واژه نامه ی سیاسی
واژه نامه ی سیاسی
امیر نیک آئین
26 ـ برابری
مساوات یا برابری افراد همیشه از آرمان ها و هدف های بشری بوده است. تا قبل از پیدایش مارکسیسم و هم اکنون نظریات گوناگون خرده بورژوایی برابری را به معنای فقط مساوات صوری همه افراد در مقابل قانون می دانند و به اساس مسئله یعنی عدم تساوی طبقاتی که زاینده همه نابرابری ها و بی دادگری هاست توجه نمی کنند. مارکسیسم ـ لنینیسم تامین برابری واقعی را جز از راه الغای طبقات امکان پذیر نمی داند. تا وقتی تضاد طبقاتی، اختلاف طبقات و اصولاً طبقات موجود باشد هر قدر هم قوانین هه جانبه تدوین شوند و افراد در مقابل آن مساوی اعلام گردند برابری واقعی به دست نخواهد آمد. تساوی گری ( یا هموار طلبی) خرده بورژوازی به معنای آن که تمام مردم از نظر مالکیت شخصی مساوی باشند نیز اساس مسئله را حل نمی کند زیرا مسئله از بین بردن مالکیت خصوصی و اجتماعی کردن وسائل تولید است که زمینه را برای از بین بردن طبقات درجامعه عالی کمونیستی آماده می کند.
در مرحله سوسیالیسم با ازبین رفتن استثمار و طبقات استثمارگر ـ برابری حاصله به معنای رهایی همه زحمتکشان به طور مساوی از بهره کشی و حق مساوی همه افراد برای استفاده از نعم مادی و معنوی موجود در هر مرحله معین تکامل جامعه، بر طبق کار انجام شده می باشد. این برابری شامل حق مساوی کلیه افراد به کار، استراحت، آموزش و پرورش، فرهنگ، بیمه های اجتماعی، تامین مادی سالخوردگی، تساوی افراد از نظر ملیت و جنس و نژاد و مذهب و ... می باشد. اما در این مرحله سوسیالیسم به همان علت وجود طبقات ـ هر چند طبقات دوست و غیرمتخاصم هستند ـ ولی به علت سطح عمومی رشد و درجه هنوز ناکافی تامین پایه مادی و فنی کمونیسم و درجه معین آگاهی و معرفت نوین، همچنان یک رشته نابرابری های عملی از نظر تامین مادی اقشار و افراد متفاوت ومیزان مختلف این تامین باقی می مان .
گذار به مرحله دوم جامعه کمونیستی، الغای طبقات، تامین آن پایه های فنی و مادی و مقدمات معنوی و معرفتی لازم، بمعنای از بین بردن این آخرین بقایای نابرابری نیز خواهد بود. در کمونیسم در مقابل وظیفه مساوی همه افراد به کار و طبق استعداد، حق مساوی بهره بردای طبق نیاز برای همه کس تامین می شود.
27 ـ برده داری (Esclavagisme)
برده داری نخستین صورت بندی اجتماعی ـ اقتصادی بر شالوده استثمار فرد از فرد است. برده داری در مرحله تلاشی کمون اولیه وبر شالوده ازدیاد عدم تساوی اقتصادی که خود ثمره پیدایش مالکیت فردی بود نضج گرفت. بردگی نخست درمصر باستان، در بابل، در آشور و در چین و هندوستان پدید گشت ولی در یونان و روم باستان به شکل کلاسیک خود تکامل حاصل کرد. در شرق و از آن جمله در میهن ما بردگی بیشتر خصلت پدر شاهی و خانوادگی داشت. دو طبقه اصلی این صورت بندی اجتماعی ـ اقتصادی بردگان و برده داران بودند. طبقات میانه نظیرمالکیت کوچک و پیشه وران و عناصر وازده و بدون طبقه که از مالکین کوچک ورشکست شده ولی غیر برده تشکیل می شدند نیز وجود داشتند.
شالوده مناسبات تولیدی در این دوران عبارتست از مالکیت برده دار بر وسائل تولید و بر برده. برده بهعنوان شیئ قابل خرید و فروش بود و برده دار صاحب جان برده نیز بود. برده داران به اقشار مختلف نظیر مالکان بزرگ زمین، صاحبان کارگاه ها و سوداگران می گفتند. در شرایط کار عده عظیم بردگان وارزانی بی نهایت آن ها، علی رغم وسائل بسیار ابتدایی، اضافه محصولی به دست می آمد که خود امکان نسبتاً بیشتری (نسبت به کمون اولیه) برای رشد وسائل تولید و پیدایش علوم و هنر فراهم می ساخت. ولی پس از رشد معین که خود قرن ها به طول انجامید نیروهای تولیدی دیگر در چارچوب روابط تولیدی بردگی نمی توانست تکامل یابد. بر اثر تشدید تضادهای طبقاتی که قیام های بزرگ بردگان نمونه آنست شالوده برده داری متزلزل شد. به جای دوران برده داری صورت بندی اجتماعی اقتصادی دیگر که آن هم بر شالوده استثمار و استعمار بود ـ دوران فئودالیسم ـ مستقر شد که به نوبه خود و به نسبت دوران قبل مترقی تر بود و میدان وسیع تری برای رشد نیروهای تولیدی پدیدار شد. اگر چه صورت بندی اجتماعی ـ اقتصادی بردگی به مثابه یک مرحله تاریخی تکامل اجتماعی از بین رفت ولی وجود برده به شکل های مختلف در دوران فئودالیسم حتی تا زمان ما نیز باقی ماند. مثلاً تا یکصد سال پیش در ایالات متحده امریکا و یا در برخی سرزمین های مستعمره تا هم اکنون.
