واژه نامه ی سیاسی
امیر نیک آئین
76 ـ فئوداليسم (feodalisme )
فئوداليسم آن فرماسيون اجتماعي ـ اقتصادي كه در نتيجه تلاشي جامعه برده داري و يا مستقيماً در نتيجه تلاشي كمون اوليه با ويژگي هاي مشخص خود در هر كشور، تقريباً در كليه سرزمين هاي جهان بوجود آمد.
پيدايش در شكل كلاسيك خود، عوامل اين دوران در بطن جامعه برده داري به صورت كولون بروز نمود. كولون عبارت بودند از بردگان آزاد شده يا زحمتكشان آزاد يعني غير برده كه قطعات كوچك زمين را با شرايط معيني مي گرفتند و موظف بودند زمين ارباب يعني مالك بزرگ زمين را زراعت كنند و سهم بزرگي از محصول را به صورت جنس يا نقد به مالك تسليم كنند و مقرري هاي ديگري به شكل بيگاري وماليات و غيره تاديه نمايند. در اواخر دوران برده داري، كار به اين شكل، عوايد بيشتري براي برده داران و خواجگان تامين م يكرد. زارعين جديد، وابسته به زمين بودند يعني با آن خريد و فروش مي شدند ولي ديگر بنده و زرخريد به شمار نمي آمدند. اين نوع جديد زحمتكشان كه به زبان رومي كولون ناميده مي شدند پيشينيان سرف ها يا رعيت هاي قرون وسطايي هستند. با مرور زمان اختلاف بين بردگان آزاد شده، كولون ها و دهقانان آزاد از بين رفت و همه به توده وسيع و يك دست «رعيت» كه در غرب سرف ناميده مي شود بدل شدند. به همين جهت دوران فئوداليسم را سرواژ نيز ناميده اند.
در صورت بندي اجتماعي ـ اقتصادي فئوداليسم طبقات اساسي عبارتند از دهقانان رعيت (بهره دهان) و مالكان فئودال (بهره كشان). عامل انقلابي در اين مرحله همواره دهقانان و پيشه وران بودند.
در جوامع شرق باستان بنابه تحقيقاتي كه تاكنون صورت گرفته ظاهراً تقسيم اساسي افراد جامعه به آزاد و بنده صورت نگرفته، بلكه تقسيم جامعه به دو گروه فقير و غني روي داده است. روساي قبايل فرماندهان جنگي، روحانيون و پيشوايان به علت وظايف خاص و متعدد خود نظير حفظ امنيت، نظارت بر تقسيم نوبتي زمين ها، آبياري، نگاهداري دام ها و غيره اهميت و قدرت و ثروت يافتند و قشربندي دروني جامعه طايفه اي ابتدايي بين آن ها و انبوه فقير طوايف صورت گرفت. تشكيل اتحاديه هاي قبايل و سپس پادشاهي ها و ايجاد اشراف و قدرت دولتي متمركز و به شدت استبدادي راه تكامل اين جوامع بود كه در آن ها رژيم برده داري تسلط كامل نيافت. بردگان اگرچه وجود داشتند ولي هرگز به صورت طبقه عمده و نيروي اساسي جامعه در نيامدند بردگي به شكل عمده به صورت بردگي خانگي باقي ماند.
نيروهاي توليدي ـ دوران فئوداليسم يك مرحله ضروري تكامل جامعه انساني است و پيدايش آن به موقع خود به رشد نيروهاي مولده كمك كرد. رشته هاي اساسي توليد در اين دوران كشاورزي است. كار توده هاي دهقاني وابسته به زمين كه هر يك قطعه زميني را كشت مي كرد و داراي ابراز توليد متعلق به خود بود و تا حدي خويش را در پيشرفت كشاورزي ذينفع مي شمرد توانست موانعي را كه در آن عصر در راه رشد نيروهاي مولد وجود داشت برطرف سازد در آغاز اين دوران ادوات زراعي خيش چوبي وآهني، داس و بيل بود و سپس گاو آن چرخ دار و ادوات زراعي دندانه دار و بعد تدريجاً آسياي بادي يا آبي وغيره به وجود آمد. سطح توليد ترقي كرد، محصولات متنوع تر شد، دامپروري رشد يافت، پيشه وري به تدريج كاملاً از كشاورزي جدا شد، حرفه هاي جديد پيدا شد و بالاخره آهنگري، كشتيراني و استفاده از نيروي آب و چرخ و غيره تاثير مهمي در پيشرفت امور صنعتي نمود، به طوري كه ديگر تكامل آينده توليد در چارچوب تنگ مناسبات فئودالي ممكن نبود.
مناسبات توليدي ـ مناسبات توليدي جامعه فئودالي بر مالكيت ارباب بر زمين و مالكيت محدودي بر رعيت استوار بود. رعيت ديگر بنده نبود، اختيار جان او در دست مالك نبود و مستقلاً فروخته نمي شد، اگر چه با زميني كه به فروش مي رفت به مالك جديد منتقل مي شد. در ممالك شرقي اكثر دهقانان وابستگي به شكل كلاسيك به زمين نداشتند و بيشتر قروض آ نها به مالك، آنان را از نظر اقتصادي وابسته مي كرد. رعيت از محصول داراي سهمي بود كه به خود او تعلق داشت. در اين دوران هم مالكيت فئودالي و هم مالكيت انفرادي دهقان و پيشه ور بر ادوات توليد تواماً وجود داشت. محصول اضافي رعيت تسليم ارباب مي شد كه آن را بهره مالكانه يا بهره اربابي مي ناميدند. به طور كلي سه نوع بهره مالكانه: كار بهره يا بيكاري، بهره جنسي و بهره نقدي بر مي خوريم كه كمابيش در جنب يكديگر وجود داشتند ولي در مراحل مختلف تكامل جامعه فئودالي يكي از اشكال مزبور تفوق يافته است. شكل مسلط استثمار دهقانان در مرحله ابتدايي دوران فئوداليسم كار بهره بود، بدين معني كه دهقانان روزهاي معيني از هفته را مستقيماً براي ارباب و روي زمين او كار مي كرد و بدين ترتيب به اصطلاح اقتصادي زمان كار اضافي او از نظر زمان و مكان كاملاً مشخص بود. بهره جنسي تسليم منظم مقداري از محصول زراعي و دامي بود. بهره نقدي به معناي پرداخت بهره مالكانه به پول است. بهره نقدي خصوصيت دورانيست كه فئوداليسم در حال تلاشي است و مناسبات سرمايه داري كم كم در توليد رخنه مي كند. علاوه بر اين بهره منظم مالكانه ارباب يك سلسله عوارض و ماليات ها و سيورسات به دهقانان تحميل مي كرد. واضح است كه هر كشور يا گروه كشورها داراي ويژگي هاي فئودالي مخصوص به خود بودند. مثلاً در ممالك باستان خاور زمين مدت ها مناسبات فئودالي با بقاياي دوران هاي پيشين در آميخته بود. مالكيت دولتي بر زمين و مالكيت شاهان قسمت مهمي از زمين ها را در بر مي گرفت. آبياري مصنوعي، قنوات و شبكه هاي آبياري و تعلق آن ها به دولت و اشراف ويژگي هاي خاص را موجب مي شد. اين ويژگي ها كه به «شيوه هاي توليد آسيايي» ( اصطلاح ماركس) معروف شده خود مورد بحث محققان است.
قانون اساسي اقتصاد فئودالي عبارتست از توليد محصول اضافي براي تامين نيازمندي هاي دوران فئودال و استثمار رعاياي وابسته بر مبناي مالكيت ارباب بر زمين و مالكيت محدود وي نسبت به رعايا، از طريق كار بهره، بهره جنسي و نقدي و انواع ديگر عوارض و ماليات ها و سيورسات (واژه كاربهره را در فارسي مي توان به بيگاري تعبير نمود).
در آغاز اين دوران اقتصاد طبيعي تفوق كامل داشت و مقصود از اقتصاد طبيعي وابسته آنست كه هر ارباب در املاك خود ازعوايد و بهره اي كه از استثمار دهقانان به دست مي آورد زندگي مي كرد و تقريباً كليه احتياجات ضروري وي و خدمه اش را در املاكش تهيه مي شد و به ندرت مبادلات با خارج از اين محيط مورد استفاده قرار مي گرفت. اقتصاد دهقاني نيز بر همين پايه قرار داشت و خانواده دهقاني به امور پيشه وري نيز مي پرداخت و عمده نيازمندي هاي خود را شخصاً تامين مي نمود. بعداً به تدريج با توسعه شهرها توليد پيشه وري و تقسيم كار و مبادلات بين شهر و ده بسط يافت و ناگزير درهاي اقتصاد طبيعي به خارج گشوده شد و بازار گسترش يافت.
مناسبات توليدي فئودالي در مرحله معيني از تكامل دوران فئودالي به سدي در راه تكامل نيروهاي مولد بدل مي شود. با رشد توليد كالايي عوامل كم و بيش شكل گرفته فرماسيون سرمايه داري پديد مي گردد. قيام ها و جنگ هاي دهقاني اساس جامعه فئودالي را متزلزل مي كند و جامعه راه رشد خود را به سوي دوران بعدي مي گشايد.
در دوران معاصر به علت وجود سيستم جهاني سوسياليستي، كه به عامل قاطع تكامل جامعه بشري بدل مي شود و همچنين وجود نهضت هاي نيرومند ملي و آزاديبخش امكان آن هست كه جوامعي كه در آن هنوز فئوداليسم و يا بقاياي آن وجود دارد ديگر از دوران پردرد سرمايه داري نگذرند و مستقيماً با در پيش گرفتن راه رشد غير سرمايه داري به صورت بندي اقتصادي – اجتماعي سوسياليسم برسند.
77 ـ کاپیتولاسیون ( Capitulation )
اين واژه كه تا نيم قرن پيش بيانگر يكي از وجوه تسلط استعمار در ميهن ما بود در سال هاي اخير با تصويب قانون اعطاي مصونيت هاي خاص به افسران امريكايي در ايران دوباره فعليت يافته است. كاپيتولاسيون يا رژيم كاپيتولاسيون مبين اين واقعيت است كه برخي دول سرمايه داري و استعمارگر از حقوق خاصي در كشورهاي وابسته و نيمه مستعمره برخوردارند. ايران و همچنين تركيه كه در نيم قرن پيش مستعمره رسمي ممالك امپرياليستي نبودند مثال هاي بارز اين اعطاي حقوق مستعمراتي ويژه به شمار مي رفتند. اين حقوق و امتيازات براي اتباع دول امپرياليستي طبق قراردادهاي نابرابر به كشور مربوطه تحميل مي شود. يكي از مهم ترين مظاهر وجود كاپيتولاسيون عبارتست از آن كه قوانين دادگستري و احكام و دادگاه هاي محل شامل اتباع كشور صاحب امتياز نمي شود. مثلاً در صورت ارتكاب جرم توسط اتباع دول امپرياليستي آن ها از طرف كنسولگري دولت خود مورد تعقيب قرار مي گرفتند نه از طرف دادگاه هاي محلي. مظاهر ديگر كاپيتولاسيون عبارتست از حق اتباع دول امپرياليستي به داشتن مساكن و منازل و مناطقي كه قدرت و حاكميت دولت محلي بر آن ها اعمال نمي شد حق داشتن راه آهن يا پست ويژه، معافيت از پرداخت ماليات ها و عوارض محلي يا تخفيف زياد آن.
از نظر تاريخي كاپيتولاسيون در قرن هاي دهم تا دوازدهم ميلادي پديد شد و عبارت از حقوق ويژه اي بود كه در بيزانس به اتباع شهرهاي تكامل يافته تجارتي آن زمان در ايتاليا نظير ژن، پيزا و غيره داده مي شد. در آن قرون اين حقوق اعطاء شده را دولت محل مي توانست طبق منافع خود تغيير دهد و يا ملغي كند. پس از تشكيل امپراطوري عثماني اين حقوق ويژه در مورد اتباع شهرهاي مزبور تاييد و تجديد شد. در اواسط قرن 16 سليمان دوم امپراطور عثماني نظيري همين حقوق را طبق قراردادي به بازرگانان فرانسوي نيز تفويض كرد. كارل ماركس، كاپيتولاسيون را در آن زمان به مثابه اجازه نامه هاي امپراطوري و امتيازات ويژه اي توصيف مي كند كه توسط باب عالي (دربار عثماني) به اتباع ساير كشورهاي اروپايي داده مي شد تا بلامانع به سوداگري و پيشه وري بپردازند. وجه مشخصه اين قراردادها آن بود كه متقابل نبودند يعني به طور يك جانبه اين حقوق خاص داده مي شد منتهي امكان داشت هم زمان لغو گردد.
در اواسط قرن 18 كاپيتولاسيون خصلت جديدي يافت بدين معني كه از طرف دول قوي اروپايي به كشورهاي شرق تحميل شد و ديگر به طور يك جانبه قابل الغاء نبود.
كاپيتولاسيون در ايران در اواخر قرن 18 و اوايل قرن 19 اجراء شد و پس از آن در چين و ژاپن و برخي ديگر كشورهاي آسيا و افريقا عملي گردد. رژيم كاپيتولاسيون به نفوذ سرمايه ها و بازارها در اين كشورها و عقب مانده نگهداشتن آن ها توسط دول اروپايي و ايالات متحده امريكا كمك فراواني كرده كنسولگري هاي اين ممالك سرمايه داري اختيارات اداري، پليسي و قضايي ويژه يافتند، مالكيت آن ها و خود آن ها از حيطه قدرت و تصميم دول مربوطه محلي خارج شدند.
كاپيتولاسيون با حق حاكميت واستقلال خلق ها مغايرت آشكار دارد. انگلستان و روسيه تزاري از اين حقوق ويژه در ايران برخوردار بودند و رژيم كاپيتولاسيون را به ميهن ما تحميل كرده بودند. بلافاصله پس از انقلاب كبير سوسياليستي اكتبر حكومت شوروي از كليه اين حقوق استعمارگرانه و امتيازات ويژه تزاري چشم پوشيد و همين عمل امكان داد كه حق كاپيتولاسيون ساير كشورهاي امپرياليستي نيز ملغي گردد. در ساير نقاط گيتي نيز مبارزه مشترك نهضت هاي آزاديبخش ملي و دولت جوان شوروي به خاطر حق حاكميت خلق ها بالاخره امپرياليست ها را وداشت از رژيم كاپيتولاسيون صرفنظر كنند. اگر چه همواره كوشيده و مي كوشند به نحوي پنهان و در عمل اين گونه حقوق استعماري را براي خود حفظ كنند .
تصويب قانون مصونيت مستشاران امريكايي در ايران از آن جهت نقض استقلال و حاكميت ملي ما بود كه شيوه هايي از همان بساط كاپيتولاسيون را اين بار در مورد نظاميان امريكايي حاكم بر ارتش ايران احياء كرد.
78 ـ کارگر کشاورزی
یا پرولتر کشاورزی عبارتست از کارگر مزدبگیر که در کشاورزی سرمایه داری کار می کند. کارگران کشاورزی اغلب دهقانان بی زمین یا کم زمین اند که خانه خراب شده، برای دریافت دستمزد اجیر زمین دار می گردند. در نظام سرمایه داری انبوه دهقانان فقیر به سرعت هر گونه مالکیت و نسقی را از دست می دهند و قشری از آنان به کارگر کشاورزی مبدل می شوند. کارگران کشاورزی از لحاظ رابطه خود با مسائل تولید یعنی فقدان چنین مالکیتی، از نظر نحوه استثمار که فروش نیروی کار خود و تولید اضافه ارزش است و از نظر نحوه دریافت سهم خود که مزد اعم از نقدی یا جنسی است جزء طبقه کارگر پرولتاریا محسوب می گردند ولی به علت شرایط خاص روستا، سنت های ظلم و بهره کشی، پراکندگی و غیره تیره روزترین قشر طبقه کارگر را تشکیل می دهند. در مورد آنان کارفرمای سرمایه دار عبارت از زمین داریست که ممکن است یک سرمایه دار کلان با زمین های وسیع و اراضی کم و بیش مکانیزه با بانک ها و موسسات مختلف یا شرکت های چند تن سرمایه گذار و یا کولاک ها یعنی سرمایه داری روستا و دهقانان مرفه ساکن ده باشند.
