا کمون پاریس (1871) بود که مارکسیسم را با تجربیات تاریخی بسیار گران بهایی غنی ساخت. این «نخستین یورش بسوی افلاک» به مارکس امکان داد درباره شکل دولتی جامعه آینده نتیجه گیری لازم به عمل آورد. مارکس نوشت:

         «مبارزه طبقاتی ناگزیر به دیکتاتوری پرلتاریا می انجامد و ... دولت دوران گذار... چیزدیگری جز دیکتاتوری انقلابی پرولتاریا نمی تواند باشد. »

 شوراها شکل دیگر دیکتاتوری پرولتاریاست که لنین آن را در نتیجه تجربه انقلابات روسیه (1905 و 1917) کشف کرد. لنین خاطر نشان ساخت که مسئله دیکتاتوری پرولتاریا مسئله عمده مارکسیسم است.  او در قبال دمکراسی بورژوازی که بیانگر منافع  اقلیت دموکراسی است، بیانگر منافع اکثریت قاطع مردم است و موجبات شرکت کاملاً وسیع مردم را در اداره جامعه و دولت فراهم می سازد. درباره شکل شورها لنین نوشت:

«آن از هر جمهوری پارلمانی بورژوازی به مراتب دموکرات تر است. حکومتی که درهای آن بر روی همگان گشوده است. تمام فعالیت خود را در انظار توده ها انجام می دهد. مناسب حال توده هاست و از توده ها ریشه می گیرد.»

         دموکراسی توده ای شکل جدیدتر دیکتاتوری پرولتاریاست که پس از جنگ دوم جهانی پدید شد. هر خلقی می تواند با انقلاب سوسیالیستی خود، شکل جدیدی از دموکراسی سوسیالیستی برای توده ها، شکل جدیدی از دیکتاتوری پرولتاریا را ایجاد و تجربه تاریخی را غنی تر کند. درهر حال این تجربه نشان می دهد که در شرایط تضاد طبقاتی، پرولتاریا نظام نوین را تنها به اتکاء قدرت دولتی خود می تواند بنا نهد.

         دیکتاتوری پرولتاریا خود هدف نیست بلکه یک ضرورت تاریخی و تنها وسیله گذار به جامعه بدون طبقات و دیکتاتوری است. طی دوران ساختمان سوسیالیسم دیکتاتوری پرولتاریا تغییر می پذیرد و اشکال و طرز عمل آن تحول می یابد و طی یک پروسه طولانی و تدریجی، دولت دیکتاتوری پرولتاریا به صورت دولت تمام خلق در می آید.

         گذار از دیکتاتوری پرولتاریا به سازمان سیاسی تمام خلق به هیچ وجه به معنای تضعیف دولت سوسیالیستی نیست برعکس فقدان تضاد آشتی ناپذیر طبقاتی در ا ین مرحله و تحکیم دائمی وحدت معنوی ـ سیاسی سراسر جامعه و وسیع ترین شالوده اجتماعی را برای دولت تمام خلق فراهم می سازد .

         رشد نظام دولتی سوسیالیستی درزمینه سیاسی به معنای رشد مداوم دموکراسی سوسیالیستی شرکت هر چه بیشتر مردم در رهبری امور و حل کلیه مسائل دولتی و اجتماعی به دست خود توده زحمتکش است.

 

49 ـ دیوار چین

 

         یک دیوار بسیار عظیم و طویل است که طی چندین قرن با کادر متوالی میلیون ها نفر در قسمت شمالی چین ساخته شد. قسمت مهم ساختمانی دیوار به ویژه در قرن سوم قبل از میلاد صورت گرفت. دیوار مزبور از استان گان سو تا دریای زرد امتداد داشته و هدف از ساختن آن جلوگیری از یورش ها و شبیخون ها و حملات قبایل و عشایر شمالی و حفاظت مناطق واقع در جنوب آن بوده است. این دیوار قریب به چهار هزار کیلومتر درازا و تا 10 متر بلندا و هفت متر پهنا دارد و اکنون بخش مهمی از آن ویران شده است. با این وسیله دفاعی سابق قسمت مهمی از سرزمین چین باستان ازنواحی دیگر شمالی مجزا شد. اصطلاح دیوارچین در مباحث سیاسی و اجتماعی به معنای جدا کردن کامل، مجزا کردن قطعی، ایجاد سد غیر قابل عبور و نظایر این مفاهیم مورد استعمال فراوان دارد. مثلا وقتی می گوییم بین انقلاب بورژوا دمکراتیک و انقلاب سوسیالیستی در عصر ما دیوارچین وجود ندارد یعنی در صورت رهبری طبقه کارگر می توان از یکی به دیگری گذشت و این دو از هم کاملا مجزا نیستند. یا وقتی رژیم نمی تواند بین حزب طبقه کارگر و توده مردم زحمتکش دیوار چین ایجاد کند یعنی آن که قادر نخواهد بود پیوندهای بنیادی بین حزب و زحمتکشان را قطع کند و بین آنان تفرقه افکند.

 

50 ـ رادیکالیسم ( Radicalisme )

        

رادیکال در لغت به معنای اساسی بنیادی و ریشه ایست. رادیکالیسم در مفهوم عام به معنای مشی کسانیست که طرفدار اقدامات قطعی هستند. در اصطلاح رایج، رادیکالیسم بورژوازی نیز وجود دارد و آن به یک جریان سیاسی گفته می شود که در آغاز برنامه خود مطالبات جدی خواست های اصلاحاتی و دموکراتیک درچارچوب دوران سرمایه داری مطرح می کرده است. در واقع بیانگر منافع قشرهای خرده بورژوازی بوده است. در زمان حاضر احزابی که در کشورهای امپریالیستی واژه رادیکال را به دنبال نام خود یدک می شکند اغلب به حربه ای در محافل انحصاری بدل شده و در هر صورت عجز خود را از ایجاد تغییرات واقعاً دموکراتیک ثابت کرده اند.

         در مفهوم عام همچنان واژه رادیکال به معنای بنیادی و قاطع به کار می رود مثلاً در عبارت «ما خواهان تحولات رادیکال هستیم» و یا «فلان مسئله احتیاج به تغییرات رادیکال دارد» که به معنای قاطع ریشه ای و بنیادی است.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم دی 1386ساعت 12:35  توسط هوادار  | 

واژه نامه ی سیاسی

 

واژه نامه ی سیاسی

 امیر نیک آئین

 

51 ـ  راسیسم (  Racisme  )

        

راسیسم یا نژاد پرستی از کلمه «راسم به معنای نژاد مشتق است. راسیسم یک «تئوری» ضد علمی و ارتجاعی است که میان نژادهای مختلف از لحاظ استعداد و قدرت فکری عدم تساوی قائل است و گویا طبیعت از آغاز نژادها را متفاوت، یکی را عالی و دیگری را پست، خلق کرده است. نژاد پرستان با این «تئوری» عمیقاً ارتجاعی و ضد انسانی منکر برابری انسان ها و حقوق مساوی برای آن ها می شوند، در حالی که علم و تجربه ثابت کرده است که تفاوت های نژادی، صوری و فرعی بوده، از نظر رشد استعداد و امکانات معنوی وفکری و فعالیت  اجتماعی و علمی هیچگونه اهمیتی ندارند.

         محافل ارتجاعی کشورهای سرمایه داری به اتکاء به تئوری نژاد پرستی سیاست ضد انسانی تبعیض نژادی و ستم ملی را اعمال می کنند، اقلیت های ملی و نژادی را در داخل کشور و یا ساکنین مستعمرات را تحت فشارهای گوناگون مادی و معنوی قرار می دهند، حقوق آنان را پایمال می کنند و نسبت به آن ها جنایات فجیع مرتکب می شوند. اقداماتی که در ایالات متحده امریکا علیه سیاهپوستان و بومیان «سرخ پوست» و یا در رودزیا و افریقای جنوبی علیه اکثریت سیاه پوست این کشورها انجام می گیرد، همه آشکار است. علیرغم اعلامیه حقوق بشر، سیاست تبعیض نژادی که بر تئوری راسیسم متکی است همچنان در قسمت مهمی از جهان سرمایه داری بیداد می کند .

         علوم انسان شناسی و مردم شناسی و تاریخ  و همچنین تجربه کشورهای سوسیالیستی که در آن ها ستم ملی ریشه کن شده و نیز نمونه های فراوان کسانی که از نژادهای مختلف بوده و استعداد و نبوغ خود را در زمینه های مختلف علمی، ادبی، هنری، اجتماعی، سازماندهی وغیره به اثبات رسانده اند، رشته های پوسیده تئوری کاذب نژاد پرستی را از هم می درد. تمدن، پیشرفت، علم و تکنیک و فرهنگ در انحصار و امتیاز نژاد خاصی نیست، عقب ماندگی در این یا آن زمینه معلول عوامل اجتماعی و سیاسی و ناشی از استعمار و استثمار است.

 

52 ـ  رفرم ( Reforme )

                  

رفرم که به فارسی آن را اصلاح (و اغلب به صورت جمع ـ اصلاحات) می گویند اقداماتی است که برای تغییر و تعویض برخی از جنبه های حیات اقتصادی واجتماعی و سیاسی صورت می گیرد بدون آن که بنیاد جامعه را دگرگون سازد. از این قبیل است رفرم اراضی، رفرم  اداری، رفرم آموزشی، رفرم بازرگانی، رفرم انتخاباتی و غیره.

         رفرم آن چنان تغییراتی است که از چارچوب نظام اجتماعی معین فراتر نمی رود و تناسب قوای سیاسی لحظه موجود را کم و بیش منعکس می سازد. رفرم یا اصلاحات در هر عرصه ای از حیات جامعه محصول مبارزه طبقاتی است ولی طبقه حاکمه می کوشند برای دفع فشار طبقه کارگر و سایر زحمتکشان تنها به آن رفرم هایی اکتفا ورزد که به موجودیت و تسلط آن صدمه نزند و هدفش تثبیت وضع و جلوگیری از تحول بنیادیست و  البته در جریان عمل همیشه سعی دارد آنچه را که به زور از دستش گرفته اند دوباره بگیرد یا به شکل نیمه تمام و مثله شده کار را فیصله دهد.

         اقدامات و تدابیری که در کشور ما طی سالیان اخیر در زمینه های مختلف صورت گرفته و می گیرد نمونه هایی از رفرم است. این اقدامات بدون آن که خصلت طبقاتی جامعه را عوض کند و یا ماهیت رژیم را دگرگون سازد در جنبه های مختلف حیات جامعه تغییراتی به وجود می آورد که از یک طرف ثمره فرعی مبارزه انقلابی زحمتکشان و نیروهای ترقی خواه است که به پیروزی قطعی نرسیده اند ولی تاثیر خود را بر حیات جامعه باقی گذارده اند و از سوی دیگر منعکس کننده رشد قدرت سیاسی و اقتصادی سرمایه داری و کوشش هیئت حاکمه برای استقرار و نفوذ هر چه بیشتر این نظام مبتنی بر استثمار در شئون مختلف است. این سلسله تدابیر و اقدامات اصلاحی بر خلاف عناوین ساختگی نظیر «انقلاب سفید» و «انقلاب شاه و مردم» که بر روی آن می گذارند به هیچ وجه یک انقلاب نیست و تحولی بنیادی و چرخشی اصیل در شالوده اجتماع وارد نمی کند بلکه سرمایه داری را که بیش از یک قرن پیش در کشور ما پدید شده و در نیم قرن اخیر کم و بیش دراغلب شئون ریشه دوانده و گسترده شده با آهنگی سریع تر رشد می دهد، قدرت و تسلط بورژوازی را مستحکم تر می کند و بر همین شالوده تغییراتی در جنبه های مختلف حیات اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی پدید می آورد. شاه در اسفند سال 1343 در کنفرانس اقتصادی گفت که ما به این رفرم ها از بالا تن دادیم تا انقلاب از پایین جلوگیریم. در انقلاب مسئله اساسی قدرت حاکمه، قدرت دولتی است زیرا عاملی که انجام تحولات و قشرهای انقلابی و دفاع از این تحولات و توسعه دامنه آن را تامین می کند همان انتقال قدرت حاکمه به دست طبقات و قشرهای اجتماعی جدید است. انقلاب و رفرم دو مفهومی هستند که همیشه در محو ایدئولوژی و سیاست جنبش کارگری قرار داشته اند. استراتژی و تاکتیک صحیح و لنینی احزاب کمونیست درک رابطه دیالکتیکی بین این دو مفهوم و روش اصولی در قبال آن ها را ایجاب می کند. ولادیمیر ایلیچ لنین می نویسد:

         «مفهوم رفرم بدون شک با مفهوم انقلاب متناقض است. فراموش کردن این تناقض و عدم توجه به مرز میان این دو مفهوم موجب بروز اشتباهات جدی می گردد. ولی این تناقض مطلق و این مرز جامد نیست، بلکه زنده و متحرک است. در هر مورد مشخص باید آن را معین کرد.

         این گفته لنین راهنمای همه احزاب انقلابی است. اینک هم زمان با تغییر تناسب قوا در عرصه جهانی و هنگامی که سوسیالیسم به نیروی قاطع و تعیین کننده بدل می شود با افزایش قدرت متشکل طبقه کارگر، با توسعه نفوذ آن در سایر قشرهای جامعه و با اتخاذ سیاست صحیح از طرف احزاب کمونیست، اهمیت رفرم در مبارزه پرولتاریا افزایش می یابد. جلسه «صلح و سوسیالیسم» نشریه تئوریک و اطلاعاتی احزاب کمونیست و کارگری نوشته است:

          رفرم هایی که قبل از تحول انقلابی سرمایه داری به سوسیالیسم انجام می گیرد نقش مهمی دارند. این رفرم ها وسیله ای هستند برای بهبود وضع طبقه کارگر در همان چارچوب رژیم سرمایه داری. این رفرم ها بقایای مناسبات ما قبل سرمایه داری را از بین می برند و به انجام وظایف عمل نشده انقلاب های بورژوا ـ دموکراتیک و توسعه مبارزه ضد انحصارات کمک می کنند ومقدمات عینی لازم را برای گذار سوسیالیسم فراهم می سازند. در جریان مبارزه برای تحقق این رفرم ها توده مردم تجربه سیاسی مهمی کسب می کنند. بویژه به محدودیت دامنه تحولاتی که درچارچوب جامعه سرمایه داری انجام می گیرد یقین حاصل می کنند. مبارزه در راه رفرم، زحمتکشان را به ضرورت تحولات انقلابی قاطع متقاعد می سازد و اکثریت توده های را به سوی انقلاب جلب می کند.

         کمونیست ها در عین حال که برای انجام قاطع و پیگیر رفرم ها ، بهبود وضع زندگی زحمتکشان و تغییر در وضع اقتصادی و از بین بردن بقایای مناسبات ماقبل سرمایه داری نظیر مناسبات ارباب – رعیتی و غیره برای اصلاحات درحیات اجتماعی وتامین حقوق و آزادی های دموکراتیک و توسعه دموکراسی مبارزه میکنند فراموش نمیکنند که این تغییرات هر قدر هم مهم باشد سرمایه داری را از بین نمی برد . آنها رفرم را محصول فرعی مبارزه انقلابی میدانند و از آن برای بیداری و تشکل توده ها و تسخیر سنگری به منظور حمله به سنگ مقدم تر و پیشبرد هدف انقلابی خود استفاده میکنند .

         کمونیست ها تسلیم این نظریه می شوند که رفرم همه مسائل را حل می کند و انقلاب و وجود حزب انقلابی دیگر ضرورتی ندارد و نه تسلیم این نظریه که باید با هر رفرمی مخالفت کرد و هرچه وضع بدتر باشد بهتر است. آن نظریه ایست راست و تسلیم طلبانه و این نظریه ماوراء چپ و ماجراجویانه. مجله « دنیا » ارگان تئوریک و سیاسی حزب ما نوشته است:

« مارکسیسم ـ لنینیسم مخالف رفرم نیست. اصلاحات و رفرم هایی را که در کادر سرمایه داری انجام می گیرد نفی نمی کند. مارکسیسم ـ لنینیسم بر آنست که رفرم محصول فرعی انقلاب  است. فشار انقلابی توده ها گاه که پیروز نمی شود هیئت حاکمه را به عقب نشینی و به تن دادن به رفرم ها وامی دارد. حزب انقلابی باید مردم را به مبارزه برای تعمیق این رفرم ها و واداشتن هیئت حاکمه به عقب نشینی بیشتر سوق دهد و چنانچه لنین می گوید از رفرم ها برای بسط و توسعه مبارزات طبقاتی استفاده کند.

         اگر در داخل جنبش کارگری این رفرم ها و تغییرات و اصلاحات را علاج دردها و راه حل مسائل و تغییر دهنده بنیان اجتماع بداند وی را رفرمیست می نامیم. رفرمیسم عبارتی است در مورد آن جریان سیاسی در داخل جنبش کارگری که دشمن مارکسیسم و منافع اساسی طبقه کارگر است، مبارزه طبقاتی و لزوم انقلاب را نفی می کند و فقط به رفرم ها و اصلاحاتی که در بنیاد سرمایه داری تاثیری ندارد دل خوش می کند. پس اگر رفرم و اصلاحات مربوط به تدابیر و اقدامات هیئت حاکمه است رفرمیسم عبارتیست در مورد تسلیم طلبان راست در داخل جنبش کارگری. احزاب سوسیال دموکرات راست و اعضای انترناسیونال سوسیالیستی نمونه های آن هستند.

 

53 ـ رفرم اراضی

        

رفرم اراضی یا اصلاح ارضی عبارتست ازاقدامات یک دولت برای ایجاد تغییراتی در نحوه مالکیت ارضی و طرز استفاده از زمین.

         در کشورهای سرمایه داری هدف از اصلاحات ارضی ایجاد شرایط برای رشد سریع تر مناسبات سرمایه داری در ده، تضعیف مبارزه دهقانان و جلوگیری از قیام آنانست که در عین حال با حفظ منافع مالکان از طریق پرداخت غرامت یا بهای زمین به  حساب دهقانان همراه است. در نتیجه این گونه رفرم اراضی که اغلب نیم بند و نا پیگیر  است سرمایه داران صاحب صنایع و بانک ها و رجال دولتی و ارتشی و سایر ثروتمندان برای چنگ انداختن بر اراضی امکان به دست می آورند و اشکال استثمار سرمایه داری (انفرادی و جمعی) جانشین استثمار ما قبل سرمایه داری می شود. این قبیل رفرم ها اگر چه از نظر اقتصادی می تواند موجبات استفاده از علم و تکنیک را در کشاورزی فراهم آورد و میزان محصولات کشاورزی را افزایش دهد، از نظر اجتماعی به شدت پروسه قشر بندی در روستا می افزاید و اکثریت عظیم دهقانان را خانه خراب می کند و تناقضات تازه و عمیق به وجود می آورد و در حال از حل رادیکال و نهایی مسئله ارضی عاجز است. اصلاحات ارضی در ایران نیز از همین نوع  است.

         در نظام سوسیالیستی هنگامی که قدرت سرمایه داران و مالکان بر می افتد و قدرت زحمتکشان استقرار می یابد تحولات بینادی انقلابی همراه با رفرم ارضی واقعی و عمیق به سود دهقانان انجام می گیرد.

         در دورن ما منافع خلق ها ایجاب می کند که بقایای نظام فئودالی و مناسبات مبتنی بر استثمار از طریق انجام رفرم ارضی واقعی برای همیشه ریشه کن شود. پایه ها و بقایای فئودالیسم فقط تحت فشار نهضت دموکراتیک مردم می تواند منهدم شود. فقط اصلاحات ارضی عمیق می تواند سدها را از سر راه ترقی نیروهای مولده بردارد، به شکل خواربار که در بسیاری نقاط از مسائل حاد است پایان بخشد و راه استفاده منطقی و علمی از همه وسائل را برای افزایش فرآورده های کشاورزی هموار نماید.   

         سوسیالیسم استثمار را از ده بر می اندازد، کلیه دهقانان را از لحاظ زمین تامین می کند، نیروی کار آن ها را بر مبانی داوطلبانه در تعاونی های تولید متحد می سازد، تکنیک معاصر را دراختیار آنان می گذارد و با کمک های مادی و سازمانی وسایل پیشرفت اقتصاد کشاورزی و بهبود شرایط زندگی روستائیان را فراهم می آورد.

 

54 ـ رویزیونیسم ( Revisionisme)

        

رویزیونیسم را تجدید نظر طلبی ترجمه کرده اند و مقصود از آن عبارتست از جریانی در جنبش کارگری که در اصول اساسی مارکسیسم بدون هیچگونه محمل عینی تجدید نظر می کند، این اصول را نفی می کند، آن ها را تحریف می کند و محتوی انقلابی و اساس تعالیم مارکسیستی را از بین می برد. به عبارت دیگر رویزیونیسم یعنی تجدید نظر کردن در برخی احکام و اصول مارکسیسم ـ لنینیسم بدون آن که شرایط عینی ضرور برای چنین تجدید نظری وجود داشته باشد. رویزیونیسم که نفی اصولی جهان بینی پرولتاریاست مستقیماً طبقه کارگر را از سلاح تئوریک خود محروم می کند و در نتیجه به سرمایه داری خدمت می کند. از همین آغاز بگوییم همان طور که خود مارکس و انگلس و سپس لنین به کرات خاطر نشان ساخته اند، جهان بینی پرولتاریا و سوسیالیسم علمی یک علم خلاق است، دگم نیست، یعنی نباید آن را از فرمول های آیه دار و لاتغیر در همه شئون وزمینه ها و در همه شرایط مرکب دانست. مارکسیسم ـ لنینیسم علم است و همراه با تکامل زندگی و رشد جامعه و پیدایش پدیده های نوین مرتبا غنی تر می شود و تکامل می پذیرد. قابلیت زندگی وثیقه پیروزی مارکسیسم در همین خلاقیت آن، رابطه آن با تکامل جامعه و تعمیم تجربیات جنش جهانی کارگری و آخرین دستاوردهای دانش نهفته است. این حکم یا آن حکم مارکسیستی که در مرحله معینی از تکامل جامعه و رشد نهضت کارگری درست است ممکن است در مرحله و شرایط دیگری درست نباشد ـ یعنی شرایط عینی این تکامل، تغییر و تحول در حکم معینی ایجاب نماید. در این صورت چنین تغییر و تحولی اجرای خلاق مارکسیسم است نه رویزیونیسم و برعکس تکرار حکم کهنه شده و منسوخ با روح و ماهیت مارکسیم مغایر است و کار را به دگماتیسم می کشاند.

         از نظر تاریخی پیدایش رویزیونیسم به دهه آخر قرن گذشته مربوط است. نماینده رویزیونیسم در آن زمان سوسیال دموکرات آلمانی به نام برنشتاین بود که آشکارا در صدد نفی اصول اساسی تعالیم مارکسیسم و جایگزین کردن آن با تئوری های دیگر بود. شکل دیگر رویزیونیسم کوششی بود که در آن زمان توسط کائوتسکی یکی دیگر از رهبران سوسیال دموکراسی آلمان انجام می گرفت. وی در حرف مارکسیسم را قبول داشت ولی در عمل و زیر جملات به ظاهر مارکسیستی اصول اساسی آن را رد می کرد. رویزیونیست ها مدعی اند که تعالیم مارکسیستی دیگر کهنه شده و بدین وسیله آموزش مارکسیستی را که تنها راه تحول بنیادی جامعه و استقرار سوسیالیسم است از محتوی انقلابی خود خالی می کنند. نفی ضرورت انقلاب و انتقال قدرت به دست پرولتاریا و نفی نقش رهبری کننده حزب مارکسیستی ـ لنینیستی، نفی مبارزه طبقاتی، نفی اصول انترناسیونالیسم پرولتری، نفی اصول لنینی ساختمان حزب به مثابه یک سازمان منضبط انقلابی و از جمله سانترالیسم دمکراتیک از جنبه های گوناگون رویزیونیسم است .

         از نظر فلسفی رویزیونیسم در اصول دیالکتیک ماتریالیستی تجدید نظر می کند، ایدآلیسم و ذهنی گری را به جای آن می نشاند، مبارزه اضداد و گذار تحولات کمی را به تغییرات کیفی نفی می کند، حرکت و جنبش را یک جریان ساده رشد و تحول آرام کمی جلوه گر می سازد و بر این شالوده تئوری تغییر تدریجی و آرام جامعه سرمایه داری و رفرمیسم را بنا می نهد. مطلق کردن مبازه علنی و قانونی و راه تحولات پارلمانی از جنبه دیگر شیوه عمل رویزیونیستی است. مارکسیسم با رویزیونیسم مخالف است و برخورد انتقادی و خلاق به تئوری، ارزیابی وسنجش جهت آن در پرتو حوادث و واقعیات و دستاوردها و تجارب و درس های مثبت و منفی و سپس غنی کردن آن با احکام نوین و کنار گذاردن احکام و مقولات کهنه شده را شیوه صحیح می داند. مثلاً در شرایط نیمه دوم قرن نوزدهم، در مرحله سرمایه داری ماقبل انحصارات، مارکس و انگلس، تئوری انقلاب هم زمان در همه کشورها یا تقریباً همه کشورهای پیش پا افتاده را مطرح می ساختند. تئوری لنین دائر بر امکان انقلاب سوسیالیستی تنها در یک کشور، رویزیونیسم نبود، بلکه تکامل خلاق تعالیم مارکس و انگلس در شرایط جدید تکامل سرمایه داری یعنی دوران امپریالیسم و رشد ناموزون اقتصادی و سیاسی کشورهای امپریالیستی بود .

         در بحث مربوط به رویزیونیسم یک نکته دیگر را هم باید خاطر نشان ساخت و آن این که رویزیونیسم در احکام و اصول مارکسیستی ـ لنینیستی هم از چپ و هم از راست صورت می گیرد. رویزیونیسم راست در جهت منافع مستقیم بورژوازی، انصراف از انقلاب اجتماعی، کرنش و تسلیم در مقابل سیر خود به خودی و خلاصه در جهت اپورتونیسم و رفرمیسم عمل می کند و رویزیونیسم چپ یعنی تجدید نظر در اصول و احکام مارکسیستی در جهت روحیات انقلابی نمای کاذب خرده بوژوازیی و تازاندن و تسریع تحمیلی پروسه تکامل اجتماع در جهت ماجراجویی و ناچیز گرفتن عوامل عینی و غیره.

         گروه چپ رو ها در نهضت کارگری در حقیقت در اصول و احکام مارکسیستی دست به رویزیونیسم از چپ زده اند. تبلیغات چپ نمای آن ها پیرامون تازاندن انقلاب در جهان و در درون همه کشورها از راه توسل به اعمال قهر و آن هم تنها به صورت جنگ پارتیزانی بدون آن که شرایط عینی و ذهنی برای این تحول به معنای علمی کلمه نضج یافته باشد، نمونه این رویزیونیسم و مغایر با تعالیم مارکسیستی ـ لنینیستی است.

         رویزیونیسم راست ناشی از تاثیر ایدئولوژی و رویزیونیسم چپ ناشی از روحیات خرده بورژوایی در جنبش کارگریست. اتهامات رویزیونیست های چپ که احزاب کارگری و کمونیستی جهان را رویزیونیست می خوانند در واقع تغییری نمی دهد. مارکسیسم ـ لنینیسم این علم خلاق و راهنمای عمل، تنها تئوری و ایدئولوژی پرولتری انقلابی است.

 

55 ـ ژئو پلیتیک ( Geopolitique )

        

از دو کلمه « ژئو » به معنای زمین و « پلیتیک » به معنای سیاست ترکیب یافته و عبارت از یک تئوری ارتجاعی است که سعی می کند سیاست خارجی کشورهای امپریالیستی را به کمک عوامل جغرافیایی توضیح دهد. هدف اصلی آن موجه جلوه گر ساختن اشغال زمین های بیگانه و برده کردن سایر خلق هاست . مثلاً فاشیست های هیتلری می خواستند ثابت کنند که آلمان احتیاج به فضای حیاتی دارد و جنگ برای اشغال سرزمین های همسایه و بدست آوردن مستعمرات حق آلمان است. هم اکنون محافل تجاوزگر اسرائیل به کمک امپریالیست های امریکایی نیز به اشغال سرزمین های عربی در واقع به این «تئوری» عمل می کنند. اصل و منشاء تئوری «نیاخاک» پان ایرانیست ها نیز از همینجا آب می خورد.