28 ـ بلانکیسم (Blankisme)
بلانکیسم نام جریانی است در نهضت سوسیالیستی که در قرن نوزدهم در فرانسه پدید شد و وابسته به نام و فعالیت اوگوست بلانکی انقلاب مشهور است. وی منجمله معتقد بود که استثمار سرمایه داری را می توان با یک توطئه و اقدام دسته ای کوچک از انقلابیون مصمم و فداکار و بدون شرکت و پشتیبانی توده های وسیع نابود کرد و با استقرار آن دسته کوچک در حکومت به سوسیالیسم رسید. اکنون مفهوم عمومی بلانکیسم عبارتست از تاکتیک توطئه گری و اقدام دسته ای کوچک با افکار افراطی و به نحوی عمل و تئوری مربوطه، عدم اعتماد به توده ها و به لزوم مبارزه متشکل و اصولی آن ها. بلانکیست ها توجهی به تناسب نیروها و نقش توده ها و وضع انقلابی مشخص و شرایط لازم برای پیروزی و کار مستمر و با حوصله و سیاستی اصولی ندارند، به نقش طبقه کارگر و حزب و اهمیت رابطه با توده ها باور ندارند.
این مفهوم عمومی امروز بلانکیسم است. البته باید توضیح داد که لوئی اوگوست بلانکی (1881-1805) از انقلابیون برجسته فرانسویست که خاطره فداکاری ها و مبارزات پی گیر او درتاریخ جنبش کارگری فرانسه و جهان ثبت است. او بیش از شصت سال ازعمر خود را در راس چندین سازمان و گروه مخفی و در مبارزه دائمی گذارد دو بار تدارک کودتا دید، دو بار محکوم به مرگ شد، هر دو بار حکم به حبس ابد مبدل شد، بیش از چهل سال از زندگی او در زندان گذشت. در سال 1871 بلانکی غیاباً در کمون پاریس ـ هنگامی که نخستین یورش کارگری علیه سرمایه داری موقتاً پیروز شده بود ـ به عضویت کمون انتخاب شد. وی دو سال قبل از مرگ چون باز غیاباً به نمایندگی مجلس انتخاب شده بود از زندان آزاد شد. مارکس وانگلس با آن که برای شخصیت انقلابی لویی بلانکی ارزش قائل بودند، ولی شیوه او را برای تحول جامعه رد می کردند. امروز نظریات چپ روها را که به مسئله نضج جامعه برای انقلاب، به مسئله وجود شرایط عینی وذهنی انقلاب، به مسئله ضرورت مبارزات مطالباتی و سیاسی تاکتیکی برای هموار کردن جاده پیروزی هدف استراتژیک، کم بها می دهند می توان مظاهر تازه ای از بلانکیسم (نئوبلانکیسم) نامید، زیرا در این نظریات نیز، صرفنظر از آن که با چه کلمات و استدلالاتی استتار شود، این اندیشه غلط پنهانست که جمعی قهرمان و جانباز می توانند با هنرنمایی های انقلابی جامعه را دگرگون سازند و توده ها را به انقلاب بر انگیزند.