در جامعه سوسیالیستی هم زمان با الغای استثمار، واگذاری زمین به کلیه زارعین، اشتراکی کردن کشاورزی و از بین بردن اقشار مختلف طبقه سرمایه دار استثمارگر، پرولتاریای کشاورزی نیز وجود ندارد.
79 ـ کشورهای ثروتمند و کشورهای فقیر
چنین عبارتی و تقسیم جهان به این دو گروه ممالک در بسیاری از مقالات و جراید دیده می شود و در بحث ها به گوش می خورد. جالب اینجاست که تقسیم بندی جهان به دو گروه مزبور و سپس توضیح پدیده های جهان معاصر بر این شالوده را آگاهی هم در جراید مرتجع می خوانیم و از زبان رجال دولتی کشورهای سرمایه داری می شنویم و هم در این اواخر در مقالات برخی از روشنفکران مترقی و سخنرانی های بعضی از رجال که از منافع خلق ها جانبداری می کنند . آیا این عبارت و تقسیم بندی مزبور درست است؟ آیا می تواند پایه درک پدیده های جهان امروز و تفسیر وقایع قرار گیرد؟
مبلغین این نظریه کلیه کشورهای جهان را از روی میزان رشد صنعتی یا سطح درآمد ملی به دو دسته تقسیم می کنند: یکی دسته کشورهای غنی که در آن هم ایالات متحده امریکا را قرار می دهند و هم اتحاد شوروی را، هم کشورهای پیشرفته سرمایه داری و هم کشورهای پیشرفته سوسیالیستی را، دوم بقیه کشورهای جهان که فقیر هستند. پس از این تقسیم بندی مبلغین مزبور می گویند دسته اول گروه دوم را استثمار می کنند و علت فقر و عقب ماندگی گروه دوم هم همین بهره کشی است و نتیجه ای که از این «استدلال» می گیرند اینست که کشورهای فقیر باید متحد شوند و علیه کشورهای غنی مبارزه کنند.
ظاهر قضیه آراسته است ولی سفسطه از همان ابتدا در آنجاست که کشورهای جهان را از روی شاخص هایی نظیر میزان رشد اقتصادی و قدرت صنایع نمی توان تقسیم کرد بلکه ملاک اصلی واساسی گروه بندی کشورها سیستم اقتصادی و اجتماعی است. آنچه که اقتصاد و اجتماع و سیاست و فرهنگ و کلیه شئون زندگی کشورها را از هم متمایز می سازد نظام اقتصادی و اجتماعی و ماهیت طبقاتی حکومت است نه میزان رشد و قدرت صنایع. برای درک ماهیت نظام اقتصادی و سیاست کشورهای مختلف و جهان و توضیح گروه بندی ها در جهان کنونی باید این ملاک اصلی را در نظر داشت. تنها در چنین صورتی است که می توان قضاوت صحیح و منطبق با واقعیت کرد. درست است که در جهان کشورهای فقیر و غنی وجود دارد ولی وجود کشورهای فقیر و غنی نمی تواند ملاک تقسیم باشد. چگونه می توان تفاوت اصلی و ماهوی بین دو سیاست و روش، مثلاً اتحاد شوروی را با ایالات متحده امریکا، جمهوری سوسیالیستی چکسلواکی را با ایتالیا، جمهوری دموکراتیک آلمان را با آلمان فدرال نادیده گرفت و در هر زمینه ای، ازتکامل اقتصاد و فرهنگ گرفته تا سیاست خارجی، از نحوه برخورد نسبت به کشورهای در حال رشد و سیاست و کمک و همکاری گرفته تا روش نسبت به جنبش های آزادی بخش ملی، تضاد آشکاری را که ناشی از دو نظام اجتماعی و اقتصادی متفاوت و متمایز سوسیالیسم و سرمایه داریست مشاهده نکرد؟ پس غنا و فقر و رشد یافتگی و عقب ماندگی به خودی خود ملاک تقسیم کشورهای جهان به دو گروه و توضیح دهنده پدیده ها نمی تواند باشد .
هدف مبلغین این نظریه ناصحیح که نخست ازجانب تئوریسین های بورژوازی مطرح و سپس از جانب گروه مائوتسه دون تکمیل گردیده یکی است و آن ایجاد تفرقه بین کشورهای سوسیالیستی و کشورهای در حال رشد و یا با اصطلاح جهان سوم است .
مبلغین امپریالیسم جهانی با اشاعه این نظریه در واقع می خواهند گناه واپس ماندگی کشورهای مستعمره و وابسته سابق و کشورهای کم رشد حاضر را که مستقیماً متوجه دول امپریالیستی است به گردن کشورهای غنی به طور کلی که دول سوسیالیستی پیشرفته نیز وارد در آن جرگه می شوند، بیاندازند و بدین ترتیب کشورهای سوسیالیستی پیشرفته فعلی اغلب تا قبل از برقراری نظام جدید سوسیالیستی، خود ممالکی عقب مانده بودند و زیر استثمار همین ممالک سرمایه داری و امپریالیستی قرار داشتند. تنها سوسیالیسم، این نظام جدید اقتصادی و سیاسی و اجتماعی است که در چند دهه موجب ترقی سریع و ملاک جدید تقسیم را به وجود آورد.
پس ملاک اساسی چیست؟ سیستم اقتصادی و اجتماعی و سیاسی هر کشوری. البته هم شوروی و هم امریکا فولاد فراوان تولید می کنند، مراکز اتمی می سازند، به تجربیات فضایی دست می زنند و غیره ولی این تشابه در تولید هرگز نمی تواند تفاوت اساسی مناسبات تولیدی و ماهیت طبقاتی دولت های این کشور را بپوشاند. یکی فارغ از استثمار است و دیگری مبتنی بر استثمار. یکی خادم خلق است و دیگری در خدمت سرمایه داران. این تشابه هرگز نمی تواند تفاوت اصولی بین برخورد هر یک از این کشورها را به معضلات ممالک رشد یابنده پنهان سازد. کشورهای فقیر و عقب مانده از آن جهت در فقر و عقب ماندگی نگه داشته شده اند که امپریالیسم سالیان دراز تسلط اقتصادی و سیاسی خود را بر آن ها تحمیل کرده است و امروز هم با شیوه های نو استعماری همان تسلط را ادامه می دهد. اگر امروز کشورهای رشد یابنده توانسته اند تا اندازه ای از تسلط امپریالیسم نجات یابند علتش در وجود سیستم جهانی سوسیالیسم است. این سیستم جهانی سوسیالیسم است که به سیادت مطلق امپریالیسم در جهان خاتمه داده.
تئوری تقسیم جهان به دو گروه کشورهای غنی و فقیر به معنی نفی تعالیم مارکسیستی درباره طبقات اجتماعی ومبارزه طبقاتی و ماهیت طبقاتی رژیم هاست، نفی شالوده نظام سوسیالیستی یعنی مالکیت اجتماعی بر وسائل تولید و توزیع است.
تقسیم جهان در عصر کنونی به صورت دیگریست. کشورهای سازنده سوسیالیسم و کمونیسم، نهضت های کارگری، جنبش های آزادیبخش ملی و کشورهای نو استقلال که راه رشد غیر سرمایه داری را برگزیده اند در یک جبهه قرار دارند و امپریالیسم جهانی و بر راس آن امپریالیسم امریکا و عمال آن در جبهه دیگر. مسئله اساسی مبارزه متحد و وحدت عمل در جبهه ضد امپریالیستی است، نه نتیجه گیری سطحی و غیر واقعی و گمراه کننده تئوری کشورهای غنی و فقیر که تنها هدفش ایجاد تفرقه بین نیروهای جبهه ضد امپریالیستی است. اینست آن حقیقت انکار ناپذیری که نباید آنی از نظر دور داشت.
برای پیروزی در مبارزه، شناخت دشمن و تشخیص دوست از مبادی مسلم به شمار می رود. امپریالیسم دشمن واقعی نهضت های آزادیبخش و استقلال جویانه است. سوسیالیسم در وجود کشورهای سوسیالیستی و جنبش کمونیستی و کارگری، متحد و دوست و یاور نهضت آزادیبخش ملی است.
در جهان کنونی سیستم جهانی سوسیالیستی، نهضت کارگری کشورهای پیشرفته سرمایه داری و جنبش آزادیبخش در کشورهای رشد یابنده سه شاخه نیرومند شط عظیم و تحولات اجتماعی است که جامعه انسانی را از دوران سرمایه داری بدوران سوسیالیستی انتقال می دهد.
80 ـ کمون اولیه
کمون اولیه یا جامعه اشتراکی بدوی نخستین شیوه تولید در تاریخ است. شالوده آن مالکیت جمعی اجتماعات و گروه های انسانی، در آغاز پیدایش جوامع بشری مبتنی بر وسائل بسیار ابتدایی تولید و کار جمعی بود. زمین، وسائل کار، مساکن و غیره ملک مشترک جمع یعنی همه افراد قبیله و گروه مربوطه بود. تولید به طور جمعی و با وسائل کار بسیار ابتدایی صورت می گرفت و چه بسا شکار و جمع آوری میوه و نظایر این ها محدود می شد. ثمره کار مشترک، در آن جامعه به طور مساوی تقسیم و مشترکاً و جمعی مصرف می شد. مالکیت اشتراکی عبارت از مالکیت گروه های کوچک و معممولاً جدا ازهم بود. هم زمان با این مالکیت اشتراکی همچنین مالکیت شخصی اعضاء هر گروه بر برخی وسائل کار وجود داشت که درعین حال سلاح تدافعی در مقابل درندگان نیز محسوب می شد. این مناسبات تولیدی در کمون اولیه نتیجه اجتماعی کردن آگاهانه وسائل تولید نبود. ضرورت کار جمعی و مالکیت اشتراکی بر وسائل تولید، از سطح بسیار نازل رشد نیروهای مولده و از خصلت بدوی وسائل کار ناشی می شد. در آن هنگام به تنهایی غیر ممکن بود نعم مادی برای ادامه زیست تولید کرد وعلیه نیروهای طبیعی مبارزه نمود. زندگی و کار جمعی و دفاع مشترک ضرورت حیاتی داشت و امری ناگزیر بود. کار انسان بدوی در آن دوران به هیچوجه ثمری بیش از آنچه که برای ادامه حیات بسیار محقر وی لازم بود نداشت. در این مراحل اولیه جامعه بشری که خود میلیون ها سال طول کشید بهره کشی اجتماعی مفهومی نمی توانست داشته باشد. به علت سطح نازل تولید، در تولید نیز اصل تساوی حکومت می کرد زیرا به جز آن ادامه زندگی جامعه ممکن نمی شد. در کمون اولیه ـ جامعه ابتدایی اشتراکی بشری ـ نابرابری از نظر درآمد و مالکیت وجود نداشت، استثمار فرد از فرد و دولت هنوز به وجود نیامده بود.
به تدریج با تکامل وسائل تولید تقسیم طبیعی کار صورت گرفت یعنی کارها بر حسب جنس زن یا مرد بودن و بر حسن سن، پیر یا جوان بودن تقسیم شد. رشد اقتصاد ـ البته با همان معیارهای بدوی و ازدیاد نفوس منجر به ایجاد سازمان های قبیله ای شد.
در آغاز در این اجتماع قبیله ای نقش اصلی موضع اساسی را زنان دارا بودند. این آن دورانیست که به آن ماتریارکال یا مادرشاهی می گویند.
پس از آن در جریان تکامل تاریخی، مردان دارای وضع مسلط اجتماعی شدند. به این مرحله پاتریارکال یا پدرشاهی می گویند. (در فارسی اصطلاحات پدرسالاری و مادرسالاری نیز مرسوم شد). در آخرین مرحله فرماسیون اجتماعی ـ اقتصادی کمون اولیه، هم زمان با رشد دامپروری و کشاورزی، تقسیم اجتماعی کار بوجود آمد و مبادله بین افراد قبایل آغاز شد. نخستین تقسیم بزرگ اجتماعی کار، جدا شدن قبایل دامپرور بود. به علت تکامل بعدی نیروهای تولیدی، کار انسان هر چه بیشتر ثمر می داد، نعم مادی بیشتری تولید می شد، وسائل زیست فزون تر و متنوع تر می شد و حداقل نیاز برای ادامه زندگی فزونی می گرفت. به این ترتیب امکان آن پدید آمد که کار اضافی انسان و محصول اضافی کار انسان به تصرف فرد دیگر در آید.
جامعه آبستن پیدایش استثمار و ایجاد شیوه تولید جدیدی گشت. مناسبات تساوی و همکار و اشتراک مالکیت، دیگر اجازه تکامل نیروهای مولده را نمی داد. بهره برداری خصوصی، کار انفرادی و مبادله منجر به پیدایش مالکیت خصوصی و اختلاف درآمد و بدنبال آن پیدایش طبقات و استثمار فرد از فرد شد. پیدایش مالکیت خصوصی و مبادله، جامعه اشتراکی بدوی را به تدریج متلاشی ساخت. گروه های خاص دارای درآمد ویژه و وضع اجتماعی خاص (به علت رهبری نظامی و حفاظت شبکه های آبیاری و سرپرستی امور جمعی قبایل)، کم کم به طبقه جدید استثمارگر مبدل شدند. شیوه تولید جدید ـ بهره برداری نخستین فرماسیون متکی بر استثمار بوجود آمد.
81 ـ کمونیسم ( communisme)
در جامعه سوسیالیستی استثمار انسان از انسان از بین می رود . مالکیت اجتماعی بر وسائل تولید برقرار می گردد، تمام حیات اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی جامعه از بیخ و بن دگرگون شده به سرعت شکوفا و مترقی می گردد، مسئله ملی حل می شود، شخصیت انسانی امکان رشد همه جانبه می یابد، دموکراسی وسیع روز افزون بنیاد حیات اجتماعی جامعه قرار می گیرد و اصل از هر کس طبق استعدادش، به هر کس طبق کارش تحقق می یابد. سوسیالیسم ملل جهان را به سر منزل آزادی و نیک بختی می رساند و کار تبدیل کشوری عقب مانده را به کشوری صنعتی و شکوفان در طی زندگی یک نسل انجام می دهد. سوسیالیسم برای کارگران کار و سربلندی، برای دهقانان زمین و تکنیک، برای روشنفکران افق وسیع کار خلاق و شکفتگی شخصیت و استعداد و برای همه زحمتکشان رفاه مادی و معنوی، علم و فرهنگ معاصر و بهداشت عمومی را به همراه می آورد.
ولی سوسیالیسم خود یک مرحله ابتدایی دوران کمونیسم است. تحول تدریجی سوسیالیسم به کمونیسم یک قانون عینی است که تدارک آن در سیر تکامل پیشین جامعه سوسیالیستی، در بطن آن و بر شالوده آن صورت می گیرد .
جامعه آینده بشری کمونیسم است. کمونیسم چیست؟ بر درفش این جامعه شعار «از هر کس طبق استعدادش ، بهر کس بنا بر نیازش» نقش بسته است. کمونیسم رسالت تاریخی رهایی کلیه افراد را از نابرابری اجتماعی، از کلیه اشکال ستمگری و استثمار و از کابوس جنگ انجام می دهد و صلح، کار، آزادی، برابری، برادری و نیک بختی را در روی زمین برای همه ملل به ارمغان می آورد. در این جامعه شعار همه چیز به خاطر انسان و همه چیز برای خیر و سعادت انسان به طور کامل تجسم خواهد یافت.
پایه های اقتصادی مالکیت در جامعه کمونیستی نظیر سوسیالیسم است ولی برای درک وجوه مشخصه این جامعه چند سئوال مطرح کنیم تا در پاسخ به آن ها تفاوت این مرحله عالی تر را دریابیم.
- تولید در کمونیسم چگونه است؟ کمونیسم افزایش مداوم تولید اجتماعی و بالابردن سطح بازده کار را بر اساس پیشرفت سریع علم و فن تامین می کند، انسان را به مدرن ترین و نیرومند ترین تکنیک مجهز می نماید، تسلط انسان را بر طبیعت به اوج بی سابقه می رساند و امکان م یدهد تا نیروهای طبیعت هر چه بیشتر تحت فرمان انسان در آید . اقتصاد به عالی ترین درجه سازمان می یابد و از ثروت های مادی و طبیعی و منابع نیروی کار انسانی به ثمر بخش ترین و معقول ترین طرز برای ارضاء نیازمندی های روز افزون اعضاء جامعه استفاده می شود.