 

56 ـ سانترالیسم دموکراتیک ( Centralisme democratique  )

        

سانترالیسم دموکراتیک از نظر لغوی این عبارت مرکب از دو کلمه سانترالیسم به معنای مرکزیت و دموکراتیک صفت از واژه دموکراسی می باشد و از این جهت گاه آن را مرکزیت دموکراتیک هم ترجمه کرده اند . اصل سانترالیسم دموکراتیک نظیر اصل رهبری جمعی از اصول مهم تشکیلاتی در حزب طراز نوین است. اصل سانترالیسم دموکراتیک مناسبات میان رهبری و اعضاء حزب، میان ارگان های مافوق و مادون، میان اعضاء حزب و حزب را در مجموع خود منعکس می سازد. مفهوم آن در چند کلمه عبارتست از انتخابی بودن تمام ارگان های حزبی ، وظیفه ارگان های رهبری در مورد گزارش دادن مرتب، انضباط دقیق حزبی، تبعیت اقلیت از اکثریت و اجرای تصمیمات سازمان های بالاتر. دموکراسی و مرکزیت و جنبه یک اصل واحد را در حیات داخل حزبی تشکیل می دهند و اجرای دقیق آن شرط ضرور زندگی داخلی احزاب مارکسیستی – لنینیستی است. در بعضی از احزاب غیر پرولتری نیز در این باره سخن گفته می شود ولی نه در سازمان های بورژوازی و نه در احزاب فرمایشی و دستوری عملاً و واقعاً این اصل  اساسی مراعات نمی گردد ، نه انضباط و مرکزیتی در کار است و نه بیان آزاد عقاید و دمکراسی و انتخاب واقعی ارگان های رهبری. یک حزب کارگری، یک حزب طراز نوین که دارای جهان بینی مارکسیستی ـ لنینیستی و برنامه عمل روشن است نمی تواند فعالیت خود، زندگی درون  حزبی را جز بر این اساس شالوده ریزی کند. حزب طبقه کارگر یک ارگانیسم تکامل یابنده است و مثل هر پدیده دیگر، تکامل آن نتیجه مبارزه اضداد در درون آنست. حزب نیز بر اثرمبارزه درون حزبی رشد و  تکامل می یابد و تصور حزب بدون تضاد و مبارزه درونی تصوریست غیر دیالکتیکی و خارج از دنیای واقعیت. منتهی این مبارزه درون حزبی و جنبش و جوشش حیات زای داخل حزبی می بایست در همه شرایط براصولی که سانترالیسم دمکراتیک از اهم آنهاست متکی باشد. در حقیقت تنها اجرای دقیق و واقعی این اصل است که شرایط لازم برای رهبری جمعی را فراهم می آورد و عناصر اتفاقی و تحلیل های یک جانبه را در تدوین سیاست حزب و درنحوه اجرای آن طرد می کند.

 

         سانترالیسم به معنای اینست که :

 

1 ـ حزب برنامه و اساسنامه واحدی دارد

     2 ـ حزب دارای یک ارگان عالی رهبری است که کنگره حزبی و در فاصله میان دو کنگره کمیته مرکزی آن را تشکیل می دهد.

     3 ـ   کلیه ارگان های حزبی تابع مرکزند. ارگان های پایین تابع ارگان های مافوق و اقلیت تابع اکثریت است .

     4 ـ  در حزب انضباط آگاهانه و محکمی حکمفرماست که برای کلیه اعضاء حزب طراز نوین از بالا تا پایین بدون استثناء یکسان است.

        دموکراسی به معنای اینست که:

 

1 ـ  تمام ارگان های رهبری حزب از صدر تا ذیل انتخابی است.

     2 ـ هر ارگان رهبری موظف است منضماً در برابر ارگانی که او را انتخاب کرده گزارش دهد.

    3 ـ  طرح و بحث مسائل سیاسی و تشکیلاتی در مجامع حزبی و طبق مقررات حزبی از حقوق لاینفک اعضاء حزب است. ارگان های حزبی موظفند به نظریات توده های حزبی توجه کنند و تجارت آن ها را مورد مطالعه قرار دهند و از آن بهره گیرند .

         بدین ترتیب سانترالیسم و دموکراسی دو روی یک مدال هستند یکی بدون دیگری نمی تواند وجود داشته باشد. دموکراسی بدون مرکزیت یک لیبرالیسم و هرج و مرج و آشفتگی سازمانی و اضمحلال وحدت اراده و عمل بدل می شود و سانترالیسم بدون دموکراسی به اعمال روش های فرماندهی و تحجر و بریدن از توده های حزبی منتهی می شود. اگر اصل سانترالیسم دمکراتیک بدون خدشه رعایت گردد، دموکراسی درون حزبی به سانترالیسم محکم و سالم کمک می کند و سانترالیسم درون حزبی نیز به دموکراسی لازم یاری می رساند. از آنچه گفته شد اهمیت اصل سانترالیسم نه تنها از نظر تشکیلاتی بلکه از نظر سیاسی نیز برای تعیین سیاست صحیح و استراتژی و تاکتیک درست در مبارزه برون حزبی روشن می شود.

         واضح است که بنا به شرایط و اوضاع ممکن است یکی از دو جهت این اصل تقویت یابد. مثلاً در شرایط کار مخفی هنگامی که دشمن با تمام وسائل و نیرو علیه حزب برخاسته و سازمان های آن را در معرض ضربات شدید قرار می دهد دموکراسی حزبی ناچار محدود می شود، تشکیل کنگره ها و کنفرانس ها غیر منظم می شود، انتخاب  ارگان های رهبری اکثراً جای خود را به انتصاب افراد می دهد، تماس و ارتباط مستقیم با توده های حزبی محدود می شود. ولی در هر صورت این شرایط گذراست. وظیفه حزب طراز نوین است که به خاطر بقا و رشد حزب، به خاطر تعیین سیاست  اصولی و درست، به خاطر پیروزی آرمان های حزبی، اصل خدشه ناپذیر سانترالیسم دموکراتیک را اجراء نماید. این اصل اساسی زندگی تشکیلاتی حزب طبقه کارگر و از مهم ترین وجوه تمایز آن با سایر دستجات و احزاب غیر پرولتری و فرمایشی است.

 

57 ـ ستون پنجم

        

به معنای خائنین پنهانی است که در خدمت دشمن قرار دارند و در پشت جبهه به عملیات خرابکارانه دست می زنند . عبارت ستون پنجم نخستین بار در زمان جنگ های داخلی اسپانیا در سال های 39-1936 به کار برده شد. در آن هنگام ارتجاع داخلی به فرماندهی فرانکو به کمک فاشیست های آلمانی و ایتالیایی علیه مردم اسپانیا و دولت جمهوری نوبنیاد می جنگیدند.

         ژنرال مولا یکی ازسرکردگان سپاه فرانکو در راس چهار ستون ارتشی به سوی مادرید پیش می رفت تا جمهوری خواهان را درهم شکند. او در آن هنگام گفت من یک ستون پنجم هم در داخل مادرید دارم. مقصود او خائنینی بودند که در داخل شهر پنهانی به سود فرانکو وعلیه زحمتکشان انقلابی خرابکاری می کردند. از آن پس ستون پنجم برای نشان دادن خائنین و عمال دشمن در داخل یک حزب یا سازمان یا کشور به کار می رود.

 

58 ـ سرمایه داری( Capitalisme)

        

سرمایه داری آن مرحله از تکامل اجتماعی ـ اقتصادی است که جانشین فئودالیسم می شود. سرمایه داری آخرین نظام مبتنی بر استثمار است و بر شالوده مالکیت خصوصی سرمایه داری بر وسائل تولید و استثمار استوار است.

         تولید کالایی: تقریباً همه چیز در این دوران شکل کالا به خود می گیرد و اصل خرید و فروش بر کلیه شئون اقتصادی حکومت دارد. تولید کالایی قدیم تر از تولید سرمایه داریست  و  در جوامع پیش از سرمایه داری نیز وجود داشته است. در محله تلاشی فئودالیسم تولید کالایی ساده بر پایه پیدایش تولید سرمایه داری قرار می گیرد و بالاخره در دوران سرمایه داریست که تولید کالایی تفوق کامل حاصل کرده و تمام رشته های  تولید را در بر می گیرد. نیروی کار در جامعه سرمایه داری، خود به کالا مبدل می شود. تولید کالایی ساده پیشه وران و دهقانان بر پایه کار انفرادی تولید کننده قرار دارد، در حالی که تولید کالایی سرمایه داری بر مبنای استفاده از کار افراد دیگر استوار است. مرحله ابتدایی تولید سرمایه داری همکاری ساده (cooperation  ) سرمایه داری خوانده می شود که شکلی از اجتماعی شدن کار است و سرمایه دار عده ای ازکارگران مزد بگیر را اجیر می کند تا با هم و به موازات هم کار مشخصی را انجام بدهند (مثلاً برخی از کارگاه های قالیبافی ایران). در این شکل به علت کار جمعی، در وسائل تولید صرفه جویی می شود.

از نظر تاریخی رشد مناسبات تولیدی سرمایه داری در اروپای غربی از قرون وسطی آغاز می شود. ولی در اواخر قرن هیجدهم و اوائل قرن نوزدهم است که تولید ماشینی آغاز می شود. کارخانجات مجهز با ماشین و تکنیک صنعتی جای مانوفاکتورها و کارگاه های پیشه وری را می گیرد، در کشاورزی موسسات بزرگ سرمایه داری تاسیس می گردد که در آن کارگر کشاورزی مزد بگیر همراه با ماشین های کشاورزی کار می کنند.

         قانون اساسی  و توده محرکه تولید سرمایه داری، قانون اضافه ارزش است. کار کارگر مزد بگیر علاوه بر ارزش نیروی کار که به صورت دستمزد به خود کارگر می رسد ارزش بیشتری ایجاد می کند که به رایگان به صورت سود بدست سرمایه دار می رسد. این قسمت ارزش اضافی نام دارد و اساس استثمار طبقه کارگر در جامعه سرمایه داری و منبع ثروت سرمایه داران را تشکیل م یدهد. در دوران سرمایه داری کارگر ظاهراً آزاد و مالک نیروی کار خود است ولی او مجبور است برای ادامه زندگی نیروی خود را به سرمایه دار که دارای وسائل تولید است بفروشد. در این دوران صاحبان صنایع، مالکین و بازرگانان، بانکداران و کولاک ها (یعنی روستا نشینان سرمایه دار) که بهره کشانند کارگران مزدبگیر و دهقانان زحمتکش را استثمار می کنند.

           سرمایه داری با توسعه تولید، با جمع کردن میلیون ها کارگر در کارخانه ها و فابریک ها و اجتماعی کردن پروسه کار به تولید خصلت اجتماعی می بخشد ولی حاصل کار به وسیله سرمایه داران تصاحب می گردد، یعنی خصلت خصوصی دارد. این تضاد اساسی سرمایه داریست. تضاد بین خصلت اجتماعی تولید و شکل تصاحب خصوصی سرمایه داری.

         سرمایه داری خود به طور عینی شالوده نابودی خویش را پی ریزی می کند زیرا خصلت اجتماعی تولید، مالکیت اجتماعی بر وسائل تولید را طلب می کند. در اثر این تضاد اساسی است که هرج و مرج و بحران اقتصادی پیدا می شود: تقاضا و قدرت پرداخت جامعه از بسط دامنه تولید عقب می ماند، بحران و رکود صنعتی هر چند گاه یک بار تولیدکنندگان کوچک تر را بیش از پیش به ورشکستگی می کشاند، وضع طبقه کارگر و توده های زحمتکش به طور نسبی و حتی به طور مطلق بدتر می شود. با رشد سرمایه داری استثمار وحشیانه تر و محیلانه تر می گردد، دهقانان خانه خراب و عناصر ورشکست شده خرده بوژوازی مرتباً فزونی می یابد، ظلم ونابرابری اجتماعی، اختلاف طبقاتی و ستم ملی شدید می شود، جنگ های غارتگرانه آلام و مصائب فراوانی برای زحمتکشان به بار می آورد.

         راه حل تمام این مشکلات جز با بر انداختن تضاد سیاسی جامعه سرمایه داری یعنی ایجاد جامعه سوسیالیستی بر پایه مالکیت اجتماعی بر وسائل تولید میسر نیست.

         ماهیت سرمایه داری و وضع پرولتاریا در جامعه سرمایه داری تاریخ مبارزه بی امان طبقاتی بین پرولتاریا وبورژوازی که منطبق با قوانین رشد جامعه و از مهم ترین سرچشمه های تکامل سرمایه داریست. سرمایه داری پس از آن که نیروهای مولده را به میزان عظیمی رشد داد خود به بزرگترین مانع پیشرفت جامعه بدل می شود. اگر قرن بیستم، این قرن رشد عظیم نیروهای مولده و تکامل علم و فن هنوز به فقر صدها میلیون نفر پایان نداده و وفور نعمت مادی و معنوی را برای همه افراد روی زمین تامین نکرده گناه آن فقط به  گردن سرمایه داریست. تصادم روز افزون بین نیروهای مولده و مناسبات تولیدی موجود در مقابل بشریت وظیفه آزاد ساختن نیروهای پرتوان مولده افریده انسان را از بند اسارت مناسبات سرمایه داری قرار داده است تا این نیروها و دست آوردها در خیر و صلاح جامعه مورد استفاده قرار گیرد.

         وظیفه بزرگ و رسالت تاریخی پرولتاریا آنست که برای همیشه استثمار را براندازد، سرمایه داری را نابود کند، جامعه کمونیستی بدون طبقات را پدید آورد. در این پیکار پرولتاریا م یتواند و باید تمام توده های زحمتکش را که از نظام سرمایه داری به تنگ آمده اند متشکل سازد و برای از بین بردن استثمار سرمایه داری و ساختمان جامعه نوین رهبری کند .

         در کشور ما نیز هدف و دورنمای اجرای نقشه های رژیم  کنونی عبارتست از استقرار سیستم سرمایه داری، آن هم در کادر محدود و وابسته به صورتی ناپیگیرآن هم در زمانی که در مقیاس جهانی سرمایه داری دوران افول و زوال خود را می پیماید، در عصری که گذار به سوسیالیسم مضمون عمده آن را تشکیل می دهد.

         با توسعه مناسبات سرمایه داری در ایران همانطور که در سند تحلیلی از وضع کشور ما منتشره از جانب حزب توده ایران (1348) گفته می شود، نه تنها عقب افتادگی دیرینه ایران جبران نمی شود بلکه تضادهای دردناک دیگر اجتماعی که ناشی از استثمار سرمایه داری و غارتگری امپریالیستی است با دردهای گذشته پیوند می یابد و سرانجام با توجه به اینکه جهان معاصر در سایه انقلاب شگرف علمی و فنی با آهنگی به مراتب سریع تر از گذشته تحول می یابد، فاصله کشور ما از کشورهای پیشرفته باز هم بیشتر می شود. چنین دورنمایی نمی تواند مورد قبول هیچ ایرانی میهن پرست و ترقی خواه باشد. محققاً راه ترقی و پیشرفت کشور ما از این سو نیست. با توجه به تحولات اوضاع جهان و ایران  اساساً این نه تنها راه نیست بلکه گمراهی است.

  

59 ـ سطح زندگی

        

درک مفهوم این اصطلاح و جوانب مختلف آن حائز اهمیت است زیرا ما را با یکی از مقولات مهم اقتصادی که با ماهیت دوران اقتصادی ـ اجتماعی مربوطه دارای ارتباط است آشنا می سازد و به بسیاری از عوامفریبی های سطحی و بی پایه و سفسطه هایی که تعیین سطح زندگی را به عوامل فرعی و ظاهری منحصر و محدود می کند پاسخ می دهد. د ر ایران چنین ادعاهایی بی پایه و سفسطه های ظاهری زیاد انجام می شود.

         سطح زندگی چیست؟ سطح زندگی اصطلاحی است که برای نشان دادن حدود مصارف مادی و معنوی اهالی یک کشور بکار می رود . سطح زندگی به میزان و چگونگی ارضاء حوائج مادی و معنوی بستگی داشته و در فرماسیون های اقتصادی ـ اجتماعی و در مراحل مختلف رشد تاریخی و بر حسب کشورهای مختلف فرق می کند. سطح زندگی مستقیماٌ به تولید اجتماعی، در آمد اهالی، میزان مصرف کالاهای بلند مدت و کوتاه مدت و چگونگی ارضاء حوائج فرهنگی و بهداشتی وابسته است.

         در آمد اهالی یکی از شاخص های تعیین کننده سطح زندگی است. میزان درآمد به  چند عامل بستگی دارد:

اول – درآمد نقدی یعنی دستمزد کارگران، حقوق کارمندان، تقاعد، مستمری ها، اضافه دستمزدها، کمک هزینه های تحصیلی و خانوادگی، کمک های نقدی به بیکاران و معلولین،  جوائز نقدی و غیره. واضح است هر چه این درآمد نقدی بیشتر باشد امکان رفع نیازمندی های زندگی بیشتر و سطح زندگی بالاترست، ولی مسئله به همین جا ختم نمی شود.

دوم – سطح قیمت ها و خلاصه گرانی یا ارزانی کالاها و خدمات، زیرا چه بسا ممکن است مثلاً میزان حقوق و دستمزد نسبت به 20 سال پیش سه برابر شده باشد ولی چه فایده اگر در همین مدت قیمت اجناس و خدمات که برای رفع نیازمندی ها ضرور است مثلاً پنج برابر شده باشد. پس هر چه گرانی شدیدتر شود و هزینه زندگی بالاتر رود سطح زندگی پایین تر می رود، البته به همان نسبت درآمد ترقی نکند.

سوم – درآمدهای جنسی که مخصوص اقشار خاصی از جامعه به ویژه دهقانان و برخی زحمتکشان دیگر  است که قسمتی از درآمد خود را به صورت جنس تحویل می گیرند.

میزان خدمات مجانی که به حساب دولت یا شهرداری ها و سایر موسسات صورت می گیرد در سطح زندگی موثر است، مثلاً آموزش وپرورش، کتاب، کمک های بهداشتی، استفاده از بیمارستان و آسایشگاه و غیره اگر مجانی باشد مستقیماً و به میزان زیاد در بالا بردن سطح زندگی موثرست.

         حال آن که وقتی شهریه ها گزاف، کتاب گران، مخارج آموزش کمر شکن، مخارج دکتر و دارو وبیمارستان زیاد باشد قسمت زیادی از درآمدها به این  ترتیب از بین می رود.

         در مقابل ادعاهای بی پایه هیئت حاکمه در مورد بالا رفتن جدی سطح زندگی و رفاه مردم و سفسطه هایی نظیر استناد به فراوانی اتومبیل سواری در پایتخت و خیابان های پرنور و ویترین های پر از کالاهای خارجی که این ها نمودار سطح زندگی مردم را معرفی می کنند، در سطح زندگی اکثریت مردم ایران تغییر مهمی حاصل نشده است.

         اگر چه به طور کلی یکی از اساسی ترین شاخص های رشد سطح زندگی ازدیاد درآمد ملی است، ولی توزیع درآمد ملی درجوامع طبقاتی برحسب موقعیت و مقام اجتماعی افراد جامعه انجام می گیرد. در جامعه سرمایه داری که مشتی ثروتمند صاحب وسائل تولید اکثریت عظیم اهالی یعنی زحمتکشان را استثمار می کنند سهم بزرگی از درآمد ملی را به خود تخصیص می دهند. واضح است که درآمد مثلاً مورگان ها در آمریکا با میلیون ها کارگر آمریکایی تفاوت فاحش دارد به همان گونه که درآمد ثابت ها و القانیان ها و اخوان ها و جمع درباریان با درآمد میلیون ها کارگر و دهقان ایرانی زمین تا آسمان متفاوت است. به همین جهت تقسیم مساوی درآمد ملی به تعداد جمعیت کشور و تعیین درآمد متوسط سرانه سالیانه برای تشخیص سطح زندگی مردم شاخص نارسا و کافی است .

         به علاوه جهان سرمایه داری تنها آمریکا و انگلستان و آلمان غربی و فرانسه نیست. در مقام مقایسه و ارزیابی سیستم اقتصادی – اجتماعی تنها سطح زندگی امریکا، سوئد و کانادا را در نظر داشتن سفسطه ای بیش نیست. در دنیای سرمایه داری در جنب درآمد سرانه 1500 و 4000 دلاری آمریکا ، کانادا و آلمان غربی درآمد سرانه 30، 40 و 50 دلاری کارگران معدن و دهقانان و قالیبافان بلیوی، هند، کنگو و ایران نیز قرار دارد و غارت این ها یکی از علل پروار شدن آن ها نیز هست. راه رشد سرمایه د اری و مناسبات نو استعماری بالا بردن جدی سطح زندگی مردم و رفاه زحمتکشان در کشورهای کم رشد را امری بسیار دشوار وحتی محال می سازد. از آن سو آینده تاریک است. نمونه بارز و گویای کشورهای در سابق کم رشدی نظیر بلغارستان، رومانی و لهستان که 30 سال پیش با ایران تفاوت چندانی نداشتند و جمهوری های آسیایی شوروری که قبل از انقلاب کبیر سوسیالیستی اکتبر از ایران آن روز هم عقب مانده تر بودند نشان می دهد که بالا بردن سریع  و جدی سطح زندگی در سایه نظام سوسیالیستی امکان پذیر است. از این سو آینده تابناک است.

 

60 ـ سکتاریسم ( Sectarisme )

        

یعنی بریدن از توده ها و تبدیل شدن به یک دسته جدا از خلق. این لغت از واژه «سکت» مشتق شده و به معنای فرقه، گروه، دسته کوچک  و در بروی خود بسته و جدا از مردم استعمار شده است. سکتاریسم در معنای سیاسی خود در نهضت کارگری یکی از انواع اپورتونیسم چپ است، سیاستی است که به جدا شدن حزب کمونیست از توده وسیع زحمتکشان منجرمی شود. وجه مشخصه سکتاریسم روش منفی آن نسبت به مبارزه برای وحدت طبقه کارگر و ایجاد جبهه واحد ملی و در راه خواست های عمومی خلق و شعارهای عمومی نظیر دموکراسی و استقلال ملی و یا در راه خواست های تاکتیکی و صنفی است. جلو دویدن و یا عقب ماندن از توده ها از ویژگی های سکتاریسم است. سکتاریست ها برای شعارهای روز و مبارزات صنفی و سندیکایی  و پارلمانی و پیکار برای خواست های مبرم تاکتیکی اهمیت قائل نیستند. سکتاریست ها یا سکترها در صحنه جهانی اصل همبستگی و مبارزه مشترک سه نیروی عمده ضد امپریالیستی، یعنی کشورهای سوسیالیستی، نهضت آزادیبخش ملی و جنبش کارگری در کشورهای سرمایه داری پیشرفته را قبول ندارند.

         سکتاریسم زائیده جمود و دگماتیسم و چپ روی است و در پوسته تنگ خود می تند و با زندگی و توده مردم هرگونه تماس و ارتباطی را قطع می کند و به محافظه کاری و تحریف اصول و توده مردم هر گونه تماس و ارتباطی را قطع می کند و به محافظه کاری و تحریف ا صول مارکسیسم ـ لنینیسم و فراموشی دیالکتیک پروسه های اجتماعی می انجامد. سکتاریسم در جامعه،  حزب طبقه کارگر را طبقات و قشرهای متحد کارگر جدا می کند و در حزب به مناسبت شیوه غلط خود در مبارزه درون حزبی وحدت را به هم می زند و موجب تزلزل دائمی می شود. از نظر محتوی فلسفی خود، سکتاریسم نوعی سبک ذهنی در تفکر و عمل است که کل را تابع جزء می کند. فرد را بر جمع ، مصالح افراد معین و گروه معین را بر مصالح حزب و مصالح مفروض حزب را بر مصالح نهضت و خلق مقدم می شمارد، در حالی که جزء تابع کل  است، عضو حزب تابع مصالح حزب است و حزب تابع مصالح جنبش و حل صحیح عبارتست از درک پیوند دیالکتیکی دو جهت جزء و کل و مقدم بودن و عمده بودن کل. مبارزه علیه سکتاریسم، چه در پیکار عمومی در جامعه و چه در داخل حزب، از وظایف مهم حزب توده کارگر است .

 

61 ـ  سندیکا ( syndicat  )

        

این واژه به معنای سازمان صنفی طبقه کارگر و دیگر زحمتکشان  است. سندیکاها در جریان مبارزه کارگران برای دفاع از منافع خود و بهبود شرایط اقتصادی خود پدید شد. نخستین سندیکاها (تریدیونیو) در آغاز قرون هیجدهم در انگلستان آن زمان در اولین رده کشورهای سرمایه داری قرار داشت بوجود آمد. در فرانسه در خاتمه قرن هیجدهم در ایالات متحده امریكا در اوائل قرن نوزدهم در آلمان در اواسط قرن گذشته سندیکاها تشکیل شدند. در آن مرحله تکامل جامعه سرمایه داری، هنگامی که هنوز تحولات سوسیالیستی در دستور روز قرار نداشت، سندیکاها رفته رفته به سازمان های دائمی کم و بیش پر  اهمیت و نیرومند مبدل شدند. در آن هنگام هنوز حزب سیاسی طبقه کارگر ایجاد نشده بود و سندیکاها دارای مشی سیاسی روشنی نبودند و اغلب طبق سنن اتحادیه های کارگری انگلستان یعنی تریدینیون ها رفتار کرده و فعالیتشان منحصر به دفاع از منافع اقتصادی بلافاصله اعضاء سندیکا بود. اکنون در برخی از کشورهای غربی سندیکاها به دست مشتی رهبران راست که آریستوکراسی کارگری تشکیل می دهند افتاده، ولی از جانب دیگر نیز سندیکاهای بسیار قوی و فعالی در اغلب کشورهای سرمایه داری وجود دارد که مبارزه خود را تنها به دفاع از منافع اقتصادی محدود نکرده، بلکه ضامن مبارزه سیاسی متنوع و متشکلی را علیه نظام سرمایه داری سازمان می دهند. این سندیکاها که مظهر منافع زحمتکشان هستند به خاطرحقوق دمکراتیک، حقوق صنفی، آزادی ملی، علیه ستم ملی و تبعیض نژادی و استثمار مبارزه می کنند. سندیکاهای مترقی سراسر جهان در راه وحدت زحمتکشان کشورهای مختلف مبارزه می کنند. مظهر این مبارزه متحد جهانی فدراسیون سندیکایی جهانی است. شالوده سازمانی سندیکاها محل کاراست. در کشورهایی که هیئت حاکمه ضد ملی پلیس با تکیه به ترور و اختناق مانع تشکیل سندیکاهای مستقل کارگری می شوند آگاه ترین عناصر زحمتکش ضمن ادامه مبارزه برای ایجاد چنین سندیکاهای واقعی، در سندیکاهایی که رهبری آن هنوز به دست عمال دولتی است و به طور کلی در هر اتحادیه ای که توده ها در آن باشند وارد می شوند، در آن به فعالیت می پردازند تا خواست های واقعی زحمتکشان را منعکس سازند و بدور شعارهای درست، توده ها را مجتمع کنند و راه تشکیل سندیکاهای مستقل و واقعی را هموار نمایند.

         واژه سندیکا دارای معنای دیگری هم هست و آن شکلی از انحصار سرمایه داری است. سندیکای سرمایه داران انحصاری بر پایه موافقتنامه انحصارهای برای فروش مشترک کالاها و احتمالاً خرید مواد اولیه تشکیل می شود و هدف آن تثبیت قیمت های انحصاری در بازار است.

        

62 ـ سوسیالیسم

        

پس از دوران های طولانی بردگی و فئودالی و سرمایه داری که بر شالوده استثمار و بهره کشی قرار داشتند در دوران سوسیالیسم اصل استثمار انسان از انسان بر می افتد و اصل بهره بردار هر کس به اندازه کارش از محصولات مصرفی جامعه حکمروا می شود به همین جهت است که می گوییم گذار از سرمایه داری به سوسیالیسم عالی ترین و عمیق ترین تحول و چرخش تاریخی در تکامل جامعه بشریست. این گذار در نتیجه انقلاب سوسیالیستی انجام پذیر می گردد.

         جامعه سوسیالیستی مرحله بلوغ اقتصادی و فرهنگی بشریت است. تاریخ واقعاً انسانی جامعه بشری از این هنگام آغاز می شود و به همین سبب دوران های گذشته را «ماقبل تاریخ زندگی بشریت» نامیده اند. گذار از سرمایه داری به سوسیالیسم یکباره و به فوریت انجام نمی شود، بلکه جریانی است بغرنج و طولانی، بسیار متنوع که در طول آن اقتصادی جدید شالوده ریزی می شود، فرهنگی نو به وجود می آید و روبنای اجتماع از بیخ و بن تغییر می پذیرد. در جامعه سوسیالیستی از استثمار و طبقات بهره کش و بهره ده خبری نیست. در سوسیالیسم ستم ملی و نژادی از بین می رود، آزادی و تساوی واقعی همه افراد جامه تامین می شود. تا وقتی که وسائل تولید در دست عده معدودی سرمایه دار متمرکز است از تساوی حقوق صحبتی نمی تواند در میان باشد تا وقتی زحمتکشان مجبور به فروش نیروی کار خود بوده و در زیر دنده های چرخ عظیم استثمار قرار دارند آزادی واقعی به دست نخواهد آمد .

         در سوسیالیسم رشد اقتصاد و فرهنگ به خاطر ارضای هر چه بیشتر و حداکثر نیازمند بهای مادی و معنوی روزافزون همه افراد جامعه و از طریق رشد و تکامل مداوم تولید بر شالوده عالی ترین تکنیک و آخرین دستاوردهای دانش صورت می گیرد. چنین است شالوده اقتصادی و روابط تولیدی و خصلت و هدف جامعه سوسیالیستی.

         در این جامعه روابط تولیدی که اجتماعی است با خصلت نیروهای تولیدی که آن هم اجتماعی است تطابق دارد و همین تطابق علت اساسی رشد سریع و مداوم اقتصادی است. سراسر حیات اقتصادی جامعه سوسیالیستی به وسیله برنامه جامع رشد و تکامل می یابد. تاریخ بالنسبه کوتاه موجودیت جامعه سوسیالیستی به آشکارترین و غیر قابل انکارترین وجهی برتری این جامعه و اقتصاد آن را بر سرمایه داری و اقتصاد سرمایه داری ثابت کرده و راه نجات از عقب ما ندگی، راه ترقی سریع، راه تامین رفاه روز افزون توده های مردم را نشان داده است. رشد اقتصادی در جوامع سرمایه د اری هم صورت می گیرد ولی جزء بسیار ناچیزی از ثمرات آن هم در نتیجه مبارزات طولانی مردم نصیب زحمتکشان می شود و این سرمایه داران معدود صاحب وسائل تولید هستند که قسمت اعظم نتایج  این رشد را تصاحب می کنند، در حالی که رشد اقتصادی در جامع سوسیالیستی متوجه ارضاء هر چه کامل تر حوائج مادی و فرهنگی همه اعضاء جامعه است.