29 ـ بورژوازی (Bourgeoisie)
در فرماسیون اجتماعی ـ اقتصادی سرمایه داری دو طبقه اساسی وجود دارد. پرولتاریا و بورژوازی. بورژوازی عبارتست از طبقه سرمایه داران یعنی کسانی که دارای وسائل اساسی تولید مثل کارخانه ها و فابریک ها و بانک ها و وسائل حمل و نقل و توزیع و غیره هستند و از استثمار کار دیگران زندگی می کنند. از نظر لغوی این واژه از کلمه «بورگ» به معنای شهر مشتق است و شهر نشین مرفه را بورژوا می گفتند. از نظر تاریخی بورژوازی در بطن جامعه فئودالی در جریان تلاشی تولید خرده کالایی به وجود آمده و رشد کرده، در مراحل تراکم اولیه سرمایه و سلب مالکیت تولید کنندگان کوچک و تبدیل آنان به کارگران مزدگیر بعدها به عنوان طبقه ظاهر شده و سپس در طی چندین قرن مبارزه توانسته است حاکمیت سیاسی واقتصادی خود را مستقر کند. انقلاب بورژوازی آن انقلابی است که سلطه فئودالیسم را درهم می شکند، بورژوازی رهبر آنست و درنتیجه آن قدرت خود را در جامعه مستقر می کند. این گونه انقلابات در قرن هفدهم تا نوزدهم میلادی روی داد. در آن دوران بورژوازی طبقه ای مترقی بود. زیرا که خواستار پیشرفت جامعه، از بین بردن فئودالیسم بود و منافع رشد نیروهای مولده را اقتضا می کرد ولی با تکامل جامعه سرمایه داری، بورژوازی به طبقه ای ارتجاعی مبدل می شود.
در مرحله امپرياليسم آخرين مرحله سرمايه داي خصلت ارتجاعي و انگلي بورژوازي بيش از هروقت ديگر ظاهر مي شود. منافع بورژوازي كاملاً مغاير با منافع طبقه كارگر و ديگر زحمتكشان است. تضاد بين بورژوازي و پرلتاريا تضاديست آشتي ناپذير. اين تضاد ريشه مبارزه طبقاتي است كه بالاخره منجر به انقلاب سوسياليستي، انحلال بورژوازي و استقرار مالكيت اجتماعي بر وسائل توليد مي گردد.
بورژوازي يا طبقه سرمايه دار بر حسب اين كه سرمايه خود را دركدام رشته به كار انداخته باشد به بورژوازي صنعتي (كارفرمايان)، بورژوازي بازرگاني( تجار بزرگ)، بورژوازي بانكي ( بانكداران) و بورژوازي روستايي (كولاك ها) تقسيم مي شود. منبع درآمد همه آن ها ارزش اضافي است كه ازكار زحمتكشان حاصل مي شود. علاوه بر سود كارفرمايان موسسات صنعتي كه شكل مستقيم تصاحب ارزش اضافي است نفع بازرگاني و ربح بانك ها و بهره وري مالكانه زمين داران همه اشكال مختلف و اجزاء ارزش اضافي هستند يعني از استثمار زحمتكشان حاصل مي گردد.
يك طبقه بندي ديگر بورژوازي از نظر قدرت مالي و نفوذ اقتصادي و سياسي آنست. از اين نظر در جوامع سرمايه داري بورژوازي برزگ، بورژوازي متوسط و بورژوازي كوچك را تشخيص مي دهيم. از نظر كميت بورژوازي متوسط و كوچك اكثريت دارند ولي اهرم هاي اقتصادي و اجتماعي در دست بورژوازي بزرگ است كه اگر چه عده اش كمتر است ولي اكثر منابع توليد مالي و قدرت سياسي را در دست دارد. بورژوازي متوسط و كوچك همواره در خطر ورشكست هستند و اغلب در تضاد منافع با بورژوازي بزرگ قرار مي گيرند.
خرده بورژواي اصطلاحاً به آن توليد كنندگان كوچك كالا مي گويند كه از طرفي صاحب وسائل توليد هستند ولي از طرف ديگر اغلب خودشان كار توليدي انجام مي دهند و معمولاً از كار ديگري بهره كشي نمي كنند. بسياري از پيشه وران ، صاحبان حِرَف و دهقانان صاحب زمين از اين دسته اند. تجار كوچك و كسبه و برخي اقشار متوسط ديگر جامعه نيز در اين دسته وارد مي شوند. خرده بورژوازي قشر واسطه اي بين بورژوازي و پرولتارياست كه عده كمي از آن در جريان تكامل سرمايه داري مبدل به سرمايه داران مي شوند وقسمت اعظم آن به تدريج به كارگر و يا در روستاها با از دست دادن زمين به كارگر كشاورزي مبدل مي شوند. اين وضع مبين خصلت دوگانه اين قشر است زيرا كه خرده بورژوازي چون از تكامل سرمايه داران و رقابت آنان متضرر مي شود دچار ورشكست و خانه خرابي مي گردد. از آنجا كه خود زحمت مي كشد لذا به سوي پرولتاريا تمايل دارد و متحد وي در مبارزه عليه بورژوازي است و از جانب ديگر چون خود داراي وسائل توليد است به سوي بورژوازي تمايل دارد. اين وضع موجب مي شود كه در مبارزه طبقات وضع پي گير نداشته و قادر به اجراي يك سياست مستقل طبقاتي نباشد. طبقه كارگر و حزب وي مي تواند و بايد اين متحد بالقوه را به سوي خود جلب كند. اتحاد كارگر و دهقان و تامين رهبري پرولتاريا، اتحادي كه همه طبقات و اقشار زحمتكش شهر و ده را در بر گيرد، وثيقه پيروزي بر سرمايه داري و ظفرمندي انقلاب سوسياليستي است.