- هدف تولید در کمونیسم چیست؟ هدف تولید در کمونیست عبارتست از تامین پیشرفت بلاوقفه جامعه، واگذاری کلیه نعم مادی و فرهنگی به هر عضو جامعه بر حسب نیازمندی های روز افزون و تقاضای فردی و سليقه شخصی او، اشیاء مورد مصرف شخصی تحت تملک و اختیار کامل هر عضو جامعه قرار خواهد داشت.
- طبقات اجتماعی در کمونیسم چگونه اند؟ در دوران کمونیسم طبقات وجود نخواهد داشت. تفاوت اجتماعی و اقتصادی و فرهنگی و معیشتی و نحوه زندگی بین شهر و ده از بین خواهد رفت. هر چه نیروهای مولد ترقی کند و امکانات رفاه و آسایش اهالی بیشتر باشد، ده بیشتر به سطح شهر ارتقاء خواهد یافت. اگر در سوسیالیسم دو شکل مالکیت اجتماعی وجود داشت به تدریج در آینده انتقال به سوی برقراری مالکیت واحد همگانی خلق انجام خواهد گرفت. با پیروزی کمونیسم کار فکری و بدنی و فعالیت تولیدی عمیقاً با هم درخواهد آمیخت. سطح فرهنگی و معلومات فنی همگان به سطح افرادی که به کار فکری اشتغال دارند ارتقاء خواهد یافت. بدینسان کمونیسم به تقسیم جامعه به طبقات و قشرهای اجتماعی پایان خواهد داد.
- وضع افراد درجامعه و رابطه بین فرد و اجتماع چگونه خواهد بود؟ در دوران کمونیسم همه افراد دارای موقعیت برابر درجامعه خواهند بود نسبت به وسائل تولید رابطه ای یکسان و در کار و توزیع نعم شرایط برابر خواهند داشت. همه در اداره امور اجتماع شرکت فعال، برابر و آزاد خواهند داشت. بین فرد و جامعه بر پایه وحدت منافع اجتماعی و فردی مناسبات هماهنگ برقرار خواهد شد و تقاضای افراد با وجود تنوع عظیم و تکامل همه جانبه آن ناشی از نیازمندی ای سالم و معقول انسانی خواهد بود. سطح عالی آگاهی کمونیستی، عشق به کار، انضباط، خدمت به مصالح جامعه، انسان دوستی، کلکتیویسم از خصائل ذاتی انسان جامعه کمونیستی است.
- مسئله کار در جامعه کمونیستی به چه شکل خواهد بود؟ جامعه کمونیستی که بنیاد آن بر تولید دارای سازمان عالی و تکنیک مترقی استوار ا ست خصلت کار را تغییر می هد ولی اعضاء جامعه را از کار معاف نمی ارد. چنین جامعه ای به هیچ وجه جامعه هرج و مرج، خود سری و تن پروری نخواهد بود. هر فرد دارای قدرت کار در کار اجتماعی شرکت خواهد کرد. در کلیه اعضاء جامعه بر اثر تغییر خصلت و تکامل تجهیز فنی کار و در پرتوی عالی بودن سطح آگاهی یک نوع نیاز درونی پدید می آید که داوطلبانه و طبق ذوق و تمایل خود برای رفاه جامعه کار کنند. اساس کار تولیدی بر اجبار نیست بلکه بر درک وظیفه اجتماعیست.
- رابطه ملل در کمونیسم چگونه است؟ در دوران کمونیسم نزدیکی هر چه بیشتر و همه جانبه ملل بر اساس اشتراک کامل منافع اقتصادی و سیاسی و معنوی، دوستی برادرانه و همکار انجام خواهد گرفت. کمونیسم بین الملل متحد انسان ها را جانشین ملت ها واقوام پراکنده می کند. شخصیت انسانی و حیات خصوصی در کمونیسم چگونه است؟ کمونیسم نظامی است که در آن استعدادها و قرایح و بهترین خصائل انسانی آزاد و شکفته می شود و عرصه وسیع ظهور و خلاقیت پیدا می کند. روابط خانوادگی نیز تماماً از شائبه حساب های مادی منزه می گردد و کاملاً بر بنیاد عشق متقابل استوار می گردد.
چنین است وجوه مشخصه جامعه کمونیستی. اینک در یک فرمول کلی کمونیسم را تعریف کنیم و ببینیم جامعه کمونیستی چیست. کمونیسم عبارت است از نظام اجتماعی بدون طبقات با مالکیت واحدهمگانی مردم بر وسائل تولید، برابری کامل اجتماعی همه اعضاء جامعه که در آن همزمان با تکامل همه جانبه افراد نیروهای مولد نیز بر بنیاد علم و تکنیک دائماً پیشرفت می کند و اصل عالیه «از هرکس طبق استعدادش، به هر کس طبق نیازش» تحقق می پذیرد. کمونیسم عبارتست از جامعه کاملاً متشکل از مردم زحمتکش آزاد و آگاه که در آن اداره امور توسط خود جامعه انجام می گیرد و کار به نفع جامعه برای همه کس به نیاز حیاتی و ضرورت ادراک شده تبدیل خواهد گردید و استعداد هر فرد به حداکثر به نفع همگان شکوفان خواهد گشت. به خاطر ایجاد چنین جامعه ایست که نسل های متوالی مترقی ترین و پیشرو ترین انسان ها مبارزه می کنند.
این جامعه یک خواب و خیال و آرزوی موهوم نیست و اگر پیشینیان آن را به مدینه فاضله تعبیر می کردند باید بگوییم که از هم اکنون سواد این شهر از دور آشکار است و راه رسیدن به آن علماً و عملاً تعیین شده و در برابر بشریت قرار دارد. مبارزه برای طی طریق در این راه در پرتو تعالیم مارکسیسم ـ لنینیسم و جانبازی برای ایجاد چنین جامعه ای بهترین محتوی حیاتی برای هر انسان مترقی عصر ماست. هدف کمونیست ها ایجاد چنین جامعه ایست. در این راه است که هزاران قهرمان نامدار و میلیون ها قهرمان گمنام در همه کشورهای جهان جان باخته اند. برای تحقق چنین جامعه جانبخش و استقرار سوسیالیسم و کمونیسم در میهن ما ایرانست که ارانی ها و روزبه ها از جان گذشتند.
82 ـ کولاک (روسی)
یعنی سرمایه دار ده، یعنی آن دهقان مرفه صاحب زمین کافی با بنیه مالی قوی که در آمد خود را از راه استثمار نیروی کار دیگران یعنی کارگران کشاورزی مزد بگیر تامین می کند. کولاک ها علاوه بر کار مستقیم در کشاورزی و دامپروری قاعدتاً چون پولداران ده محسوب می شوند به کارهای تجاری، رباخواری، اجاره زمین، واسطه گری، اجاره دادن دام و آلات و ابزار کشاورزی می پردازند. در نتیجه رشد مناسبات سرمایه داری در ده، کولاک ها نفوذ و قدرت فراوان می یابند و علیرغم عده کم خود نقش مهمی در تولید کشاورزی و امور اجتماعی به عهده می گیرند. آن ها نیز مثل اربابان و سرمایه داران بزرگ زمین دار بی رحمانه کارگران کشاورزی و همچنین سایر دهقانان ده را که مقروض آن ها هستند یا به وسائل آن ها احتیاج دارند استثمار می کنند. آن ها در عین حال در مرحله معینی با اربابان سابق که می خواهند جای آن ها را بگیرند و یا سرمایه داران و شرکت های بزرگ کشاورزی، که حیطه عمل آن ها را محدود می کنند در تضاد واقع می شوند.
83 ـ لاتیفوندیست ( latifundiste )
یعنی کسی که صاحب اراضی وسیع کشاورزی باشد. لاتیفوند به معنای سرزمین وسیع متعلق به یک فرد، واژه لاتینی است. لاتیفوند نخستین بار در دوران برده داری پدید شد. لاتیفوندهای برده داری نخستین بار در رم باستان ظاهر شدند که نتیجه قبضه کردن زمین های متعلق به دهقانان و زمین های متعلق به دولت توسط مشتی از رهبران و زمامداران صاحب برده بود. در این اراضی بسیار وسیع لاتیفوندیست ها کار ارزان و تقریباً مفت بردگان را استثمار می کردند و به تدریج تولید کنندگان کوچک باقیمانده را هم از صحنه خارج می کردند و زمین هایشان را غصب می کردند. پس از یک مرحله افول، هم زمان با تلاشی نظام برده داری بار دیگر لاتیفوندها به شکل دیگر در دوران فئودالیسم ظاهر شدند و هم اکنون حتی در برخی از کشورهای سرمایه داری نیز وجود دارند.
لاتیفوندها و لاتیفوندیست ها در برخی ایالات جنوبی ایالات متحده امریکا در ایتالیا و بویژه در کشورهای مختلف امریکای لاتین وجود دارند. لاتیفوندیست ها در حالی که بقایای جدی نظام فئودای را در تولید کشاورزی حفظ می کنند از سیستم سهم کار شبیه به مزارع و اجاره داری قطعه زمین کوچک به دهقانان نیز استفاده می کنند و کار یدی و نحوه رعیتی کار و مناسبات را ادامه می دهند، ضمناً از کار ماشینی و پرولترهای کشاورزی مثلاً در فصل چیدن میوه و قطع نیشکر و نظایر آن نیز استفاده می کنند و بدین ترتیب عواملی از استثمار سرمایه داری را از خدمت خود می گیرند. بنابر این وجه مشخصه اساسی لاتیفوندیست ها ماهیت نیمه فئودالی آن ها، حفظ و تکنیک عقب مانده، تکیه بر کار یدی و نحوه استثمار شبه اربابی است، اگر چه اینجا و آنجا به مناسبت فصل و نوع کشت از کارگر کشاورزی نیز استفاده می کنند. لازم به تذکر است که برخی شرکت های بزرگ امپریالیستی ایالات متحده که ممالک اراضی بسیار وسیع در کشورهای مختلف امریکای لاتین هستند این قسمت از فعالیت خود را بر شالوده لاتیفوندی مستقر کرده اند. علی الاصول لاتیفوندیست ها از ارتجاعی ترین اقشار استثمارگران هستند.
84 ـ لومپن پرولتاریا ( lumpemproletariat )
این اصطلاح که در مباحث اجتماعی و سیاسی اغلب دیده می شود از نظر لغوی یعنی پرولتاریای ژنده پوش ولی مفهوم دقیق علمی آن یعنی آن قشرهای وازده و طبقه خود را از دست داده که در جوامع سرمایه داری اغلب در شهرهای بزرگ زندگی می کند، دچار تباهی و فاقد وابستگی طبقاتی شده اند، از جریان عادی بدور هستند، بدون شغل و حرفه ای خاص، بدون کار مفید برای جامعه و چه بسا در شرایط سخت و بد به سر می برند و احتمالاً به هر کاری هر چند ناشایست و ضد انسانی تن در می دهند. دزدان، چاقوکشان حرفه ای، اوباش، ولگردان، روسبیان و جنایتکاران باجگیر و نظایر این ها از این جمله اند.
اگر چه بسیاری از عناصر قشر لومپن پرولتاریا سابقاً کارگر یا خرده بورژوا بوده اند و بر اثر شرایط رژیم سرمایه داری دچار بدبختی و سرگردانی و تباهی شده اند، با این حال در این وضع مشخص خود وابستگی های طبقاتی خویش را به ویژه نسبت به پرولتاریا از دست می دهند. آنجا فاقد علائق ایدئولوژیک مشترک و همبستگی طبقاتی زحمتکشان هستند. از این گونه عناصر ارتجاع سرمایه داری اغلب برای مقاصد ضد ملی و ضد دموکراتیک خود استفاده می کنند، آن ها را برای کثیف ترین امور اجیر می کنند و در کودتاها و توطئه ها از آن ها استفاده می کنند. از جمله در کودتای 28 مرداد با پول سازمان جاسوسی امریکا از عده ای از چاقوکشان و اراذل و فواحش استفاده شد.
بورژوازی از بین آن ها گروه ضربتی فاشیستی را به مزدوری می گیرد. به هنگام اعتصابات کارگری از آن ها به مثابه اعتصاب شکن استفاده می شود. قاتلین سیاسی و آدم کشانی که به خاطر پول حاضرند هر رجل سیاسی و اجتماعی مترقی را سر به نیست کنند از میان ای نها برگزیده می شوند و گانگستریسم سیاسی از آن ها بهره برداری می کند. خلاصه لومپن پرولتاریا با وجود این که اغلب از نظر وضع زندگی در دشواری زیادی به سر می برد به علت از دست داده خصوصیات طبقاتی خود حاضر است به هر کاری تن در دهد و این امر مورد استفاده سرمایه داری و ارتجاع قرار می گیرد.
دوران سرمایه داری با بیکاری مزمن خود، با ورشکست کردن دائمی اقشار مختلف خرده بورژوازی و گرایش دائمیش به تشدید فقر و آوارگی زحمتکشان، سرچشمه ایجاد لومپن است. البته نباید تصور کرد هر فرد بیکار و درمانده لومپن پرولتاریاست، هر قدر که مدت بیکاری وی طولانی باشد. لومپن پرولتایا به آن افرادی اطلاق می شود که طبقه خود را از دست داده اند، به فساد کشیده شده اند و فاقد هر گونه رابطه و همبستگی طبقاتی هستند. این قشر در نتیجه انقلاب سوسیالیستی و نابودی نظام سرمایه داری از بین می رود.
85 ـ لیبرالیسم ( liberalisme )
از نظر مفهوم می توان آن را آزاد منشی معنا کرد که از واژه «لیبر» به معنای آزاد مشتق شده است. از نظر سیاسی دارای دو مفهوم جداگانه است: در یک مفهوم سیاسی لیبرالیسم به یک جریان سیاسی بورژوازی اطلاق می شد که در عصر مترقی بودن آن، در زمانی که سرمایه داری صنعتی علیه آریستکراسی فئودالی مبارزه می کرد و در صدد گرفتن قدرت بود، بوجود آمد و رشد کرد. لیبرال ها یا آزاد منشان در آن زمان بیانگر منافع و مدافع طبقه ای در حال رشد و بالنده بودند، آزادی از قید و بندهای اقتصادی و اجتماعی دوران فئودالیسم را طلب می کردند، می خواستند که قدرت مطلقه سلطنت محدود شود، در پارلمان عناصر لیبرال راه یابند و حق رای آزاد و سایر حقوق سیاسی در محدوده خاص آن دوران به مفهوم بورژوایی آن به رسمیت شناخته شود. در مفهوم سیاسی دیگر لیبرالیسم به یک روش لاقیدانه و درویش مسلکانه در داخل حزب طبقه کارگر نسبت به دشمن طبقاتی اطلاق می شود. در این مفهوم لیبرالیسم به معنای آشتی طلبی غیر اصولی به ضرر اساس اندیشه های مارکسیسم ـ لنینیسم، نرمش بیجا در مقابل خطا و نادیده گرفتن نقض اصول به علل مشخصی بکار می رود. لیبرالیسم در این مفهوم از تظاهرات اپورتونیسم و اندیویدوالیسم است. احزاب مارکسیستی با این جریان که مخالف با پیگیری در اجرای خط مشی و مبارزه اصولی و هشیاری انقلابی است مبارزه می کنند.
86 ـ مارکسیم ـ لنینیسم (Marxisme –Leninisme )
عبارتست از مجموعه تعالیم انقلابی مارکس و انگلس و لنین، سیستم کامل آموزش و نظریات فلسفی، اقتصادی، اجتماعی و سیاسی آنان.
مارکسیسم مشتق است از نام کارل مارکس (1818-1883) بنیان گذار کمونیسم علمی و رهبر و آموزگار پرولتاریای جهان. مارکسیسم یعنی مجموعه تعالیم ونظریات او و رفیق همرزمش فردریک انگلس ( 1820-1895 )، در دهه چهارم قرن گذشته بر شالوده رشد مبارزه رهایی بخش طبقه کارگر و به مثابه بیان تئوریک منافع اساسی این طبقه و برنامه پیکار به خاطر سوسیالیسم و کمونیسم پدید شد.