         از نظر اجتماعی در نتیجه از بین رفتن طبقات استثمارگر، جامعه سوسیالیستی از طبقات دوست یعنی طبقه کارگر و دهقانان و قشر اجتماعی روشنفکران تشکیل می شود و هر چه این جامعه بیشتر رو به تکامل رود تفاوت های اساسی میان کار بدنی و کار فکری بین شهر و ده بیشتر زائل می شود و در مرحله دوم عالی تر این جامعه یعنی کمونیسم این تفاوت ها به کلی از بین می رود.

         کار در جامعه سوسیالیستی امری اساس بهره وری شخص از نعم اجتماعی است و هر کس مطابق کار و لیاقت و استعداد و خدمتش سهم می برد و اوج می یابد. سوسیالیسم به جای اصل سرمایه اصل کار را منشاء ارزیابی خود قرار می دهد. چنین است به طور خلاصه مطالبی در توضیح سوسیالیسم و جامعه سوسیالیستی که آن را به نحو ذیل نیز تعریف کرده اند:

« سوسیالیسم عبارت است از تحقق هم زمان مالکیت جمعی بر وسائل اساسی تولید و مبادله، اعمال قدرت سیاسی طبقه کارگر و متحدین آن، ارضاء هر چه کامل تر نیازمندی های مادی و معنوی دائماً در حال افزایش اعضاء جامعه و ایجاد شرایط لازم برای تجلی کامل شخصیت هر فرد.»

بايد اضافه كرد كه جريان گذار از سرمايه داري به سوسياليسم در كشورهاي مختلف بسيار متنوع و گوناگون است و در شرايط مختلف تاريخي به صور مختلف انجام مي گيرد. هر خلقي كه گام در جاده رشد سوسياليستي مي گذارد صورت ويژه و خاصي از آن را كه با شرايط آن كشور با درجه تكامل آن، با سنن و تاريخ آن، با خصوصيات فرهنگي و اجتماعي آن  و عوامل ويژه ديگر آن تطبيق مي كند ارائه مي دارد. با وجود همه اين ويژگي هاي ملي و خصوصيات هر كشور و اهميت فراوان آن ها، جريان انقلاب سوسياليستي و ايجاد سوسياليسم داراي يك رشته قوانين علم نيز هست. رهبري طبقه كارگر و حزب آن، انجام انقلاب سوسياليستي به اين يا آن صورت، وحدت زحمتكشان، استقرار مالكيت اجتماعي، تكامل طبق نقشه، انقلاب سوسياليستي در زمينه فرهنگ و ايدئولوژي، بر افكندن ستم ملي و اجراي سياست انترناسيوناليسم پرولتري از اين قبيل است. در سند اصلي كنفرانس جهاني احزاب كمونيست و كارگري (1961) گفته مي شود:

         «سوسياليسم  افق رهايي از امپرياليسم را به بشريت نشان داده است. نظام اجتماعي نوين مبتني بر مالكيت اجتماعي بر وسائل توليد و حاكميت زحمتكشان قادر است برنامه اي و بي بحران اقتصاد را به سوي خلق ها تامين كند، حقوق اجتماعي و سياسي زحمتكشان را تضمين نمايد، شرايط را براي دموكراسي واقعي، شركت واقعي توده هاي عظيم مردم در اداره جامعه، براي تكامل همه جانبه شخصيت فرد، براي برابري حقوق و ملل و دوستي فيمابين آن ها ايجاد نمايد. در عمل ثابت شده است كه فقط سوسياليسم قادر به حل آن مسائل بنيادي است كه در برابر بشريت قرار گرفته است.

 

63 ـ سه جريان عمده ضد امپرياليستی

        

در جهان كنوني، كشورهاي سوسياليستي و جنبش آزاديبخش ملي و مبارزه طبقه كارگر كشورهاي سرمايه داري پيشرفته سه شاخه نيرومند شط عظيم تحولات اجتماعي را تشكيل مي دهند كه جامعه انساني را از دوران سرمايه داري به دوران سوسياليستي انتقال مي دهد.

         اين ها هستند آن سه جريان عمده اي كه در جهان امروزي كار مبارزه عليه امپرياليسم و سرمايه داري را از پيش مي برند و جامعه بشري را به مرحله نويني ارتقاء مي دهند :

    1 ـ در نتيجه انقلاب سوسياليستي اولين دولت سوسياليستي جهان – اتحاد شوروي – ايجاد شد .  پس از جنگ دوم جهاني در آسيا و اروپا وامريكاي لاتين يك عده كشورهاي ديگر نيز حكومت زحمتكشان را مستقر ساخته اند و هم اكنون دست اندركار ساختمان سوسياليسم و كمونيسم هستند . در اين كشورها وسائل توليد ومبادله در مالكيت همه خلق است ، استثمار فرد از فرد برافتاده و در همه شئون اقتصادي ، سياسي، فرهنگي و اجتماعي زندگي نويني ايجاد ميگردد.  در اين كشورها با تحولات بنيادي كه ايجاد شده و در آينده عميق تر و وسيع تر خواهد شد جامعه كمونيستي به وجود خواهد آمد. كشورهاي سوسياليستي و تحكيم و تقويت همه جانبه اقتصادي ، اجتماعي و نظامي آنها مهم ترين و عظيم ترين نيرو در مبارزه ضد امپرياليستي هستند . هر حزب وجمعيت و فردي كه صادقانه خواستار استقلال و بهروزي و آزادي كشور خويش و واقعاً مخالف امپرياليسم واستثمار و استعمار باشد نميتواند  اين قدرت عمده مبارزه ضد امپرياليستي را نفي كند و ناديده انگارد .

    2 ـ  جريان دوم نهضت آزاديبخش ملي است كه به ويژه پس از خاتمه جنگ دوم جهاني اوج بي سابقه اي يافته است. در كشورهاي مستعمره و نيمه مستعمره و وابسته آسيا و افريقا و امريكاي لاتين، جهان شاهد اين مبارزه بي امان و قدرت روز افزون آنست. البته بين اين جريان و جريان سوسياليستي فرق هست. اين فرق هم در محتوي اجتماعي دو جريان وجود دارد و هم در هدف هاي بلافاصله آنان. هدف مبارزه نهضت آزادي بخش ملي در اين مرحله كسب استقلال سياسي و اقتصادي و برانداختن سلطه و نفوذ امپرياليسم است. وجه مشترك اساسي بين اين دو جريان آنست كه هر دو عليه امپرياليسم كه شكل معاصر سرمايه داريست مبارزه مي كنند و هر دو دشمني مشترك دارند. براي خلق هاي اين كشورها نهضت آزاديبخش ملي يك مرحله ضروري و اساسي براي آزادي كامل ملي و اجتماعي به شمار مي رود. پيروزي نهضت هاي آزاديبخش ملي جز با تشخيص دشمن يعني امپرياليسم از دوست و یاور خود كه جنبش سوسياليستي است امكان پذيرنيست. تمامي تحول جامعه بشري طي ربع قرن اخير اين واقعيت و ضرورت همگامي و اشتراك عمل آن ها را اثبات مي كند.

    3 ـ  و اما جريان سوم، آن جريان توده اي و دموكراتيك مترقي وسيعي است كه در خود كشورهاي امپرياليستي وجود دارد و طبقه كارگر عامل عمده آن و در پيشاپيش آنست. در اين كشورهاي صنعتي پيش افتاده سرمايه داري با خشونت و حيله كوشش مي شود از تجمع و اتحاد همه طبقات و اقشار مترقي به دور طبقه كارگر جلوگيري به عمل آيد. با اين حال توده هاي مردم و اقشار مختلف در اين كشورها عليه انحصارها و در راه دموكراسي و صلح و سوسياليسم مبارزه مي كنند. اين جريان نهضت توده اي و كارگري داخل كشورهاي امپرياليستي نيز در تحول وقايع جهان تاثير جدي داشته و نقش بزرگي در مبارزه ضد امپرياليستي ايفا مي كند.

روشن است كه هر فرد مترقي و هر حزب و جمعيت ضدامپرياليستي طبعاً بايد طرفدار اتحاد اين سه جريان و مبارزه مشترك عليه دشمن واحد باشد. در مرحله كنوني برخي عناصر چپ رو يا چپ نما كه به اشكال مختلف بروز كرده اند لزوم وحدت  اين سه جريان را نفي مي كنند. واضح است كه اين كار مستقيماً به نفع امپرياليسم كه دشمن مشترك است تمام مي شود. برخي از اين چپ نماها ماهيت انقلابي كوشش هاي اتحاد جماهير شوروي و ديگر كشورهاي سوسياليستي را براي تحكيم و تقويت نظام سوسياليستي نفي مي كنند. آن ها ارزش اساسي و دوران ساز ايجاد جامعه سوسياليستي غني و پيشرفته و تاثير نمونه وار آن را منكرند. آن ها نقش انقلابي طبقه كارگر و سازمان سياسي متشكل وي يعني حزب را نفي مي كنند و يا دست كم مي گيرند.

         چپ روها اين واقعيت اساسي را كه محتوي جريان تحول تاريخي معاصر مبارزه بين سرمايه داري وسوسياليسم با همه تنوع و اشكال مختلف آنست ناديده مي گيرند و حتي كوشش مي كنند كه نهضت هاي نجات بخش ملي را از دو جريان ديگر يعني كشورهاي سوسياليستي و نهضت كارگري جدا كنند و آن ها را در مقابل هم قرار دهند. كاملاً واضح است كه چنين كوششي آب به آسياب امپرياليسم مي ريزد، زيرا در ميان نيروهاي ضد امپرياليستي تفرقه مي اندازد و براي امپرياليست ها هيچ چيز به اندازه اين تفرقه سود آور و خوشحال كننده نيست.

         انقلاب واقعي در دوران ما بي شك طرفدار همبستگي و اتحاد اين سه جريان ضد امپرياليستي و دورنماي تحول آن به سوي مقصد غايي سوسياليسم و كمونيسم است. با تكيه بر اين اشتراك منافع و اتحاد عمل و همبستگي كامل، ماركسيست ها همواره به استقلال جنبش ها، خلق ها، دول و احزاب نيز توجه دارند و معتقدند كه در هر كشور طبق شرايط مشخص آن ويژگي هاي انكارناپذير را بايد در نظر داشت. اين همبستگي و اتحاد در هر سطح و زمينه اي لازم است: همبستگي بين كشورهاي سوسياليستي براي دفاع از دستاوردهاي خويش بر پايه همكاري و كمك متقابل، همبستگي بين كشورهاي سوسياليستي و جنبش هاي كارگري در كشورهاي سرمايه داري، همبستگي بين جنبش كارگري در مجموع خود و نهضت آزاديبخش ملي.

         اين همبستگي ناشي از وجود دشمن مشترك به صورت امپرياليسم است. هر عمل و سياستي كه امپرياليسم را تضعيف كند در عين حال هم به كشورهاي سوسياليستي، هم به نهضت رهايي بخش و هم به جنبش كارگري كمك مي كند. البته هريك از سه جنبش داراي وظايف خاص خود، مسائل و شكل هاي مبارزه و وجوه تمايز مخصوص به خود هستند ولي تحليل جامعه بشر كنوني ثابت مي كند كه در آينده جز با اتحاد اين سه نيرو گشوده نخواهد شد. هر سه جريان به حل تضاد عمده و اساسي عصر ما يعني تضادي كه بين دو نظام سرمايه داري و سوسياليستي وجود دارد، به سود سوسياليسم كمك مي كند. اين سه جريان با امپرياليسم مي رزمند و هر يك به نوبه خود در همبستگي با يكديگر بشريت را از حيطه نفوذ سرمايه داري خارج مي كند. اين تحولي است طولاني و غامض و تاريخي. سند اساسي كنفرانس بين المللي احزاب كمونيست و كارگري (1969) با اين جملات آغاز مي شود:

         « در جهان پروسه انقلابي نيرومندي گسترش مي يابد. در مبارزه عليه امپرياليسم سه نيروي عظيم معاصر متحد مي گردند و اين سه نيرو عبارتند از: سيستم جهاني سوسياليسم، طبقه كارگر بين المللي و جنبش آزاديبخش ملي. مشخصه مرحله كنوني افزايش امكانات پيشروي نوين براي نيروهاي انقلابي ومترقي است. در عين حال خطرات ناشي از امپرياليسم و سياست متجاوزانه آن نيز افزايش مي يابد. امپرياليسم كه بحران عموميش ژرف تر مي شود ستمگري خود را بر بسياري از خلق ها ادامه مي دهد و همچنان سرچشمه خطر دائمي براي صلح و ترقي اجتماعي است. وضعي كه پيدا شده وحدت عمل كمونيست ها و تمام نيروهاي ضد امپرياليستي را ايجاب مي كند تا بتوان با استفاده حداكثر از تمام امكانات نوين تعرض وسيع تري را بر امپرياليسم و نيروهاي ارتجاعي و جنگ انجام داد.

 

64 ـ سياست

        

يعني اولاً هدف ها و آماج هايي كه يك طبقه اجتماعي در مبارزه براي تامين و حفظ منافع خود تعقيب مي كند و ثانياً اساليب و شيوه هايي كه به كمك آن ها اين منافع حفظ شده يا به كرسي نشانده مي شود. مهم ترين جزء متشكله سياست در درجه اول عبارتست از امور مربوط به شركت در كارها و مسائل دولتي، راه و رسم حكومت و كشورداري، مشي دولت و تعيين اشكال وظايف و محتوي فعاليت دولت.

         سياست منعكس كننده مبارزه طبقاتي است و در آخرين تحليل وضع اقتصادي هر طبقه تعيين كننده آنست. سياست طبق تعريف لنين « بيان متبلور و متمركز اقتصاد» است .

         تغيير و تكامل موسسات و نهادها و هدف ها و شيوه هاي سياسي بر شالوده تغيير و رشد نظام اقتصادي جامعه صورت مي گيرد. البته اين وابستگي ديالكتيكي است و آنچه گفته شد به معناي منفعل و غير فعال بودن سياست نيست. نهادها و انديشه هاي سياسي كه خود بر شالوده اقتصادي پديد مي گردند به نوبه خويش تاثير جدي و فعال بر تكامل اقتصاد مي گذارند. لنين بويژه اين نقش فعاليت سياست را خاطرنشان ساخته و هميشه تصريح مي كرد كه در مقابل همه مسائل اقتصادي، سازماني و اداري و غيره بايد موضع سياسي داشت.

معمولاً سياست به دو قسمت مي شود: سياست داخلي و سياست خارجي. مناسبات بين طبقات و بين ملت ها در داخل يك كشور جزيي از سياست داخلي است. مناسبات بين دولت ها و بين خلق ها در صحنه بين المللي جزئي از سياست خارجي است. احزاب كمونيست سياست خود را نه بر شالوده تمايلات ذهني بلكه بر تعيين دقيق و علمي ضروريات حيات مادي جامعه، وضع طبقات وتناسب نيروها تدوين مي كنند. سياست احزاب كمونيست بر پايه تئوري ماركسيسم- لنينيسم بر شالوده شناسايي دقيق قوانين تكامل اجتماعي و استفاده از آن ها به سود جامعه متكي است.

يك سياست صحيح، يك مشي سياسي درست براي اجراء و تحقق خود به كار سازماني متناسب و به افراد و كادرهايي كه سياست حزب را درك نموده و در راه تحقق آن كار و پيكار و فداكاري كنند نياز دارد ـ كار و بيكاري كه درعمل به سياست جامعه واقعيت بپوشاند. از همين رو هر حزب ماركسيستي ـ لنينستي علاوه بر تعيين سياست درست و علمي و اصولي بايد توجه خاصي به ترتيب سياسي توده هاي مردم، امور سازماني و تشكيلاتي و تربيت كادرهاي خود بنمايد.  

 

65 ـ سيستم انتخاباتی

         سيستم انتخاباتي عبارت از ترتيبي است كه در هر كشور به موجب قوانين و آئين نامه هاي خاصي براي انتخاب ارگان هاي انتخابي كشور و تعيين نتايج راي گيري مقرر گرديده است. سيستم انتخاباتي شرايط و حقوق و وظايف انتخاب كنندگان و انتخاب شوندگان و نيز  چگونگي اخذ آراء و نحوه تشكيل ارگان هاي راي گيري هر كشور را مشخص مي سازد.

         در كشورهاي سرمايه داري با ايجاد ملاك هاي طبقاتي، مالي ، ملي، نژادي، جنسي و غيره بخش قابل ملاحظه اي از توده هاي مردم زحمتكش را از شركت در انتخابات ( انتخاب كردن و انتخاب شدن) محروم مي سازند. در اين كشورها سيستم انتخاباتي، به طور كلي به نحوي تنظيم مي شود كه تا حد امكان بتواند حاكميت طبقات استثمار گر را حفظ نمايد.

         انتخابات مي تواند مستقيم يا غير مستقيم باشد. در انتخابات مستقيم، راي دهندگان مستقيماً درانتخابات ارگان مربوطه شركت مي كنند. ولي در انتخابات غير مستقيم يا چند درجه اي راي دهندگان عادي ابتدا گروه هاي معيني را انتخاب مي كنند و اين گروه ها به نوبه خود به انتخاب نهايي ارگان مربوطه اقدام مي كنند. (مثلاً انتخاب رئيس جمهور در امريكا و يا انتخاب نمايندگان مجلس عالي در نروژ). انتخابات همچنين مي تواند با راي مخفي و يا راي علني انجام گيرد.

         براي تعيين نتيجه انتخابات در كشورهاي سرمايه داري دو سيستم عمده وجود دارد: سيستم مبتني بر تناسب آراء (proportionnel) و سيستم مبتني بر اكثريت آراء(majoritaire ).

درسيستم مبتني بر تناسب آراء كرسي هاي پارلمان به نسبت آرايي كه احزاب شركت كننده در انتخابات بدست آورده اند ميان اين احزاب تقسيم مي شود ( ايتاليا، بلژيك و غيره). در سيستم مبتني اكثريت آراء فقط كانديدهاي حزبي انتخاب مي شوند كه درحوزه انتخاباتي مربوطه آراء بيشتر بدست آورده است. بنابر اين احزاب ديگر از داشتن نماينده از اين حوزه محروم مي شوند. بدين جهت سيستم مبتني بر تناسب آراء در شرايط چند حزبي در كشور هاي سرمايه داري ، سيستم دموكراتيك تري است.

سيستم مبتني بر اكثريت آراء مي تواند به اكثريت نسبي ( امريكا، انگلستان و غيره ) و يا اكثريت مطلق آراء ( فرانسه و غيره ) متكي باشد. در اكثريت نسبي كافي است كه يك حزب و يا يك كانديد بيش از احزاب و يا كانديدهاي ديگر راهي بدست آورد. ولي در اكثريت مطلق، حزب و يا يك كانديد لااقل بايد يك راي بيش از 50% مجموع آراء انتخاب كنندگان را بدست آورد. اگر در دور اول انتخابات چنين اكثريتي بدست نيايد، انتخابات تجديد مي شود.

         در كشورهاي سرمايه داري براي حفظ حاكميت طبقات استثمارگر علاوه بر موانع قانوني به زد و بندها و حيله هاي گوناگون نيز متوسل مي شوند.

 

66 ـ شخصیت، نقش و كيش آن

        

شخصيت ـ در جامعه شناسي به معناي انسان از لحاظ استعدادهاي فردي و وظايف و نقش آن در جامعه است. شخصيت محصول تكامل اجتماعي و حامل مناسبات توليدي ا ست و بخشي از گروه هاي اجتماعي ( قشر، طبقه، ملت و جامعه ) را تشكيل مي دهد. ماركسيسم ـ لنينيسم مقام شخصيت را در جامعه به نحو مشخص با در نظر گرفتن خصلت دوران اجتماعي ـ اقتصادي مربوطه بررسي مي كند. مثلاً در جوامع منقسم به طبقات متخاصم ميان مقام و وضع و امكانات هر شخصيت متعلق به طبقات حاكمه استثمار گر و هر شخصيت متعلق به طبقات ستمكش و محروم تضاد اساسي وجود دارد. درهر دوران اجتماعي ـ اقتصادي معيني نيز اين وضع تغيير مي كند. روشن است كه تنها اجتماع سوسياليستي از طريق الغاي استثمار و مالكيت خصوصي بر وسائل توليد مي تواند امكان شكفتگي كامل شخصيت انساني را با تامين پايه هاي مادي آن فراهم سازد . به وجود آمدن بهترين شرايط براي رشد شخصيت و پرورش همه جانبه فرد و بروز همه استعدادها بر شالوده بهروزي عمومي از وظايف و هدف هاي مهم جامعه سوسياليستي به شمار مي رود.

         نقش شخصيت ها درتاريخ يكي از مسائل مهم جامعه شناسي است. ماركسيسم ـ لنينيسم معتقد است كه تاريخ ثمره فعاليت توده هاي مردم است. توده هاي مردم آفريننده واقعي تاريخ و نيروي تعيين كننده تكامل اجتماعي هستند، زيرا شالوده مادي تكامل تاريخ رشد توليد است و توده هاي زحمتكش نيروي اساسي و مولد تمام نعم مادي هستند و بقاي جامعه بشري بدون كار آنان ممكن نيست. توده هاي زحمتكش محرك اساسي ترقي تكنيك هستند و ترقي تكنيك به تغيير نيروهاي توليدي مي انجامد و اين نيز خود تغيير شيوه توليد را به دنبال مي آورد. توده خلق آن نيروي عمده اي هستند كه سرنوشت انقلاب هاي اجتماعي و جنبش هاي سياسي و آزاديبخش را تعيين مي كنند و سرانجام توده هاي مردم سهمي عظيم در رشد و تكامل فرهنگ و علم و هنر جامعه دارند و به قول گوركي سازنده همه حماسه هاي بزرگ، همه تراژدي هاي روي زمين و سازنده تاريخ فرهنگ جهاني هستند . نقش توده هاي مردم در طي تكامل تاريخ روز افزونست. در نظام سوسياليستي اين نقش و وظايف فوق العاده افزايش مي يابد و تحولات عظيم جامعه كمونيستي در تمام زمينه هاي زندگي فقط از طريق شركت وسيع و فعال و آگاهانه و پرشور توده هاي خلق امكان پذير است. ماركسيسم در عين حال بر آنست شخصيت فرد درتكامل اجتماعي نقش بزرگي بازي مي كند،  اگرچه بدلخواه نمي تواند جريان عيني تاريخ را تغيير دهد. تاييد نقش قاطع خلق در آفريدن تاريخ به معناي نفي و يا بي اعتنايي به نقش شخصيت و تاثير آن بر روي حوادث در تاريخ نيست . يك شخصيت بزرگ مي تواند تاثير عظيم در جريان تكامل تاريخ به جاي گذارد، اگر فعاليت وي با شرايط و قوانين عيني تكامل جامعه تطبيق كند. رهبران توده ها را متشكل مي كنند، فعاليت آن ها را بالا مي برند، در برابر آن ها وظايف مشخصي قرار مي دهند و آن ها را براي انجام اين وظايف تجهيز مي كنند. طبقه پيشرو بدون رهبران شايسته و پيشوايان واقعي نميتواند تسلط سياسي بدست آورد ، دولت را برقرار سازد و با دشمنان موفقيت آميز مبارزه كند. شخصيت بزرگ كسي است كه تمام نيرو و فعاليت خود را در راه پيشرفت جامعه به كار اندازد. به رسالت طبقه پيشرو، به تناسب نيروهاي طبقاتي، به نحوه تغيير شرايط آگاه باشد، به توده مردم تكيه كند، در راه برقراري نظام مترقي اجتماعي كوشش كند.

         خصوصيات شخصي يك رهبر نيز داراي اهميت ويژه است. استعداد، خردمندي، انرژي، ا بتكار و قاطعيت، قريحه سازماندهي و ايمان به آرمان، مهر به مردم محروم و كينه به دشمنان، صداقت و فضائل اخلاقي در اين ميان نقشي به سزا دارد. برعكس برخي صفات مذموم شخصي مي تواند اثرات سوء و عميق بجاي گذارد.

         شخصيتي كه بر خلاف قوانين عيني تكامل تاريخ عمل كند فعاليت او ارتجاعي، ترمز كننده رشد جامعه و بالاخره محكوم به شكست خواهد بود. پس از اين توضيح درباره نقش شخصيت بايد اضافه كنيم كه ماركسيسم ـ لنينيسم ماهيتاً با پرستش شخصيت سازگار نيست. كيش شخصيت عبارتست از تبعيت كوركورانه از شخصيت بزرگ. اعتقاد به قدرت فوق العاده او، مطلق كردن ميل و اراده او، ماركس و انگلس و لنين هميشه از مخالفين سرسخت پرستش شخصيت بوده اند، عليه مبالغه در نقش او، عليه مدح و ثنا و تملق برخاسته اند. آن ها در حيات حزبي، رهبري جمعي را ضامن پيروزي جنبش انقلابي مي دانستند. كيش شخص پرستي و عوامل ناشي از آن يعني نقض اصول رهبري جمعي و دموكراسي درون حزبي و قانونيت سوسياليستي با اصول لنيني زندگي حزبي همساز نيست. كيش شخصيت به معناي كاهش نقش حزب و نقش توده هاي مردم است، جلو تكامل فعاليت ايدئولوژيك، فعاليت خلاق زحمتكشان، ابتكار و شور و حس مسئوليت آنان را مي گيرد. توده مردم را به مجريان بي اراده خداي اعظم كه خود قادر مطلق و انديشمند واحد است مبدل مي كند. تجربه جنبش كمونيستي و اثرات سوء كيش شخصيت استالين و سپس كيش مائو نشان داد كه تا چه اندازه شخص پرستي به ويژه در شرايط حزب حاكم نيازمند و از سرتا پا با ماركسيسم – لنينيسم بيگانه است .

 

67 ـ شمشير داموكلس ( Epee de Damocles )

        

اين عبارت از يك داستان افسانه اي قديمي اساطيري گرفته شده است. بنابر اين افسانه، ديو نيسوس سلطان مستبد سيراكوس شمشير بسيار تيز و برنده اي را بالاي سر داموكلس كه بر او حسد مي برد و رقيبش بود با يك موي اسب آويخته بود به نحوي كه با كمترين حركت و تكان داموكلس ممكن بود مو پاره شود و شمشير سنگين بر او فرود آيد.

         از اين داستان اساطيري عبارت بسيار مصطلح «شمشير داموكلس» گرفته شده كه مقصود از آن در مباحث معمولي سياسي و اجتماعي عبارتست از يك خطر حاد، يك تهديد دائمي كه هميشه موجود است و هر حركت و عكس العملي را دچار مخاطره مي كند. مثلاً مصطلح است كه رژيم ضد دموكراتيك شاه، سازمان امنيت را چون شمشير داموكلس بر فرق آزادي خواهان و استقلال طلبان آويزان كرده، يعني سازمان امنيت حربه و وسيله اي براي ترور و اختناق است و دائماً براي جلوگيري از حق طلبي و آزاديخواهي به صورت خطر دستگيري، توقيف، شكنجه، زندان و اعدام بالاي سر مردم نگهداشته مي شود. يا مثلاً مي گوييم قرضه هاي كشورهاي امپرياليستي همچون شمشير داموكلس استقلال و حق حاكميت و اقتصاد ميهن ما را تهديد مي كنند، در اينجا هم عبارت شمشير داموكلس خطردائمي و تهديد مداومي را مي رساند كه از جانب قرضه هاي خانمان بر باد ده و اسارت آور متوجه استقلال سياسي و اقتصادي كشور مي شود.

 

68 ـ شوينيسم، كسموپوليتيسم، ميهن پرستی

( Chauvinisme , cosmopolitisme , patriotisme )

 

شوينيسم عبارت از سياست ارتجاعي اي است كه هدف آن به زير سلطه كشيدن و برده كردن ساير ملت ها و بر افروختن آتش نفاق و دشمن ملي و برترنمودن ملت خودي و خوار شمردن ساير ملل مي باشد. شوينيسم يك سيستم بورژوايي است و اغلب بر شالوده نژاد پرستي قرار دارد. شوينيسم ازعلاقه و عشق به ميهن كه يكي از شريف ترين احساسات بشريت است سوء  استفاده مي كند، سود و برتري ملت خودي را به ضرر ساير ملل تبليغ مي نمايد، ملل مختلف را در مقابل هم قرار مي دهد، دشمني بر مي انگيزاند، هدف ها و آرمان هاي مشترك زحمتكشان ملل مختلف را به كلي نفي كرده به جاي دوستي و همكاري و اعتلاء و ترقي مشترك همه ملل، برتري و سود يك ملت را عليرغم منافع ساير ملل قرار مي دهد. ارتجاع و استثمار و استعمار از اين سياست براي نفاق افكني در بين ملل و پيشبرد مقاصد طبقاتي سودجويانه و استيلاگرانه خود بهره برداري مي كنند و بدون آنكه كمترين علاقه ملي و عشق ميهني داشته باشند با دامن زدن به تعصب كور و در بند كشيدن ملل ديگرمي كشاند، حق حاكميت و آزادي ساير ملل را نقض مي كند، به ستم ملي ميدان مي دهد، آن را توجيه مي كند، نفرت و كينه ملي را به جاي دوستي و همكاري و آزادي خلق ها و حق حاكميت همه ملل مي نشاند.