يك طبقه بندي ديگر بورژوازي مربوط است به نقش اقشار مختلف اين طبقه درجوامع مستعمره و وابسته. از اين نظر بين بورژوازي ملي و بورژوازي كمپرادر تفاوت قائل شويم. در شرايط تسلط امپرياليست ها بر اين گونه جوامع و وجود مسائل عديده ملي و وابستگي هاي انحصاري، بورژوازي ملي كه بر توليد داخلي متكي است منافعش با انحصارات بيگانه اغلب در تضاد است و به همين جهت حاضر است تا مرحله معيني در نهضت آزاديبخش ملي شركت جويد ونقش مثبتي ايفا نمايد. عناصرميهن پرست اين قشر در كشورهاي مختلف در جبهه ها واحد ملي عليه سلطه امپرياليسم و به خاطر كوتاه كردن دست انحصارات بيگانه از منابع ملي، به خاطر كسب استقلال سياسي و اقتصادي مبارزه مي كنند.
بورژواي كمپرادر يعني قشر عالي و ثروتمند در اين گونه جوامع كه داراي روابط محكم با انحصارات بيگانه است و سرمايه هايشان با سرمايه هاي امپرياليستي در هم آميخته و منافعشان حفظ وتحكيم سيادت سرمايه هاي بيگانه را ايجاب مي كند. واژه كمپرادر از زبان اسپانيايي گرفته شده و به معناي خريدار است. اغلب بازرگانان بزرگ وارد كننده و صاحبان كارگاه هاي مونتاژ كه شعبه صنايع امپرياليستي هستند، بانكداران با سرمايه مشترك و مختلط و نظير اين ها در اين دسته جاي دارند. بورژوازي كمپرادر واسطه غارت و استثمار اقتصادي و سلطه سياسي امپرياليست ها بود و خود از آن نفع برده و حامل ارتجاعي ترين و ضد ملي ترين سياست هاست. تشديد و نفوذ نو استعماري و گسترده تر شدن سرمايه گذاري ها و چپاول انحصارات امريكايي به ويژه موجب تقويت قشر بورژوازي كمپرادر شده است. اين قشر كشور مربوطه را به بازار فروش كالاها و عرصه سرمايه گذاري هاي انحصارات امپرياليستي ومنبع كسب مواد خام ارزان بدل مي كند. نهضت آزادي بخش ملي نه فقط عليه امپرياليست هاي خارجي بلكه عليه اين قشر عامل و واسطه امپرياليست ها نيز متوجه است. در نشريات حزبي ما همچنين به عبارت سرمايه داران بوركرات بر مي خوريم. در سند تحليلي از وضع كشور ما كه كميته مركزي حزب توده ايران تهيه نموده (1348) در اين باره چنين توضيح داده شده است:
« از آنجا كه بخش مهمي از گردانندگان رژيم، از اعضاء خاندان سلطنت گرفته تا برخي از كارمندان عالي رتبه كشوري و لشگري نيز در عرصه هاي مختلف صنعتي، بازرگاني، مالي، ساختماني و كشاورزي سرمايه گذاري مي كنند، ميزان قابل توجهي از سرمايه گذاري خصوصي به اين دسته از سرمايه داران تعلق دارد. ما اين قشر از سرمايه داران داخلي را به مناسبت مقامي كه در دستگاه دولتي احراز نموده و قدرت اعمال نفوذي كه در سايه حكومت استبدادي به دست آورده اند قشر سرمايه دار بوركرات مي ناميم. نفوذ قشر اخير دائماً رو به افزايش است. امروز كمتر موسسه بزرگ توليدي يا بازرگاني و ساختماني، حمل و نقل و كشاورزي در كشور ما وجود دارد كه نماينده اي از اين قشر چه مستقيماً و چه به صورت سهامدار در آن شركت نداشته باشد.