پیدایش مارکسیسم یک چرخش انقلابی بزرگ و دورانساز در تاریخ علم و در زمینه های مهمی از شناخت بشری چون فلسفه، اقتصاد سیاسی و آموزش سوسیالیسم و غیره محسوب می گردد: مارکس و انگلس آن چنان علم انقلابی واقعی را ایجاد کردند که وظیفه اش تنها توضیح درست جهان نیست بلکه تغییر آنست: تغییر طبیعت ، جامعه و انسان. تعالیم مارکسیسم جهان بینی کامل و همه جانبه ای را در دسترس بشر قرار می دهد که راز نیرومندی و شکست ناپذیری اش در درستی و مطابقتش با واقعیت است.
مطالب اساسی در مارکسیسم عبارتست از مدلل ساختن نقش و رسالت تاریخی طبقه کارگر به مثابه سازنده جامعه بدون طبقه کمونیستی. مارکس با کشف قوانین عینی اقتصاد سرمایه داری نابودی جبری آن و ناگزیری استقرار جامعه سوسیالیستی را ثابت نمود و بدین ترتیب کمونیسم علمی که یکی از مهم ترین اجزاء متشکله مارکسیسم است پی ریزی شد.
ماتریالیسم دیالکتیک و ماتریالیسم تاریخی شالوده فلسفی مارکسیسم ـ لنینیسم را تشکیل می دهد که به مثابه یک آموزش خلاق و زنده مرتباً تکامل می پذیرد وغنی می شود و با هر نوع دگماتیم، تحجر، برخورد سطحی و یک جانبه مغایر است و نیروی خلاقه آن از زندگی پراتیک انقلابی سرچشمه می گیرد.
وابستگی جدایی ناپذیر بین تئوری و براتیک وجه مشخصه مارکسیسم ـ لنینیسم است یعنی همان چیزی که انواع نظریات رفرمیستی و رویزیونیستی، سکتاریستی و بورکراتیک فاقد آنند. مارکس و انگلس در همان هنگام حیات خویش مرتباً آموزش خود را تکامل بخشیده، با نظریات و نتیجه گیری های جدید غنی کرده، صحت عقاید خود را درکوره تجربه انقلابی توده ها و آخرین دستاوردهای علم و فن محک می زده اند.
مرحله جدید تکامل مارکسیسم ـ پس از پیدایش امپریالیسم و آغاز دوران انقلاب های سوسیالیستی به نام ولادیمیر ایلیچ لنین ( 1870-1924) پیوند دارد. خدمت لنین به تعالیم مارکس و انگلس و غنی کردن آن به اندازه ای زیاد است که امروز به حق این مجموعه تعالیم یکپارچه و تفکیک ناپذیر را مارکسیسم ـ لنینیسم می نامیم.
لنین داهیانه دیالکتیک مارکسیستی را برای بررسی و تجزیه و تحلیل پدیده های نوین مرحله تاریخی جدید بکار برد و ماهیت و قوانین مرحله امپریالیستی طرز تولید سرمایه داری را کشف و تحلیل کرد، تئوری انقلاب سوسیالیستی را تکامل بخشید و امکان پیروزی چنین انقلابی را نخست در یک کشور مدلل ساخت. انقلاب کبیر سوسیالیستی اکتبر در عمل صحت اندیشه های لنین را ثابت کرد. احزاب مارکسیست ـ لنینیست با تعمیم تجربیات خود در پیکار به خاطر استقلال ملی و سوسیالیستی که در اسناد و برنامه های آن ها و همچنین در اسناد و اعلامیه های جلسات مشورتی بین المللی منعکس است مارکسیسم ـ لنینیسم را غنی تر کرده تکامل می بخشند.
امروز مارکسیسم ـ لنینیسم نه فقط تئوری بلکه پراتیک میلیون ها انسانست که به بنای جامعه سوسیالیستی و کمونیستی مشغولند. در این شرایط نقش و اهمیت مارکسیسم ـ لنینیسم به مراتب فزونی می یابد، زیرا که جامعه نو، آگاهانه و طبق نقشه بنا می شود. شرط عمده تکامل مارکسیسم ـ لنینیسم مبارزه دائمی آن با اپورتونیسم و رویزیونیسم راست و چپ است.
87 ـ ماك كارتيسم ( Macarthysme)
اين واژه از نام سناتور امريكايي «جوزف ماك كارتي» مشتق شده است. اين سناتور مرتجع امريكايي و نماينده هارترين محافل امپرياليستي در بحبوبه جنگ سرد رياست كميسيون فرعي تحقيقات ارگان هاي دولتي امريكا راكه درسال 1951 تاسيس شده بود، به عهده داشت و تحت عنوان «فعاليت ضد امريكايي» از وحشيانه ترين اساليب و خشن ترين شيوه ها در پيگرد و سركوب افراد و سازمان هاي مترقي استفاده مي كرد. ماك كارتيسم مترادف با استفاده از وسائلي چون ارعاب، شانتاژ، تهديد، ترور، اتهام زني و پرونده سازي براي سركوب افراد و سازمان هاي مترقي است. ماك كارتيسم مظهر اقدامات محافلي است كه سعي در فاشيستي كردن حيات اجتماعي و سياسي دارند و مي كوشند آزادي ها و حقوق دموكراتيك را از بين ببرند.
88 ـ ماكياوليسم ( Machiavelisme )
اين واژه از نام «ماكياول» نويسنده و سياستمدار ايتاليايي كه در اواخر قرن پانزدهم و اوايل قرن شانزدهم مي زيسته مشتق شده است. وي به زمامداران ايتاليا توصيح مي كرد كه براي رسيدن به هدف خود به هر وسيله هر چند مذموم و ناشايست متوسل شوند و ترسي از انتخاب وسيله نداشته باشند. او مي گفت هدف توجيه كننده وسيله است. واژه ماكياوليسم به معناي آن سياست و روشي است كه از هيچ وسيله اي براي رسيدن به هدف رويگردان نيست و در اين راه موازين اخلاقي، انساني، شرف و فضيلت را زير پا مي گذارد. به عبارت ديگر ماكياوليسم يعني روا داشتن هر گونه شيوه اي ولو منافي اخلاق و وجدان و مباين حقيقت و عدالت، براي نيل به هدف سياسي خود.
چنين شيوه اي به كلي با روش وسياست احزاب كمونيست وكارگري بيگانه است.
احزاب طراز اول كارگري مابين هدف و وسيله رابط قائلند. ماركس مي گفت نمي توان به هدف هاي شريف با وسائل غير شريف دست يافت.
89 ـ مالتوسيانيسم ( Maltusianisme )
اين واژه از نام «مالتوس» كشيش انگليسي كه در اواخر قرن هجدهم و اوايل قرن نوزدهم مي زيست مشتق شده است. تئوري او يك نظريه بورژوايي عميقاً ارتجاعي است. او مي گفت كه جمعيت بشر بسيار سريع تر از ميزان ازدياد مواد غذايي رشد مي كند و از اين مقدمه غلط نتيجه غلط تري مي گرفت كه گويا خود توده هاي مردم علت بدبختي و فقر موجود هستند، زيرا زاد و ولد سريع آنهاست كه موجب گرسنگي و تنگدستي مي شود. طرفداران نظريه مالتوس نظام اجتماعي و مناسبات توليدي و استثمار را ناديده مي گيرند، به نقش علم و تكنيك و دستاوردهاي آن توجهي ندارند. ماركس نادرستي اين نظريه را در همان دوران نشان داده است.
در اين اواخر برخي از جامعه شناسان امريكايي و انگليسي و غيره كوشش كرده اند اين انديشه را احياء كنند و با تئوري نئومالتوسيانيسم خود سعي دارند سياست مستعمراتي دول امپرياليستي را توجيه كنند. آن ها حتي جنگ هاي غارتگران را وسيله اي براي بهبود وضع زندگي مردم مي شمرند زيرا كه افراد اضافي را از بين مي برد.
اين تئوري داراي ماهيت ارتجاعي و ضد انساني است. در حقيقت بدبختي و فقر زحمتكشان در نظام سرمايه داري، جنگ هاي امپرياليستي و كشورگشايي هاي مستعمراتي، همه ثمره تضادهاي آشتي ناپذير اين نظام متكي بر استثمارست و به اصطلاح قانون جاوداني جمعيت كه مورد ادعاي هواداران مالتوس است هيچ پايه علمي ندارد.
تجربه تاريخي و ازدياد جمعيت هم زمان با بهبود سريع وضع زندگي توده مردم در كشورهاي سوسياليستي در عمل پوچ بودن اين تئوري را نشان مي دهد.
90 ـ مانيفست (Manifeste )
اين واژه كه گاه آن را اعلاميه، پيام، نظرگاه و غيره ترجمه كرده اند داراي چند مفهوم است. رايج ترين مفهوم آن پيام تفصيلي يا ابراز اصول عقايد خويش است كه مي تواند از جانب يك گروه يا حزب سياسي، شخصيت ها يا سازمان هاي ادبي و هنري وغيره منتشر شود. در يك مانيفست معمولاً جهان بيني، مرام و برنامه عمل و تصميمات و پيشنهادهايي كه بايد اجرا گردد قيد مي شود. مشهورترين نمونه آن «مانيفست حزب كمونيست» است كه در سال 1848 توسط ماركس وانگلس نوشته شده و به مثابه اعلاميه ظهور كمونيسم علمي به شمار مي رود. در اين كتاب اصول عقايد ماركسيستي برنامه وار تشريح شده است.
مانيفست ممكن است از جانب مثلاً يك گروه هنرمند يا نويسنده منتشر شود و علامت ايجاد يك مكتب هنري با شرح عقايد اين مكتب باشد. پيام مشهور نخستين جلسه مشورتي احزاب كمونيست و كارگري خطاب به همه مردم جهان درباره ماهيت امر حفظ صلح نيز به مانيفست صلح مشهوراست.
گاهي اوقات يك دولت يا يك حزب سياسي نيز بيان عقايد و نظريات و يا يك تصميم مهم خود را مانيفست نام مي نهد. در جريان انتخابات اغلب مانيفست انتخاباتي منتشر مي شود كه برنامه عمل را در بر مي گيرد. در برخي موارد واژه مانيفست حتي به معناي يك متن سياسي يا ورقه تبليغي كه هدفش يك مسئله مشخص و حاد است و در بين مردم توزيع مي شود استعمال شده است و در اين معنا به مفهوم يك تراكت مفصل تر ميباشد.
91 ـ مبارزه حزبی
مبارزه حزبي بر دو نوع است: مبارزه برون حزبي و مبارزه درون حزبي. مبارزه برون حزبي مبارزه ايست كه حزب به خاطر آرمان هاي خود و اجراي هدف هاي برنامه اي خويش انجام مي دهد. اين مبارزه عليه دشمنان سوسياليسم و دمكراسي و استقلال و همدستان دائمي يا موقت آن ها و با كمك همه متحدين دائمي يا موقت طبقه كارگر صورت مي گيرد. اين مبارزه اصلي حزب است و در سه شكل عمده ايدئولوژيكي، سياسي و اقتصادي بروز مي كند. اين مبارزه مي تواند به دو صورت انجام گيرد. علني يعني در كادر اجازه قوانين و مخفي يعني در وراء قوانين موجود.
وقتي حزب علني است بايد خود را همواره براي انتقال به كار مخفي آماده نگهدارد تا به هنگام توطئه ارتجاع و يورش قواي استبدادي، سازمان هاي خود را حفظ كند. وقتي حزب مخفي است امكانات عملي اش محدود مي شود. در اين صورت شيوه زندگي و فعاليت حزبي تغييراتي مي يابد. در اين حالت تلفيق كار مخفي و علني اهميت ويژه اي كسب مي كند. براي تفهيم شعار هاي حزب و تجهيز مردم استفاده از سازمان هاي علني و امكانات قانوني ضرورت خاص مي يابد. آميخته كردن اين عمل با كار مخفي بايد با مهارت و تدبير انجام گيرد.
مبارزه برون حزبي براي نيل به هدف اساسي استراتژيك و انجام انقلاب از دو راه اساسي مي تواند صورت پذيرد گردد: مسالمت آميز و قهر آميز.
راه مسالمت آميز يعني استفاده از تظاهرات، اعتصابات و انتخابات و نظاير آن.
راه قهر آميز يعني استفاده از مبارزه مسلحانه، مبارزه پارتيزاني ، جنگ انقلابي و نظائر آن.
حزب توضيح مي دهد كه از طريق مسالمت آميز به هدف برسد ولي طبقات حاكمه با اعمال قهر يا محو همه آثار دموكراسي و از بين بردن امكانات مبارزه مسالمت آميز، راه قهرآميز مبارزه را تحصيل مي كنند. ضمناً بايد دانست كه به علت رشد و نيرومندي روز افزون اردوگاه سوسياليستي نهضت كارگري و جنبش آزاديبخش ملي وضعف ناگزير و روز افزون امپرياليسم و ارتجاع امكانات پيروزي راه مسالمت آميز بيشتر شده و در آينده باز هم بيشتر خواهد شد.
آموزش لنيني انقلاب آنست كه حزب نبايد هيچكدام از راه ها و اشكال مبارزه را مطلق كند بلكه متناسب با اوضاع و احوال مشخص بايد از همه اشكال مبارزه استفاده كند و آماده باشد كه در صورت لزوم به سرعت شكلي را به شكل ديگر تعويض نمايد.
انقلاب به هر شكلي كه عملي گردد مسالمت آميز يا قهر آميز جنبه تحميل دارد يعني فقط با اعمال قدرتست كه طبقه حاكمه ارتجاعي سرنگون مي شود و جاي خود را به طبقه انقلابي مي دهد. مسئله اصلي در انقلاب به دست آوردن قدرت حاكمه است. بنابر اين شكل بدست آوردن قدرت حاكمه جنبه فرعي دارد.
مبارزه درون حزبي مبارزه ايست كه براي تحكيم وحدت حزب، دفاع از ايدئولوژي و جهان بيني و مشي سياسي و موازين تشكيلاتي حزب و عليه انحرافات «چپ» و راست انجام مي گيرد. اين مبارزه در چارچوب موازين تشكيلاتي و بر اساس اصل سانتراليسم دموكراتيك بايد صورت پذيرد. هر گونه روش هاي گروهي وفراكسيوني در حزب طراز نوين طبقه كارگرمحكوم است. در داخل حزب اصل سريت و علنيت هر دو مراعات مي شود. مراعات صحيح تناسب بين اين دو از مسائل مهم حيات حزبي است. ارگان هاي رهبري حزب در مقابل اعضاء خود، طبقه كارگر و افراد جامعه پيوست واقعيات را مي گويند و درعين حال براي جلوگيري از گزند و دستبرد دشمن و به خاطر موفقيت در مبارزه سريت را به سود امنيت حزب و اعضاء آن مراعات مي كنند.
92 ـ مبارزه طبقاتی
مبارزه طبقاتی عبارتست از مبارزه اي كه به اشكال گوناگون بين طبقه استثمارگر و طبقه استثمار شونده جريان دارد و مظهر و بيانگر خصلت آشتي ناپذير منافع اين دو طبقه است. مبارزه طبقاتي نيروي محركه اساسي در تمام جوامع منقسم به طبقات متخاصم، يعني دوران هاي برده داري، فئوداليسم و سرمايه داري به شمار مي رود.
كشف طبقه و مبارزه طبقاتي قبل از پيدايش ماركسيسم صورت گرفت و مورخين و اقتصاد دانان و جامعه شناسان مترقي و حتي بورژوايي بوجود طبقات در جامعه و مبارزه طبقاتي بين آن ها پي برده بودند ولي تئوري عملي مبارزه طبقاتي را كارل ماركس و فردريك انگلس تدوين نمودند، اهميت آن را به مثابه نيروي محركه جوامع منقسم به طبقات متخاصم ثابت كردند و نشان دادند كه بالاخره اين مبارزه از طريق انقلاب سوسياليستي و استقرار ديكتاتوري پرولتاريا به از بين بردن هر نوع طبقه و ايجاد جامعه بدون طبقات يعني جامعه كمونيستي مي انجامد.
لنين مي نويسد:
«در پيچ و خم ها و آشفتگي هاي ظاهري جامعه، ماركسيسم راهنماي اصلي را به دست مي دهد و قوانين عيني و ضروري جامعه را كشف مي كند. اين راهنما، تئوري مبارزه طبقاتيست.»