         هيئت ها حاكمه ارتجاعي به كرات از اين سياست و روش عليه منافع واقعي و اساسي همه خلق و منجمله ملت خودي استفاده كرده اند. فاشيست ها با اين سياست فاجعه بزرگي ايجاد كردند و آن را دستاويز سلطه جابرانه بر ساير ملل قرار دادند. هم اكنون نيز امپرياليست ها با توسل باين شيوه بين ملل نفاق و دشمني ايجاد مي كنند، يكي را به جان ديگري مي اندازند و از آب گل آلود به نفع خود ماهي مي گيرند.

         منافع اساسي، هدف ها و آرمان هاي همه خلق ها مشترك و همگون است. زحمتكشان هيچگونه دشمني با هم ندارند. اعتلاء و ترقي يكي، ضعف و انحطاط و سر شكستگي ديگري را ايجاب نمي كند. دشمن همه امپرياليسم و ارتجاع است. شوينيست ها با پنهان كردن اين واقعيت اساسي به امپرياليسم و ارتجاع خدمت مي كنند.

         در نقطه مقابل شوينيسم تئوري و سياست كسموپوليتيسم قرار  دارد كه آن را «جهان وطني» ترجمه كرده اند. اين تئوري بي علاقگي كامل و عدم توجه به منافع ميهني، به خلق خودي، به فرهنگ ملي و به سنن و تاريخ آن را تبليغ مي كند. اين نيز يك تئوري بورژوايي ارتجاعي است. در اين زمينه اصولاً شخصيت ملي و حاكميت ملي وضرورت مبارزه به خاطراستقلال و سربلندي ملي نفي مي شود. طرفداران اين نظريه گاه خواستار يك حكومت جهاني مي شوند كه البته مستقيماً به معناي تسلط امپرياليست ها بر ساير ملل و كشورهاست.

         در كشورهاي جهان سوم در ممالكي كه تحت سيطره امپرياليست ها و استعمارگران قرار دارند،  خواست استقلال ملي به قدري ريشه دوانده كه مبلغين كسموپوليتيسم كمتر جرات مي كنند آشكارا از اين تئوري دفاع كنند. آن ها كمتر امكان دارند از اين طريق مبارزه حقه ملي عليه امپرياليسم را خلع سلاح نمايند. در هر حال شوينيسم و كسموپوليتيسم هر دو، از آنجا كه در عمل مبارزه ضد امپرياليستي را نفي مي كنند، براي نهضت هاي ملي و آزاديبخش خطرناكند.

         خطر شوينيسم ناشي از تبليغات زهر آگين و سخيف، از آرمان هاي والاي ميهني و ملي و طبقاتي و انساني خود دفاع كرده پرچم ميهن پرستي و انترناسيوناليسم پرولتري يا همبستگي بين المللي زحمتكشان را در راه هدف مشترك در اهتزار نگاه مي دارند.

         ميهن پرستي پرچم ما در مبارزه عليه شوينيسم و كسموپوليتيسم است. كمونيست ها همواره با قهرماني هاي خود نمونه هاي الهام بخش ميهن پرستي را به جوامع خود در همه كشورها عرضه داشته اند. ميهن پرستي يعني عشق و علاقه به ميهن و به خلق. طبقات استثمارگرهميشه نشان داده اند كه در مقابل منافع تنگ نظرانه طبقاتي خويش به آساني منافع ملي را قرباني مي كنند، در حالي كه توده هاي مردم زحمتكش همواره پرچمدار ميهن پرستي واقعي تا آخرين مرز ايثار بوده و هستند. ميهن پرستي يعني مبارزه به خاطر استقلال اقتصادي و سياسي كشور، عليه هر نوع بردگي و بهره كشي از آن، يعني پيكار به خاطر سربلندي ملي و تكامل ارزش هاي مادي و معنوي ميهن، به خاطر فرهنگ و سنن مترقي، يعني نبرد براي بهروزي وسعادت توده هاي مردمي كه در اين خاك زيست مي كنند.

         در زمان ما كه امپرياليسم از كليه وسائل فني و علمي و شيوه هاي تبليغاتي و نفوذ فرهنگي و رواج فساد و انحطاط و  غيره استفاده مي كند، ستمگري بر يك ملت و استثمار آن ممكن است چنان شكل و دامنه اي به خود بگيرد كه شخصيت ملت را به درجات و اشكال مختلف از آن سلب نمايد. اين يك خطر جدي عليه موجوديت ملي است. تنها مبارزه براي آزادي و استقلال ملي مي تواند اين كوشش شيطاني براي سلب شخصيت ملي را محدود كرده و سپس اين شخصيت را احياء نمايد. از جانب ديگر ملتي كه در راه آزادي و استقلال يعني عليه ستمگري و استثمار و بالنتيجه عليه سلب شخصيت خويش نبرد مي كند مي تواند و بايد با ملل ديگري كه آزاد شده اند و يا در راه آزادي و استقلال خود مبارزه مي كنند مناسبات برادرانه و دوستانه داشته باشد و اين همان مسئله دوستي و همكاري انترناسيوناليستي ميان ملل و زحمتكشان است.

 

69 ـ صهيونيسم (scionisme  )

        

يك جريان ناسيوناليستي متعصب متعلق به بورژوازي يهود است كه در اواخر قرن گذشته در اروپا به وجود آمد و اكنون به ايدئولوژي رسمي دولت تجاوز گر اسرائيل بدل شده است. اين نام مشتق از صهيون ـ محلي در نزديكي شهر اورشليم است كه براي يهوديان نيز داراي تقدس است. در سال 1897 جمعيتي به نام سازمان جهاني صهيونيسم بوجود آمد كه هدف خود را انتقال تمام يهوديان جهان به فلسطين اعلام كرد. اين سازمان اكنون داراي قدرت مالي برابر با دارايي بزرگ ترين شركت هاي انحصاري جهانست، سهامدار شركت هاي متعدد اسرائيلي و صاحب زمين ها و موسسات كشاورزي و واحدهاي توليدي و توزيعي عديده است، مركز آن درايالات متحده امريكاست و فعاليت هاي جمعيت هاي صهيونيست را در بيش از 20 كشور جهان كنترل مي كند.  جمعيت هاي متعدد، كلوب ها، كميته ها و اتحاديه هاي فراواني وابسته بدانند. بايد گفت كه صهيونيست ها در آغاز به خاطر منافع و ساخت و پاخت هاي امپرياليستي حاضر بودند «كانون يهود» را در امريكاي لاتين يا در كنيا يا در اوگاندا يا در اروپاي شرقي بوجود آورند.

         بورژوازي يهود با تحريك احساسات ناسيوناليستي و تعصب هاي ملي ساليان درازيست كه در زير پرچم صهيونيست با نيروهاي مترقي به مبارزه برخاسته و اين جريان را به حربه اي در خدمت محافل ارتجاعي و امپرياليستي بدل كرده است.

         شالوده صهيونيسم اين انديشه است كه يك ملت واحد يهود مركب از يهوديان سراسر جهان، صرف نظر از كشوري كه ميهن آنهاست وجود دارد. اين انديشه از نظر سياسي ارتجاعي و حربه نفاق افكني است و از نظر علمي بي پايه و غير منطقي است. صهيونيسم قوم يهود را داراي وضع استثنايي در جهان مي داند كه به عنوان برگزيده خدا داراي رسالتي ويژه است. صهيونيسم در درجه اول با منافع پرولتارياي يهود مغاير است. صهيونيسم ساليان متمادي كوشش اصلي خود را متوجه ايجاد نفاق و تضاد بين يهوديان هر كشور و خلقي كه در ميان آنها مي زيستند كرده و در تحريك دشمني و كينه بين يهوديان و ساير خلق ها مي كوشد. از اين نظر بين صهيونيسم و آنتي سميتيسم كه نقطه مقابل اوليست تفاوتي نيست. هر دو صهيونيسم و آنتي سميتيسم  (ضد يهود) ـ جريان ارتجاعي، نژاد پرستانه، ناسيوناليستي كور و دشمن اتحاد زحمتكشان است و ماركسيسم با تمام قدرت هر دو را رد مي كند.

         صهیونیسم اینک دیگر تنها ایدئولوژی نیست بلکه سیستم ارتباطات پرشاخه و موسسات بی شماری نیزهست و مجموعه نظریات، سازمان ها، سیاست ها و روش های سیاسی و اقتصادی بورژوازی بزرگ یهود را که با محافل انحصاری ایالات متحده امریکا و سایر کشورهای امپریالیستی جوش خورده اند تشکیل می دهد. محتوی  اساسی صهیونیسم، شوئنیسم جنگ طلبانه و ضد کمونیسم است.

         صهیونیسم می کوشد در کشورهای مختلف جهان، کارگران و زحمتکشان یهود را از محیط کار و زندگی و فعالیت خود از بقیه کارگران و زحمتکشان جدا کند و مانع شرکت آن ها در نهضت کارگری و دموکراتیک گردد. صهیونیسم با اشاعه نظریه غلط «وحدت منافع ملی یهودیان» می خواهد تضاد بین کارگر و سرمایه دار را بین استثمار کننده و استثمار شونده یهود را مخفی کند و در حقیقت منافع حیاتی زحمتکشان یهود را در پیشگاه منافع بورژوازی بزرگ و ثروتمند یهود قربانی کند. امپریالیسم جهانی از صهیونیسم در توطئه های ضد ملی، ضد جنبش آزادیبخش و ضد سوسیالیسم بهره فراوان بر می گیرد و با فریب و اغوای توده های یهود نقشه های شیطانی و ضد خلقی خود را عملی می کند.

         نقطه مقابل صهیونیسم آنتی سمیتیسم (آنتی یعنی ضد، سمیت یعنی سامی ـ نژادی که یهودیان نیز به آن متعلقند) ـ روش خصمانه نسبت به یهودیان به طور اعم است که هرگونه ملاحظات طبقاتی و اجتماعی را نادیده می انگارد. آنتی سمیتیسم در همه جا به عنوان سلاحی برای نفاق افکنی و انحراف توجه زحمتکشان از مسائل واقعی اجتماعی و سیاسی به کار رفته ، چه بسا به صورت های غیر انسانی وکشتار های جمعی و نفی بلد و آواره ساختن ها تجلی کرده  است و یا به صورت تبعیض های گوناگون، حق کشی ها، سختگیری های مستقیم و غیر مستقیم در آمده است. آنتی سمیتیسم مانند صهیونیسم تنها به سود طبقات استثمارگر و نیروهای ارتجاعی است که از این راه به مبارزه طبقاتی و اتحاد زحمتکشان خلل وارد می سازند.

 

 70 ـ  طبقه

         تعریف جامع و همه جانبه طبقه اجتماعی را ولادیمیر ایلیچ لنین بدست داده است.

لنین می گوید:

         « طبقات به گروه های بزرگی از افراد اطلاق می گردد که بر حسب جای خود در سیستم تولید اجتماعی دوران تاریخی معین، بر حسب مناسبات خود با وسائل تولید ( که اغلب در قوانین تثبیت و تسجیل شده است )، بر حسب نقش خود در سازمان اجتماعی کار و بنابر این بر حسب طرق دریافت و میزان آن سهمی از ثروت اجتماعی که در اختیار دارند، از یکدیگر متمایزند. طبقات آن چنان گروه هایی از افراد هستند که گروهی از آن ها می تواند به علت تمایزی که میان جای آن ها در شیوه معین اقتصاد اجتماعی وجود دارد، کار گروه دیگر را به تصاحب خود درآورند.»

         بنابراین تعریف، تمایز طبقات به طور کلی بر حسب جا و مقام آن ها در تولید اجتماعی مشخص می شود. چگونگی رابطه طبقات با وسائل تولید مهم ترین عامل تعین کننده جای این طبقات در تولید اجتماعی است. مالک وسائل تولید و زحمتکشان فاقد وسائل تولید هر یک مقام و جای متفاوت در تولید اجتماعی دارند. یکی حاکم است و دیگری محکوم، یکی بهره کش است دیگری بهره ده. طبقات مختلف بر حسب چگونگی و میزان دریافت سهم خود از تولید اجتماعی نیز از هم متمایز هستند. مثلاً در شرایط سرمایه داری، سرمایه داران به شکل سود، بهره و غیره و کارگران به شکل دستمزد سهم خود را از تولید اجتماعی به دست می آورند و میزان درآمد آنان نیز کاملاً متفاوت است. به این ترتیب کاملاً روشن است که مارکسیسم ـ لنینیسم طبقات اجتماعی و اساس تقسیم جوامع به طبقات را در محیط تولید مادی می یابد و پایه عینی این تقسیم را نشان می دهد.

         همان طور که تاریخ نشان می دهد طبقات همیشه از آغاز پیدایش انسان وجود نداشته اند. جامعه اشتراکی یا کمون اولیه جامعه ای بدون طبقات بود، رابطه همه افراد بشری با وسائل بسیار ابتدایی تولید یکسان بود. سطح تولید چنان پایین بود که فقط حداقل نعم مادی را تامین می کرد و امکانی برای تراکم ارزش های مادی و پیدایش مالکیت خصوصی و گروه بندی اجتماعی از نظر رابطه با وسائل تولید وجود نداشت.

         با رشد نیروهای تولیدی و بازده کار، با تولید بیش از مصرف و امکان انباشته ثروت، با تقسیم کار اجتماعی و پیدایش مالکیت خصوصی و زوال مالکیت اشتراکی، نابرابری اقتصادی مردمان افزایش یافت. برخی که به ویژه از سران قبائل بودند ثروتمند و صاحب وسائل تولید شدند، عده ای دیگر از آن محروم مانده مجبور شدند برای صاحبان وسائل تولید کار کنند. این قشر بندی طبقاتی و تکامل آن منجر به پیدایش جامعه بردگی شد.

         هر یک از فرماسیون های اجتماعی منقسم به طبقات دارای ساخت طبقات ویژه خویش است. در جامعه بردگی طبقات اصلی عبارت بودند از بردگان و برده داران، در جامعه فئودالی اربابان و رعایا، در جامعه سرمایه داری پرلتاریا و بورژوازی . در هر یک از این دوران ها علاوه بر طبقات اساسی نامبرده طبقات غیر عمده دیگر نیز وجود دارند. این ها با طبقات جدید در حال زایش و تکامل و با طبقات در حال زوال دستخوش قشر بندی و تجزیه.

در این میان طبقه کارگر دارای نقشی ویژه و رسالت تاریخی خاص است، زیرا که این طبقه با مبارزه خود ضمن اتحاد با دهقانان زحمتکش علیه سرمایه داری و برای استقرار سوسیالیسم و کمونیسم اصل استثمار را ملغی می کند و جامعه بدون طبقات را ایجاد می نماید.

         بنابر این طبقه یک مقوله اجتماعی تاریخی است در آغاز در دوران کمون اولیه وجود نداشت و در دوران کمونیسم نیز از بین خواهد رفت.

         در دوران های اجتماعی منقسم به طبقات، طبقات استثمار شونده همه ثروت های اجتماعی را تولید می کنند، ولی طبقات بهره کش سهم مهمی از آن ها را از آنجا که صاحب وسائل تولید هستند به خود اختصاص می دهند . تناقضات و تضادهای طبقاتی از همین جا ناشی می شود. مبارزه طبقاتی که بر شالوده عینی وجود طبقات بهره کش و بهره ده و منافع متضاد آن ها جریان دارد یک امر ذهنی وابسته به اراده و میل افراد نیست.

         با در نظر گرفتن مفهوم علمی طبقه و تعریفی که از آن نمودیم استفاده از اصطلاحاتی نظیر طبقه روشنفکر، طبقه کارمندان، طبقه زنان، طبقه فخار و نظایر این ها که در جراید به آن برخورد می کنیم صحیح نیست زیرا هر یک از این دستجات و گروه ها قشر یا صنف یا گروه صنفی یا جنسی معینی را نشان می دهند و مخلوط کردن آن ها با طبقه که دارای مفهوم دقیق علمی است نه تنها اشتباه است بلکه در عمل کار را به نفی تضادهای طبقاتی و مبارزه طبقاتی می کشاند. واضح است که بسیاری از این گروه ها و اقشار، که از نظر صنفی و سنی و جنسی و غیره می توانند منافع مشترکی داشته باشند شامل افراد وابسته به طبقات کاملاً مشخص و متضاد اجتماعی هستند. مثلاً منافع زنان یا جوانان کارگر و زحمتکش درست در نقطه مقابل زنان و یا جوانان وابسته به طبقات و قشرهای ثروتمند قرار دارد.

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم دی 1386ساعت 12:29  توسط هوادار  | 

واژه نامه ی سیاسی

 

 

واژه نامه ی سیاسی

 امیر نیک آئین

        

76 ـ فئوداليسم (feodalisme )

 

         فئوداليسم آن فرماسيون اجتماعي ـ اقتصادي كه در نتيجه تلاشي جامعه برده داري و يا مستقيماً در نتيجه تلاشي كمون اوليه با ويژگي هاي مشخص خود در هر كشور، تقريباً در كليه سرزمين هاي جهان بوجود آمد.

         پيدايش در شكل كلاسيك خود، عوامل اين دوران در بطن جامعه برده داري به صورت كولون بروز نمود. كولون عبارت بودند از بردگان آزاد شده يا زحمتكشان آزاد يعني غير برده كه قطعات كوچك زمين را با شرايط معيني مي گرفتند و موظف بودند زمين ارباب يعني مالك بزرگ زمين را زراعت كنند و سهم بزرگي از محصول را به صورت جنس يا نقد به مالك تسليم كنند و مقرري هاي ديگري به شكل بيگاري وماليات و غيره تاديه نمايند. در اواخر دوران برده داري، كار به اين شكل، عوايد بيشتري براي برده داران و خواجگان تامين م يكرد. زارعين جديد، وابسته به زمين بودند يعني با آن خريد و فروش مي شدند ولي ديگر بنده و زرخريد به شمار نمي آمدند. اين نوع جديد زحمتكشان كه به زبان رومي كولون ناميده مي شدند پيشينيان سرف ها يا رعيت هاي قرون وسطايي هستند. با مرور زمان اختلاف بين بردگان آزاد شده، كولون ها و دهقانان آزاد از بين رفت و همه به توده وسيع و يك دست «رعيت» كه در غرب سرف ناميده مي شود بدل شدند. به همين جهت دوران فئوداليسم را سرواژ نيز ناميده اند.

         در صورت بندي اجتماعي ـ اقتصادي فئوداليسم طبقات اساسي عبارتند از دهقانان رعيت (بهره دهان) و مالكان فئودال (بهره كشان). عامل انقلابي در اين مرحله همواره دهقانان و پيشه وران بودند.

         در جوامع شرق باستان بنابه تحقيقاتي كه تاكنون صورت گرفته ظاهراً تقسيم اساسي افراد جامعه به آزاد و بنده صورت نگرفته، بلكه تقسيم جامعه به دو گروه فقير و غني روي داده است. روساي قبايل فرماندهان جنگي، روحانيون و پيشوايان به علت وظايف خاص و متعدد خود نظير حفظ امنيت، نظارت بر تقسيم نوبتي زمين ها، آبياري، نگاهداري دام ها و غيره اهميت و قدرت و ثروت يافتند و قشربندي دروني جامعه طايفه اي ابتدايي بين آن ها و انبوه فقير طوايف صورت گرفت. تشكيل اتحاديه هاي قبايل و سپس پادشاهي ها و  ايجاد اشراف و قدرت دولتي متمركز و به شدت استبدادي راه تكامل اين جوامع بود كه در آن ها رژيم برده داري تسلط كامل نيافت. بردگان اگرچه وجود داشتند ولي هرگز به صورت طبقه عمده و نيروي اساسي جامعه در نيامدند بردگي به شكل عمده به صورت بردگي خانگي باقي ماند.

         نيروهاي توليدي ـ دوران فئوداليسم يك مرحله ضروري تكامل جامعه انساني است و پيدايش آن به موقع خود به رشد نيروهاي مولده كمك كرد. رشته هاي اساسي توليد در اين دوران كشاورزي است. كار توده هاي دهقاني وابسته به زمين كه هر يك قطعه زميني را كشت مي كرد و داراي ابراز توليد متعلق به خود بود و تا حدي خويش را در پيشرفت كشاورزي ذينفع مي شمرد توانست موانعي را كه در آن عصر در راه رشد نيروهاي مولد وجود داشت برطرف سازد  در آغاز اين دوران ادوات زراعي خيش چوبي وآهني، داس و بيل بود و سپس گاو آن چرخ دار و ادوات زراعي دندانه دار و بعد تدريجاً آسياي بادي يا آبي وغيره به وجود آمد. سطح توليد ترقي كرد، محصولات متنوع تر شد، دامپروري رشد يافت، پيشه وري به تدريج كاملاً از كشاورزي جدا شد، حرفه هاي جديد پيدا شد و بالاخره آهنگري، كشتيراني و استفاده از نيروي آب و چرخ و غيره تاثير مهمي در پيشرفت امور صنعتي نمود، به طوري كه ديگر تكامل آينده توليد در چارچوب تنگ مناسبات فئودالي ممكن نبود.

         مناسبات توليدي ـ مناسبات توليدي جامعه فئودالي بر مالكيت ارباب بر زمين و مالكيت محدودي بر رعيت استوار بود. رعيت ديگر بنده نبود، اختيار جان او در دست مالك نبود و مستقلاً فروخته نمي شد، اگر چه با زميني كه به فروش مي رفت به مالك جديد منتقل مي شد. در ممالك شرقي اكثر دهقانان وابستگي به شكل كلاسيك به زمين نداشتند و بيشتر قروض آ نها به مالك، آنان را از نظر اقتصادي وابسته مي كرد. رعيت از محصول داراي سهمي بود كه به خود او تعلق داشت. در اين دوران هم مالكيت فئودالي و هم مالكيت انفرادي دهقان و پيشه ور بر ادوات توليد تواماً وجود داشت. محصول اضافي رعيت تسليم ارباب مي شد كه آن را بهره مالكانه يا بهره اربابي مي ناميدند. به طور كلي سه نوع بهره مالكانه: كار بهره يا بيكاري، بهره جنسي و بهره نقدي بر مي خوريم كه كمابيش در جنب يكديگر وجود داشتند ولي در مراحل مختلف تكامل جامعه فئودالي يكي از اشكال مزبور تفوق يافته است. شكل مسلط استثمار دهقانان در مرحله ابتدايي دوران فئوداليسم كار بهره بود، بدين معني كه دهقانان روزهاي معيني از هفته را مستقيماً براي ارباب و روي زمين او كار مي كرد و بدين ترتيب به اصطلاح اقتصادي زمان كار اضافي او از نظر زمان و مكان كاملاً مشخص بود. بهره جنسي تسليم منظم مقداري از محصول زراعي و دامي بود. بهره نقدي به معناي پرداخت بهره مالكانه به پول است. بهره نقدي خصوصيت دورانيست كه فئوداليسم در حال تلاشي است و مناسبات سرمايه داري كم كم در توليد رخنه مي كند. علاوه بر اين بهره منظم مالكانه ارباب يك سلسله عوارض و ماليات ها و سيورسات به دهقانان تحميل مي كرد. واضح است كه هر كشور يا گروه كشورها داراي ويژگي هاي فئودالي مخصوص به خود بودند. مثلاً در ممالك باستان خاور زمين مدت ها مناسبات فئودالي با بقاياي دوران هاي پيشين در آميخته بود. مالكيت دولتي بر زمين و مالكيت شاهان قسمت مهمي از زمين ها را در بر مي گرفت. آبياري مصنوعي، قنوات و شبكه هاي آبياري و تعلق آن ها به دولت و اشراف ويژگي هاي خاص را موجب مي شد. اين ويژگي ها كه به «شيوه هاي توليد آسيايي» ( اصطلاح ماركس) معروف شده خود مورد بحث محققان است.

         قانون اساسي اقتصاد فئودالي عبارتست از توليد محصول اضافي براي تامين نيازمندي هاي دوران فئودال و استثمار رعاياي وابسته بر مبناي مالكيت  ارباب بر زمين و مالكيت محدود وي نسبت به رعايا، از طريق كار بهره، بهره جنسي و نقدي و انواع ديگر عوارض و ماليات ها و سيورسات (واژه كاربهره را در فارسي مي توان به بيگاري تعبير نمود).

         در آغاز اين دوران اقتصاد طبيعي تفوق كامل داشت و مقصود از اقتصاد طبيعي وابسته آنست كه هر ارباب در املاك خود ازعوايد و بهره اي كه از استثمار دهقانان به دست مي آورد زندگي مي كرد و تقريباً كليه احتياجات ضروري وي و خدمه اش را در املاكش تهيه مي شد و به ندرت مبادلات با خارج از اين محيط مورد استفاده قرار مي گرفت. اقتصاد دهقاني نيز بر همين پايه قرار داشت و خانواده دهقاني به امور پيشه وري نيز مي پرداخت و عمده نيازمندي هاي خود را شخصاً تامين مي نمود. بعداً به تدريج با توسعه شهرها توليد پيشه وري و تقسيم كار و مبادلات بين شهر و ده بسط يافت و ناگزير درهاي اقتصاد طبيعي به خارج گشوده شد و بازار گسترش يافت.

         مناسبات توليدي فئودالي در مرحله معيني از تكامل دوران فئودالي به سدي در راه تكامل نيروهاي مولد بدل مي شود. با رشد توليد كالايي عوامل كم و بيش شكل گرفته فرماسيون سرمايه داري پديد مي گردد. قيام ها و جنگ هاي دهقاني اساس جامعه فئودالي را متزلزل مي كند و جامعه راه رشد خود را به سوي دوران بعدي مي گشايد.

         در دوران معاصر به علت وجود سيستم جهاني سوسياليستي، كه به عامل قاطع تكامل جامعه بشري بدل مي شود و همچنين وجود نهضت هاي نيرومند ملي و آزاديبخش امكان آن هست كه جوامعي كه در آن هنوز فئوداليسم و يا بقاياي آن وجود دارد ديگر از دوران پردرد سرمايه داري نگذرند و مستقيماً با در پيش گرفتن راه رشد غير سرمايه داري به صورت بندي اقتصادي – اجتماعي سوسياليسم برسند.

77 ـ کاپیتولاسیون ( Capitulation )       

   

    اين واژه كه تا نيم قرن پيش بيانگر يكي از وجوه تسلط استعمار در ميهن ما بود در سال هاي اخير با تصويب قانون اعطاي مصونيت هاي خاص به افسران امريكايي در ايران دوباره فعليت يافته است. كاپيتولاسيون يا رژيم كاپيتولاسيون مبين اين واقعيت است كه  برخي دول سرمايه داري و استعمارگر از حقوق خاصي در كشورهاي وابسته و نيمه مستعمره برخوردارند. ايران و همچنين تركيه كه در نيم قرن پيش مستعمره رسمي ممالك امپرياليستي نبودند مثال هاي بارز اين اعطاي حقوق مستعمراتي ويژه به شمار مي رفتند. اين حقوق و امتيازات براي اتباع دول امپرياليستي طبق قراردادهاي نابرابر به كشور مربوطه تحميل مي شود. يكي از مهم ترين مظاهر وجود كاپيتولاسيون عبارتست از آن كه قوانين دادگستري و احكام و دادگاه هاي محل شامل اتباع كشور صاحب امتياز نمي شود. مثلاً در صورت ارتكاب جرم توسط اتباع دول امپرياليستي آن ها از طرف كنسولگري دولت خود مورد تعقيب قرار مي گرفتند نه از طرف دادگاه هاي محلي. مظاهر ديگر كاپيتولاسيون عبارتست از حق اتباع دول امپرياليستي به داشتن مساكن و منازل و مناطقي كه قدرت و حاكميت دولت محلي بر آن ها اعمال نمي شد حق داشتن راه آهن يا پست ويژه، معافيت از پرداخت ماليات ها و عوارض محلي يا تخفيف زياد آن.

         از نظر تاريخي كاپيتولاسيون در قرن هاي دهم تا دوازدهم ميلادي پديد شد و عبارت از حقوق ويژه اي بود كه در بيزانس به اتباع شهرهاي تكامل يافته تجارتي آن زمان در ايتاليا نظير ژن، پيزا و غيره داده مي شد. در آن قرون اين حقوق اعطاء شده را دولت محل مي توانست طبق منافع خود تغيير دهد و يا ملغي كند. پس از تشكيل امپراطوري عثماني اين حقوق ويژه در مورد اتباع شهرهاي مزبور تاييد و تجديد شد. در اواسط قرن 16 سليمان دوم امپراطور عثماني نظيري همين حقوق را طبق قراردادي به بازرگانان فرانسوي نيز تفويض كرد. كارل ماركس، كاپيتولاسيون را در آن زمان به مثابه اجازه نامه هاي امپراطوري و امتيازات ويژه اي توصيف مي كند كه توسط باب عالي (دربار عثماني) به اتباع ساير كشورهاي اروپايي داده مي شد تا بلامانع به سوداگري و پيشه وري بپردازند. وجه مشخصه اين قراردادها آن بود كه متقابل نبودند يعني به طور يك جانبه اين حقوق خاص داده مي شد منتهي امكان داشت هم زمان لغو گردد.