30 ـ پارلمان و مبارزه پارلمانی
پارلمان يعني مجمع نمايندگان كه وظيفه قانونگذاري را به عهده دارند. در ايران و تركيه آن را مجلس، در ايالات متحده و برخي كشورهاي آمريكاي لاتين آن را كنگره مي نامند. در برخي كشورها پارلمان مركب از دو مجمع است مثل شورا و سنا، مجلس اعيان يا لردها و مجلس عوام يا نمايندگان. قاعدتاً اعضاي پارلمان انتخابي هستند يعني از طرف مردم و به آراي آن ها براي تشكيل قوه مقننه و تدوين قوانين برگزيده مي شوند. در برخي موارد آن ها را انتصاب م يكنند مثل نيمي از اعضاء سناي ايران، يا عضويت را به وراثت مي برند. در كشورهاي سرمايه داري از نظر ماهيت، ميزان قدرت و رابطه با دولت دو نوع پارلمان تشخيص مي دهيم:
دركشورهاي جمهوري پارلماني (ايتاليا، تركيه و هند و ...) يا در ممالك مشروطه سلطنتي (انگلستان،سوئد و دانمارك) اصل بر اينست كه پارلمان بر كليه اعمال دولت نظارت دارد و در حقيقت مرجع عالي مملكتي شمرده مي شود. دركشورهاي ديگري كه رئيس جمهور از اختيارات وسيع برخوردار است (ايالات متحده امريكا، فرانسه و عده اي از كشورهاي امريكاي لاتين) پارلمان فقط از نظر قانونگذاري نقشي ايفا مي كند و چه بسا كه هيئت دولت حتي به طور صوري هم در مقابل پارلمان پاسخگو نيست. در هر دو دسته كشورها، پارلمان با اختياراتي وسيع يا محدود، به طرزي كم و بيش صوري يا عملي و تا حدودي مستقل فعاليت مي كند.
حساب كشورهاي ديكتاتوري، اگرچه به ظاهر داراي مجلس باشند جداست. در اين دسته از كشورها پارلمان فاقد هر گونه محتوا بوده سران رژيم، سلاطين، ديكتاتورهاي دست نشانده با صحنه سازي انتخاباتي مجمول و فرمايشي در حقيقت عده اي را به شغل نمايندگي مجلس منصوب مي كنند تا روپوش و نقابي براي نظام استبدادي باشد. ايران و ويتنام جنوبي نمونه هاي اين گونه ممالكند.
در كليه ممالك سرمايه داري به عناوين و يا اشكال مختلف در آراء مردم دخل و تصرف مي شود و افكار عمومي منحرف مي گردد، محدوديت ها ايجاد مي شود تا پارلمان واقعاً مجمع نمايندگان مردم و بيان گر خواست ها وعقايد آن ها نباشد و هر چه ممكن باشد عده نمايندگان اصيل زحمتكشان كمتر گردد. اين تدابير طيف بسيار وسيعي را در بر مي گيرد. از محدوديت سن و سواد و نژاد و جنس و دارايي گرفته تا تعبيه سيستم هاي ضد خلقي انتخاباتي، محروم كردن نيروهاي دموكراتيك ازتاثير بر افكار عمومي و استفاده مساوي از وسائل تبليغاتي و بالاخره تقلب، تعويض آراء و پركردن صندوق ها و غيره.
مبارزه پارلمانی ـ يكي از اشكال مبارزه طبقاتي در نوع سياسي آنست. طبقه كارگر و حزب وي ضمن ساير اشكال مبارزه وظيفه دارد از اين مبارزه نيز در صورت وجود شرايط استفاده كند مردم را بسيج كند، سياست هاي ضد ملي را ضمن كارزار انتخاباتي فاش كند، سعي كند عده هرچه بيشتري از نمايندگان واقعي مردم را به پارلمان بفرستد، در پارلمان از تريبون رسمي براي بيان درخواست ها و پيشبرد برنامه انقلابي خود استفاده كند. نفي مبارزه پارلماني به همان اندازه غلط ومضر به حال جنبش است كه مطلق كردن آن. اولي انحراف چپ و عدم استفاده از يك سلاح نبرد است، ديگري انحراف راست و انحصار مبارزه فقط به يك شكل و محروم كرده توده ها از سلاح هاي ديگر نبرد عليه سرمايه داري . احزاب كمونيست كارگري و سازمان هاي مترقي از مبارزه پارلماني براي دفاع از منافع زحمتكشان و استقلال كشور براي جلوگيري از تبديل پارلمان به يك زائده هيئت حاكمه و براي افشاء سياست ضد خلقي استفاده مي كنند. خارج كرد ن پارلمان از صورت زائده بلا اراده حكومت، تامين شركت آزاد در انتخابات، معرفي كانديداها و ريختن آزاد راي به صندوق ها از جنبه هاي مهم مسئله عمده دفاع از دمكراسي است. مبارزه براي آزادي انتخابات يكي از اشكال مبارزه به خاطر دمكراسي است.
در شرايط كنوني طبقه كارگر برخي از كشورهاي سرمايه داري امكان آن را دارند كه با بهره گيري از دست آوردهاي مبارزات خود، اكثريت مردم را به دور خود گرد آورده و براي احراز اكثريت قاطع درپارلمان و تبديل پارلمان از آلت مقاصد طبقاتي بورژوازي به وسيله خدمت به مردم زحمتكش كوشش نمايند و ضمن آن مبارزه توده اي دامنه داري را درخارج از پارلمان گسترش داده و مقاومت نيروهاي ارتجاعي را در هم شكنند. اين يكي از اشكال انجام مسالمت آميز انقلاب است كه خود تنها از راه بسط پي گير مبارزه طبقاتی توده هاي كارگر و دهقان وجلب طبقات متوسط عليه سرمايه بزرگ انحصاري عليه ارتجاع به خاطر اصلاحات عميق اجتماعي، صلح و سوسياليسم ميسر تواند بود. در هر صورت پرولتاريا و حزب وي بايد بر كليه شكل هاي مبارزه غير مسالمت آميز و مسالمت آميز، پارلماني و غير پارلماني احاطه داشته و آماده هر گونه تعويض سريع و غيرمنتظره يك شكل مبارزه به ديگري باشد.