لنين اضافه مي كند:
« سرچشمه آمال وهدف هاي متضاد افراد عبارتست از تفاوت بين موضع و شرايط زندگي طبقاتي كه اين افراد در آن جاي دارند و جامعه را تشكيل مي دهند. »
در صورت بندي هاي اجتماعي ـ اقتصادي بردگي و فئوداليسم و سرمايه داري، منافع طبقات حاكم و طبقات ستمكش كاملاً در نقطه مقابل يكديگر قرار دارد. منافع طبقه حاكم استثمارگر ( برده داران، اربابان، سرمايه داران) حفظ مناسبات توليدي و تشديد شكل بهره كشي موجود را ايجاب مي كند و برعكس طبقه ستمكش و بهره ده (بردگان، رعايا، پرولتاريا) تغيير و تحول، رهايي از ستم و استثمار و بهبود اساسي وضع زندگي خويش است. مبارزه طبقات متخاصم،آشتي ناپذير است. اين مبارزه از تضاد آشتي ناپذير وضع اقتصادي و سياسي و طبقات در جامعه ناشي مي شود. مبارزه زحمتكشان بر ضد اسارت و خواست آن ها دائر بر تحصيل زندگي بهتر، آزاد و سعادتمند كاملاً طبیعي و طبق قانون تكامل است. بدون مبارزه طبقات، ترقي اجتماعي روي نمي دهد. ضمناً هر اندازه مبارزه توده هاي اسير عليه استثمارگران سر سخت تر و متشكل تر باشد تكامل جامعه علي القاعده سريع تر است.
شكل عالي مبارزه طبقاتي ـ انقلاب اجتماعي است كه در ترقي جامعه نقش بزرگي دارد. در نتيجه انقلاب اجتماعي است كه نظم اجتماعي كهنه نابود مي شود و نظم جديد و مترقي جاي آن را مي گيرد.
مبارزه طبقاتي درجوامع بهره برداري و فئودالي ـ مبارزه بردگان با برده داران در جامعه برده داري اشكال گوناگوني داشت: از خراب كردن ابزار توليد تا قيام هاي بزرگ توده اي نظير قيام اسپارتاكوس در قرن اول قبل از ميلاد كه در آن بيش از صد هزار برده شركت جستند. در دوران فئوداليسم مبارزه طبقاتي اشكال حادتري به خود گرفت. دهقانان و فئودال ها طبقات متخاصم اصلي بودند. اغلب زحمتكشان شهر و به ويژه پيشه وران در كنار دهقانان قرار مي گرفتند. در اين دوران قيام ها به صورت جنگ هاي دهقاني بروز مي كرد كه سرزمين هاي وسيعي را در بر مي گرفت و سال هاي طولاني ادامه مي یافت.
معذالك قيام هاي توده هاي محروم در جوامع برده داري و فئودالي نمي توانستند به استثمار پايان بخشند زيرا شرايط لازم فراهم نيامده بود، سطح توليد امكان گذار به نظام اجتماعي آزاد و بدون استثمار را نمي داد، عدم تشكل، روشن نبودن هدف و طرق نيل به آن، فقدان تئوري انقلابي و حزب به مثابه پيشاهنگ و ستاد مبارزه مانع چنين گذاري بود. اين شرايط در دوران سرمايه د اري ايجاد مي شود. با اين حال قيام هاي بردگان و دهقانان كه پايه هاي جامعه كهنه را متزلزل نمودند نقش عظيم مترقي در تاريخ داشته اند.
مبارزه طبقاتي در جامعه سرمايه داري ـ مبارزه طبقاتي به ويژه در دوران سرمايه داري آخرين دوران مبتني بر استثمار شده بي سابقه اي مي يابد. در راس مبارزه توده هاي بهره ده عليه بورژوازي، مترقي ترين، آگاه ترين و متشكل ترين طبقه جامعه مدرن يعني پرولتاريا قرار دارد.
مبارزه طبقاتي در جامعه سرمايه داري موجب تكامل جامعه چه در دوران هاي نسبتاً مسالمت آميز و چه به ويژه در دوران هاي طوفاني انقلابي مي شود. در شرايط سرمايه داري، مبارزه طبقاتي در رشد نيروهاي توليدي عامل كم اهميتي نيست، ولي به ويژه در زندگي سياسي و اجتماعي جامعه اهميت دارد. مثلاً اين مبارزه در دوران معاصر مانع جدي تحقق نيات شوم امپرياليست ها در زمينه جنگ افروزي، يا سركوب نهضت هاي نجات بخش ملي، از بين بردن بقاياي آزادي هاي دموكراتيك است.
در زمان ما مبارزه طبقاتي پرولتاريا در شرايط كنوني، يعني در مرحله بحران عمومي سرمايه داري و تبديل سيستم جهاني سوسياليستي به عامل تعيين كننده تكامل جامعه بشري جريان دارد. پيشرفت هاي سيستم جهان سوسياليستي، عميق شدن بحران سرمايه داري، افزايش نفوذ احزاب كمونيست در توده ها، ورشكست افكار رفرميستي، شرايط مبارزه طبقاتي را به سود طبقه كارگر تغيير داده است .
از مهم ترين خصوصيات جنبش كارگري معاصر تركيب مبارزه پرولتاريا به خاطر سوسياليسم، يا جنبش همگاني خلق ها به خاطر استقلال ملي و دموكراسي و صلح است. بر اساس مبارزه مشترك عليه امپرياليسم، اتحاد نيروهاي سوسياليستي و دموكراتيك صورت مي پذيرد. سوسياليسم و دموكراسي از يكديگر جدايي ناپذيرند. پرولتاريا در مبارزه به خاطر حقوق خود، به خاطر دموكراسي و سوسياليسم از اشكال گوناگون پيكار استفاده مي كند. مطالبات اقتصادي كارگران اغلب با خواست هاي سياسي در هم مي آميزد و ضربه اساسي را بر انحصارهاي سرمايه داري متوجه مي سازد. در اين مبارزه توده هاي عظيم دهقانان و قشرهاي مترقي روشنفكران و ديگر اقشار دموكراتيك جامعه به پرولتاريا مي پيوندند.
در مرحله امپرياليسم رشد مبارزه طبقاتي ناگزير پرولتاريا را به سوي انجام انقلاب سوسياليستي سوق مي دهد. پس از انقلاب سوسياليستي و اجتماعي كردن مالكيت وسائل توليدي و سلب قدرت از طبقات استثمارگر، راه به سوي جامعه بدون طبقه گشوده مي شود.
مبارزه طبقاتی در مرحله گذار از سرمايه داری به سوسياليسم
در نتيجه انقلاب سوسياليستي و استقرار ديكتاتوري پرولتاريا مرحله گذار به سوسياليسم آغاز مي شود. در اين مرحله مبارزه طبقاتي ناگزير است زيرا بورژوازي كه از قدرت به زير افكنده شده به هيچ وجه با برقراري قدرت زحمتكشان و محو مالكيت خصوصي نمي تواند سر سازگاري داشته باشد. به همين جهت در مقابل حاكميت پرولتاريا با سرسختي و بي رحمي مقاومت مي كند. بورژوازي در مبارزه با پرولتارياي پيروزمند به وسائل و طرق گوناگون تثبيت مي جويد، با استفاده از مواضع اقتصادي و ارتباطات خود با قشر فوقاني روشنفكران و كارمندان و متخصصين نظامي مي كوشد زندگي اقتصادي كشور و كار موسسات دولتي و دفاع كشور را فلج سازد، مي كوشد بر افكار توده هاي مردم تاثير كند و بالاخره به منظور برقراري مجدد سرمايه داري به مبارزه مسلحانه عليه زحمتكشان دست مي زند و در همه احوال به كمك سرمايه بين المللي مستظهر است.
بنابر اين ديكتاتوري پرولتاريا مبارزه طبقاتي را از بين نمي برد. اما اين مبارزه در شرايطي جريان دارد كه پرولتاريا از لحاظ سياسي مسلط است و موضع كليدي اقتصاد كشور را در دست دارد. متناسب با اين شرايط اشكال مبارزه طبقاتي در اين مرحله تغيير مي كند.
اشكال نوين مبارزه طبقاتي در مرحله گذار از سرمايه داري به سوسياليسم عبارتند از سركوب مقاومت استثمارگران، جنگ داخلي به مثابه حادترين شكل مبارزه طبقاتي بين پرولتاريا و بورژوازي، مبارزه براي تحولات سوسياليستي در كشاورزي و رهايي دهقانان از نفوذ بورژوازي و بدست گرفتن رهبري توده هاي غير پرولتري از جانب پرولتاريا، مبارزه براي استفاده از كارشناسان بورژوا و جلب آنان به كار در اقتصاد ملي، مبارزه براي ايجاد انضباط نوين سوسياليستي در كار خلاق ساختماني و از بين بردن طرز تفكر خرده بورژوازي در آگاهي مردم، مبارزه براي ارتقاء اقتصاد ملي و ارضاء نيازمندي هاي مادي و معنوي روزافزون زحمتكشان.
در جامعه سوسياليستي در نتيجه تحولات عميق دوران ساز دو طبقه دوست: كارگران و دهقانان و همچنين روشنفكران زحمتكش سوسياليستي باقي مي مانند. تا هنگامي كه سيستم سرمايه داري در جهان وجود دارد مبارزه طبقاتي زحمتكشان كشورهاي سوسياليستي عليه بورژوازي امپرياليستي ادامه خواهد يافت. لبه تيز مبارزه پس از محو طبقات استثمارگر متوجه صحنه بين المللي مي شود و همچنين صحنه بزرگ مبارزه بي امان ايدئولوژيك را در بر مي گيرد. خود سياست همزيستي مسالمت آميز شكلي از اشكال مبارزه طبقاتي در صحنه جهانيست. اين مبارزه تقويت هشياري، افشاء توطئه هاي امپرياليست ها، تقويت نيروهاي دفاعي و مقاومت در برابر هرگونه تجاوز را ضرور مي داند. واضح است كه در زمينه ايدئولوژيك هيچگونه همزيستي مسالمت آميزي وجود ندارد.
93 ـ مسئله اراضی
مسئله اراضی عبارتست از مسئله مناسبات مالکیت در کشاوررزی، مسئله طبقات و مبارزه طبقاتی در روستا. البته در صورت بندی های اجتماعی ـ اقتصادی مختلف مسئله ارضی دارای محتوی مختلف است. این محتوی را خصلت نظام اجتماعی مربوطه و قوانین اقتصادی آن تعیین می کند.
دهقانان که در مرحله افول کمون اولیه پدید می گردند در دوران بردگی تحت استثمار شدید برده داران، بازرگانان و رباخواران قرار دارند. آن ها بیش از پیش فقیر شده، یا به برده و یا به لومپن پرولتاریا مبدل می گردند در حالی که صاحبان برده بیش از پیش به وسعت زمین های تحت مالکیت خویش می افزایند. مبارزه دهقانان با قیام بردگان در آن زمان در هم آمیخت که خود موجب تزلزل نظام برده داری گشت.
در دوران فئودالیسم، اراضی متعلق به اربابست و او رعایا را به شدت استثمار می کند. مبارزه دهقانان برای گرفتن زمین و برای آزاد شدن از قیود فئودالی محتوی اساسی مسئله ارضی را در این دوران تشکیل می دهد. مبارزات و قیام های دهقانی علیه استثمار اربابی نقش قاطع را در الغاء این نظام پوسیده ایفاء می کند.
در دوران سرمایه داری مسئله ارضی به نفوذ و رشد مناسبات سرمایه داری در ده مربوط است. زمین داران سرمایه دار نیرو می گیرند، برخی مالکان زمین های خود را به اجاره می دهند و اجاره داران بزرگ خود از کار روز مزدی روستاییان استفاده می کنند. قشرهای وسیع کم زمین و بی زمین دهقانان و همچنین کارگران کشاورزی که محصول مستقیم مناسبات سرمایه داری در ده هستند توسط زمین داران سرمایه دار که خود به انواع مختلف عمل می کنند و توسط مالکان، رباخواران و تجار بزرگ استثمار می شوند.
رشد سرمایه داری در ده به تدریج به جانشین شدن تولید بزرگ به جای تولید کوچک کشاورزی، به قشر بندی دهقانان و خانه خرابی توده اصلی دهقانان منجر می شود. از یک طرف عده کمی دهقان مرفه زمین های خود را وسعت می دهند، بنیه مالی و اقتصادی خود را تقویت می کنند و به بورژوازی ده مبدل می شوند که آن ها را کولاک می گویند، از سوی دیگر انبوه عظیم دهقانان فقیر و بی چیز که عده روز افزونی از آن ها به کارگر کشاورزی مبدل می شوند، یا در شهرها به صنایع جلب می گردند و یا به خیل بیکاران می پیوندند.
در مرحله امپریالیستی دوران سرمایه داری تسلط سرمایه مالی، صاحبان بانک های رهنی و اعتباری وموسسات نظیر بر کشاورزی عمیق تر و همه جانبه تر می شود. بانک ها و انحصارات با اعتبارات و وام های خود بر قسمت مهمی از اراضی عملاً چنگ می اندازند، خرید و فروش محصولات کشاورزی را قبضه می کنند و به حساب گرانی کالاهای صنعتی و قیمت نازل محصولات کشاورزی سود هنگفت می برند. در برخی از کشورها بقایای استثمار ارباب رعیتی نظیر گرفتن سهم و اجاره جنسی و غیره همچنان ادامه پیدا می کند. قبل از این مرحله نیز شرکت های سرمایه داری، واسطه های ثروتمند و سلف خران از همین طریق دهقانان را غارت می کنند. حتی دهقانان صاحب یک قطعه زمین نیز از طرق مختلفه در این نظام استثمار می شوند.
در این مراحل مبارزه دهقانان نیز برای حل مسئله ارضی، برای تغییر مناسبات مالکیت در کشاورزی، برای گرفتن زمین، برای از بین بردن بقایای فئودالیسم علیه اشکال نوین استثمار سرمایه داری و تسلط زمین داران و شرکت ها تشدید می یابد. با رشد سرمایه داری مبارزه دهقانان بی چیز و کارگران کشاورزی علیه کولاک ها نیز بسط پیدا می کند. رهبر و متحد دهقانان در این مبارزه طبقه کارگراست.
در نظام سوسیالیستی با برانداختن استثمار و سلب مالکیت از مالکان و زمین داران بزرگ و استفاده از اشکال مختلف تعاونی و همکاری دهقانان در تولید کشاورزی و استقرار مناسبات تولیدی سوسیالیستی در کشاورزی مسئله ارضی حل می شود.
این مسئله از آنجا که مربوط به متحد اساسی طبقه کارگر در مبارزه انقلابی ا ست جای مهمی در تعالیم مارکسیسم ـ لنینیسم اشغال می کند.
94 ـ ملت و مسئله ملی
ملت عبارتست از اشتراک پایدار انسان ها که طی تکامل تاریخی به وجود آمده و بر شالوده اشتراک زبان و سرزمین و حیات اقتصادی و عوامل روانی ویک سلسله خصوصیات و خلقیات ملی که در فرهنگ ملی تجلی می کند استوار است. تمام این وجوه مشخصه مشترک که بر شمردیم به یکدیگر مربوطند و تمامی آن ها در مجموع خود اشتراک گروه افراد را به ملت مبدل می سازد.
پیش از پیدایش ملت ها، اشکال تاریخی دیگر اشتراک افراد وجود داشته نظیر طایفه، قبیله و قوم.
طایفه اشتراک افرادیست که پیوند خونی و اقتصادی دارند. اجتماع چند طایفه قبیله را تشکیل می دهد. اینها در جامعه اشتراکی اولیه وجود داشته و پایه آن ها بر مالکیت اشتراکی وسائل تولید و استفاده مشترک از آن ها قرار داشت. قوم در جامعه های بردگی و فئودالی نوعی دیگر از اشتراک افرادیست که دارای پیوندهای خونی هستند و سرزمین و زبان و فرهنگ مشترک دارند ولی این اشتراک هنوز به اندازه کافی پایدار نیست و در مقیاس کشوری نیز اشتراک اقتصادی هنوز کامل نیست.
با رشد سرمایه داری تجزیه اقتصادی و سیاسی به تدریج از میان رفت و بازار واحد در مقیاس کشوری به وجود آمد و اشتراک پایدار افراد که به گفته لنین عوامل اقتصادی ریشه دار مایه این پایداریست تامین گشت. لنین می گوید ملت محصول ناگزیر و شکل ناگزیر تکامل اجتماعی در دوران بورژوازی است.