         در اواسط قرن 18 كاپيتولاسيون خصلت جديدي يافت بدين معني كه از طرف دول قوي اروپايي به كشورهاي شرق تحميل شد و ديگر به طور يك جانبه قابل الغاء نبود.

         كاپيتولاسيون در ايران در اواخر قرن 18 و اوايل قرن 19 اجراء شد و پس از آن در چين و ژاپن و برخي ديگر كشورهاي آسيا و افريقا عملي گردد.  رژيم كاپيتولاسيون به نفوذ سرمايه ها و بازارها در اين كشورها و عقب مانده نگهداشتن آن ها توسط دول اروپايي و ايالات متحده امريكا كمك فراواني كرده كنسولگري هاي اين ممالك سرمايه داري اختيارات اداري، پليسي و قضايي ويژه يافتند، مالكيت آن ها و خود آن ها از حيطه قدرت و تصميم دول مربوطه محلي خارج شدند.

         كاپيتولاسيون با حق حاكميت واستقلال خلق ها مغايرت آشكار دارد. انگلستان و روسيه تزاري از اين حقوق ويژه در ايران برخوردار بودند و رژيم كاپيتولاسيون را به ميهن ما تحميل كرده بودند. بلافاصله پس از انقلاب كبير سوسياليستي اكتبر حكومت شوروي از كليه اين حقوق استعمارگرانه و امتيازات ويژه تزاري چشم پوشيد و همين عمل امكان داد كه حق كاپيتولاسيون ساير كشورهاي امپرياليستي نيز ملغي گردد. در ساير نقاط گيتي نيز مبارزه مشترك نهضت هاي آزاديبخش ملي و دولت جوان شوروي به خاطر حق حاكميت خلق ها بالاخره امپرياليست ها را وداشت از رژيم كاپيتولاسيون صرفنظر كنند. اگر چه همواره كوشيده و مي كوشند به نحوي پنهان و در عمل اين گونه حقوق استعماري را براي خود حفظ كنند .

         تصويب قانون مصونيت مستشاران امريكايي در ايران از آن جهت نقض استقلال و حاكميت ملي ما بود كه شيوه هايي از همان بساط كاپيتولاسيون را اين بار در مورد نظاميان امريكايي حاكم بر ارتش ايران احياء كرد.

 

78 ـ  کارگر کشاورزی

         یا پرولتر کشاورزی عبارتست از کارگر مزدبگیر که در کشاورزی سرمایه داری کار می کند. کارگران کشاورزی اغلب دهقانان بی زمین یا کم زمین اند که خانه خراب شده، برای دریافت دستمزد اجیر زمین دار می گردند. در نظام سرمایه داری انبوه دهقانان فقیر به سرعت هر گونه مالکیت و نسقی را از دست می دهند و قشری از آنان به کارگر کشاورزی مبدل می شوند. کارگران کشاورزی از لحاظ رابطه خود با مسائل تولید یعنی فقدان چنین مالکیتی، از نظر نحوه استثمار که فروش نیروی کار خود و تولید اضافه ارزش  است و از نظر نحوه دریافت سهم خود که مزد اعم از نقدی یا جنسی است جزء طبقه کارگر پرولتاریا محسوب می گردند ولی به علت شرایط خاص روستا، سنت های ظلم و بهره کشی، پراکندگی و غیره تیره روزترین قشر طبقه کارگر را تشکیل می دهند. در مورد آنان کارفرمای سرمایه دار عبارت از زمین داریست که ممکن است یک سرمایه دار کلان با زمین های وسیع و اراضی کم و بیش مکانیزه با بانک ها و موسسات مختلف یا شرکت های چند تن سرمایه گذار و یا کولاک ها یعنی سرمایه داری روستا و دهقانان مرفه ساکن ده باشند.

         در جامعه سوسیالیستی هم زمان با الغای استثمار، واگذاری زمین به کلیه زارعین، اشتراکی کردن کشاورزی و از بین بردن اقشار مختلف طبقه سرمایه دار استثمارگر، پرولتاریای کشاورزی نیز وجود ندارد.

 

79 ـ کشورهای ثروتمند و کشورهای فقیر

 

         چنین عبارتی و تقسیم جهان به این دو گروه ممالک در بسیاری از مقالات و جراید دیده می شود و در بحث ها به گوش می خورد. جالب اینجاست که تقسیم بندی جهان به دو گروه مزبور و سپس توضیح پدیده های جهان معاصر بر این شالوده را آگاهی هم در جراید مرتجع می خوانیم و از زبان رجال دولتی کشورهای سرمایه داری می شنویم و هم در این اواخر در مقالات برخی از روشنفکران مترقی و سخنرانی های بعضی از رجال که از منافع خلق ها جانبداری می کنند . آیا این عبارت و تقسیم بندی مزبور درست است؟ آیا می تواند پایه درک پدیده های جهان امروز و تفسیر وقایع قرار گیرد؟

         مبلغین این نظریه کلیه کشورهای جهان را از روی میزان رشد صنعتی یا سطح درآمد ملی به دو دسته تقسیم می کنند: یکی دسته کشورهای غنی که در آن هم ایالات متحده امریکا را قرار می دهند و هم اتحاد شوروی را، هم کشورهای پیشرفته سرمایه داری و هم کشورهای پیشرفته سوسیالیستی را، دوم بقیه کشورهای جهان که فقیر هستند. پس از این تقسیم بندی مبلغین مزبور می گویند دسته اول گروه دوم را استثمار می کنند و علت فقر و عقب ماندگی گروه دوم هم همین بهره کشی است و نتیجه ای که از این «استدلال» می گیرند اینست که کشورهای فقیر باید متحد شوند و علیه کشورهای غنی مبارزه کنند.

         ظاهر قضیه آراسته است ولی سفسطه از همان ابتدا در آنجاست که کشورهای جهان را از روی شاخص هایی نظیر میزان رشد اقتصادی و قدرت صنایع نمی توان تقسیم کرد بلکه ملاک اصلی واساسی گروه بندی کشورها سیستم اقتصادی و اجتماعی است. آنچه که اقتصاد و اجتماع و سیاست و فرهنگ و کلیه شئون زندگی کشورها را از هم متمایز می سازد نظام اقتصادی و اجتماعی و ماهیت طبقاتی حکومت است نه میزان رشد و قدرت صنایع. برای درک ماهیت نظام اقتصادی و سیاست کشورهای مختلف و جهان و توضیح گروه بندی ها در جهان کنونی باید این ملاک  اصلی را در نظر داشت. تنها در چنین صورتی است که می توان قضاوت صحیح و منطبق با واقعیت کرد. درست است که در جهان کشورهای فقیر و غنی وجود دارد ولی وجود کشورهای فقیر و غنی نمی تواند ملاک تقسیم باشد. چگونه می توان تفاوت اصلی و ماهوی بین دو سیاست و روش، مثلاً اتحاد شوروی را با ایالات متحده امریکا،  جمهوری  سوسیالیستی چکسلواکی را با ایتالیا، جمهوری دموکراتیک آلمان را با آلمان فدرال نادیده گرفت و در هر زمینه ای، ازتکامل اقتصاد و فرهنگ گرفته تا سیاست خارجی، از نحوه برخورد نسبت به کشورهای در حال رشد و سیاست و کمک و همکاری گرفته تا روش نسبت به جنبش های آزادی بخش ملی، تضاد آشکاری را که ناشی از دو نظام اجتماعی و اقتصادی متفاوت و متمایز سوسیالیسم و سرمایه داریست مشاهده نکرد؟ پس غنا و فقر و رشد یافتگی و عقب ماندگی به خودی خود ملاک تقسیم کشورهای جهان به دو گروه و توضیح دهنده پدیده ها نمی تواند باشد .

         هدف مبلغین این نظریه ناصحیح که نخست ازجانب تئوریسین های بورژوازی مطرح و سپس از جانب گروه مائوتسه دون تکمیل گردیده یکی است و آن ایجاد تفرقه بین کشورهای سوسیالیستی و کشورهای در حال رشد و یا با اصطلاح جهان سوم است .

         مبلغین امپریالیسم جهانی با اشاعه این نظریه در واقع می خواهند گناه واپس ماندگی کشورهای مستعمره و وابسته سابق و کشورهای کم رشد حاضر را که مستقیماً متوجه دول امپریالیستی است به گردن کشورهای غنی به طور کلی که دول سوسیالیستی پیشرفته نیز وارد در آن جرگه می شوند، بیاندازند و بدین ترتیب کشورهای سوسیالیستی پیشرفته فعلی اغلب تا قبل از برقراری نظام جدید سوسیالیستی، خود ممالکی عقب مانده بودند و زیر استثمار همین ممالک سرمایه داری و امپریالیستی قرار داشتند. تنها سوسیالیسم، این نظام جدید اقتصادی و سیاسی و اجتماعی است که در چند دهه موجب ترقی سریع و ملاک جدید تقسیم را به وجود آورد.

پس ملاک اساسی چیست؟ سیستم اقتصادی و اجتماعی و سیاسی هر کشوری. البته هم شوروی  و هم امریکا فولاد فراوان تولید می کنند، مراکز اتمی می سازند، به تجربیات فضایی دست می زنند و غیره ولی این تشابه در تولید هرگز نمی تواند تفاوت اساسی مناسبات تولیدی و ماهیت طبقاتی دولت های این کشور را بپوشاند. یکی فارغ از استثمار است و دیگری مبتنی بر استثمار. یکی خادم خلق است و دیگری در خدمت سرمایه داران. این تشابه هرگز نمی تواند تفاوت اصولی بین برخورد هر یک از این کشورها را به معضلات ممالک رشد یابنده پنهان سازد. کشورهای فقیر و عقب مانده از آن جهت در فقر و عقب ماندگی نگه داشته شده اند که امپریالیسم سالیان دراز تسلط اقتصادی و سیاسی خود را بر آن ها تحمیل کرده است و امروز هم با شیوه های نو استعماری همان تسلط را ادامه می دهد. اگر امروز کشورهای رشد یابنده توانسته اند تا اندازه ای از تسلط امپریالیسم نجات یابند علتش در وجود سیستم جهانی سوسیالیسم است. این سیستم جهانی سوسیالیسم است که به سیادت مطلق امپریالیسم در جهان خاتمه داده.

         تئوری تقسیم جهان به دو گروه کشورهای غنی و فقیر به معنی نفی تعالیم مارکسیستی درباره طبقات اجتماعی ومبارزه طبقاتی و ماهیت طبقاتی رژیم هاست، نفی شالوده نظام سوسیالیستی یعنی مالکیت اجتماعی بر وسائل تولید و توزیع است.

         تقسیم جهان در عصر کنونی به صورت دیگریست. کشورهای سازنده سوسیالیسم و کمونیسم، نهضت های کارگری، جنبش های آزادیبخش ملی و کشورهای نو استقلال که راه رشد غیر سرمایه داری را برگزیده اند در یک جبهه قرار دارند و امپریالیسم جهانی و بر راس آن امپریالیسم امریکا و عمال آن در جبهه دیگر. مسئله اساسی مبارزه متحد و وحدت عمل در جبهه ضد امپریالیستی است، نه نتیجه گیری سطحی و غیر واقعی و گمراه کننده تئوری کشورهای غنی و فقیر که تنها هدفش ایجاد تفرقه بین نیروهای جبهه ضد امپریالیستی است. اینست آن حقیقت انکار ناپذیری که نباید آنی از نظر دور داشت.

         برای پیروزی در مبارزه، شناخت دشمن و تشخیص دوست از مبادی مسلم به شمار می رود. امپریالیسم دشمن واقعی نهضت های آزادیبخش و استقلال جویانه است. سوسیالیسم در وجود کشورهای سوسیالیستی و جنبش کمونیستی و کارگری، متحد و دوست و یاور نهضت آزادیبخش ملی است.

         در جهان کنونی سیستم جهانی سوسیالیستی، نهضت کارگری کشورهای پیشرفته سرمایه داری و جنبش آزادیبخش در کشورهای رشد یابنده سه شاخه نیرومند شط عظیم و تحولات اجتماعی است که جامعه انسانی را از دوران سرمایه داری بدوران سوسیالیستی انتقال می دهد.

 

80 ـ کمون اولیه

         کمون اولیه یا جامعه اشتراکی بدوی نخستین شیوه تولید در تاریخ است. شالوده آن مالکیت جمعی اجتماعات و گروه های انسانی، در آغاز پیدایش جوامع بشری مبتنی بر وسائل بسیار ابتدایی تولید و کار جمعی بود. زمین، وسائل کار، مساکن و غیره ملک مشترک جمع یعنی همه افراد قبیله و گروه مربوطه بود. تولید به طور جمعی و با وسائل کار بسیار ابتدایی صورت می گرفت و چه بسا شکار و جمع آوری میوه و نظایر این ها محدود می شد. ثمره کار مشترک، در آن جامعه به طور مساوی تقسیم و مشترکاً و جمعی مصرف می شد. مالکیت اشتراکی عبارت از مالکیت گروه های کوچک و معممولاً جدا ازهم بود. هم زمان با این مالکیت اشتراکی همچنین مالکیت شخصی اعضاء هر گروه بر برخی وسائل کار وجود داشت که درعین حال سلاح تدافعی در مقابل درندگان نیز محسوب می شد. این مناسبات تولیدی در کمون اولیه نتیجه اجتماعی کردن آگاهانه وسائل تولید نبود. ضرورت کار جمعی و مالکیت اشتراکی بر وسائل تولید، از سطح بسیار نازل رشد نیروهای مولده و از خصلت بدوی وسائل کار ناشی می شد. در آن هنگام به تنهایی غیر ممکن بود نعم مادی برای ادامه زیست تولید کرد وعلیه نیروهای طبیعی مبارزه نمود. زندگی و کار جمعی و دفاع مشترک ضرورت حیاتی داشت و امری ناگزیر بود. کار انسان بدوی در آن دوران به هیچوجه ثمری بیش از آنچه که برای ادامه حیات بسیار محقر وی لازم بود نداشت. در این مراحل اولیه جامعه بشری که خود میلیون ها سال طول کشید بهره کشی اجتماعی مفهومی نمی توانست داشته باشد. به علت سطح نازل تولید، در تولید نیز اصل تساوی حکومت می کرد زیرا به جز آن ادامه زندگی جامعه ممکن نمی شد. در کمون اولیه ـ جامعه ابتدایی اشتراکی بشری ـ نابرابری از نظر درآمد و مالکیت وجود نداشت، استثمار فرد از فرد و دولت هنوز به وجود نیامده بود.

         به تدریج با تکامل وسائل تولید تقسیم طبیعی کار صورت گرفت یعنی کارها بر حسب جنس زن یا مرد بودن و بر حسن سن، پیر یا جوان بودن تقسیم شد. رشد اقتصاد ـ البته با همان معیارهای بدوی و ازدیاد نفوس منجر به ایجاد سازمان های قبیله ای شد.

         در آغاز در این اجتماع قبیله ای نقش اصلی  موضع اساسی را زنان دارا بودند. این آن دورانیست که به آن ماتریارکال یا مادرشاهی می گویند.

         پس از آن در جریان تکامل تاریخی، مردان دارای وضع مسلط اجتماعی شدند. به این مرحله پاتریارکال یا پدرشاهی می گویند. (در فارسی اصطلاحات پدرسالاری و مادرسالاری نیز مرسوم شد). در آخرین مرحله فرماسیون اجتماعی ـ اقتصادی کمون اولیه، هم زمان با رشد دامپروری و کشاورزی، تقسیم اجتماعی کار بوجود آمد و مبادله بین افراد قبایل آغاز شد. نخستین تقسیم بزرگ اجتماعی کار، جدا شدن قبایل دامپرور بود. به علت تکامل بعدی نیروهای تولیدی، کار انسان هر چه بیشتر ثمر می داد، نعم مادی بیشتری تولید می شد، وسائل زیست فزون تر و متنوع تر می شد و حداقل نیاز برای ادامه زندگی فزونی می گرفت. به این ترتیب امکان آن پدید آمد که کار اضافی انسان و محصول  اضافی کار انسان به تصرف فرد دیگر در آید.

         جامعه آبستن پیدایش استثمار و ایجاد شیوه تولید جدیدی گشت. مناسبات تساوی و همکار و اشتراک مالکیت، دیگر اجازه تکامل نیروهای مولده را نمی داد. بهره برداری خصوصی، کار انفرادی و مبادله منجر به پیدایش مالکیت خصوصی و اختلاف درآمد و بدنبال آن پیدایش طبقات و استثمار فرد از فرد شد. پیدایش مالکیت خصوصی و مبادله، جامعه اشتراکی بدوی را به تدریج متلاشی ساخت. گروه های خاص دارای درآمد ویژه و وضع اجتماعی خاص (به علت رهبری نظامی و حفاظت شبکه های آبیاری و سرپرستی امور جمعی قبایل)، کم کم به طبقه جدید استثمارگر مبدل شدند. شیوه تولید جدید ـ بهره برداری نخستین فرماسیون متکی بر استثمار بوجود آمد.

 

81 ـ کمونیسم (  communisme)

 

         در جامعه سوسیالیستی استثمار انسان از انسان از بین می رود . مالکیت اجتماعی بر وسائل تولید برقرار می گردد، تمام حیات اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی جامعه از بیخ و بن دگرگون شده به سرعت شکوفا و مترقی می گردد، مسئله ملی حل می شود، شخصیت انسانی امکان رشد همه جانبه می یابد، دموکراسی وسیع روز افزون بنیاد حیات اجتماعی جامعه قرار می گیرد و اصل از هر کس طبق استعدادش، به هر کس طبق کارش تحقق می یابد. سوسیالیسم ملل جهان را به سر منزل آزادی و نیک بختی می رساند و کار تبدیل کشوری عقب مانده را به کشوری صنعتی و شکوفان در طی زندگی یک نسل انجام می دهد. سوسیالیسم برای کارگران کار و سربلندی، برای دهقانان زمین و تکنیک، برای روشنفکران افق وسیع کار خلاق و شکفتگی شخصیت و استعداد و برای همه زحمتکشان رفاه مادی و معنوی، علم و فرهنگ معاصر و بهداشت عمومی را به همراه می آورد.

         ولی سوسیالیسم خود یک مرحله ابتدایی دوران کمونیسم است. تحول تدریجی سوسیالیسم به کمونیسم یک قانون عینی است که تدارک آن در سیر تکامل پیشین جامعه سوسیالیستی، در بطن آن و بر شالوده آن صورت می گیرد .

         جامعه آینده بشری کمونیسم است. کمونیسم چیست؟ بر درفش این جامعه شعار «از هر کس طبق استعدادش ، بهر کس بنا بر نیازش» نقش بسته است. کمونیسم رسالت تاریخی رهایی کلیه افراد را از نابرابری اجتماعی، از کلیه اشکال ستمگری و استثمار و از کابوس جنگ انجام می دهد و صلح، کار، آزادی، برابری، برادری و نیک بختی را در روی زمین برای همه ملل به ارمغان می آورد. در این جامعه شعار همه چیز به خاطر انسان و همه چیز برای خیر و سعادت انسان به طور کامل تجسم خواهد یافت.

         پایه های اقتصادی مالکیت در جامعه کمونیستی نظیر سوسیالیسم است ولی برای درک وجوه مشخصه این جامعه چند سئوال مطرح کنیم تا در پاسخ به آن ها تفاوت این مرحله عالی تر را دریابیم.

-                                 تولید در کمونیسم چگونه است؟ کمونیسم افزایش مداوم تولید اجتماعی و بالابردن سطح بازده کار را بر اساس پیشرفت سریع علم و فن تامین می کند، انسان را به مدرن ترین و نیرومند ترین تکنیک مجهز می نماید، تسلط انسان را بر طبیعت به اوج بی سابقه می رساند و امکان م یدهد تا نیروهای طبیعت هر چه بیشتر تحت فرمان انسان در آید . اقتصاد به عالی ترین درجه سازمان می یابد و از ثروت های مادی و طبیعی و منابع نیروی کار انسانی به ثمر بخش ترین و معقول ترین طرز برای ارضاء نیازمندی های روز افزون اعضاء جامعه استفاده می شود.

-                                 هدف تولید در کمونیسم چیست؟ هدف تولید در کمونیست عبارتست از تامین پیشرفت بلاوقفه جامعه، واگذاری کلیه نعم مادی و فرهنگی به هر عضو جامعه بر حسب نیازمندی های روز افزون و تقاضای فردی و سليقه شخصی او، اشیاء مورد مصرف شخصی تحت تملک و اختیار کامل هر عضو جامعه قرار خواهد داشت.

-                                 طبقات اجتماعی در کمونیسم چگونه اند؟ در دوران کمونیسم طبقات وجود نخواهد داشت. تفاوت اجتماعی و اقتصادی و فرهنگی و معیشتی و نحوه زندگی بین شهر و ده از بین خواهد رفت. هر چه نیروهای مولد ترقی کند و امکانات رفاه و آسایش اهالی بیشتر باشد، ده بیشتر به سطح  شهر ارتقاء خواهد یافت. اگر در سوسیالیسم دو شکل مالکیت اجتماعی وجود داشت به تدریج در آینده انتقال به سوی برقراری مالکیت واحد همگانی خلق انجام خواهد گرفت. با پیروزی کمونیسم کار فکری و بدنی و فعالیت تولیدی عمیقاً با هم درخواهد آمیخت. سطح فرهنگی و معلومات فنی همگان به سطح افرادی که به کار فکری اشتغال دارند ارتقاء خواهد یافت. بدینسان کمونیسم به تقسیم جامعه به طبقات و قشرهای اجتماعی پایان خواهد داد.

-                                 وضع افراد درجامعه و رابطه بین فرد و اجتماع چگونه خواهد بود؟ در دوران کمونیسم همه افراد دارای موقعیت برابر درجامعه خواهند بود نسبت به وسائل تولید رابطه ای یکسان و در کار و توزیع نعم شرایط برابر خواهند داشت. همه در اداره امور اجتماع شرکت فعال، برابر و آزاد خواهند داشت. بین فرد و جامعه بر پایه وحدت منافع اجتماعی و فردی مناسبات هماهنگ برقرار خواهد شد و تقاضای افراد با وجود تنوع عظیم و تکامل همه جانبه آن ناشی از نیازمندی ای سالم و معقول انسانی خواهد بود. سطح عالی آگاهی کمونیستی، عشق به کار، انضباط، خدمت به مصالح جامعه، انسان دوستی، کلکتیویسم از خصائل ذاتی انسان جامعه کمونیستی است.

-                                 مسئله کار در جامعه کمونیستی به چه شکل خواهد بود؟ جامعه کمونیستی که بنیاد آن بر تولید دارای سازمان عالی و تکنیک مترقی استوار ا ست خصلت کار را تغییر می هد ولی  اعضاء جامعه را از کار معاف نمی ارد. چنین جامعه ای به هیچ وجه جامعه هرج و مرج، خود سری و تن پروری نخواهد بود. هر فرد دارای قدرت کار در کار اجتماعی شرکت خواهد کرد. در کلیه اعضاء جامعه بر اثر تغییر خصلت و تکامل تجهیز فنی کار و در پرتوی عالی بودن سطح آگاهی یک نوع نیاز درونی پدید می آید که داوطلبانه و طبق ذوق و تمایل خود برای رفاه جامعه کار کنند. اساس کار تولیدی بر اجبار نیست بلکه بر درک وظیفه اجتماعیست.

-                                 رابطه ملل در کمونیسم چگونه است؟ در دوران کمونیسم نزدیکی هر چه بیشتر و همه جانبه ملل بر اساس اشتراک کامل منافع اقتصادی و سیاسی و معنوی، دوستی برادرانه و همکار انجام خواهد گرفت. کمونیسم بین الملل متحد انسان ها را جانشین ملت ها واقوام پراکنده می کند. شخصیت انسانی و حیات خصوصی در کمونیسم چگونه است؟ کمونیسم نظامی است که در آن استعدادها و قرایح و بهترین خصائل انسانی آزاد و شکفته می شود و عرصه وسیع ظهور و خلاقیت پیدا می کند. روابط خانوادگی نیز تماماً از شائبه حساب های مادی منزه می گردد و کاملاً بر بنیاد عشق متقابل استوار می گردد.

چنین است وجوه مشخصه جامعه کمونیستی. اینک در یک فرمول کلی کمونیسم را تعریف کنیم و ببینیم جامعه کمونیستی چیست. کمونیسم عبارت است از نظام اجتماعی بدون طبقات با مالکیت واحدهمگانی مردم بر وسائل تولید، برابری کامل اجتماعی همه اعضاء جامعه که در آن همزمان با تکامل همه جانبه افراد نیروهای مولد نیز بر بنیاد علم و تکنیک دائماً پیشرفت می کند و اصل عالیه «از هرکس طبق استعدادش، به هر کس طبق نیازش» تحقق می پذیرد. کمونیسم عبارتست از جامعه کاملاً متشکل از مردم زحمتکش آزاد و آگاه که در آن اداره امور توسط خود جامعه انجام می گیرد و کار به نفع جامعه برای همه کس به نیاز حیاتی و ضرورت ادراک شده تبدیل خواهد گردید و استعداد هر فرد به حداکثر به نفع همگان شکوفان خواهد گشت. به خاطر ایجاد چنین جامعه ایست که نسل های متوالی مترقی ترین و پیشرو ترین انسان ها مبارزه می کنند.

         این جامعه یک خواب و خیال و آرزوی موهوم نیست و اگر پیشینیان آن را به مدینه فاضله تعبیر می کردند باید بگوییم که از هم اکنون سواد این شهر از دور آشکار است و راه رسیدن به آن علماً و عملاً تعیین شده و در برابر بشریت قرار دارد. مبارزه برای طی طریق در این راه در پرتو تعالیم مارکسیسم ـ لنینیسم و جانبازی برای ایجاد چنین جامعه ای بهترین محتوی حیاتی برای هر انسان مترقی عصر ماست. هدف کمونیست ها ایجاد چنین جامعه ایست. در این راه است که هزاران قهرمان نامدار و میلیون ها قهرمان گمنام در همه کشورهای جهان جان باخته اند. برای تحقق چنین جامعه جانبخش و استقرار سوسیالیسم و کمونیسم در میهن ما ایرانست که  ارانی ها و روزبه ها از جان گذشتند.

 

82 ـ کولاک (روسی)

         یعنی سرمایه دار ده، یعنی آن دهقان مرفه صاحب زمین کافی با بنیه مالی قوی که در آمد خود را از راه استثمار نیروی کار دیگران یعنی کارگران کشاورزی مزد بگیر تامین می کند. کولاک ها علاوه بر کار مستقیم در کشاورزی و دامپروری قاعدتاً چون پولداران ده محسوب می شوند به کارهای تجاری، رباخواری، اجاره زمین، واسطه گری، اجاره دادن  دام و آلات و ابزار کشاورزی می پردازند. در نتیجه رشد مناسبات سرمایه داری در ده، کولاک ها نفوذ و قدرت فراوان می یابند و علیرغم عده کم خود نقش مهمی در تولید کشاورزی و امور اجتماعی به عهده می گیرند. آن ها نیز مثل اربابان و سرمایه داران بزرگ زمین دار بی رحمانه کارگران کشاورزی و همچنین سایر دهقانان ده را که مقروض آن ها هستند یا به وسائل آن ها احتیاج دارند استثمار می کنند. آن ها در عین حال در مرحله معینی با اربابان سابق که می خواهند جای آن ها را بگیرند و یا سرمایه داران و شرکت های بزرگ کشاورزی، که حیطه عمل آن ها را محدود می کنند در تضاد واقع  می شوند.

83 ـ لاتیفوندیست ( latifundiste )

 

         یعنی کسی که صاحب اراضی وسیع کشاورزی باشد. لاتیفوند به معنای سرزمین وسیع متعلق به یک فرد، واژه لاتینی است. لاتیفوند نخستین بار در دوران برده داری پدید شد. لاتیفوندهای برده داری نخستین بار در رم باستان ظاهر شدند که نتیجه قبضه کردن زمین های متعلق به دهقانان و زمین های متعلق به دولت توسط مشتی از رهبران و زمامداران صاحب برده بود. در این اراضی بسیار وسیع لاتیفوندیست ها کار ارزان و تقریباً مفت بردگان را استثمار می کردند و به تدریج تولید کنندگان کوچک باقیمانده را هم از صحنه خارج می کردند و زمین هایشان را غصب می کردند. پس از یک مرحله افول، هم زمان با تلاشی نظام برده داری بار دیگر لاتیفوندها به شکل دیگر در دوران فئودالیسم ظاهر شدند و هم اکنون حتی در برخی از کشورهای سرمایه داری نیز وجود دارند.

         لاتیفوندها و لاتیفوندیست ها در برخی ایالات جنوبی ایالات متحده امریکا در ایتالیا و بویژه در کشورهای مختلف امریکای لاتین وجود  دارند. لاتیفوندیست ها در حالی که بقایای جدی نظام فئودای را در تولید کشاورزی حفظ می کنند از سیستم سهم کار شبیه به مزارع و اجاره داری قطعه زمین کوچک به دهقانان نیز استفاده می کنند و کار یدی و نحوه رعیتی کار و مناسبات را ادامه می دهند، ضمناً از کار ماشینی و پرولترهای کشاورزی مثلاً در فصل چیدن میوه و قطع نیشکر و نظایر آن نیز استفاده می کنند و بدین ترتیب عواملی از استثمار سرمایه داری را از خدمت خود می گیرند. بنابر این وجه مشخصه اساسی لاتیفوندیست ها ماهیت نیمه فئودالی آن ها، حفظ و تکنیک عقب مانده، تکیه بر کار یدی و نحوه استثمار شبه اربابی است، اگر چه اینجا و آنجا به مناسبت فصل و نوع کشت از کارگر کشاورزی نیز استفاده می کنند. لازم به تذکر است که برخی شرکت های بزرگ امپریالیستی ایالات متحده که ممالک اراضی بسیار وسیع در کشورهای مختلف امریکای لاتین هستند این قسمت از فعالیت خود را بر شالوده لاتیفوندی مستقر کرده اند. علی الاصول لاتیفوندیست ها از ارتجاعی ترین اقشار استثمارگران هستند.