31 ـ پاسيفيسم
پاسيفيسم از واژه لاتيني به معناي صلح و آرامش مشتق است و به معناي طرفداري از صلح و آرامش استعمال مي شود. پاسيفيسم يك جريان ليبرال منشانه است كه نمايندگان آن عليه هر گونه جنگي هستند و معتقدند كه با تبليغ و موعظه مي توان آشتي عمومي ايجاد كرد. اگر چه در زمان ما با تشديد خطر جنگ افروزي محافل امپرياليستي پاسيفيست ها نيز فعالانه در اقدامات مختلف صلح جويانه شركت مي كنند وسهمي اغلب شايسته در بيان خواست مردم عليه نقشه هاي جنگ طلبانه ايفا مي كنند ولي در عين حال پاسيفيسمن در اصل وسيله اي براي تخدير و منحرف كردن توده ها از مبارزه فعال عليه جنگ هاي امپرياليستي بوده و در گذشته بارها از آن براي فريب توده ها و پنهان كردن ريشه و علل جنگ و تداركات نظامي امپرياليستي استفاده شده است.
طرفداري از صلح مي بايست فعال و مبارزه باشد. ريشه و علل جنگ را در نظام سرمايه داري و سرشت امپرياليستي بيابد. كمونيست ها هميشه طرفدار فعال صلح بوده اند و عليه جنگ هاي غير عادلانه استثمارگران و غاصبانه نبرد كرده اند و درعين حال از جنگ هاي انقلابي توده ها ، جنگ هاي دفاعي و جنگ هاي غير عادلانه را ناديده مي انگارد و وسائل غيرفعال نظير موعظه را كافي براي منظور مي شمارد. تفاوت جنبش نيرومند هواداران صلح مركب از نيروهاي مختلف و در راس آن ها كمونيست با پاسيفيست ها منجمله در مبارزه فعال عليه خطر جنگ و عليه امپرياليسم است كه زاينده اين خطر مي باشد. به عنوان نمونه مبارزه آن ها عليه جنگ ويتنام بمعناي حمايت كامل از خلق ويتنام و جنگ عادلانه وي به خاطر آزادي و استقلال تا سرحد پيروزي اين خلق و به معناي نبرد عليه امپرياليسم امريكا و نوكران محلي آن هاست كه نقشه هاي استعمار گرانه و تسلط طلبانه آن ها موجب بروز و ادامه اين جنگ شده است. در عصر ما پاسيفيست هاي صادق روز به روز بيشتر دوش به دوش طرفداران فعال صلح يا كمونيست ها دست به عمل مشترك مي زنند و اقدامات متحدي را سازمان مي دهند. ضرورت مبارزه متحد عليه امپرياليسم جلب هر چه بيشتر و فعال تر اين نيرو را ضرور مي كند.
32 ـ پايه و روبنا ( يا زير بنا و رو بنا )
پايه – جهان بيني ماركسيستي در ميان انبوه مناسبات اجتماعي موجود در هر جامعه اي مناسبات مادي و توليدي را به مثابه مناسبات اساسي وتعيين كننده مي داند. پايه يا زيربناي جامعه عبارت است از مجموعه اين مناسبات توليدي كه ساختمان اقتصادي جامعه را تشكيل مي دهد. مقصود از مجموعه مناسبات توليدي عبارتست از اشكال مالكيت ومناسبات ميان انسان ها كه از اين اشكال مالكيت ناشي مي شود و بالاخره اشكال توزيع نعم مادي.
هر جامعه داراي پايه يا زير بناس . وضع زير بنا به مثابه مجموعه مناسبات توليدي بستگي با وضع نيروهاي توليدي دارد و در هر جامعه مطابق با درجه معين نيروهاي توليدي آن دورانس .
پايه نقش عظيمي در زندگي اجتماعي بازي مي كند و امكان مي دهد كه توليد و توزيع نعم مادي سازمان داده شود. انسان ها بدون برقراري مناسبات توليدي نمي توانند به كار توليدي بپردازند و درنتيجه وسائل زندگي را توزيع كنند. تبديل يك دوران اجتماعي بدوران ديگر يعني تبديل پايه ، يعني ايجاد مناسبات توليدي جديد.