ملت را با نژاد نباید اشتباه کرد. نژاد یک مقوله زیست شناسی است که وجه مشخصه آن خصائص جسمی و ظاهری نظیر رنگ پوست وشکل و چشم و غیره می باشد. تفاوت سطح اقتصادی، سیاسی و فرهنگی خلق ها به هیچ وجه معلول اختلاف نژادی نیست. علم ثابت می کند که افراد تمام نژادها دارای استعدادهای همانند می باشند و عقب ماندگی برخی از آن ها دارای علل اقتصادی، سیاسی و اجتماعی به ویژه تسلط استعمار است.
با رشد سرمایه داری و به ویژه در دوران امپریالیسم تضادهای اجتماعی در داخل ملت بیش از پیش تکامل پیدا می کند. مبارزه بین طبقات شدید تر می شود و منافع ملی بیش از پیش با مبارزه طبقاتی طبقه کارگر و متحدین وی پیوند می یابد. بورژوازی برای سرپوش گذاشتن بر این تضاد و مبارزه در آتش ناسیونالیسم و خصومت بین الملل می دمد. دشمنی و کینه بین ملل اختلافات ملی و زد و خوردهای ملی همه از عواقب شوم و ناگزیر سلطه سرمایه داریست.
پس از سرنگونی سرمایه داری سیمای ملت به تدریج عمیقاً تحول می پذیرد و به یک ملت نو، آزاد از طبقات و تضادهای طبقاتی و مبارزه طبقاتی، به ملت سوسیالیستی بدل می شود که شالوده آن را اتحاد طبقه کارگر و دهقانان زحمتکش تشکیل می دهد. مناسبات بین الملل نیز از ریشه عوض می شود علل بی اعتمادی و کینه ها از بین میرود، ستم ملی بر چیده شده جای آن را کمک و احترام متقابل، تبادل روز افزون اقتصادی و فرهنگی و تکامل موزون و هماهنگ و شکوفان جمعی می گیرد. در سوسیالیسم رشد و شکفتگی هر ملت موازی با اتحاد و دوستی بین الملل پیش می رود. پس از پیروزی کامل کمونیسم، نزدیکی بیش از پیش ملل منجر به از بین رفتن تفاوت های ملی خواهد شد. در یک جامعه کمونیستی تکامل یافته شکل جدیدی از اجتماع تاریخی افراد ایجاد خواهد شد که وسیع تر از ملت خواهد بود و تمامی بشریت را در یک خانواده واحد گرد خواهد آورد. البته این ثمره تکامل بسیار طولانی جامعه خواهد بود وبسیار دیرتر از تحقق یگانگی کامل اجتماعی صورت پذیر خواهد شد.
مسئله ملی ـ یعنی مسئله طرق و رهایی ملت های اسیر و برقراری تساوی حقوق میان خلق ها. مارکسیسم ـ لنینیسم اهمیت مسئله ملی را خاطر نشان ساخته و معتقد است که باید به این مسئله برخورد مشخص تاریخی داشت، یعنی برای حل صحیح آن لازم است تکامل جامعه را در دوران های مختلف، خصوصیات تکامل هر کشور معین، تناسب نیروهای طبقاتی در صحنه جهان و در درون کشور معین، درجه فعالیت توده های زحمتکش ملت های مختلف، سطح آگاهی و تشکل آن ها را به حساب آورد.
محتوی و اهمیت مسئله ملی در همه دوران ها یکسان نیست. در دوران پیدایش ملت ها مسئله ملی وابسته بود به سرنگونی فئودالیسم و تشکیل دولت های ملی. در دوران امپریالیسم مسئله ملی به یک مسئله بین المللی و بین دولت ها بدل شده با مسئله آزادی از یوغ استعمار درهم می آمیزد. زیرا در دوران امپریالیسم است که سیستم مستعمراتی بوجود آمد و جهان به ملت های اسارتگر و ملل اسیر تقسیم شد. سرمایه داری بزرگترین اسیر کننده ملت ها و خفه کننده آزادی خلق ها شد. در این مرحله مسئله ملی از حدود مسئله داخل یک دولت بیرون آمده و در صحنه جهانی به صورت مسئله ملی ازحدود مسئله داخل یک دولت بیرون آمده و درصحنه جهانی به صورت مسئله ملی مستعمراتی در آمد که عبارتست از مسئله مبارزه خلق ها علیه یوغ استعمار، به خاطر آزادی و رشد مستقل. این مسئله همچنین با مسئله ارضی وابستگی پیدا کرده، زیرا توده عمده شرکت کننده در نهضت های رهایی بخش ملی را دهقانان تشکیل می دهند. در عصر ما احزاب کمونیست توجه فراوان به حل مسئله ملی، به کمک به جنبش های رهایی بخش ملی، به جلوگیری از نقشه های ستمگرانه و استیلاگرانه امپریالیسم، به دفاع از حق حاکمیت و استقلال ملی کشورها مبذول می دارند.
مارکس، انگلس و لنین توجه فراوانی به مسئله ملی نشان داده همواره آن را تابع مسئله انقلاب و دیکتاتوری پرولتاریا تابع منافع مبارزه به خاطر سوسیالیسم و ترقی اجتماعی می دانستند. آن ها خاطرنشان می ساختند ملتی که بر ملت دیگر ستم کند خود نمی تواند آزاد باشد. آن ها ثابت کردند که مسئله ملی در مجموع خود در چهار چوب جامعه سرمایه داری قابل حل نیست و حل قاطع آن تنها در شرایط جامعه سوسیالیستی امکان پذیر است. تنها در جامعه سوسیالیستی است که برابری کامل ملت ها تحقق می پذیرد، هر ملتی حق دارد سرنوشت خود را مستقلاً تعیین کند و در داخل یک کشور کثیر المله این حق تا جدا شدن کامل را نیز در بر می گیرد. اتحاد داوطلبانه و اصولی و همبستگی برادرانه در این کشورها تنها برشالوده احترام کامل به حقوق مساوی همه ملل امکان پذیراست.
در سند تحلیلی حزب توده ایران درباره وضع کشور ما پیرامون مسئله ملی در ایران چنین گفته می شود :
« درکشور کثیرالمله ایران یعنی کشوری که در آن خلق های متعددی زندگی می کنند طی قرن های متمادی تاریخ با یکدیگر سرنوشت مشترکی داشته، در ابداع و ایجاد فرهنگ غنی و برازنده ای با هم همکاری کرده و در راه استقلال و آزادی متحد او دوش به دوش هم فداکاری های بی شماری نموده اند،هنوز همه خلق ها از حقوق حقه خود برخوردار نیستند. علاوه بر شرکت در تمامی مصائبی که ناشی از سیاست عمومی رژیم است یک رشته محرومیت های ملی نیز آن ها را در فشار قرار می دهد .
با رشد آگاهی ملی و درک واقعیت اوضاع ایران مبارزه خلق های کشور ما برای تامین حقوق ملی و دموکراتیک خود با منافع اساسی تمام خلق های ایران در مبارزه علیه امپریالیسم و ارتجاع در می آمیزد. مبارزات متعددی که در جریان سال های اخیر به ویژه در کردستان و آذربایجان ایران به وقوع پیوسته است این حقیقت را به نحو بارزی نشان می دهد.
پس از انقلاب کبیر سوسیالیستی اکتبر نهضت ملل اسیر در راه آزادی و استقلال به مرحله نوینی وارد شد و نیرومندی بی سابقه ای یافت. تشکیل سیستم جهانی سوسیالیستی شرایط باز هم مساعد تری را برای مبارزه آزادیبخش ملل ایجاد کرد. در عصر ما سیل خروشان انقلابات نجات بخش ملی سیستم مستعمراتی امپریالیسم را به تلاشی کامل و قطعی نزدیک کرده است. در این پروسه سیستم جهانی سوسیالیستی مطمئن ترین و عمده ترین تکیه گاه جنبش های نجات بخش ملی است. انقلاب رهایی بخش ملی با احراز استقلال سیاسی پایان نمی پذیرد.
این استقلال اگر به تغییرات بنیادی در زندگی اجتماعی و اقتصادی نیانجامد و وظایف رستاخیز ملی را انجام ندهد استقلالی است سست بنیاد. فرو ریختن سیستم مستعمراتی امپریالیسم در زیر ضربات جنبش رهایی بخش ملی از لحاظ اهمیت تاریخی خود بلافاصله پس از تشکیل سیستم جهانی سوسیالیسم قرار دارد.
95 ـ ملی کردن (Nationalisation )
درک معنای درست این واژه از دو جهت ضروریست: یکی اهمیت فوق العاده آن در حیات اقتصادی و سیاسی جامعه ودیگری تحریفی که بعد از معنای آن می شود و به خصوص در کشور ما کلمات ملی و ملی شده درست در جهت عکس مفهوم واقعی و علمی آن به کار می رود.
ملی کردن یعنی آن که زمین، بانک ها، وسائط حمل و نقل، کارخانجات و موسسات مختلف تولیدی و بازرگانی، انتفاعی و به طور کلی وسائل تولید از مالکیت اشخاص و یا شرکت های خصوصی به در آورده شده به تعلق دولت در آید.
بنابراین مفهوم ملی کردن عبارت از الغای مالکیت اشخاص و شرکت های خصوصی داخلی و خارجی از موسسات و وسائلی است که این افراد و شرکت ها برای بهره کشی سرمایه داری از آن استفاده می کنند و تبدیل آن ها به موسسات و وسائلی که در تصرف ومالکیت دولت است. وقتی می گوییم ملی کردن صنایع نفت یعنی به در آوردن آن از دست کمپانی های نفتی جهان و سپردن کلیه امور آن به دست دولت. وقتی می گوییم ملی کردن بازرگانی خارجی یعنی انحصار کلیه داد و ستدها با دیگر کشورها توسط دولت و کوتاه کردن دست بازرگانان از آن. بنابر این روشن است که استعمال کلمه«ملی» برای مدارس و تلویزیون یا موسسات دیگر که تعلق به افراد و موسسات خصوصی است به کلی غلط است. مدارس «ملی» در حقیقت مدارس خصوصی هستند. مدارس ملی واقعی فقط می توان به آن موسسات تعلیماتی گفت که متعلق به دولت باشد. فلان کارخانه متعلق به یک سرمایه دار دیگر«ملی» نیست، خصوصی است. موسسه ملی یعنی مثلاً راه آهن که متعلق به دولت است یا کارخانجات ذوب آهن و تراکتور سازی و ماشین سازی و غیره که با کمک کشورهای سوسیالیستی در دست ساختمانست. ملی کردن موسسات و مدارس خصوصی که به بنگاه های تجارتی و کسب درآمد سرشار بدل شده اند یعنی سلب مالکیت از سرمایه داران صاحب این موسسات و استقرار مالکیت دولت بر آن ها.
پس از شرح معنای واژه ملی کردن به ماهیت و سرشت آن می پردازیم . از آنجا که دولت خود خصلت طبقاتی دارد و درهر جامعه ای معرف ومدافع طبقه یا طبقاتی است ملی کردن را نیز جدا از سرشت طبقاتی دولت نمی توان در نظر گرفت. در این مفهوم بیشتر روشن می شود که ملی کردن نه فقط یک مقوله اقتصادی بلکه یک مقوله سیاسی نیز هست.
در کشورهای سرمایه داری «ملی کردن» موسسات هنوز به معنای آن نیست که این موسسات متعلق به همه خلق است زیرا دولت موجود خود مدافع و معرف همه خلق نیست. در کشورهای سرمایه داری «ملی کردن» شالوده استثمار را از بین نمی برد ومناسبات نوین تولیدی ایجاد نمی کند. در این جوامع بسته به تناسب نیروی طبقات و مبارزه آن ها درجه نفوذ و قدرت توده های زحمتکش یا فعل و انفعالات داخل گروه های سرمایه دار و منافع آن ها از ملی کردن موسسات هدف های مختلف تعقیب می شود و نتایج گوناگونی بدست می آید .
ملی کردن گاه منجر به محدود کردن قدرت گروه های انحصاری می شود و گاه به تقویت شکل سرمایه داری دولتی می انجامد. نمونه هایی هست که سرمایه داران از ملی کردن برای فروش کارخانجات و وسائل کهنه و فرسوده خود و واگذاری یا تجدید ساختمان و مدرنیزه کردن آن ها به دوش دولت یعنی خزانه عمومی استفاده کرده اند. به هنگام قدرت توده های زحمت کش ومبارزه فعال آن ها، ملی کردن در جهت خواست های اساسی زحمتکشان و محدود کردن قدرت سرمایه داری صورت می گیرد مثل نمونه ملی کردن برخی از موسسات در فرانسه پس از آزادی از یوغ فاشیسم و پیروزی نبرد عظیم ضد هیتلری.
در حال حاضر در کشورهای سرمایه داری دشمن عمده طبقه کارگر انحصارهای سرمایه داری هستند. این انحصارها دشمن عمده دهقانان، پیشه وران وسرمایه داران کوچک، اکثریت کارمندان و روشنفکران و حتی بخشی از سرمایه داران متوسط نیزهستند. طبقه کارگر ضربه اساسی خود را علیه انحصارها متوجه می سازد و کلیه قشرهای اساسی خلق را که در محو یا محدود کردن قدرت مطلقه انحصارها ذینفع هستند به دور خود متشکل می سازد.
پرولتاریا طرفدار ملی کردن دامنه دار طبق شرایطی است که به حداکثر به حال مردم سودمند باشد و این جزئی از برنامه پرولتاریا برای مبارزه علیه قدرت مطلقه انحصارهاست.
در کشورهای در حال رشد ملی کردن دارای اهمیت حیاتی ویژه است. ملی کردن موسسات خارجی متعلق به انحصارگران اهرم های اساسی تسلط خارجی را در هم می شکند و تضمینی برای استقلال فراهم می سازد. در نتیجه این، ملی کردن یک اقدام مهم ضد امپریالیستی است که راه رشد اقتصاد عقب مانده نگهداشته شده را هموار می کند و امکانات جدی برای رشد همه جانبه ومستقل اقتصاد ملی فراهم می سازد. در این مورد نیز هر قدر دولت کشور در حال رشد بیشتر معرف و مدافع توده ها باشد، بیشتر تحت نظارت مردم باشد، بیشتر دموکراتیک باشد، عمل ملی کردن عمیق تر و روشن تر به سود توده ها خواهد بود و بر عکس هر قدر بیشتر به استثمارگران داخلی متکی باشد از ملی کردن در عمل بیشتر در راه پروار کردن این استثمارگران و تهیه امکانات و بازکردن میدان برای بهره کشی آن ها ازمردم استفاده خواهد شد.
هنگامی که قدرت دولتی به دست توده های زحمتکش بیفتد، هنگامی که طبقه کارگر در اتحاد با سایر زحمتکشان دولت را بدست می گیرد، ملی کردن عبارت از سلب انقلابی مالکیت از طبقات استثمارگر، ایجاد مالکیت سوسیالیستی و تبدیل موسسات به ملک تمام خلق است. تنها با ملی کردن سوسیالیستی است که تضاد اساسی سرمایه داری یعنی تضاد بین خصلت اجتماعی تولید و شکل خصوصی و سرمایه داری مالکیت از بین می رود. در آغاز ملی کردن سوسیالیستی مربوط به وسائل عمده تولید و مالکیت های خصوصی سرمایه داریست و مالکیت های انفرادی کوچک و متوسط را در بر نمی گیرد. در عمل طبق شرایط مختلف کشورها جریان ملی کردن سوسیالیستی به اشکال مختلف می تواند صورت گیرد. مثلاً با بازخرید همراه باشد یا نه، کلیه اراضی زراعی را در بر گیرد یا نه، موسسات تولیدی کوچک و متوسط و موسسات خدمات کوچک و متوسط را شامل شود یا نه.