 

84 ـ لومپن پرولتاریا ( lumpemproletariat )

 

         این اصطلاح که در مباحث اجتماعی و سیاسی اغلب دیده می شود از نظر لغوی یعنی پرولتاریای ژنده پوش ولی مفهوم دقیق علمی آن یعنی آن قشرهای وازده و طبقه خود را از دست داده که در جوامع سرمایه داری اغلب در شهرهای بزرگ زندگی می کند، دچار تباهی و فاقد وابستگی طبقاتی شده اند، از جریان عادی بدور هستند، بدون شغل و حرفه ای خاص، بدون کار مفید برای جامعه و چه بسا در شرایط سخت و بد به سر می برند و احتمالاً به هر کاری هر چند ناشایست و ضد انسانی تن در می دهند. دزدان، چاقوکشان حرفه ای، اوباش، ولگردان، روسبیان و جنایتکاران باجگیر و نظایر این ها از این جمله اند.

         اگر چه بسیاری از عناصر قشر لومپن پرولتاریا سابقاً کارگر یا خرده بورژوا بوده اند و بر اثر شرایط رژیم سرمایه داری دچار بدبختی و سرگردانی و تباهی شده اند، با این حال در این وضع مشخص خود وابستگی های طبقاتی خویش را به ویژه نسبت به پرولتاریا از دست می دهند. آنجا فاقد علائق ایدئولوژیک مشترک و همبستگی طبقاتی زحمتکشان هستند. از این گونه عناصر ارتجاع سرمایه داری اغلب برای مقاصد ضد ملی و ضد دموکراتیک خود استفاده می کنند، آن ها را برای کثیف ترین امور اجیر می کنند و در کودتاها و توطئه ها از آن ها استفاده می کنند. از جمله در کودتای 28 مرداد با پول سازمان جاسوسی امریکا از عده ای از چاقوکشان و اراذل و فواحش استفاده شد.

         بورژوازی از بین آن ها گروه ضربتی فاشیستی را به مزدوری می گیرد. به هنگام اعتصابات کارگری از آن ها به مثابه اعتصاب شکن استفاده می شود. قاتلین سیاسی و آدم کشانی که به خاطر پول حاضرند هر رجل سیاسی و اجتماعی مترقی را سر به نیست کنند از میان ای نها برگزیده می شوند و گانگستریسم سیاسی از آن ها بهره برداری می کند. خلاصه لومپن پرولتاریا با وجود این که اغلب از نظر وضع زندگی در دشواری زیادی به سر می برد به علت از دست داده خصوصیات طبقاتی خود حاضر است به هر کاری تن در دهد و این امر مورد استفاده سرمایه داری و ارتجاع قرار می گیرد.

         دوران سرمایه داری با بیکاری مزمن خود، با ورشکست کردن دائمی اقشار مختلف خرده بورژوازی و گرایش دائمیش به تشدید فقر و آوارگی زحمتکشان، سرچشمه ایجاد لومپن است. البته نباید تصور کرد هر فرد بیکار و درمانده لومپن پرولتاریاست، هر قدر که مدت بیکاری وی طولانی باشد. لومپن پرولتایا به آن افرادی اطلاق می شود که طبقه خود را از دست داده اند، به فساد کشیده شده اند و فاقد هر گونه رابطه و همبستگی طبقاتی هستند. این قشر در نتیجه انقلاب سوسیالیستی و نابودی نظام سرمایه داری از بین می رود.

 

85 ـ لیبرالیسم (  liberalisme )

         از نظر مفهوم می توان آن را آزاد منشی معنا کرد که از واژه «لیبر» به معنای آزاد مشتق شده است. از نظر سیاسی دارای دو مفهوم جداگانه است: در یک مفهوم سیاسی لیبرالیسم به یک جریان سیاسی بورژوازی اطلاق می شد که در عصر مترقی بودن آن، در زمانی که سرمایه داری صنعتی علیه آریستکراسی فئودالی مبارزه می کرد و در صدد گرفتن قدرت بود، بوجود آمد و رشد کرد. لیبرال ها یا آزاد منشان در آن زمان بیانگر منافع و مدافع طبقه ای در حال رشد و بالنده بودند، آزادی از قید و بندهای اقتصادی و اجتماعی دوران فئودالیسم را طلب می کردند، می خواستند که قدرت مطلقه سلطنت محدود شود، در پارلمان عناصر لیبرال راه یابند و حق رای آزاد و سایر حقوق سیاسی در محدوده خاص آن دوران به مفهوم بورژوایی آن به رسمیت شناخته شود. در مفهوم سیاسی دیگر لیبرالیسم به یک روش لاقیدانه و درویش مسلکانه در داخل حزب طبقه کارگر نسبت به دشمن طبقاتی اطلاق می شود. در این مفهوم لیبرالیسم به معنای آشتی طلبی غیر اصولی به ضرر اساس اندیشه های مارکسیسم ـ لنینیسم، نرمش بیجا در مقابل خطا و نادیده گرفتن نقض اصول به علل مشخصی بکار می رود. لیبرالیسم در این مفهوم از تظاهرات اپورتونیسم و اندیویدوالیسم است. احزاب مارکسیستی با این جریان که مخالف با پیگیری در اجرای خط مشی و مبارزه اصولی و هشیاری انقلابی است مبارزه می کنند.

86 ـ مارکسیم ـ لنینیسم  (Marxisme –Leninisme )

        

عبارتست از مجموعه تعالیم انقلابی مارکس و انگلس و لنین، سیستم کامل آموزش و نظریات فلسفی، اقتصادی، اجتماعی و سیاسی آنان.

         مارکسیسم مشتق است از نام کارل مارکس (1818-1883) بنیان گذار کمونیسم علمی و رهبر و آموزگار پرولتاریای جهان. مارکسیسم یعنی مجموعه تعالیم ونظریات او و رفیق همرزمش فردریک انگلس ( 1820-1895 )، در دهه چهارم قرن گذشته بر شالوده رشد مبارزه رهایی بخش طبقه کارگر و به مثابه بیان تئوریک منافع اساسی این طبقه و برنامه پیکار به خاطر سوسیالیسم و کمونیسم پدید شد.

         پیدایش مارکسیسم یک چرخش انقلابی بزرگ و دورانساز در تاریخ علم و در زمینه های مهمی از شناخت بشری چون فلسفه، اقتصاد سیاسی و آموزش سوسیالیسم و غیره محسوب می گردد: مارکس و انگلس آن چنان علم انقلابی واقعی را ایجاد کردند که وظیفه اش تنها توضیح درست جهان نیست بلکه تغییر آنست: تغییر طبیعت ، جامعه و انسان. تعالیم مارکسیسم جهان بینی کامل و همه جانبه ای را در دسترس بشر قرار می دهد که راز نیرومندی و شکست ناپذیری اش در درستی و مطابقتش با واقعیت است.

         مطالب اساسی در مارکسیسم عبارتست از مدلل ساختن نقش و رسالت تاریخی طبقه کارگر به مثابه سازنده جامعه بدون طبقه کمونیستی. مارکس با کشف قوانین عینی اقتصاد سرمایه داری نابودی جبری آن و ناگزیری استقرار جامعه سوسیالیستی را ثابت نمود و بدین ترتیب کمونیسم علمی که یکی از مهم ترین اجزاء متشکله مارکسیسم است پی ریزی شد.

         ماتریالیسم دیالکتیک و ماتریالیسم تاریخی شالوده فلسفی مارکسیسم ـ لنینیسم را تشکیل می دهد که به مثابه یک آموزش خلاق و زنده مرتباً تکامل می پذیرد وغنی می شود و با هر نوع دگماتیم، تحجر، برخورد سطحی و یک جانبه مغایر است و نیروی خلاقه آن از زندگی پراتیک انقلابی سرچشمه می گیرد.

         وابستگی جدایی ناپذیر بین تئوری و براتیک وجه مشخصه مارکسیسم ـ لنینیسم است یعنی همان چیزی که انواع نظریات رفرمیستی و رویزیونیستی، سکتاریستی و بورکراتیک فاقد آنند. مارکس و انگلس در همان هنگام حیات خویش مرتباً آموزش خود را تکامل بخشیده، با نظریات و نتیجه  گیری های جدید غنی کرده، صحت عقاید خود را درکوره تجربه انقلابی توده ها و آخرین دستاوردهای علم و فن محک می زده اند.

         مرحله جدید تکامل مارکسیسم ـ پس از پیدایش امپریالیسم و آغاز دوران انقلاب های سوسیالیستی به نام ولادیمیر ایلیچ لنین ( 1870-1924) پیوند  دارد. خدمت لنین به تعالیم مارکس و انگلس و غنی کردن آن به اندازه ای زیاد است که امروز به حق این مجموعه تعالیم یکپارچه و تفکیک ناپذیر را مارکسیسم ـ لنینیسم می نامیم.

         لنین داهیانه دیالکتیک مارکسیستی را برای بررسی و تجزیه و تحلیل پدیده های نوین مرحله تاریخی جدید بکار برد و ماهیت و قوانین مرحله امپریالیستی طرز تولید سرمایه داری را کشف و تحلیل کرد، تئوری انقلاب سوسیالیستی را تکامل بخشید و امکان پیروزی چنین انقلابی را نخست در یک کشور مدلل ساخت. انقلاب کبیر سوسیالیستی اکتبر در عمل صحت اندیشه های لنین را ثابت کرد. احزاب مارکسیست ـ لنینیست با تعمیم تجربیات خود در پیکار به خاطر استقلال ملی و سوسیالیستی که در اسناد و برنامه های آن ها و همچنین در اسناد و اعلامیه های جلسات مشورتی بین المللی منعکس است مارکسیسم ـ لنینیسم را غنی تر کرده تکامل می بخشند.

         امروز مارکسیسم ـ لنینیسم نه فقط تئوری بلکه پراتیک میلیون ها انسانست که به بنای جامعه سوسیالیستی و کمونیستی مشغولند. در این شرایط نقش و اهمیت مارکسیسم ـ لنینیسم به مراتب فزونی می یابد، زیرا که جامعه نو، آگاهانه و طبق نقشه بنا می شود. شرط عمده تکامل مارکسیسم ـ لنینیسم مبارزه دائمی آن با اپورتونیسم و رویزیونیسم راست و چپ است.

 

87 ـ  ماك كارتيسم (   Macarthysme)

        

اين واژه از نام سناتور امريكايي «جوزف ماك كارتي» مشتق شده است. اين سناتور مرتجع امريكايي و نماينده هارترين محافل امپرياليستي در بحبوبه جنگ سرد رياست كميسيون فرعي تحقيقات ارگان هاي دولتي امريكا راكه درسال 1951 تاسيس شده بود، به عهده داشت و تحت عنوان «فعاليت ضد امريكايي» از وحشيانه ترين اساليب و خشن ترين شيوه ها در پيگرد و سركوب افراد و سازمان هاي مترقي استفاده مي كرد. ماك كارتيسم مترادف با استفاده از وسائلي چون ارعاب، شانتاژ، تهديد، ترور، اتهام زني و پرونده سازي براي سركوب افراد و سازمان هاي مترقي است. ماك كارتيسم مظهر اقدامات محافلي است كه سعي در فاشيستي كردن حيات اجتماعي و سياسي دارند و مي كوشند آزادي ها و حقوق دموكراتيك را از بين ببرند.

 

88 ـ ماكياوليسم ( Machiavelisme )

        

اين واژه از نام «ماكياول» نويسنده و سياستمدار ايتاليايي كه در اواخر قرن پانزدهم و اوايل قرن شانزدهم مي زيسته مشتق شده است. وي به زمامداران ايتاليا توصيح مي كرد كه براي رسيدن به هدف خود به هر وسيله هر چند مذموم و ناشايست متوسل شوند و ترسي از انتخاب وسيله نداشته باشند. او مي گفت هدف توجيه كننده وسيله است. واژه ماكياوليسم به معناي آن سياست و روشي است كه از هيچ وسيله اي براي رسيدن به هدف رويگردان نيست و در اين راه موازين اخلاقي، انساني، شرف و فضيلت را زير پا مي گذارد. به عبارت ديگر ماكياوليسم يعني روا داشتن هر گونه شيوه اي ولو منافي اخلاق و وجدان و مباين حقيقت و عدالت، براي نيل به هدف سياسي خود.

         چنين شيوه اي به كلي با روش وسياست احزاب كمونيست وكارگري بيگانه است.

         احزاب طراز اول كارگري مابين هدف و وسيله رابط قائلند. ماركس مي گفت نمي توان به هدف هاي شريف با وسائل غير شريف دست يافت.

 

89 ـ مالتوسيانيسم ( Maltusianisme )

         اين واژه از نام «مالتوس» كشيش انگليسي كه در اواخر قرن هجدهم و اوايل قرن نوزدهم مي زيست مشتق شده است. تئوري او يك نظريه بورژوايي عميقاً ارتجاعي است. او مي گفت كه جمعيت بشر بسيار سريع تر از ميزان ازدياد مواد غذايي رشد مي كند و از اين مقدمه غلط نتيجه غلط تري مي گرفت كه گويا خود توده هاي مردم علت بدبختي و فقر موجود هستند، زيرا زاد و ولد سريع آنهاست كه موجب گرسنگي و تنگدستي مي شود. طرفداران نظريه مالتوس نظام اجتماعي و مناسبات توليدي و استثمار را ناديده مي گيرند، به نقش علم و تكنيك و دستاوردهاي آن توجهي ندارند. ماركس نادرستي اين نظريه را در همان دوران نشان داده است.

         در اين اواخر برخي از جامعه شناسان امريكايي و انگليسي و غيره كوشش كرده اند اين انديشه را احياء كنند و با تئوري نئومالتوسيانيسم خود سعي دارند سياست مستعمراتي دول امپرياليستي را توجيه كنند. آن ها حتي جنگ هاي غارتگران را وسيله اي براي بهبود وضع زندگي مردم مي شمرند زيرا كه افراد اضافي را از بين مي برد.

اين تئوري داراي ماهيت ارتجاعي و ضد انساني است. در حقيقت بدبختي و فقر زحمتكشان در نظام سرمايه داري، جنگ هاي امپرياليستي و كشورگشايي هاي مستعمراتي، همه ثمره تضادهاي آشتي ناپذير اين نظام متكي بر استثمارست و به اصطلاح قانون جاوداني جمعيت كه مورد ادعاي هواداران مالتوس است هيچ پايه علمي ندارد.

         تجربه تاريخي و ازدياد جمعيت هم زمان با بهبود سريع وضع زندگي توده مردم در كشورهاي سوسياليستي در عمل پوچ بودن اين تئوري را نشان مي دهد.

 

90 ـ مانيفست (Manifeste )

        

اين واژه كه گاه آن را اعلاميه، پيام، نظرگاه و غيره ترجمه كرده اند داراي چند مفهوم است. رايج ترين مفهوم آن پيام تفصيلي يا ابراز اصول عقايد خويش است كه مي تواند از جانب يك گروه يا حزب سياسي، شخصيت ها يا سازمان هاي ادبي و هنري وغيره منتشر شود. در يك مانيفست معمولاً جهان بيني، مرام و برنامه عمل و تصميمات و پيشنهادهايي كه بايد اجرا گردد قيد مي شود. مشهورترين نمونه آن «مانيفست حزب كمونيست» است كه در سال 1848 توسط ماركس وانگلس نوشته شده و به مثابه اعلاميه   ظهور كمونيسم علمي به شمار مي رود. در اين كتاب اصول عقايد ماركسيستي برنامه وار تشريح شده است.

         مانيفست ممكن است  از جانب مثلاً يك گروه هنرمند يا نويسنده منتشر شود و علامت ايجاد يك مكتب هنري با شرح عقايد اين مكتب باشد. پيام مشهور نخستين جلسه مشورتي احزاب كمونيست و كارگري خطاب به همه مردم جهان درباره ماهيت امر حفظ صلح نيز به مانيفست صلح مشهوراست.

گاهي اوقات يك دولت يا يك حزب سياسي نيز بيان عقايد و نظريات و يا يك تصميم مهم خود را مانيفست نام مي نهد. در جريان انتخابات اغلب مانيفست انتخاباتي منتشر مي شود كه برنامه عمل را در بر مي گيرد. در برخي موارد واژه مانيفست حتي به معناي يك متن سياسي يا ورقه تبليغي كه هدفش يك مسئله مشخص و حاد است و در بين مردم توزيع مي شود استعمال شده است و در اين معنا به مفهوم يك تراكت مفصل تر ميباشد.

 

91 ـ مبارزه حزبی

        

مبارزه حزبي بر دو نوع است: مبارزه برون حزبي و مبارزه درون حزبي. مبارزه برون حزبي مبارزه ايست كه حزب به خاطر آرمان هاي خود و اجراي هدف هاي برنامه اي خويش انجام مي دهد. اين مبارزه عليه دشمنان سوسياليسم و دمكراسي و استقلال و همدستان دائمي يا موقت آن ها و با كمك همه متحدين دائمي يا موقت طبقه كارگر صورت مي گيرد. اين مبارزه اصلي حزب است و در سه شكل عمده ايدئولوژيكي، سياسي و اقتصادي بروز مي كند. اين مبارزه مي تواند به دو صورت انجام گيرد. علني يعني در كادر اجازه قوانين و مخفي يعني در وراء قوانين موجود.

         وقتي حزب علني است بايد خود را همواره براي انتقال به كار مخفي آماده نگهدارد تا به هنگام توطئه ارتجاع و يورش قواي استبدادي، سازمان هاي خود را حفظ كند. وقتي حزب مخفي است امكانات عملي اش محدود مي شود. در اين صورت شيوه زندگي و فعاليت حزبي تغييراتي مي يابد. در اين حالت تلفيق كار مخفي و علني اهميت ويژه اي كسب مي كند. براي تفهيم شعار هاي حزب و تجهيز مردم استفاده از سازمان هاي علني و امكانات قانوني ضرورت خاص مي يابد. آميخته كردن اين عمل با كار مخفي بايد با مهارت و تدبير انجام گيرد.

         مبارزه برون حزبي براي نيل به هدف اساسي استراتژيك و انجام انقلاب از دو راه اساسي مي تواند صورت پذيرد گردد: مسالمت آميز و قهر آميز.

راه مسالمت آميز يعني استفاده از تظاهرات، اعتصابات و انتخابات و نظاير آن.

راه قهر آميز يعني استفاده از مبارزه مسلحانه، مبارزه پارتيزاني ، جنگ انقلابي و نظائر آن.

         حزب توضيح مي دهد كه از طريق مسالمت آميز به هدف برسد ولي طبقات حاكمه با اعمال قهر يا محو همه آثار دموكراسي و از بين بردن امكانات مبارزه مسالمت آميز، راه قهرآميز مبارزه را تحصيل مي كنند. ضمناً بايد دانست كه به علت رشد و نيرومندي روز افزون اردوگاه سوسياليستي نهضت كارگري و جنبش آزاديبخش ملي  وضعف ناگزير و روز افزون امپرياليسم و ارتجاع امكانات پيروزي راه مسالمت آميز بيشتر شده و در آينده  باز هم بيشتر خواهد شد.

         آموزش لنيني انقلاب آنست كه حزب نبايد هيچكدام از راه ها و اشكال مبارزه را مطلق كند بلكه متناسب با اوضاع و احوال مشخص بايد از همه  اشكال مبارزه استفاده كند و آماده باشد كه در صورت لزوم به سرعت شكلي را به شكل ديگر تعويض نمايد.

         انقلاب به هر شكلي كه عملي گردد مسالمت آميز يا قهر آميز جنبه تحميل دارد يعني فقط با اعمال قدرتست كه طبقه حاكمه ارتجاعي سرنگون مي شود و جاي خود را به طبقه انقلابي مي دهد. مسئله اصلي در انقلاب به دست آوردن قدرت حاكمه است. بنابر اين شكل بدست آوردن قدرت حاكمه جنبه فرعي دارد.

         مبارزه درون حزبي مبارزه ايست كه براي تحكيم وحدت حزب، دفاع از ايدئولوژي و جهان بيني و مشي سياسي و موازين تشكيلاتي حزب و عليه انحرافات «چپ» و راست انجام مي گيرد. اين مبارزه در چارچوب موازين تشكيلاتي و بر اساس اصل سانتراليسم دموكراتيك بايد صورت پذيرد. هر گونه روش هاي گروهي وفراكسيوني در حزب طراز نوين طبقه كارگرمحكوم است. در داخل حزب اصل سريت و علنيت هر دو مراعات مي شود. مراعات صحيح تناسب بين اين دو از مسائل مهم حيات حزبي است. ارگان هاي رهبري حزب در مقابل اعضاء خود، طبقه كارگر و افراد جامعه پيوست واقعيات را مي گويند و درعين حال براي جلوگيري از گزند و دستبرد دشمن و به خاطر موفقيت در مبارزه سريت را به سود امنيت حزب و اعضاء آن مراعات مي كنند.

 

92 ـ مبارزه طبقاتی

        

مبارزه طبقاتی عبارتست از مبارزه اي كه به اشكال گوناگون بين طبقه استثمارگر و طبقه استثمار شونده جريان دارد و مظهر و بيانگر خصلت آشتي ناپذير منافع اين دو طبقه است. مبارزه طبقاتي نيروي محركه اساسي در تمام جوامع منقسم به طبقات متخاصم، يعني دوران هاي برده داري، فئوداليسم و سرمايه داري به شمار مي رود.

         كشف طبقه و مبارزه طبقاتي قبل از پيدايش ماركسيسم صورت گرفت و مورخين و اقتصاد دانان و جامعه شناسان مترقي و حتي بورژوايي بوجود طبقات در جامعه و مبارزه طبقاتي بين آن ها پي برده بودند ولي تئوري عملي مبارزه طبقاتي را كارل ماركس و فردريك انگلس تدوين نمودند، اهميت آن را به مثابه نيروي محركه جوامع منقسم به طبقات متخاصم ثابت كردند و نشان دادند كه بالاخره اين مبارزه از طريق انقلاب سوسياليستي و استقرار ديكتاتوري پرولتاريا به از بين بردن هر نوع طبقه و ايجاد جامعه بدون طبقات يعني جامعه كمونيستي مي انجامد.

         لنين مي نويسد:

         «در پيچ و خم ها و آشفتگي هاي ظاهري جامعه، ماركسيسم راهنماي اصلي را به دست مي دهد و قوانين عيني و ضروري جامعه را كشف مي كند. اين راهنما، تئوري مبارزه طبقاتيست.»

         لنين اضافه مي كند:

         « سرچشمه آمال وهدف هاي متضاد افراد عبارتست از تفاوت بين موضع و شرايط زندگي طبقاتي كه اين افراد در آن جاي دارند و جامعه را تشكيل مي دهند. »

         در صورت بندي هاي اجتماعي ـ اقتصادي بردگي و فئوداليسم و سرمايه داري، منافع طبقات حاكم و طبقات ستمكش كاملاً در نقطه مقابل يكديگر قرار دارد. منافع طبقه حاكم استثمارگر ( برده داران، اربابان، سرمايه داران) حفظ مناسبات توليدي و تشديد شكل بهره كشي موجود را ايجاب مي كند و برعكس طبقه ستمكش و بهره ده (بردگان، رعايا، پرولتاريا) تغيير و تحول، رهايي از ستم و استثمار و بهبود اساسي وضع زندگي خويش است. مبارزه طبقات متخاصم،آشتي ناپذير است. اين مبارزه از تضاد آشتي ناپذير وضع  اقتصادي و سياسي و طبقات در جامعه ناشي مي شود. مبارزه زحمتكشان بر ضد اسارت و خواست آن ها دائر بر تحصيل زندگي بهتر، آزاد و سعادتمند كاملاً طبیعي و طبق قانون تكامل است. بدون مبارزه طبقات، ترقي اجتماعي روي نمي دهد. ضمناً هر اندازه مبارزه توده هاي اسير عليه استثمارگران سر سخت تر و متشكل تر باشد تكامل جامعه علي القاعده سريع تر است.

         شكل عالي مبارزه طبقاتي ـ انقلاب اجتماعي است كه در ترقي جامعه نقش بزرگي دارد. در نتيجه انقلاب اجتماعي است كه نظم اجتماعي كهنه نابود مي شود و نظم جديد و مترقي جاي آن را مي گيرد.

         مبارزه طبقاتي درجوامع بهره برداري و فئودالي ـ مبارزه بردگان با برده داران در جامعه برده داري اشكال گوناگوني داشت: از خراب كردن ابزار توليد تا قيام هاي بزرگ توده اي نظير قيام اسپارتاكوس در قرن اول قبل از ميلاد كه در آن بيش از صد هزار برده شركت جستند. در دوران فئوداليسم مبارزه طبقاتي اشكال حادتري به خود گرفت. دهقانان و فئودال ها طبقات متخاصم اصلي بودند. اغلب زحمتكشان شهر و به ويژه پيشه وران در كنار دهقانان قرار مي گرفتند. در اين دوران  قيام ها به صورت جنگ هاي دهقاني بروز مي كرد كه سرزمين هاي وسيعي را در بر مي گرفت و سال هاي طولاني ادامه مي یافت.

         معذالك قيام هاي توده هاي محروم در جوامع برده داري و فئودالي نمي توانستند به استثمار پايان بخشند زيرا شرايط لازم فراهم نيامده بود، سطح توليد امكان گذار به نظام اجتماعي آزاد و بدون استثمار را نمي داد، عدم تشكل، روشن نبودن هدف و طرق نيل به آن، فقدان تئوري انقلابي و حزب به مثابه پيشاهنگ و ستاد مبارزه مانع چنين گذاري بود. اين شرايط در دوران سرمايه د اري ايجاد مي شود. با اين حال قيام هاي بردگان و دهقانان كه پايه هاي جامعه كهنه را متزلزل نمودند نقش عظيم مترقي در تاريخ داشته اند.

         مبارزه طبقاتي در جامعه سرمايه داري ـ مبارزه طبقاتي به ويژه در دوران سرمايه داري آخرين دوران مبتني بر استثمار شده بي سابقه اي مي يابد. در راس مبارزه توده هاي بهره ده عليه بورژوازي، مترقي ترين، آگاه ترين و متشكل ترين طبقه جامعه مدرن يعني پرولتاريا قرار دارد.

         مبارزه طبقاتي در جامعه سرمايه داري موجب تكامل جامعه چه در دوران هاي نسبتاً مسالمت آميز و چه به ويژه در دوران هاي طوفاني انقلابي مي شود. در شرايط سرمايه داري، مبارزه طبقاتي در رشد نيروهاي توليدي عامل كم اهميتي نيست، ولي به ويژه در زندگي سياسي و اجتماعي جامعه اهميت دارد. مثلاً اين مبارزه در دوران معاصر مانع جدي تحقق نيات شوم امپرياليست ها در زمينه جنگ افروزي، يا سركوب نهضت هاي نجات بخش ملي، از بين بردن بقاياي آزادي هاي دموكراتيك است.

         در زمان ما مبارزه طبقاتي پرولتاريا در شرايط كنوني، يعني در مرحله بحران عمومي سرمايه داري و تبديل سيستم جهاني سوسياليستي به عامل تعيين كننده تكامل جامعه بشري جريان دارد. پيشرفت هاي سيستم جهان سوسياليستي، عميق شدن بحران سرمايه داري، افزايش نفوذ احزاب كمونيست در توده ها، ورشكست افكار رفرميستي، شرايط مبارزه طبقاتي را به سود طبقه كارگر تغيير داده است .

         از مهم ترين خصوصيات جنبش كارگري معاصر تركيب مبارزه پرولتاريا به خاطر سوسياليسم، يا جنبش همگاني خلق ها به خاطر استقلال ملي و دموكراسي و صلح است. بر اساس مبارزه مشترك عليه امپرياليسم، اتحاد نيروهاي سوسياليستي و دموكراتيك صورت مي پذيرد. سوسياليسم و دموكراسي از يكديگر جدايي ناپذيرند. پرولتاريا در مبارزه به خاطر حقوق خود، به خاطر دموكراسي و سوسياليسم از اشكال گوناگون پيكار استفاده مي كند. مطالبات اقتصادي كارگران اغلب با خواست هاي سياسي در هم مي آميزد و ضربه اساسي را بر انحصارهاي سرمايه داري متوجه مي سازد. در اين مبارزه توده هاي عظيم دهقانان و قشرهاي مترقي روشنفكران و ديگر اقشار دموكراتيك جامعه به پرولتاريا مي پيوندند.

         در مرحله امپرياليسم رشد مبارزه طبقاتي ناگزير پرولتاريا را به سوي انجام انقلاب سوسياليستي سوق مي دهد. پس از انقلاب سوسياليستي و اجتماعي كردن مالكيت وسائل توليدي و سلب قدرت از طبقات استثمارگر، راه به سوي جامعه بدون طبقه گشوده مي شود.