روبنا – عبارتست از نظريات سياسي ، حقوقي، فلسفي، اخلاقي، هنري و مذهبي جامعه و نهادها و موسسات و سازمان هاي مربوط به آن ها و اشكال مربوطه آگاهي اجتماعي. اگر بخواهيم پايه را به ريشه يا استخوان بندي تشبيه كنيم مي توانيم روبنا را شاخه و برگ يا گوشت و پوست و خلاصه سيماي جامعه بناميم. البته اين تشبيه ساده است و روابط ديالكتيكي عميقي كه پايه و روبنا را به يكديگر پيوند ميدهد نشان نمي ده .
پايه ـ شالوده روبناست. هر فرماسيون اجتماعي ـ اقتصادي داراي زيربناي مخصوص به خود مي باشد. روبنا بر پايه اين مجموعه مناسبات توليدي ناشي از نحوه و شكل مالكيت به وجود مي آيد. رو بنا خود نيز در تكامل اجتماع نقش بزرگي دارد و پس از آن كه بر اساس زير بناي اقتصادي معيني پديد آمد بر پايه تاثر متقابل مي گذارد، به رشد و تحكيم آن كمك مي كند و با عمل خود رشد اجتماع را تسريع يا كند مي كند. رو بنا توسط پايه بر تكامل نيروهاي مولده تاثير مي گذارد.
نقش تعيين كننده زيربنا نسبت به روبنا در رابطه ديالكتيكي موجود بين پايه و روبنا، پايه جهت قاطع و تعيين كننده را تشكيل مي دهد. زير بناي جامعه اي كه در آن طبقات متخاصم وجود دارد داراي خصلت متضاد است. پايه كه بيانگر رابطه مختلف انسان ها با وسائل توليد است (مناسبات توليدي و نحوه مالكيت) نشان دهنده تضاد منافع طبقاتي و نشان دهنده تناقض ميان بهره كشان و بهره دهان است. رو بناي چنين جامعه اي از آنجا كه انعكاس تضادهاي موجود در پايه است خود نيز داراي خصلت متضاد است. رو بنا افكار و عقايد و موسسات و سازمان هاي طبقات و گروه هاي مختلف را در بر مي گيرد . طبعاً افكار و موسسات طبقه اي كه از لحاظ اقتصادي مسلط است درروبنا نيز افكار و موسسات حاكم را تشكيل مي دهد. به عبارت ديگر آن طبقه اي كه نيروی مادي مسلط جامعه را در دست دارد در عين حال نيروي معنوي مسلط جامعه نيز هست.
نقش تعيين كننده پايه نسبت به رو بنا فقط در اين نيست كه رو بنا زائيده زير بناست، بلكه در اين نيز هست كه تغييرات ماهوي در نظام اقتصادي به ناچار به تغييرات رو بنا مي انجامد. مثل تكامل زير بناي جامعه سرمايه داري و ورودش به مرحله پوسيدگي كه در روبنا به صورت پيدايش و تحكيم اشكال ارتجاعي و فاشيستي حكومت، انحطاط هنر بورژوازيي، تباه ترين اشكال فلسفه ايدآليستي و فرهنگ كاذب و غيره منعكس مي گردد.
هنگامي كه بر اثر انقلاب اجتماعي يك زير بناي اقتصادی به جای زیربنای قبلی می نشیند در روبنا تغییرات عمیق روی می دهد، سلطه سیاسی طبقات جدید مستقر می گردد، افکار و عقاید و نهادهای جدید، دولت جدید و سیستم سیاسی و حقوقی جدید به وجود می آید، روبنای کهنه بر می افتد و رو بنای نوین مستقر می شود .
استقلال نسبی و نقش فعال رو بنا ـ رو بنا که زائیده زیربناست دارای استقلال نسبی است. یکی از مظاهر مهم این استقلال آنست که تحول در روبنا همگام استقرار پایه نوین به معنای از بین رفتن خود به خود تمام پدیده های رو بنای کهنه نیست. با محو زیر بنای کهنه موجودیت رو بنای کهنه به مثابه یک مجموعه واحد به مثابه سیستم نظریات و موسسات جامعه کهنه پایان می پذیرد. ولی عناصر جداگانه ای در آن باقی می ماند و در زمره عناصر روبنای جامعه جدید جای می گیرد. بدیهی است رو بنای جدید فقط آن عناصری از روبنای کهنه را می گیرد که می تواند در خدمت طبقات جدید حاکم در جامعه قرارگیرند. آن عناصری را که متناسب با منافع طبقات حاکم جدید است .
چنانچه هر جامعه جدیدی که در آن استثمار برقرار شد از روبنای جامعه پیشین خود، آن افکاری را نگاه می دارد که استثمار را مجاز می شمرند و مدافع موسسات سیاسی و حقوقی استثمار گران می باشند.