در عصر ما، عصر گذار سرمایه داری به سوسیالیسم، عصری که در آن نبرد برای رشد اقتصاد ملی و مستقل و مبارزه علیه مونوپل ها جای مهمی را اشغال می کند مسئله ملی کردن حدت و فعلیت ویژه ای یافته است. در کشورهای سرمایه داری، چه پیشرفته و چه در حال رشد، این مسئله وابستگی کامل و جدایی ناپذیر با مجموعه عوامل مبارزه اجتماعی، با تاثیر توده ها در حکومت با نبرد به خاطر دموکراسی و سوسیالیسم دارد. احزاب کمونیست، ملی کردن موسسات سرمایه داری را در رابطه با منافع اقتصاد ملی، در رابطه با پیکار به خاطر دموکراسی و سوسیالیسم مطرح می کنند، به آن از دیدگاه طبقاتی می نگرند و مبارزه برای ملی کردن را در کادر مبارزه برای شرکت زحمتکشان درامور کشوری، استقرار اصول دموکراتیک حکومتی، دفاع از منافع زحمتکشان و بهبود زندگی آنان و هموار کردن راه نیل به سوسیالیسم قرار می دهند. در کشورهای سرمایه داری همیشه دولت سعی می کند منابع دولتی را در خدمت سرمایه داران و قبل از همه انحصارگران قرار دهد. در این کشورها دولت ها سعی می کنند دستاوردهای مردم را جهت ملی کردن که نتیجه مبارزه شدید و طولانی بوده مسخ کنند و آن را از محتوی مترقی خود خالی سازند. نمونه آن را در صنایع نفت ایران و تسلط عملی همه جانبه کنسرسیوم بیگانه بر آن و همچنین در برخی رشته های ملی شده اقتصادیات فرانسه یا انگلستان می بینیم.
از این تجربیات نباید نتیجه گرفت که ملی کردن بی فایده واندیشه ایست کهنه بلکه باید نتیجه گرفت که اولاً برای حفظ دستاوردها و تعمیق محتوی مترقی آن ها باید مبارزه کرد و ثانیاً ملی کردن به خودی خود راه گذار به جامعه نوین نیست. در جهان سرمایه داری بخش های ملی شده به هدایت و اراده دولت سرمایه داری در حال تحت الشعاع منافع عمومی سرمایه قرار دارد. در جامعه سرمایه داری مسئله ملی کردن به علاوه به مثابه رابطه و تناسب بین بخش خصوصی و بخش عمومی یا دولتی مطرح می شود. اکنون هیچکس دیگر لزوم مداخله دولت را درامور اقتصادی منکر نمی شود، حتی انحصارگران نیز خود سرمایه گذاری های دولتی را در رشته های خاص به ویژه آن ها که سود آوری فوری ندارند و یا در رشته های تحقیقاتی و غیره توصیه می کنند. آن ها که در رشته های دشوار و نیازمند سرمایه گذاری های عمومی به لزوم دخالت دولت اعتراف می کنند وقتی صحبت بر سر موسسات پر نفع می رسد می گویند دولت تاجر خوبی نیست. آن ها که مثلاً سد سازی و راه سازی و تامین بازار را به عهده دولت می گذارند تا از بودجه عمومی برایش خرج شود وقتی اراضی نمونه و پر آب زیر سدها آماده شد دست اندرکار تشکیل شرکت های خصوصی داخلی و خارجی برای بهره کشی پرسود می شوند و با تصدی کشت و صنایع مربوطه توسط دولت مخالفت می کنند.
ملی کردن موسسات بر خلاف تبلیغات سرمایه داران مانع سود آوری و ثمر بخشی نیست بلکه شرط آنست. ملی کردن موسسات هم زمان با مبارزه برای تاثیرهر چه بیشتر توده ها در حکومت وشرکت زحمتکشان در اداره و رهبری موسسات، در زندگی اجتماعی و اقتصادی جامعه تاثیرمثبت می گذارد. ملی کردن موسسات در یک حکومت ملی و دموکراتیک به نوبه خود وسائل مالی لازم را برای اجرای یک برنامه اجتماعی مترقی و در راه بهروزی و رفاه مردم، برای اجرای یک سیاست ملی و برای رشد اقتصادی و در نتیجه برای تحکیم استقلال کشور فراهم می کند. در این شکل و در این مفهوم ملی کردن، وسائل تولیدی را تحت نظارت دموکراتیک خلق در خدمت جامعه می گذارد، ملاک بازدهی و ثمر بخشی اقتصادی نه ملاک سود سرمایه داران را پایه رشد طبق نقشه قرار می دهد، موجب ترقی فنی و استفاده از دست آوردهای علمی می شود وامکان می دهد که همکاری های بین المللی وسیع مالی و بازرگانی و اقتصادی فارغ از تسلط سرمایه خارجی و وابستگی های نو استعماری یعنی با تضمین استقلال ملی صورت پذیرشود. به این جهت و در این شرایط است که ملی کردن شکل مدرن و شکل دموکراتیک رشد اقتصادیست.
96 ـ مناسبات تولیدی و نیروهای تولیدی ( یا نیروهای مولده )
نیروهای تولیدی عبارتند از وسائل کار، موضوع کار، علم و فن که به کمک آن ها نعم مادی تولید می شود و انسان ها که این وسائل را به کار می گیرند و با کمک تجربه خود در تولید و مهارت در کار همه نعمت های موجود زندگی را تهیه می کنند.
در تمام مراحل تکامل جامعه نیروی اساسی تولید توده های زحمتکش بوده و هستند. آن ها نقش قاطع را در تکامل تولید ایفاء می کنند. نیروهای تولیدی عنصر انقلابی تولید اند و رشد آن ها شالوده رشد و تحولات اجتماعی را تشکیل می دهد. نیروهای تولیدی بیانگر رابطه بین انسان از یک سو و اشیاء و قوای طبیعت از سوی دیگرند. بازده کار و تسلط انسان بر طبیعت به همان اندازه بیشتر است که نیروهای تولیدی رشد یافته باشد، یعنی وسائل تولید وابزار کار کامل تر و همه جانبه تر باشد و تجربه و مهارت و سطح فرهنگی و علمی انسان ها بالاتر باشد. در جریان تولید انسان ها وسائل و ابزار تولید را تکمیل می کنند، ماشین های جدید می آفرینند، از طبیعت بهتر و همه جانبه تر بهره می گیرند، بر نیروهای طبیعت مهار می زنند، شناسایی های فنی و علمی خود را کامل تر و غنی تر می کنند و به این ترتیب رشد مداوم نیروهای تولیدی را تامین می کنند. علم با ترقیات شگرف و کشفیات بزرگ و انقلابی خود در همه زمینه ها با تاثیر در شرایط اقلیمی و تسخیر کیهان و کشف منابع جدید انرژی و تسلط بر طبیعت با تدوین شیوه های دقیق اداره امور اقتصادی و رهبری جامعه و غیره بیش از پیش به یک عامل قاطع در زمینه افزایش نیروهای تولیدی تبدیل می گردد. رشد نیروهای تولیدی اساس تکامل تولید و شالوده تغییر عنصر دیگر تولید یعنی مناسبات تولیدی می باشد.
مناسبات تولیدی عبارتست از روابطی که بین انسان ها درجریان تولید، مبادله و توزیع نعم مادی مستقر می گردد و خود پایه و زیر بنای اقتصادی جامعه را تشکیل می دهد. ماهیت این مناسبات تولیدیست که سراسر نظام زندگی اجتماعی و ساخت درونی اجتماع را تعیین می کند. مسئله اساسی در بررسی وضع مناسبات تولیدی عبارت از این است که وسائل تولید در اختیار و تملک کیست؟ آیا تعلق به همه جامعه دارد و یا در مالکیت برخی اشخاص، گروه ها و طبقات است که ازاین تملک برای بهره کشی از سایر افراد، گروه ها و طبقات استفاده می کنند. به دیگر سخن وضع مناسبات تولیدی به ما نشان می دهد که وسائل تولید و در نتیجه نعم مادی که توسط انسان ها ایجاد می شود چگونه بین افراد جامعه تقسیم می گردد.
درست همین انواع مناسبات تولیدیست که انواع صورت بندی ها یا فرماسیون های اجتماعی و اقتصادی را بوجود می آورند. درجوامع بردگی و فئودالیسم و سرمایه داری یعنی در جوامع منقسم به طبقات متخصام، مناسبات تولیدی بر شالوده استثمار فرد از فرد، بر پایه تسلط و تابعیت استوار است. در سوسیالیسم این مناسبات همکاری رفیقانه، سود مشترک و کمک متقابل بین انسان هایی است که از هر گونه استثمار و ستم فارغ هستند.
مناسبات تولیدی و نیروهای تولیدی در وحدت دیالکتیکی قرار دارند. درجه تکامل مناسبات تولیدی را سطح رشد نیروهای تولیدی معین می کند و به نوبه خود مناسبات تولیدی در تکامل و رشد نیروهای تولیدی تاثیر می گذارد، آن را تند یا کند می کند. قانون اقتصادی عام در کلیه صورت بندی های اجتماعی واقتصادی عبارتست از قانون تطابق مناسبات تولیدی با خصلت نیروهای تولیدی. نیروهای تولیدی فقط آن هنگام می توانند به طور کامل و بدون مانع رشد یابند که مناسبات تولیدی درجامعه با خصلت و وضع نیروهای تولیدی در مرحله معین تکامل آن مطابقت کند و در جریان تکامل جامعه مناسبات مستقر شده تولید از تحولات و رشد نیروهای تولیدی عقب می مانند و درجوامع متضاد بالاخره در مرحله معینی تطابق اولیه خود را بر آن از دست می دهند، با خصلت نیروهای تولیدی در تضاد واقع می شوند و به قید و بندی در راه تکامل نیروهای تولیدی مبدل می گردند. در این موقع است که عصر انقلاب اجتماعی آغاز می گردد، انقلابی که تضاد را حل می کند و جامعه را به مرحله کیفیتاً بالاتری ارتقاء می دهد. برخورد بین نیروهای تولیدی رشد یابنده و بالنده با مناسبات تولیدی کهنه وفرسوده ، پایه اقتصادی انقلاب را تشکیل می دهد.
درجامعه سوسیالیستی به علت فقدان طبقات متخصام و منافع متضاد آنان، به علت وجود مالکیت اجتماعی بر وسائل تولید و از طریق رهبری علمی وطبق نقشه جامعه، تضادهای ناشی از عقب ماندن مناسبات تولیدی از رشد نیروهای تولیدی به برخورد خصمانه و به انفجار نمی انجامد بکله با انجام رفرم های به موقع و تغییرات لازم و بهبود مداوم اداره امور اقتصادی و رهبری جامعه روابط تولیدی با رشد نیروهای تولید تطبیق داده می شود.
شیوه تولید عبارتست از همین وحدت نیروهای تولیدی و مناسبات تولیدی در هر دوران معین تاریخی. شیوه تولید بیان گر نحوه بدست آوردن وسائل زندگی بشریست، از خوراک وپوشاک گرفته تا منزل و سوخت و وسائل تولید و غیره که برای موجودیت نوع بشر و تکامل اجتماع ضرورت دارد. این مفهوم هم مناسبات بین انسان و اشیاء و نیروهای طبیعی را در بر می گیرد و هم مناسبات بین خود انسان ها را از نظر مالکیت بر وسائل تولید .
تحول و تغییر شیوه تولید، با رشد و تغییرات در نیروهای تولیدی آغاز می شود که به دنبال خود و طبق قانون تطابق مناسبات تولیدی با خصلت نیروهای تولیدی، تغییر در مناسبات تولیدی را منجر می گردد. شیوه تولید شالوده هر دوران اجتماعی را تشکیل می دهد. تحول بنیادی یک جامعه به معنای تغییر شیوه تولید در مفهوم دیالکتیکی آنست که تمام زندگی اجتماع و اندیشه ها و نهادها و موسسات اجتماعی را به دنبال خود تغییر می دهد. بدین جهت است که تاریخ رشد جامعه در درجه اول تاریخ شیوه های تولیدیست که یکی جای دیگری را می گیرد و هر یک از آن ها مرحله نو و عالی تری از تاریخ جامعه بشری را نشان می دهد.
97 ـ میلیتاریسم (Militarisme )
عبارتست از سیاست دول سرمایه داری دایر به تحکیم و تقویت مداوم نیروهای نظامی، استفاده از نیروهای نظامی در امور سیاسی وتدارک جنگ های اشغالگرانه. میلیتاریسم در عمل منجر به استقرار سیطره ارتجاعی ترین و متجاوزترین عناصر سرمایه انحصاری بر حیات اجتماعی و سیاسی کشور می شود.
در زمینه تولید، میلیتاریستی کردن یا نظامی کردن آن به شکل ازدیاد تولید صنایع اسلحه سازی و به کار افتادن چرخ زرادخانه جنگی و رشته های مربوط به آن جلوه گر می شود و هم زمان با آن تولید صنعتی در رشته های دیگر به طور نسبی پایین می آید و حتی گاه به طور مطلق نیز کاسته می شود. نتیجه مستقیم نظامی کردن اقتصاد وخیم شدم وضع زحمتکشان است، زیرا اکثر منابع درآمدهای کشور به مصرف تسلیحات می رسد و برای مصارف عمرانی و اجتماعی مقدار کمتری باقی می ماند. به علاوه بر مالیات ها افزوده می شود، دستمزد واقعی پایین می آید و از قدرت خرید کاسته می شود. محافل زمامدار سرمایه دار برای رفع تضادها و ادامه سیطره خویش به میلیتاریسم متوسل می شوند ولی این سیاست خود موجب تشدید تضادها و ایجاد تضادهای جدید در بطن نظام سرمایه داری می شود. این سیاست هم زمان با سیطره انحصارات، تشهتات دول امپریالیستی علیه کشورهای سوسیالیستی و نهضت آزادیبخش ملی و زحمتکشان کشور خود و انعقاد پیمان های نظامی تجاوز کارانه وسعت می یابد. سرمایه داری انحصاری دولتی میلیتاریسم را به طرز بی سابقه ای شدت می دهد و مصارف عظیم تسلیحاتی، وجود نیروهای نظامی بسیار زیاد و اختصاص بودجه های کلان مخارج جنگی را موجب می گردد.
میلیتاریسم که موجب افزایش ثروت گروه های خاصی از بورژوازی انحصاری می شود به خانه خرابی توده ها، تورم پول و گرانی می انجامد و دورنمای یک جنگ جهانسوز با قربانی ها و نابودی های بی سابقه را در مقابل بشریت می گشاید. مبارزه زحمتکشان علیه میلیتایسم، علیه مصارف جنگی، علیه نظامی کردن حیات سیاسی و اجتماعی بخشی از مبارزه علیه انحصارها و به خاطر صلح، دموکراسی و سوسیالیسم است.
98 ـ ناسيوناليسم (Nationalisme )
از واژه ناسيون به معناي ملت مشتق است و مفهوم ملي گري متعصب خصم ساير ملل را مي رساند و نبايد آن را با ميهن پرستي و دفاع از حق حاكميت ملي اشتباه كرد. در اين مفهوم ناسيوناليسم يكي از اصول ايدئولوژي و سياست بورژوازيست. تظاهر آن برتر شمردن و والا دانستن همه خصائل و ويژگي هاي ملت خود و خوار دانستن و به سخره گرفتن و دشمن انگاشتن ساير ملل هاست.
ناسيوناليسم كه به خصومت بين خلق ها دامن مي زند در جريان پيدايش ملت در جامعه بورژوازي پديد شد و وابسته به رشد سرمايه داريست. اين ايدئولوژي و سياست در دوران اعتلاي سرمايه داري و مبارزه عليه فئوداليسم نقش مترقي بازي كرده و در ايجاد آگاهي ملي و تشكيل دولت ملي موثر بوده است. ناسيوناليسم كه بيانگر مناسبات بين ملت ها در دوران سرمايه داريست به دو شكل تظاهر مي كند: اول نزد ملت حاكم به شكل شوينيسم ملت بزرگ كه مظاهر آن تفاخر و برتر دانستن خود و لگدمال كردن حقوق و منافع ديگران و تمايل به تحليل بردن ديگران در خود است. دوم نزد ملت محكوم به شكل ناسيوناليسم محلي كه تظاهر آن عدم اعتماد به ديگران، در خود فرو رفتن ملي و تمايل به انزوا و جدايي است.
مبلغين بورژوازي و رفرميست ها با سفسطه پيرامون «منافع عمومي ملت» و تحريك ناسيوناليسم با اشاعه تعصبات ملي و احساسات برتري جويانه يا انزوا طلبانه و كينه توزانه سعي مي كنند آگاهي طبقاتي زحمتكشان را تخدير كنند، در نهضت كارگري جدايي بيفكنند و جنگ هاي استعماري و استيلاگرانه را توجيه كنند. ناسيوناليسم با مصالح زحمتكشان و با منافع واقعي ملي سازگار نيست.