 

مبارزه طبقاتی در مرحله گذار از سرمايه داری به سوسياليسم

 

         در نتيجه انقلاب سوسياليستي و استقرار ديكتاتوري پرولتاريا مرحله گذار به سوسياليسم آغاز مي شود. در اين مرحله مبارزه طبقاتي ناگزير است زيرا بورژوازي كه از قدرت به زير افكنده شده به هيچ وجه با برقراري قدرت زحمتكشان و محو مالكيت خصوصي نمي تواند سر سازگاري داشته باشد. به همين جهت در مقابل حاكميت پرولتاريا با سرسختي و بي رحمي مقاومت مي كند. بورژوازي در مبارزه با پرولتارياي پيروزمند به وسائل و طرق گوناگون تثبيت مي جويد، با استفاده از مواضع اقتصادي و ارتباطات خود با قشر فوقاني روشنفكران و كارمندان و متخصصين نظامي مي كوشد زندگي اقتصادي كشور و كار موسسات دولتي و دفاع كشور را فلج سازد، مي كوشد بر افكار توده هاي مردم تاثير كند و بالاخره به منظور برقراري مجدد سرمايه داري به مبارزه مسلحانه عليه زحمتكشان دست مي زند و در همه احوال به كمك سرمايه بين المللي مستظهر است.

         بنابر اين ديكتاتوري پرولتاريا مبارزه طبقاتي را از بين نمي برد. اما اين مبارزه در شرايطي جريان دارد كه پرولتاريا از لحاظ سياسي مسلط است و موضع كليدي اقتصاد كشور را در دست دارد. متناسب با اين شرايط اشكال مبارزه طبقاتي در اين مرحله تغيير مي كند.

         اشكال نوين مبارزه طبقاتي در مرحله گذار از سرمايه داري به سوسياليسم عبارتند از سركوب مقاومت استثمارگران، جنگ داخلي به مثابه حادترين شكل مبارزه طبقاتي بين پرولتاريا و بورژوازي، مبارزه براي تحولات سوسياليستي در كشاورزي و رهايي دهقانان از نفوذ بورژوازي و بدست گرفتن رهبري توده هاي غير پرولتري از جانب پرولتاريا، مبارزه براي استفاده از كارشناسان بورژوا و جلب آنان به كار در اقتصاد ملي، مبارزه براي ايجاد انضباط نوين سوسياليستي در كار خلاق ساختماني و از بين بردن طرز تفكر خرده بورژوازي در آگاهي مردم، مبارزه براي ارتقاء اقتصاد ملي و ارضاء نيازمندي هاي مادي و معنوي روزافزون زحمتكشان.

         در جامعه سوسياليستي در نتيجه تحولات عميق دوران ساز دو طبقه دوست: كارگران و دهقانان و همچنين روشنفكران زحمتكش سوسياليستي باقي مي مانند. تا هنگامي كه سيستم سرمايه داري در جهان وجود دارد مبارزه طبقاتي زحمتكشان كشورهاي سوسياليستي عليه بورژوازي امپرياليستي ادامه خواهد يافت. لبه تيز مبارزه پس از محو طبقات استثمارگر متوجه صحنه بين المللي مي شود و همچنين صحنه بزرگ مبارزه بي امان ايدئولوژيك را در بر مي گيرد. خود سياست همزيستي مسالمت آميز شكلي از اشكال مبارزه طبقاتي در صحنه جهانيست. اين مبارزه تقويت هشياري، افشاء توطئه هاي امپرياليست ها، تقويت نيروهاي دفاعي و مقاومت در برابر هرگونه تجاوز را ضرور مي داند. واضح است كه در زمينه ايدئولوژيك هيچگونه همزيستي مسالمت آميزي وجود ندارد.

 

93 ـ مسئله اراضی

        

مسئله اراضی عبارتست از مسئله مناسبات مالکیت در کشاوررزی، مسئله طبقات و مبارزه طبقاتی در روستا. البته در صورت بندی های اجتماعی ـ اقتصادی مختلف مسئله ارضی دارای محتوی مختلف است. این محتوی را خصلت نظام اجتماعی مربوطه و قوانین اقتصادی آن تعیین می کند.

         دهقانان که در مرحله افول کمون اولیه پدید می گردند در دوران بردگی تحت استثمار شدید برده داران، بازرگانان و رباخواران قرار دارند. آن ها بیش از پیش فقیر شده، یا به برده و یا به لومپن پرولتاریا مبدل می گردند در حالی که صاحبان برده بیش از پیش به وسعت زمین های تحت مالکیت خویش می افزایند. مبارزه دهقانان با قیام بردگان در آن زمان در هم آمیخت که خود موجب تزلزل نظام برده داری گشت.

         در دوران فئودالیسم، اراضی متعلق به اربابست و او رعایا را به شدت استثمار می کند. مبارزه دهقانان برای گرفتن زمین و برای آزاد شدن از قیود فئودالی محتوی اساسی مسئله ارضی را در  این دوران تشکیل می دهد. مبارزات و قیام های دهقانی علیه استثمار اربابی نقش قاطع را در الغاء این نظام پوسیده ایفاء می کند.

         در دوران سرمایه داری مسئله ارضی به نفوذ و رشد مناسبات سرمایه داری در ده مربوط است. زمین داران سرمایه دار نیرو می گیرند، برخی مالکان زمین های خود را به اجاره می دهند و اجاره  داران بزرگ خود از کار روز مزدی روستاییان استفاده می کنند. قشرهای وسیع کم زمین و بی زمین دهقانان و همچنین کارگران  کشاورزی که محصول مستقیم مناسبات سرمایه داری در ده هستند توسط زمین داران سرمایه دار که خود به انواع مختلف عمل می کنند و توسط مالکان، رباخواران و تجار بزرگ استثمار می شوند.

         رشد سرمایه داری در ده به تدریج به جانشین شدن تولید بزرگ به جای تولید کوچک کشاورزی، به قشر بندی دهقانان و خانه خرابی توده اصلی دهقانان منجر می شود. از یک طرف عده کمی دهقان مرفه زمین های خود را وسعت می دهند، بنیه مالی و اقتصادی خود را تقویت می کنند و به بورژوازی ده  مبدل می شوند که آن ها را کولاک می گویند، از سوی دیگر انبوه عظیم دهقانان فقیر و بی چیز که عده روز افزونی از آن ها به کارگر کشاورزی مبدل می شوند، یا در شهرها به صنایع جلب می گردند و یا به خیل بیکاران می پیوندند.

         در مرحله امپریالیستی دوران سرمایه داری تسلط سرمایه مالی، صاحبان بانک های رهنی و  اعتباری وموسسات نظیر بر کشاورزی عمیق تر و همه جانبه تر می شود. بانک ها و انحصارات با اعتبارات و وام های خود بر قسمت مهمی از اراضی عملاً چنگ می اندازند، خرید و فروش محصولات کشاورزی را قبضه می کنند و به حساب گرانی کالاهای صنعتی و قیمت نازل محصولات کشاورزی سود هنگفت می برند. در برخی از کشورها بقایای استثمار ارباب رعیتی نظیر گرفتن سهم و اجاره جنسی و غیره همچنان ادامه پیدا می کند. قبل از این مرحله نیز شرکت های سرمایه داری، واسطه های ثروتمند و سلف خران از همین طریق دهقانان را غارت می کنند. حتی دهقانان صاحب یک قطعه زمین نیز از طرق مختلفه در این نظام استثمار می شوند.

         در این مراحل مبارزه دهقانان نیز برای حل مسئله ارضی، برای تغییر مناسبات مالکیت در کشاورزی، برای گرفتن زمین، برای از بین بردن بقایای فئودالیسم علیه اشکال نوین استثمار سرمایه داری و تسلط زمین داران و شرکت ها تشدید می یابد. با رشد سرمایه داری مبارزه دهقانان بی چیز و کارگران کشاورزی علیه کولاک ها نیز بسط پیدا می کند. رهبر و متحد دهقانان در این مبارزه طبقه کارگراست.

         در نظام سوسیالیستی با برانداختن استثمار و سلب مالکیت از مالکان و زمین داران بزرگ و استفاده از اشکال مختلف تعاونی و همکاری دهقانان در تولید کشاورزی و استقرار مناسبات تولیدی سوسیالیستی در کشاورزی مسئله ارضی حل می شود.

         این مسئله از آنجا که مربوط به متحد اساسی طبقه کارگر در مبارزه انقلابی ا ست جای مهمی در تعالیم مارکسیسم ـ لنینیسم اشغال می کند.

 

94 ـ ملت و مسئله ملی

        

ملت عبارتست از اشتراک پایدار انسان ها که طی تکامل تاریخی به وجود آمده و بر شالوده اشتراک زبان و سرزمین و حیات اقتصادی و عوامل روانی ویک سلسله خصوصیات و خلقیات ملی که در فرهنگ ملی تجلی می کند استوار است. تمام این وجوه مشخصه مشترک که بر شمردیم به یکدیگر مربوطند و تمامی آن ها در مجموع خود اشتراک گروه افراد را به ملت مبدل می سازد.

         پیش از پیدایش ملت ها، اشکال تاریخی دیگر اشتراک افراد وجود داشته نظیر طایفه، قبیله و قوم.

         طایفه اشتراک افرادیست که پیوند خونی و اقتصادی دارند. اجتماع چند طایفه قبیله را تشکیل می دهد. اینها در جامعه اشتراکی اولیه وجود داشته و پایه آن ها بر مالکیت اشتراکی وسائل تولید و استفاده مشترک از آن ها قرار داشت. قوم در جامعه های بردگی و فئودالی نوعی دیگر از اشتراک افرادیست که دارای پیوندهای خونی هستند و سرزمین و زبان و فرهنگ مشترک دارند ولی این اشتراک هنوز به اندازه کافی پایدار نیست و در مقیاس کشوری نیز اشتراک اقتصادی هنوز کامل نیست.

         با رشد سرمایه داری تجزیه اقتصادی و سیاسی به تدریج از میان رفت و بازار واحد در مقیاس کشوری به وجود آمد و اشتراک پایدار افراد که به گفته لنین عوامل اقتصادی ریشه دار مایه این پایداریست تامین گشت. لنین می گوید ملت محصول ناگزیر و شکل ناگزیر تکامل اجتماعی در دوران بورژوازی است.

         ملت را با نژاد نباید اشتباه کرد. نژاد یک مقوله زیست شناسی است که وجه مشخصه آن خصائص جسمی و ظاهری نظیر رنگ پوست وشکل و چشم و غیره می باشد. تفاوت سطح اقتصادی، سیاسی و فرهنگی خلق ها به هیچ وجه معلول اختلاف نژادی نیست. علم ثابت می کند که افراد تمام نژادها دارای استعدادهای همانند می باشند و عقب ماندگی برخی از آن ها دارای علل اقتصادی، سیاسی و اجتماعی  به ویژه تسلط  استعمار است.     

         با رشد سرمایه داری و به ویژه در دوران امپریالیسم تضادهای اجتماعی در داخل ملت بیش از پیش تکامل پیدا می کند. مبارزه بین طبقات شدید تر می شود و منافع ملی بیش از پیش با مبارزه طبقاتی طبقه کارگر و متحدین وی پیوند می یابد. بورژوازی برای سرپوش گذاشتن بر این تضاد و مبارزه در آتش ناسیونالیسم و خصومت بین الملل می دمد. دشمنی و کینه بین ملل اختلافات ملی و زد و خوردهای ملی همه از عواقب شوم و ناگزیر سلطه سرمایه داریست.

         پس از سرنگونی سرمایه داری سیمای ملت به تدریج عمیقاً تحول می پذیرد و به یک ملت نو، آزاد از طبقات و تضادهای طبقاتی و مبارزه طبقاتی، به ملت سوسیالیستی بدل می شود که شالوده آن را اتحاد طبقه کارگر و دهقانان زحمتکش تشکیل می دهد. مناسبات بین الملل نیز از ریشه عوض می شود علل بی اعتمادی و کینه ها از بین میرود، ستم ملی بر چیده شده جای آن را کمک و احترام متقابل، تبادل روز افزون اقتصادی و فرهنگی و تکامل موزون و هماهنگ و شکوفان جمعی می گیرد. در سوسیالیسم رشد و شکفتگی هر ملت موازی با اتحاد و دوستی بین الملل پیش می رود. پس از پیروزی کامل کمونیسم، نزدیکی بیش از پیش ملل منجر به از بین رفتن تفاوت های ملی خواهد شد. در یک جامعه کمونیستی تکامل یافته شکل جدیدی از اجتماع تاریخی افراد ایجاد خواهد شد که وسیع تر از ملت خواهد بود و تمامی بشریت را در یک خانواده واحد گرد خواهد آورد. البته این ثمره تکامل بسیار طولانی جامعه خواهد بود وبسیار دیرتر از تحقق یگانگی کامل اجتماعی صورت پذیر خواهد شد.

         مسئله ملی ـ یعنی مسئله طرق و رهایی ملت های اسیر و برقراری تساوی حقوق میان خلق ها. مارکسیسم ـ لنینیسم اهمیت مسئله ملی را خاطر نشان ساخته و معتقد است که باید به این مسئله برخورد مشخص تاریخی داشت، یعنی برای حل صحیح آن لازم است تکامل جامعه را در دوران های مختلف، خصوصیات تکامل هر کشور معین، تناسب نیروهای طبقاتی در صحنه جهان و در درون کشور معین، درجه فعالیت توده های زحمتکش ملت های مختلف، سطح آگاهی و تشکل آن ها را به حساب آورد.

         محتوی و اهمیت مسئله ملی در همه دوران ها یکسان نیست. در دوران پیدایش ملت ها مسئله ملی وابسته بود به سرنگونی فئودالیسم و تشکیل دولت های ملی. در دوران امپریالیسم مسئله ملی به یک مسئله بین المللی و بین دولت ها بدل شده با مسئله آزادی از یوغ استعمار درهم می آمیزد. زیرا در دوران امپریالیسم است که سیستم مستعمراتی بوجود آمد  و جهان به ملت های اسارتگر و ملل اسیر تقسیم شد. سرمایه داری بزرگترین اسیر کننده ملت ها و خفه کننده آزادی خلق ها شد. در این مرحله مسئله ملی از حدود مسئله داخل یک دولت بیرون آمده و در صحنه جهانی به صورت مسئله ملی ازحدود مسئله داخل یک دولت بیرون آمده و درصحنه جهانی به صورت مسئله ملی مستعمراتی در آمد که عبارتست از مسئله مبارزه خلق ها علیه یوغ استعمار، به خاطر آزادی و رشد مستقل. این مسئله همچنین با مسئله ارضی وابستگی پیدا کرده، زیرا توده عمده شرکت کننده در نهضت های رهایی بخش ملی را دهقانان تشکیل می دهند. در عصر ما احزاب کمونیست توجه فراوان به حل مسئله ملی، به کمک به جنبش های رهایی بخش ملی، به جلوگیری از نقشه های ستمگرانه و استیلاگرانه امپریالیسم، به دفاع از حق حاکمیت و استقلال ملی کشورها مبذول می دارند.

         مارکس، انگلس و لنین توجه فراوانی به مسئله ملی نشان داده همواره آن را تابع مسئله انقلاب و دیکتاتوری پرولتاریا تابع منافع مبارزه به خاطر سوسیالیسم و ترقی اجتماعی می  دانستند. آن ها خاطرنشان می ساختند ملتی که بر ملت دیگر ستم کند خود نمی تواند آزاد باشد. آن ها ثابت کردند که مسئله ملی در مجموع خود در چهار چوب جامعه سرمایه داری قابل حل نیست و حل قاطع آن تنها در شرایط جامعه سوسیالیستی امکان پذیر است. تنها در جامعه سوسیالیستی است که برابری کامل ملت ها تحقق می پذیرد، هر ملتی حق دارد سرنوشت خود را مستقلاً تعیین کند و در داخل یک کشور کثیر المله این حق تا جدا شدن کامل را نیز در بر می گیرد. اتحاد داوطلبانه و اصولی و همبستگی برادرانه در این کشورها تنها برشالوده احترام کامل به حقوق مساوی همه ملل امکان پذیراست.

         در سند تحلیلی حزب توده ایران درباره وضع کشور ما پیرامون مسئله ملی در ایران چنین گفته می شود :

« درکشور کثیرالمله ایران یعنی کشوری که در آن خلق های متعددی زندگی می کنند طی قرن های متمادی تاریخ با یکدیگر سرنوشت مشترکی داشته، در ابداع و ایجاد فرهنگ غنی و برازنده ای با هم همکاری کرده و در راه استقلال و آزادی متحد او دوش به دوش هم فداکاری های بی شماری نموده اند،هنوز همه خلق ها از حقوق حقه خود برخوردار نیستند. علاوه بر شرکت در تمامی مصائبی که ناشی از سیاست عمومی رژیم است یک رشته محرومیت های ملی نیز آن ها را در فشار قرار می دهد .

         با رشد آگاهی ملی و درک واقعیت اوضاع ایران مبارزه خلق های کشور ما برای تامین حقوق ملی و دموکراتیک خود با منافع اساسی تمام خلق های ایران در مبارزه علیه امپریالیسم و ارتجاع در می آمیزد. مبارزات متعددی که در جریان سال های اخیر به ویژه در کردستان و آذربایجان ایران به وقوع پیوسته  است این حقیقت را به نحو بارزی نشان می دهد.

         پس از انقلاب کبیر سوسیالیستی اکتبر نهضت ملل اسیر در راه آزادی و استقلال به مرحله نوینی وارد شد و نیرومندی بی سابقه ای یافت. تشکیل سیستم جهانی سوسیالیستی شرایط باز هم مساعد تری را برای مبارزه آزادیبخش ملل ایجاد کرد. در عصر ما سیل خروشان انقلابات نجات بخش ملی سیستم مستعمراتی امپریالیسم را به تلاشی کامل و قطعی نزدیک کرده است. در این پروسه سیستم جهانی سوسیالیستی مطمئن ترین و عمده ترین تکیه گاه جنبش های نجات بخش ملی است. انقلاب رهایی بخش ملی با احراز استقلال سیاسی پایان نمی پذیرد.

         این استقلال اگر به تغییرات بنیادی در زندگی اجتماعی و اقتصادی نیانجامد و وظایف رستاخیز ملی را انجام ندهد استقلالی است سست بنیاد. فرو ریختن سیستم مستعمراتی امپریالیسم در زیر ضربات جنبش رهایی بخش ملی از لحاظ اهمیت تاریخی خود بلافاصله پس از تشکیل سیستم جهانی سوسیالیسم قرار دارد.

 

95 ـ ملی کردن (Nationalisation  )

        

درک معنای درست این واژه از دو جهت ضروریست: یکی اهمیت فوق العاده آن در حیات اقتصادی و سیاسی جامعه ودیگری تحریفی که بعد از معنای آن می شود و به خصوص در کشور ما کلمات ملی و ملی شده درست در جهت عکس مفهوم واقعی و علمی آن به کار می رود.

         ملی کردن یعنی آن که زمین، بانک ها، وسائط حمل و نقل، کارخانجات و موسسات مختلف تولیدی و بازرگانی، انتفاعی و به طور  کلی وسائل تولید از مالکیت  اشخاص و یا شرکت های خصوصی به در آورده شده به تعلق دولت در آید.

         بنابراین مفهوم ملی کردن عبارت از الغای مالکیت اشخاص و شرکت های خصوصی داخلی و خارجی از موسسات و وسائلی است که این افراد و شرکت ها برای بهره کشی سرمایه داری از آن استفاده می کنند و تبدیل آن ها به موسسات و وسائلی که در تصرف ومالکیت دولت است. وقتی می گوییم ملی کردن صنایع نفت یعنی به در آوردن آن از دست کمپانی های نفتی جهان و سپردن کلیه امور آن به دست دولت. وقتی می گوییم ملی کردن بازرگانی خارجی یعنی انحصار کلیه داد و ستدها با دیگر کشورها توسط دولت و کوتاه کردن دست بازرگانان از آن. بنابر این روشن است که استعمال کلمه«ملی» برای مدارس و تلویزیون یا موسسات دیگر که تعلق به افراد و موسسات خصوصی است به کلی غلط است. مدارس «ملی» در حقیقت مدارس خصوصی هستند. مدارس ملی واقعی فقط می توان به آن موسسات تعلیماتی گفت که متعلق به دولت باشد. فلان کارخانه متعلق به یک سرمایه دار دیگر«ملی» نیست، خصوصی است. موسسه ملی یعنی مثلاً راه آهن که متعلق به دولت است یا کارخانجات ذوب آهن و تراکتور سازی و ماشین سازی و غیره که با کمک کشورهای سوسیالیستی در دست ساختمانست. ملی کردن موسسات و مدارس خصوصی که به بنگاه های تجارتی و کسب درآمد سرشار بدل شده اند یعنی سلب مالکیت از سرمایه داران صاحب این موسسات و استقرار مالکیت دولت بر آن ها.

         پس از شرح معنای واژه ملی کردن به ماهیت و سرشت آن می پردازیم . از آنجا که دولت خود خصلت طبقاتی دارد و درهر جامعه ای معرف ومدافع طبقه یا طبقاتی است ملی کردن را نیز جدا از سرشت طبقاتی دولت نمی توان در نظر گرفت. در این مفهوم بیشتر روشن می شود که ملی کردن نه فقط یک مقوله اقتصادی بلکه یک مقوله سیاسی نیز هست.

         در کشورهای سرمایه داری «ملی کردن» موسسات هنوز به معنای آن نیست که این موسسات متعلق به همه خلق است زیرا دولت موجود خود مدافع و معرف همه خلق نیست. در کشورهای سرمایه داری «ملی کردن» شالوده استثمار را از بین نمی برد ومناسبات نوین تولیدی ایجاد نمی کند. در این جوامع بسته به تناسب نیروی طبقات و مبارزه آن ها درجه نفوذ و قدرت توده های زحمتکش یا فعل و انفعالات داخل گروه های سرمایه دار و منافع آن ها از ملی کردن موسسات هدف های مختلف تعقیب می شود و نتایج گوناگونی بدست می آید .

         ملی کردن گاه منجر به محدود کردن قدرت گروه های انحصاری می شود و گاه به تقویت شکل سرمایه داری دولتی می انجامد. نمونه هایی هست که سرمایه داران از ملی کردن برای فروش کارخانجات و وسائل کهنه و فرسوده خود و واگذاری یا تجدید ساختمان و مدرنیزه کردن آن ها به دوش دولت یعنی خزانه عمومی استفاده کرده اند. به هنگام قدرت توده های زحمت کش ومبارزه فعال آن ها، ملی کردن در جهت خواست های اساسی زحمتکشان و محدود کردن قدرت سرمایه داری صورت می گیرد مثل نمونه ملی کردن برخی از موسسات در فرانسه پس از آزادی از یوغ فاشیسم و پیروزی نبرد عظیم ضد هیتلری.

         در حال حاضر در کشورهای سرمایه داری دشمن عمده طبقه  کارگر انحصارهای سرمایه داری هستند. این انحصارها دشمن عمده دهقانان، پیشه وران وسرمایه داران کوچک، اکثریت کارمندان و روشنفکران و حتی بخشی از سرمایه داران متوسط نیزهستند. طبقه کارگر ضربه اساسی خود را علیه انحصارها متوجه می سازد و کلیه قشرهای اساسی خلق را که در محو یا محدود کردن قدرت مطلقه انحصارها ذینفع هستند به دور خود متشکل می سازد.

         پرولتاریا طرفدار ملی کردن دامنه دار طبق شرایطی است که به حداکثر به حال مردم سودمند باشد و این جزئی از برنامه پرولتاریا برای مبارزه علیه قدرت مطلقه انحصارهاست.

         در کشورهای در حال رشد ملی کردن دارای اهمیت حیاتی ویژه است. ملی کردن موسسات خارجی متعلق به انحصارگران اهرم های اساسی تسلط خارجی را در هم می شکند و تضمینی برای استقلال فراهم می سازد. در نتیجه این، ملی کردن یک اقدام مهم ضد امپریالیستی است که راه رشد اقتصاد عقب مانده نگهداشته شده را هموار می کند و امکانات جدی برای رشد همه جانبه ومستقل اقتصاد ملی فراهم می سازد. در این مورد نیز هر قدر دولت کشور در حال رشد بیشتر معرف و مدافع توده ها باشد، بیشتر تحت نظارت مردم باشد، بیشتر دموکراتیک باشد، عمل ملی کردن عمیق تر و روشن تر به سود توده ها خواهد بود و بر عکس هر قدر بیشتر به استثمارگران داخلی متکی باشد از ملی کردن در عمل بیشتر در راه پروار کردن این استثمارگران و تهیه امکانات و بازکردن میدان برای بهره کشی آن ها ازمردم استفاده خواهد شد.

         هنگامی که قدرت دولتی به دست توده های زحمتکش بیفتد، هنگامی که طبقه کارگر در اتحاد با سایر زحمتکشان دولت را بدست می گیرد، ملی کردن عبارت از سلب انقلابی مالکیت از طبقات استثمارگر، ایجاد مالکیت سوسیالیستی و تبدیل موسسات به ملک تمام خلق است. تنها با ملی کردن سوسیالیستی است که تضاد اساسی سرمایه داری یعنی تضاد بین خصلت اجتماعی تولید و شکل خصوصی و سرمایه داری مالکیت از بین می رود. در آغاز ملی کردن سوسیالیستی مربوط به وسائل عمده تولید و مالکیت های خصوصی سرمایه داریست و مالکیت های انفرادی کوچک و متوسط را در بر نمی گیرد. در عمل طبق شرایط مختلف کشورها جریان ملی کردن سوسیالیستی به اشکال مختلف می تواند صورت گیرد. مثلاً با بازخرید همراه باشد یا نه، کلیه اراضی زراعی را در بر گیرد یا نه، موسسات تولیدی کوچک و متوسط و موسسات خدمات کوچک و متوسط را شامل شود یا نه.

         در عصر ما، عصر گذار سرمایه داری به سوسیالیسم، عصری که در آن نبرد برای رشد اقتصاد ملی و مستقل و مبارزه علیه مونوپل ها جای مهمی را اشغال می کند مسئله ملی کردن حدت و فعلیت ویژه ای یافته است. در  کشورهای سرمایه داری، چه پیشرفته و چه در حال رشد، این مسئله وابستگی کامل و جدایی ناپذیر با مجموعه عوامل مبارزه اجتماعی، با تاثیر توده ها در حکومت با نبرد به خاطر دموکراسی و سوسیالیسم دارد. احزاب کمونیست، ملی کردن موسسات سرمایه  داری را در رابطه با منافع اقتصاد ملی، در رابطه با پیکار به خاطر دموکراسی و سوسیالیسم مطرح می کنند، به آن از دیدگاه طبقاتی می نگرند و مبارزه برای ملی کردن را در کادر مبارزه برای شرکت زحمتکشان درامور کشوری، استقرار  اصول دموکراتیک حکومتی، دفاع از منافع زحمتکشان و بهبود زندگی آنان و هموار کردن راه نیل به سوسیالیسم قرار می دهند. در کشورهای سرمایه داری همیشه دولت سعی می کند منابع دولتی را در خدمت سرمایه داران و قبل از همه انحصارگران قرار دهد. در این کشورها دولت ها سعی می کنند دستاوردهای مردم را جهت ملی کردن که نتیجه مبارزه شدید و طولانی بوده مسخ کنند و آن را از محتوی مترقی خود خالی سازند. نمونه آن را در صنایع نفت ایران و تسلط عملی همه جانبه کنسرسیوم بیگانه بر آن و همچنین در برخی رشته های ملی شده اقتصادیات فرانسه یا انگلستان می بینیم.

         از این تجربیات نباید نتیجه گرفت که ملی کردن بی فایده واندیشه ایست کهنه بلکه باید نتیجه گرفت که اولاً برای حفظ دستاوردها و تعمیق محتوی مترقی آن ها باید مبارزه کرد و ثانیاً ملی کردن به خودی خود راه گذار به جامعه نوین نیست. در جهان سرمایه داری بخش های ملی شده به هدایت و اراده دولت سرمایه داری در حال تحت الشعاع منافع عمومی سرمایه قرار دارد. در جامعه سرمایه داری مسئله ملی کردن به علاوه به مثابه رابطه و تناسب بین بخش خصوصی و بخش عمومی یا دولتی مطرح می شود. اکنون هیچکس دیگر لزوم مداخله دولت را درامور اقتصادی منکر نمی شود، حتی انحصارگران نیز خود سرمایه گذاری های دولتی را در رشته های خاص به ویژه آن ها که سود آوری فوری ندارند و یا در رشته های تحقیقاتی و غیره توصیه می کنند. آن ها که در رشته های دشوار و نیازمند سرمایه گذاری های عمومی به لزوم دخالت دولت اعتراف می کنند وقتی صحبت بر سر موسسات پر نفع می رسد می گویند دولت تاجر خوبی نیست. آن ها که مثلاً سد سازی و راه سازی و تامین بازار را به عهده دولت می گذارند تا از بودجه عمومی برایش خرج شود وقتی اراضی نمونه و پر آب زیر سدها آماده شد دست اندرکار تشکیل شرکت های خصوصی داخلی و خارجی برای بهره کشی پرسود می شوند و با تصدی کشت و صنایع مربوطه توسط دولت مخالفت می کنند.