برخورد كمونيست ها با ناسيوناليسم برخوردي تاريخي، مشخص و منطقي است. ماركسيست ـ لنينيست ها ناسيوناليسم ملت حاكم را كه بر سلطه يك ملت بر ملت ديگر صحه مي گذارد قاطعانه طرد مي كنند و آن را ارتجاعي مي شمرند و از ناسيوناليسم ملت اسير به آن معنا كه داراي محتوي ضد امپرياليستي، داراي مضمون خلقي، دموكراتيك و مترقي است بدان معنا كه خواستار آزادي و حاكميت و رشد ملي مستقلانه است حمايت مي كنند. به عبارت ديگر در عصر امپرياليسم و نبردهاي ضد استعماري در مرحله معيني از رشد و نضج نهضت آزاديبخش ملي كمونيست ها از نظر تاريخي موجه مي شمرند و وظيفه خود مي دانند كه از آن جنبه از ناسيوناليسم ملت اسير و محكوم كه عليه امپرياليسم متوجه است پشتيباني كنند زيرا كه در اين مرحله مشخص ناسيوناليسم داراي محتوي دموكراتيك عمومي، داراي ماهيت ضد امپرياليستي و هدف آن كسب استقلال سياسي و اقتصاديست.
منافع استثمارگران و مرتجعين همين ملل به سوي آشتي و اتفاق با امپرياليست ها متوجه است كه مي كوشند سرانجام ناسيوناليسم را در همان كوره راه خدمت به سرمايه داري و استثمار زحمتكشان خودي بياندازند. كمونيست ها با اين جنبه ناسيوناليسم مبارزه مي كنند. در جامعه سوسياليستي هنگامي كه برابري واقعي حقوق بين ملل برقرار شود زمينه هاي اجتماعي و اقتصادي ناسيوناليسم نيز از بين مي رود، اگر چه مظاهري از آن به صورت بقاياي نظام كهنه سرمايه داري در آگاهي و رفتار برخي افراد باقي مي ماند زيرا كه سحر ناسيوناليسم سخت جان و ديرپاست.
ماركسيسم ـ لنينيسم در برابر ناسيوناليسم، اصل انترناسيوناليسم پرولتري را قرار مي دهد. هدف غايي زحمتكشان يعني الغاي استثمار و ايجاد جامعه كمونيستي تنها از راه اتحاد زحمتكشان همه ملل و اجراي سياست و ايدئولوژي انترناسيوناليسم پرولتري امكان پذير است.
در حال حاضر همان طور كه در سند اصلي كنفرانس جهاني احزاب برادر گفته مي شود:
«امپرياليسم با تشويق ناسيوناليسم ارتجاعي در كشورهاي رشد يابنده، اصطكاك ها ايجاد مي كند و بين آن ها نفاق مي افكند و به شدت مي كوشد بيش از پيش لبه اين ناسيوناليسم را عليه سوسياليسم و كمونيسم متوجه كند و از اين راه نيروهاي ملي و مترقي و انقلابيون را در اين كشورها منشعب و پراكنده كند و مي كوشد مبارزان ميهن پرست را از بهترين دوستان خود يعني از كشورهاي سوسياليستي و جنبش انقلابي كارگري در كشورهاي سرمايه داري جدا و منفرد كند».
ناسيوناليسم شكل انديويدوآليسم و خود پرستي جمعي متعلق به بورژوازي وخرده بورژوازي است، انباشته از غرور بيجاست بخود و نفرت بي خردانه نسبت به ديگرانست.
انترناسيوناليسم بر روحيه كلكتيويسم، پيوند و همبستگي پرولتاريا متكي است و حفظ منافع ملت را در چهار چوب منافع ملل ديگر در نظر مي گيرد. كمونيست ها در عين انترناسيوناليست بودن ميهن پرستان واقعي هستند. آن ها به خلق كشور خود، به ميهن خود، به افتخارات واقعي آن در فرهنگ و علم و هنر عشق مي ورزند. تمام زندگي و مبارزه آن ها وقف سعادت، رفاه و ترقي مادي و معنوي مردم زحمتكش ميهن شانست. ميهن پرستي كمونيست ها تا پاي خرد و به قيمت خون ثابت شده است. اين ميهن پرستي از ناسيوناليسم از كين نسبت به ملل ديگر، ازغرور درباره زورگويي ها و كشورگشايي هاي گذشته ملت خود بيگانه است. كمونيست ها خواستار تامين حق حاكميت خلق هاي داخل ميهن خود و مدافع تماميت و استقلال كشور خود هستند. آن ها مبلغ پرشور ميهن پرستي و بشر دوستي راستين هستند.
99 ـ نو استعمار (Neocolonialisme )
در دوران تلاشي سيستم مستعمراتي امپرياليسم، در مقابل نهضت جوشان رهايي بخش ملي و مبارزه پرشور استقلال طلبي در شرايط ايجاد و تحكيم اردوگاه سوسياليستي و نفوذ روز افزون انديشه هاي سوسياليسم در سراسر جهان در حالي كه سوسياليسم به عامل تعيين كننده در جهان تبديل مي شود ديگر براي امپرياليست ها امكان ندارد كه مثل گذشته سرزمين هاي غير استعمار كنند، يعني سيادت مطلق و آشكار سياسي و اقتصادي و نظامي خود را بر آن ها مستقر سازند. امپرياليست ها براي اجراي نقشه هاي سوق الجيشي سيادت بر جهان و حفظ و بسط نفوذ سياسي، اقتصادي و ايدئولوژيك خود ناچار به شيوه هاي ديگري عمل مي كنند، اسلوب هاي تازه اي به كار مي برند تا به مقاصد خود دست يابن . اين مقاصد ماهيتاً استعماري هستند ولي شيوه هاي نيل به آن جديد است و با استعمار كلاسيك در اواخر قرن نوزدهم و نيمه اول قرن بيستم تفاوت دارد. از اين جهت هم آن را استعمار نو مي خوانند. در عين حال توسل امپرياليسم به سياست نو استعماري نشانه محكوميت و شكست سياسي استعماري امپرياليسم و ناشي از خصلت عمومي امپرياليسم جهاني است.
اين شيوه هاي نو و اساليست تازه امپرياليست ها چيست؟ عمده ترين آن ها فهرست وار از اين قرار است:
1 ـ حاكم كردن گروه هاي محلي كه به حالات مختلف و در درجات گوناگون از سياست امپرياليست ها پيروي مي كنند با توسل به توطئه، كودتا، ترور و نظاير آن.
2 ـ در دست گرفتن اهرم هاي اساسي در صنعت، تجارت و كشاورزي به وسيله سرمايه گذاري هاي مستقيم و مختلط، تسلط از راه صدور سرمايه، دادن قرضه، سياست به اصطلاح كمك و همچنين فشار اقتصادي و تطميع محافل حاكمه.
3 ـ تحصيل بازرگاني خارجي غير مساوي با مبادله نابرابر كه ماهيتاً مانع رشد اقتصادي شده كشور را در حالت بازار فروش محصولات ساخته شده به قيمت انحصاري و تهيه مواد خام ارزان قيمت نگاه مي دارد.
4 ـ تشكيل بانك ها و كنسرن ها و ديگر موسسات اقتصادي كه دولتي را در داخل دولت مي شوند و نبض اقتصادي كشور را در دست مي گيرند نظير كنسرسيوم بين المللي نفت و بانك توسعه صنعتي و معدني ايران كه در عين حال نمونه اي از استعمار نوين جمعي چندين كشور امپرياليستي هستند.
5 ـ تحصيل قراردادهاي نامساوي و با شرايط سنگين واسارت بار اعم از سياسي، نظامي و اقتصادي
6 ـ كشاندن به پيمان هاي نظامي دو جانبه يا منطقه اي نظير پيمان سنتو و قرارداد دو جانبه ايران و امريكا
7 ـ استفاده از موسسات به اصطلاح فرهنگي و مطبوعاتي و خيريه و تعاون و نظير آن ها براي دسته بندي ها و سوء استفاده سياسي در گروه هاي هيئت حاكمه از يك سو و براي نفوذ ايدئولوژيك در جامعه و اشاعه نظريات تخطئه كننده دموكراسي و استقلال از سوي ديگر
8 ـ كوشش در راه جلب بورژوازي ملي و ذي نفع ساختن آن در سرمايه گذاري هاي مشترك و جلب برخي قشرهاي ديگر به منظور بسط تكيه گاه اجتماعي خود
9 ـ استفاده از نفاق و دو دستگي و ايجاد برخوردهاي مصنوعي و تفرقه افكني بين نيروهاي رهايي بخش ملي و مترقي
10 ـ استفاده از آنتي كمونيسم به اشكال گوناگون راست و چپ آن
درباره اسلوب هاي امپرياليسم براي اسارت كشورهاي رشد يابنده در سند اساسي كنفرانس جهاني احزاب كمونيست و كارگري (1969) چنين گفته مي شود.
«درمبارزه عليه جنبش آزاديبخش ملي، امپرياليسم از يك سو با سرسختي از بازمانده هاي استعماردفاع مي كند و از سوي ديگر كوشاست با شيوه هاي نو استعماري راه ترقي اقتصادي و اجتماعي را بر كشورهاي رشد يابنده، بر كشورهايي كه حاكميت ملي كسب كرده اند ببندد. بدين منظور از محافل ارتجاعي حمايت مي كند از لغو نظام هاي اجتماعي عقب مانده جلو مي گيرد و مي كوشد بر سر راه رشد به سوي سوسياليسم يا راه مترقي غير سرمايه داري كه دور نماي سوسياليستي مي گشايد ايجاد موانع و دشواري كند.
امپرياليست ها بر اين كشورها قراردادهاي اقتصادي و پيمان هاي نظامي ـ سياسي كه ناقض حاكميت آنهاست تحميل مي نمايند، از طريق صدور سرمايه، بازرگاني نامتعادل، بازي قيمت ها و كورس ارزها، وام ها، ازطريق اشكال گوناگون به اصطلاح كمك و اعمال فشار از جانب سازمان هاي مالي بين المللي، اين كشورها را استثمار مي كنند.
با توسل به اين شيوه ها و نظاير آن كشورهاي بزرگ امپرياليستي بسياري ممالك ديگر را به ويژه در آسيا و افريقا و امريكاي لاتين وابسته به خود نگاه مي دارند، اگرچه در آن ها حكومت هاي محلي، ارتش، دولت و مجلس محلي وجود دارد و در ظاهر نوعي استقلال سياسي صوري حفظ مي شود. در به كار بردن اين اشكال نفوذ و سلطه، به ويژه ايالات متحده امريكاست كه به علت قدرت اقتصادي و سياسي خود مقام اول را حائز است. امپرياليسم امريكا امروز استعمارگر عمده بين المللي خلق هاست. سه چهارم كليه سودهاي ناشي از صدور سرمايه هاي انحصاري به همه كشورهاي سرمايه داري به جيب شركت هاي امريكايي مي رود. امپرياليسم امريكا به ميراث خوار عمده سيستم مستعمراتي امپرياليستي بدل شده است. در عين حال ايالات متحده ژاندارم بين المللي معاصر است، زيرا كه نقش قاطع و رهبري كننده را در مقابل جنبش هاي مترقي و استقلال جو به عهده دارد و مركز اساسي استعمارجديد است.
در اين شرايط روشن است كه مبارزه عليه استعمار با مبارزه عليه استعمار كلاسيك به پايان نمي رسد. استقلال سياسي با اينكه گامي به جلو است ولي اگر تحكيم نشود با استقلال اقتصادي توام نباشد به هيچ وجه براي جوابگويي به نياز جامعه و خواست مردم كافي نيست. به همين جهت پيكار براي تحكيم استقلال سياسي و كسب استقلال اقتصادي و از بين بردن هرگونه وابستگي به امپرياليسم بايد همچنان ادامه يابد. هدف مبارزان در اين پيكار بايد روشن و صريح متوجه امپرياليسم جهاني و انحصارات امپرياليستي و شيوه هاي استعمار باشد و دوست و متحد يعني كشورهاي سوسياليستي و نهضت كارگري كشورهاي پيش پا افتاده سرمايه داري بايد به درستي تميز داده شود. اين مبارزه ايست كه در عصر ما در وسعت و در عمق بسط مي يابد و پس از حل مسائل سياسي متدرجاً به مسائل اقتصادي و اجتماعي حاد مي پردازد و ريشه اي و پي گيرتر مي شود.
100 ـ وضع انقلابی
انقلاب اجتماعي عبارتست از حل تضادهاي اجتماعي به نحوي كه به تغيير كيفي زيربنا و روبنا يعني تغيير صورت بندي اجتماعي منجر گردد. تضاد ميان رشد نيروهاي مولده و مناسبات توليدي مباني اقتصادي يعني شرايط مادي انقلاب را فراهم مي سازد و در مرحله معيني ضرورت انقلاب اجتماعي را مطرح مي سازد.
فراهم آمدن شرايط مادي انقلاب براي انقلاب كافي نيست. براي انقلاب اجتماعي علاوه بر شرايط مادي تغييرات عيني معين ديگري كه شرايط عيني اصطلاح مي شود ضرورت دارد و به قول لنين «مجموعه اين تغييرات عيني، وضع انقلابي ناميده مي شود.»
1 ـ بحران ملي عمومي كه هم استثمارشوندگان و هم استثمارگران را در بر مي د بدين معنا كه نه فقط استثمارشوندگان « پاييني ها » نخواهند به شيوه گذشته زندگي كنند بلكه استثمارگران «بالايي ها» هم نتوانند به شيوه گذشته حكومت نمايند.
2 ـ تشديد فوق العاده فقر و نياز توده هاي زحمتكش
3 ـ تشديد قابل ملاحظه فعاليت توده هاي زحمتكش به نحوي كه هم در نتيجه بحران عمومي و هم در نتيجه اقدامات خود هيئت حاكمه بيش از پيش به مبارزه تاريخي مستقل جلب مي شوند.
اوضاع بين المللي، به خصوص وجود اردوگاه سوسياليسم در شرايط كنوني، انقلاب يا بحران هاي انقلابي در كشورهاي امپرياليستي، انقلاب در كشورهاي همجوار، جنگ و نيز بحران هاي ناشي از ستم ملي و تبعيض نژادي و غيره به مثابه عوامل عيني مي توانند در پيدايش وضع انقلابي موثر باشند. وضع انقلابي ناشي از تغييرات عيني و بر حسب شرايط تاريخي در كشورهاي مختلف مي توانند به صورت گوناگون بروز كند و در اين يا آن كشور در اين يا آن زمان معين ـ اين يا آن عامل عيني در پيدايش وضع انقلابي نقش كمتر يا بيشتر داشته باشد.
آنچه مهم است اينست كه انقلاب بدون وضع انقلابي ميسر نيست و وضع انقلابي معلول دگرگوني هاي عيني معين در زندگي اجتماعي است و اين دگرگوني ها به قول لنين «نه فقط به اراده افراد و گروه ها و احزاب جداگانه ، بلكه حتي به اراده طبقات جداگانه نيز بستگي ندارد».
انقلاب بدون وضع انقلابي ميسر نيست، ولي از هر وضع انقلابي، انقلاب پديد نمي آيد. براي اين كه امكان تحول انقلابي به تحقق بپيوندد، عامل ذهني نيز ضرورت دارد. به قول لنين:
« انقلاب مولود هر وضع انقلابي نيست بلكه مولود وضعي است كه در آن به تغييرات پيش گفته، دگرگون ذهني يعني توانايي طبقه انقلابي، به اقدامات توده اي به حد كافي نيرومندي اضافه شود كه بتواند دولت كهنه را كه هيچگاه حتي در درون بحران ها نيز اگر آن را «نياندازند»، « نمي افتد » در هم شكند ( يا متزلزل سازد ).
چنين كاري فقط از عهده پيشاهنگ طبقه انقلابي، يعني حزب طراز نوين طبقه كارگر برمي آيد. حزب طبقه كارگر روح و مغز عامل ذهني انقلاب را تشكيل مي دهد.
تئوري لنيني انقلاب درست در نقطه مقابل « تئوري » چپ روها قرار دارد كه يا لزوم وضع انقلابي را براي انقلاب به كلي نفي مي كنند و يا به آن برخورد سطحي و عاميانه دارند.