         ملی کردن موسسات بر خلاف تبلیغات سرمایه داران مانع سود آوری و ثمر بخشی نیست بلکه شرط آنست. ملی کردن موسسات هم زمان با مبارزه برای تاثیرهر چه بیشتر توده ها در حکومت وشرکت زحمتکشان در اداره و رهبری موسسات، در زندگی اجتماعی و اقتصادی جامعه تاثیرمثبت می گذارد. ملی کردن موسسات در یک حکومت ملی و دموکراتیک به نوبه خود وسائل مالی لازم را برای اجرای یک برنامه اجتماعی مترقی و در راه بهروزی و رفاه مردم، برای اجرای یک سیاست ملی و برای رشد اقتصادی و در نتیجه برای تحکیم استقلال کشور فراهم می کند. در این شکل و در این مفهوم ملی کردن، وسائل تولیدی را تحت نظارت دموکراتیک خلق در خدمت جامعه می گذارد، ملاک بازدهی و ثمر بخشی اقتصادی نه ملاک سود سرمایه داران را پایه رشد طبق نقشه قرار می دهد، موجب ترقی فنی و استفاده از دست آوردهای علمی می شود وامکان می دهد که همکاری های بین المللی وسیع مالی و بازرگانی و اقتصادی فارغ از تسلط سرمایه خارجی و وابستگی های نو استعماری یعنی با تضمین استقلال ملی صورت پذیرشود. به این جهت و در این شرایط است که ملی کردن شکل مدرن و شکل دموکراتیک رشد اقتصادیست.

 

96 ـ مناسبات تولیدی و نیروهای تولیدی ( یا نیروهای مولده )

        

نیروهای تولیدی عبارتند از وسائل کار، موضوع کار، علم و فن که به کمک آن ها نعم مادی تولید می شود و انسان ها که این وسائل را به کار می گیرند و با کمک تجربه خود در تولید و مهارت در کار همه نعمت های موجود زندگی را تهیه می کنند.

         در تمام مراحل تکامل جامعه نیروی اساسی تولید توده های زحمتکش بوده و هستند. آن ها نقش قاطع را در تکامل تولید ایفاء می کنند. نیروهای تولیدی عنصر انقلابی تولید اند و رشد آن ها شالوده رشد و تحولات اجتماعی را تشکیل می دهد. نیروهای تولیدی بیانگر رابطه بین انسان از یک سو و اشیاء و قوای طبیعت از سوی دیگرند. بازده کار و تسلط انسان بر طبیعت به همان اندازه بیشتر است که نیروهای تولیدی رشد یافته باشد، یعنی وسائل  تولید وابزار کار کامل تر و همه جانبه تر باشد و تجربه و مهارت و سطح فرهنگی و علمی انسان ها بالاتر باشد. در جریان تولید انسان ها وسائل و ابزار تولید را تکمیل می کنند، ماشین های جدید می آفرینند، از طبیعت بهتر و همه جانبه تر بهره می گیرند، بر نیروهای طبیعت مهار می زنند، شناسایی های فنی و علمی خود را کامل تر و غنی تر می کنند و به این ترتیب رشد مداوم نیروهای تولیدی را تامین می کنند. علم با ترقیات شگرف و کشفیات بزرگ و انقلابی خود در همه زمینه ها با تاثیر در شرایط اقلیمی و تسخیر کیهان و کشف منابع جدید انرژی و تسلط بر طبیعت با تدوین شیوه های دقیق اداره امور اقتصادی و رهبری جامعه و غیره بیش از پیش به یک عامل قاطع در زمینه افزایش نیروهای تولیدی تبدیل می گردد. رشد نیروهای تولیدی اساس تکامل تولید و شالوده تغییر عنصر دیگر تولید یعنی مناسبات تولیدی می باشد.

         مناسبات تولیدی عبارتست از روابطی که بین انسان ها درجریان تولید، مبادله و توزیع نعم مادی مستقر می گردد و خود پایه و زیر بنای اقتصادی جامعه را تشکیل می دهد. ماهیت این مناسبات تولیدیست که سراسر نظام زندگی اجتماعی و ساخت درونی اجتماع را تعیین می کند. مسئله اساسی در بررسی وضع مناسبات تولیدی عبارت از این است که وسائل تولید در اختیار و تملک کیست؟ آیا تعلق به همه جامعه دارد و یا در مالکیت برخی اشخاص، گروه ها و طبقات است که ازاین تملک برای بهره کشی از سایر افراد، گروه ها و طبقات استفاده می کنند. به دیگر سخن وضع مناسبات تولیدی به ما نشان می دهد که وسائل تولید و در نتیجه نعم مادی که توسط انسان ها ایجاد می شود چگونه بین افراد جامعه تقسیم می گردد.

         درست همین انواع مناسبات تولیدیست که انواع صورت بندی ها یا فرماسیون های اجتماعی و اقتصادی را بوجود می آورند. درجوامع بردگی و فئودالیسم و سرمایه داری یعنی در جوامع منقسم به طبقات متخصام، مناسبات تولیدی بر شالوده استثمار فرد از فرد، بر پایه تسلط و تابعیت استوار است. در سوسیالیسم این مناسبات همکاری رفیقانه، سود مشترک و کمک متقابل بین انسان هایی است که از هر گونه استثمار و ستم فارغ هستند.

         مناسبات تولیدی و نیروهای تولیدی در وحدت دیالکتیکی قرار دارند. درجه تکامل مناسبات تولیدی را سطح رشد نیروهای تولیدی معین می کند و به نوبه خود مناسبات تولیدی در تکامل و رشد نیروهای تولیدی تاثیر می گذارد، آن را تند یا کند می کند. قانون اقتصادی عام در کلیه صورت بندی های اجتماعی واقتصادی عبارتست از قانون تطابق مناسبات تولیدی با خصلت نیروهای تولیدی. نیروهای تولیدی فقط آن هنگام می توانند به طور کامل و بدون مانع رشد یابند که مناسبات تولیدی درجامعه با خصلت و وضع نیروهای تولیدی در مرحله معین تکامل آن مطابقت کند و در جریان تکامل جامعه مناسبات مستقر شده تولید از تحولات و رشد نیروهای تولیدی عقب می مانند و درجوامع متضاد بالاخره در مرحله معینی تطابق اولیه خود را بر آن از دست می دهند، با خصلت نیروهای تولیدی در تضاد واقع می شوند و به قید و بندی در راه تکامل نیروهای تولیدی مبدل می گردند. در این موقع است که عصر انقلاب اجتماعی آغاز می گردد، انقلابی که تضاد را حل می کند و جامعه را به مرحله کیفیتاً بالاتری ارتقاء می دهد. برخورد بین نیروهای تولیدی رشد یابنده و بالنده با مناسبات تولیدی کهنه وفرسوده ، پایه اقتصادی انقلاب را تشکیل می دهد.

         درجامعه سوسیالیستی به علت فقدان طبقات متخصام و منافع متضاد آنان، به علت وجود مالکیت اجتماعی بر وسائل تولید و از طریق رهبری علمی وطبق نقشه جامعه، تضادهای ناشی از عقب ماندن مناسبات تولیدی از رشد نیروهای تولیدی به برخورد خصمانه و به انفجار نمی انجامد بکله با انجام رفرم های به موقع و تغییرات لازم و بهبود مداوم اداره امور اقتصادی و رهبری جامعه روابط تولیدی با رشد نیروهای تولید تطبیق داده می شود.

         شیوه تولید عبارتست از همین وحدت نیروهای تولیدی و مناسبات تولیدی در هر دوران معین تاریخی. شیوه تولید بیان گر نحوه بدست آوردن وسائل زندگی بشریست، از خوراک وپوشاک گرفته تا منزل و سوخت و وسائل تولید و غیره که برای موجودیت نوع بشر و تکامل اجتماع ضرورت دارد. این مفهوم هم مناسبات بین انسان و اشیاء و نیروهای طبیعی را در بر می گیرد و هم مناسبات بین خود انسان ها را از نظر مالکیت بر وسائل تولید .

         تحول و تغییر شیوه تولید، با رشد و تغییرات در نیروهای تولیدی آغاز می شود که به دنبال خود و طبق قانون تطابق مناسبات تولیدی با خصلت نیروهای تولیدی، تغییر در مناسبات تولیدی را منجر می گردد. شیوه تولید شالوده هر دوران اجتماعی را تشکیل می دهد. تحول بنیادی یک جامعه به معنای تغییر شیوه تولید در مفهوم دیالکتیکی آنست که تمام زندگی اجتماع و اندیشه ها و نهادها و موسسات اجتماعی را به دنبال خود تغییر می دهد. بدین جهت است که تاریخ رشد جامعه در درجه اول تاریخ شیوه های تولیدیست که یکی جای دیگری را می گیرد و هر یک از آن ها مرحله نو و عالی تری از تاریخ جامعه بشری را نشان می دهد.

 

97 ـ میلیتاریسم (Militarisme  )

        

عبارتست از سیاست دول سرمایه داری دایر به تحکیم و تقویت مداوم نیروهای نظامی، استفاده از نیروهای نظامی در امور سیاسی وتدارک جنگ های اشغالگرانه. میلیتاریسم در عمل منجر به استقرار سیطره ارتجاعی ترین و متجاوزترین عناصر سرمایه انحصاری بر حیات اجتماعی و سیاسی کشور می شود.

         در زمینه تولید، میلیتاریستی کردن یا نظامی کردن آن به شکل ازدیاد تولید صنایع اسلحه سازی و به کار افتادن چرخ زرادخانه جنگی و رشته های مربوط به آن جلوه گر می شود و هم زمان با آن تولید صنعتی در رشته های دیگر به طور نسبی پایین می آید و حتی گاه به طور مطلق نیز کاسته می شود. نتیجه مستقیم نظامی کردن اقتصاد وخیم شدم وضع زحمتکشان است، زیرا اکثر منابع درآمدهای کشور به مصرف تسلیحات می رسد و برای مصارف عمرانی و اجتماعی مقدار کمتری باقی می ماند. به علاوه بر مالیات ها افزوده می شود، دستمزد واقعی پایین می آید و از قدرت خرید کاسته می شود. محافل زمامدار سرمایه دار برای رفع تضادها و  ادامه سیطره خویش به میلیتاریسم متوسل می شوند ولی این سیاست خود موجب تشدید تضادها و ایجاد تضادهای جدید در بطن نظام سرمایه داری می شود. این سیاست هم زمان با سیطره انحصارات، تشهتات دول امپریالیستی علیه کشورهای سوسیالیستی و نهضت آزادیبخش ملی و زحمتکشان کشور خود و  انعقاد پیمان های نظامی تجاوز کارانه وسعت می یابد. سرمایه داری انحصاری دولتی میلیتاریسم را به طرز بی سابقه ای شدت می دهد و مصارف عظیم تسلیحاتی، وجود نیروهای نظامی بسیار زیاد و اختصاص بودجه های کلان مخارج جنگی را موجب می گردد.

         میلیتاریسم که موجب افزایش ثروت گروه های خاصی از بورژوازی انحصاری می شود به خانه خرابی توده ها، تورم پول و گرانی می انجامد و دورنمای یک جنگ جهانسوز با قربانی ها و نابودی های بی سابقه را در مقابل بشریت می گشاید. مبارزه زحمتکشان علیه میلیتایسم، علیه مصارف جنگی، علیه نظامی کردن حیات سیاسی و اجتماعی بخشی از مبارزه علیه انحصارها و به خاطر صلح، دموکراسی و سوسیالیسم است.

 

98 ـ ناسيوناليسم (Nationalisme )

        

از واژه ناسيون به معناي ملت مشتق است و مفهوم ملي گري متعصب خصم ساير ملل را مي رساند  و نبايد آن را با ميهن پرستي و دفاع از حق حاكميت ملي اشتباه كرد. در اين مفهوم ناسيوناليسم يكي از اصول ايدئولوژي و سياست بورژوازيست. تظاهر آن برتر شمردن و والا دانستن همه خصائل و ويژگي هاي ملت خود و خوار دانستن و به سخره گرفتن و دشمن انگاشتن ساير ملل هاست.

         ناسيوناليسم كه به خصومت بين خلق ها دامن مي زند در جريان پيدايش ملت در جامعه بورژوازي پديد شد و وابسته به رشد سرمايه داريست. اين ايدئولوژي و سياست در دوران اعتلاي سرمايه داري و مبارزه عليه فئوداليسم نقش مترقي بازي كرده و در ايجاد آگاهي ملي و تشكيل دولت ملي موثر بوده است. ناسيوناليسم كه بيانگر مناسبات بين ملت ها در دوران سرمايه داريست به دو شكل تظاهر مي كند: اول نزد ملت حاكم به شكل شوينيسم ملت بزرگ كه مظاهر آن تفاخر و برتر دانستن خود و لگدمال كردن حقوق و منافع ديگران و تمايل به تحليل بردن ديگران در خود است. دوم نزد ملت محكوم به شكل ناسيوناليسم محلي كه تظاهر آن عدم اعتماد به ديگران، در خود فرو رفتن ملي و تمايل به انزوا و جدايي است.

         مبلغين بورژوازي و رفرميست ها با سفسطه پيرامون «منافع عمومي ملت» و تحريك ناسيوناليسم با اشاعه تعصبات ملي و احساسات برتري جويانه يا انزوا طلبانه و كينه توزانه سعي مي كنند آگاهي طبقاتي زحمتكشان را تخدير كنند، در نهضت كارگري  جدايي بيفكنند و جنگ هاي استعماري و استيلاگرانه را توجيه كنند. ناسيوناليسم با مصالح زحمتكشان و با منافع واقعي ملي سازگار نيست.

         برخورد كمونيست ها با ناسيوناليسم برخوردي تاريخي، مشخص و منطقي است. ماركسيست ـ لنينيست ها ناسيوناليسم ملت حاكم را كه بر سلطه يك ملت بر ملت ديگر صحه مي گذارد قاطعانه طرد مي كنند و آن را ارتجاعي مي شمرند و از ناسيوناليسم ملت اسير به آن معنا كه داراي محتوي ضد امپرياليستي، داراي مضمون خلقي، دموكراتيك و مترقي است بدان معنا كه خواستار آزادي و حاكميت و رشد ملي مستقلانه است حمايت مي كنند. به عبارت  ديگر در عصر امپرياليسم و نبردهاي ضد استعماري در مرحله معيني از رشد و نضج نهضت آزاديبخش ملي كمونيست ها از نظر تاريخي موجه مي شمرند و وظيفه خود مي دانند كه از آن جنبه از ناسيوناليسم ملت اسير و محكوم كه عليه امپرياليسم متوجه است پشتيباني كنند زيرا كه در اين مرحله مشخص ناسيوناليسم داراي محتوي دموكراتيك عمومي، داراي ماهيت ضد امپرياليستي و هدف آن كسب استقلال سياسي و اقتصاديست.

         منافع استثمارگران و مرتجعين همين ملل به سوي آشتي و اتفاق با امپرياليست ها متوجه است كه مي كوشند سرانجام ناسيوناليسم را در همان كوره راه خدمت به سرمايه داري و استثمار زحمتكشان خودي بياندازند. كمونيست ها با اين جنبه ناسيوناليسم مبارزه مي كنند. در جامعه سوسياليستي هنگامي كه برابري واقعي حقوق بين ملل برقرار شود زمينه هاي اجتماعي و اقتصادي ناسيوناليسم نيز از بين مي رود، اگر  چه مظاهري از آن به صورت بقاياي نظام كهنه سرمايه داري در آگاهي و رفتار برخي افراد باقي مي ماند زيرا كه سحر ناسيوناليسم سخت جان و ديرپاست.

         ماركسيسم ـ لنينيسم در برابر ناسيوناليسم، اصل انترناسيوناليسم پرولتري را قرار مي دهد. هدف غايي زحمتكشان يعني الغاي استثمار و ايجاد جامعه كمونيستي تنها از راه اتحاد زحمتكشان همه ملل و اجراي سياست و ايدئولوژي انترناسيوناليسم پرولتري امكان پذير است.

         در حال حاضر همان طور كه در سند اصلي كنفرانس جهاني احزاب برادر گفته مي شود:

         «امپرياليسم با تشويق ناسيوناليسم ارتجاعي در كشورهاي رشد يابنده، اصطكاك ها ايجاد مي كند و بين آن ها نفاق مي افكند و به شدت مي كوشد بيش از پيش لبه اين ناسيوناليسم را عليه سوسياليسم و كمونيسم متوجه كند و از اين راه نيروهاي ملي و مترقي و انقلابيون را در اين كشورها منشعب و پراكنده كند و مي كوشد مبارزان ميهن پرست را از بهترين دوستان خود يعني از كشورهاي سوسياليستي و جنبش انقلابي كارگري در كشورهاي سرمايه داري جدا و منفرد كند».

         ناسيوناليسم شكل انديويدوآليسم و خود پرستي جمعي متعلق به بورژوازي وخرده بورژوازي است،  انباشته از غرور بيجاست بخود و نفرت بي خردانه نسبت به ديگرانست.

         انترناسيوناليسم بر روحيه كلكتيويسم، پيوند و همبستگي پرولتاريا متكي است و حفظ منافع ملت را در چهار چوب منافع ملل ديگر در نظر مي گيرد. كمونيست ها در عين انترناسيوناليست بودن ميهن پرستان واقعي هستند. آن ها به خلق كشور خود، به ميهن خود، به افتخارات واقعي آن در فرهنگ و علم و هنر عشق مي ورزند. تمام زندگي و مبارزه آن ها وقف سعادت، رفاه و ترقي مادي و معنوي مردم زحمتكش ميهن شانست. ميهن پرستي كمونيست ها تا پاي خرد و به قيمت خون ثابت شده است. اين ميهن پرستي از ناسيوناليسم از كين نسبت به ملل ديگر،  ازغرور درباره زورگويي ها و كشورگشايي هاي  گذشته ملت خود بيگانه است. كمونيست ها خواستار تامين حق حاكميت خلق هاي داخل ميهن خود و مدافع تماميت و استقلال كشور خود هستند. آن ها مبلغ پرشور ميهن پرستي و بشر دوستي راستين هستند.

 

99 ـ نو استعمار (Neocolonialisme )

        

در دوران تلاشي سيستم مستعمراتي امپرياليسم، در مقابل نهضت جوشان رهايي بخش ملي و مبارزه پرشور استقلال طلبي در شرايط ايجاد و تحكيم اردوگاه سوسياليستي و نفوذ روز افزون انديشه هاي سوسياليسم در سراسر جهان در حالي كه سوسياليسم به عامل تعيين كننده در جهان تبديل مي شود ديگر براي امپرياليست ها امكان ندارد كه مثل گذشته سرزمين هاي غير استعمار كنند، يعني سيادت مطلق و آشكار سياسي و اقتصادي و نظامي خود را بر آن ها مستقر سازند. امپرياليست ها براي اجراي نقشه هاي سوق الجيشي سيادت بر جهان و حفظ و بسط نفوذ سياسي، اقتصادي و ايدئولوژيك خود ناچار به شيوه هاي ديگري عمل مي كنند، اسلوب هاي تازه اي به كار مي برند تا به مقاصد خود دست يابن . اين مقاصد ماهيتاً استعماري هستند ولي شيوه هاي نيل به آن جديد است و با استعمار كلاسيك در اواخر قرن نوزدهم و نيمه اول قرن بيستم تفاوت دارد. از اين جهت هم آن را استعمار نو مي خوانند. در عين حال توسل امپرياليسم به سياست نو استعماري نشانه محكوميت و شكست سياسي استعماري امپرياليسم و ناشي از خصلت عمومي امپرياليسم جهاني است.

         اين شيوه هاي نو و اساليست تازه امپرياليست ها چيست؟ عمده ترين آن ها فهرست وار از اين قرار است:

    1 ـ حاكم كردن گروه هاي محلي كه به حالات مختلف و در درجات گوناگون از سياست امپرياليست ها پيروي مي كنند با توسل به توطئه، كودتا، ترور و نظاير آن.

    2 ـ در دست گرفتن اهرم هاي اساسي در صنعت، تجارت و كشاورزي به وسيله سرمايه گذاري هاي مستقيم و مختلط، تسلط از راه صدور سرمايه، دادن قرضه، سياست به اصطلاح كمك و همچنين فشار اقتصادي و تطميع محافل حاكمه.

    3 ـ تحصيل بازرگاني خارجي غير مساوي با مبادله نابرابر كه ماهيتاً مانع رشد اقتصادي شده كشور را در حالت بازار فروش محصولات ساخته شده به قيمت انحصاري و تهيه مواد خام ارزان قيمت نگاه مي دارد.

    4 ـ تشكيل بانك ها و كنسرن ها و ديگر موسسات اقتصادي كه دولتي را در داخل دولت مي شوند و نبض اقتصادي كشور را در دست مي گيرند نظير كنسرسيوم بين المللي نفت و بانك توسعه صنعتي و معدني ايران كه در عين حال نمونه اي از استعمار نوين جمعي چندين كشور امپرياليستي هستند.

     5 ـ تحصيل قراردادهاي نامساوي و با شرايط سنگين واسارت بار اعم از سياسي، نظامي و اقتصادي

    6 ـ كشاندن به پيمان هاي نظامي دو جانبه يا منطقه اي نظير پيمان سنتو و قرارداد دو جانبه ايران و امريكا

     7 ـ استفاده از موسسات به اصطلاح فرهنگي و مطبوعاتي و خيريه و تعاون و نظير آن ها براي دسته بندي ها و سوء استفاده سياسي در گروه هاي هيئت حاكمه از يك سو و براي نفوذ ايدئولوژيك در جامعه و اشاعه نظريات تخطئه كننده دموكراسي و استقلال از سوي ديگر

    8 ـ  كوشش در راه جلب بورژوازي ملي و ذي نفع ساختن آن در سرمايه گذاري هاي مشترك و جلب برخي قشرهاي ديگر به منظور بسط تكيه گاه اجتماعي خود

     9 ـ استفاده از نفاق و دو دستگي و ايجاد برخوردهاي مصنوعي و تفرقه افكني بين نيروهاي رهايي بخش ملي و مترقي

     10 ـ استفاده از آنتي كمونيسم به اشكال گوناگون راست و چپ آن

 درباره اسلوب هاي امپرياليسم براي اسارت كشورهاي رشد يابنده در سند اساسي كنفرانس جهاني احزاب كمونيست و كارگري (1969) چنين گفته مي شود.

         «درمبارزه عليه جنبش آزاديبخش ملي، امپرياليسم از يك سو با سرسختي از بازمانده هاي استعماردفاع مي كند و از سوي ديگر كوشاست با شيوه هاي نو استعماري راه ترقي اقتصادي و اجتماعي را بر كشورهاي رشد يابنده، بر كشورهايي كه حاكميت ملي كسب كرده اند ببندد. بدين منظور از محافل ارتجاعي حمايت مي كند از لغو نظام هاي اجتماعي عقب مانده جلو مي گيرد و مي كوشد بر سر راه رشد به سوي سوسياليسم يا راه مترقي غير سرمايه داري كه دور نماي سوسياليستي مي گشايد ايجاد موانع و دشواري كند.

         امپرياليست ها بر اين كشورها قراردادهاي اقتصادي و پيمان هاي نظامي ـ سياسي كه ناقض حاكميت آنهاست تحميل مي نمايند، از طريق صدور سرمايه، بازرگاني نامتعادل، بازي قيمت ها و كورس ارزها، وام ها، ازطريق اشكال گوناگون به اصطلاح كمك و اعمال فشار از جانب سازمان هاي مالي بين المللي، اين كشورها را استثمار مي كنند.

         با توسل به اين شيوه ها و نظاير آن كشورهاي بزرگ امپرياليستي بسياري ممالك ديگر را به ويژه در آسيا و افريقا و امريكاي لاتين وابسته به خود نگاه مي دارند، اگرچه در آن ها حكومت هاي محلي، ارتش، دولت و مجلس محلي وجود دارد و در ظاهر نوعي استقلال سياسي صوري حفظ مي شود. در به كار بردن اين اشكال نفوذ و سلطه، به ويژه ايالات متحده امريكاست كه به علت قدرت اقتصادي و سياسي خود مقام اول را حائز است. امپرياليسم امريكا امروز استعمارگر عمده بين المللي خلق هاست. سه چهارم كليه سودهاي ناشي از صدور سرمايه هاي انحصاري به همه كشورهاي سرمايه داري به جيب شركت هاي امريكايي مي رود. امپرياليسم امريكا به ميراث خوار عمده سيستم مستعمراتي امپرياليستي بدل شده است. در عين حال ايالات متحده ژاندارم بين المللي معاصر است، زيرا كه نقش قاطع و رهبري كننده را در مقابل جنبش هاي مترقي و استقلال جو به عهده دارد و مركز اساسي استعمارجديد است.

         در اين شرايط روشن است كه مبارزه عليه استعمار با مبارزه عليه استعمار كلاسيك به پايان نمي رسد. استقلال سياسي با اينكه گامي به جلو است ولي اگر تحكيم نشود با استقلال اقتصادي توام نباشد به هيچ وجه براي جوابگويي به نياز جامعه و خواست مردم كافي نيست. به همين جهت پيكار براي تحكيم استقلال سياسي و كسب استقلال اقتصادي و از بين بردن هرگونه وابستگي به امپرياليسم بايد همچنان ادامه يابد. هدف مبارزان در اين پيكار بايد روشن و صريح متوجه امپرياليسم جهاني و انحصارات امپرياليستي و شيوه هاي استعمار باشد و دوست و متحد يعني كشورهاي سوسياليستي و نهضت كارگري كشورهاي پيش پا افتاده سرمايه داري بايد به درستي تميز داده شود. اين مبارزه ايست كه در عصر ما در وسعت و در عمق بسط مي يابد و پس از حل مسائل سياسي متدرجاً به مسائل اقتصادي و اجتماعي حاد مي پردازد و ريشه اي و پي گيرتر مي شود.

100 ـ وضع انقلابی

        

انقلاب اجتماعي عبارتست از حل تضادهاي اجتماعي به نحوي كه به تغيير كيفي زيربنا و روبنا يعني تغيير صورت بندي اجتماعي منجر گردد. تضاد ميان رشد نيروهاي مولده و مناسبات توليدي مباني اقتصادي يعني شرايط مادي انقلاب را فراهم مي سازد و در مرحله معيني ضرورت انقلاب اجتماعي را مطرح مي سازد.

         فراهم آمدن شرايط مادي انقلاب براي انقلاب كافي نيست. براي انقلاب اجتماعي علاوه بر شرايط مادي تغييرات عيني معين ديگري كه شرايط عيني اصطلاح مي شود ضرورت دارد و به قول لنين «مجموعه اين تغييرات عيني، وضع انقلابي ناميده مي شود.»

1 ـ بحران ملي عمومي كه هم استثمارشوندگان و هم استثمارگران را در بر مي د بدين معنا كه نه فقط استثمارشوندگان « پاييني ها » نخواهند به شيوه گذشته زندگي كنند بلكه استثمارگران «بالايي ها» هم نتوانند به شيوه گذشته حكومت نمايند.

2 ـ تشديد فوق العاده فقر و نياز توده هاي زحمتكش

     3 ـ تشديد قابل ملاحظه فعاليت توده هاي زحمتكش به نحوي كه هم در نتيجه بحران عمومي و هم در نتيجه اقدامات خود هيئت حاكمه بيش از پيش به مبارزه تاريخي مستقل جلب مي شوند.

         اوضاع بين المللي، به خصوص وجود اردوگاه سوسياليسم در شرايط كنوني، انقلاب يا بحران هاي انقلابي در كشورهاي امپرياليستي، انقلاب در كشورهاي همجوار، جنگ و نيز بحران هاي ناشي از ستم ملي و تبعيض نژادي و غيره به مثابه عوامل عيني مي توانند در پيدايش وضع انقلابي موثر باشند. وضع انقلابي ناشي از تغييرات عيني و بر حسب شرايط تاريخي در كشورهاي مختلف مي توانند به صورت گوناگون بروز كند و در اين يا آن كشور در اين يا آن زمان معين ـ اين يا آن عامل عيني  در پيدايش وضع  انقلابي نقش كمتر يا بيشتر داشته باشد.

         آنچه مهم است اينست كه انقلاب بدون وضع انقلابي ميسر نيست و وضع انقلابي معلول دگرگوني هاي عيني معين در زندگي اجتماعي است و اين دگرگوني ها به قول لنين «نه فقط به اراده افراد و گروه ها و احزاب جداگانه ، بلكه حتي به اراده طبقات جداگانه نيز بستگي ندارد».

         انقلاب بدون وضع انقلابي ميسر نيست، ولي از هر وضع انقلابي، انقلاب پديد نمي آيد. براي اين كه امكان تحول انقلابي به تحقق بپيوندد، عامل ذهني نيز ضرورت  دارد. به قول لنين:

         « انقلاب مولود هر وضع انقلابي نيست بلكه مولود وضعي است كه در آن به تغييرات پيش گفته، دگرگون ذهني يعني توانايي طبقه انقلابي، به اقدامات توده اي به حد كافي نيرومندي اضافه شود كه بتواند دولت كهنه را كه هيچگاه حتي در درون بحران ها نيز اگر آن را «نياندازند»، « نمي افتد » در هم شكند ( يا متزلزل سازد ).

         چنين كاري فقط از عهده پيشاهنگ طبقه انقلابي، يعني حزب طراز نوين طبقه كارگر برمي آيد. حزب طبقه كارگر روح و مغز عامل ذهني انقلاب را تشكيل مي دهد.

         تئوري لنيني انقلاب درست در نقطه مقابل « تئوري » چپ روها قرار دارد كه يا لزوم وضع انقلابي را براي انقلاب به كلي نفي مي كنند و يا به آن برخورد سطحي و عاميانه دارند.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم دی 1386ساعت 12:24  توسط هوادار  |