در روبنای هر جامعه عناصر ثابت وجود دارد که برای تمام بشریت دارای مقام و مرتبت است. از آن جمله اند موازین اخلاقی انسانی و بهترین دستاوردهای ادبی و هنری.
بدین ترتبی رو بنای هر جامعه معین پدیده بغرنجی است که هم افکار ونهادهایی از جامعه کهنه را در بر می گیرد و هم افکار وموسساتی که براساس زیربنای اقتصادی جدید پدید آمده اند.
استقلال نسبی رو بنا در این امر نیز تظاهر می کند که روبنا نقش فعال در تکامل پایه ای که اول به وجود آورده بازی می کند. افکار و موسسات مسلط حاکم در جامعه ای که به طبقات متخاصم تقسیم شده به حفظ و تحکیم زیر بنای این جامعه کمک می کند. این افکار و موسسات به خاطر مبارزه طبقه حاکم با طبقات دیگر چنین جامعه ای به ویژه با طبقات زحمتکش به خاطر سازمان دادن این مبارزه است. این افکار وموسسات مبارزه زحمتکشان را به خاطر رهایی از استثمار و استعمار سرکوب می کند. مثلا سرمایه داری معاصر دوران زندگی خود را پیموده ولی هنوز بر جای است، برجاست در درجه اول برای آن که دولت بورژوایی حقوق بورژوایی و تمام وسائل نفوذ ایدئولوژی بورژوایی که نقش آن ها در دفاع از سرمایه داری فوق العاده بزرگ است همه در حفظ و حراست منافع بورژوازی به کار می روند.
33 ـ پرولتاریا ( Proletariat )
به طبقه کارگر مزد بگیر یعنی کسانی که فاقد وسائل تولید هستند و مجبورند نیروی کار خود را به صاحب وسائل تولید یعنی سرمایه داران به فروشند پرولتاریای صنعتی یا مطلق پرولتاریا می گویند. بنابر این مفهوم خاص و دقیق این واژه مربوط به جامعه سرمایه داریست، اگر چه در برخی اصطلاحات پرولتاریا به معنای اعم طبقه کارگر استعمال می شود. اصولاً این اصطلاح در جامعه کهن رومی به فقرا و رنجبران اطلاق می شده است. پرولتاریا که همراه با سایر اقشار زحمتکشان مولد همه نعم مادیست در جریان تولید علاوه بر ارزش نیروی کار خود ارزش اضافی نیز تولید می کند که از طرف کارفرما به شکل سود تصاحب می شود.
پرولتاریا پیگیر ترین طبقه انقلابی در جامعه سرمایه داریست زیرا که پرولتاریا با مترقی ترین و رشد یابنده ترین شکل تولید یعنی صنایع ماشینی و تولید بزرگ صنعتی در ارتباط است و پیوسته رشد و تکامل می یابد. خصلت تولید سرمایه داری خود برای اتحاد و تشکل و آموزش پورلتاریا شرایط مساعد را فراهم می کند. امکان وی برای سازمان دادن اقدامات آگاهانه توده ای از هر طبقه دیگر بیشتر و آگاهی طبقاتی وی بالاترست. مبارزه پرولتاریا علیه بورژوازی قانون تکامل جامعه سرمایه داریست.
پرولتاریا در مبارزه برای رهایی خود می تواند و باید تمام توده های زحمتکش و در درجه اول دهقانان را به سوی خویش جلب کند و نبرد علیه سرمایه داری را رهبری کند و به همین جهت هم پرلتاریا طبقه کارگر می تواند رسالت تاریخی نابود کردن بورژوازی و ایجاد جامعه نوین سوسیالیستی را به انجام برساند. از نظر تاریخی طبقه پرلترهای صنعتی هم زمان با زایش شیوه تولیدی سرمایه داری یعنی در مرحله تلاشی فئودالیسم پدید می گردد. خانه خرابی و ورشکستگی دهقانان که زمین های خود را از دست می دادند نخستین منبع ایجاد پرلترها بود. بعدها نیز ورشکست خرده بورژوازی در شهر و ده با تکامل سرمایه داری به تقویت صفوف پرلتاریا منجر می شود. پرولتاریا یکی از دو طبقه اساسی فرماسیون اجتماعی ـ اقتصادی سرمایه داریست و طبقه دیگر اساسی ا ین صورت بندی بورژوازی است. استثمار پرلتاریا از جانب بورژوازی موجد تضاد آشتی ناپذیر منافع طبقاتی آن ها و مبارزه طبقاتی آن ها است. در جریان این مبارزه رفته رفته پورلتاریا به منافع اساسی طبقاتی خود آگاهی می یابد، درک اجتماعی اش غنی تر می شود. به تدریج از اشکال مبارزه و درجات عالی تر تشکل استفاده می کند و بالاخره این مبارزه علیه سراسر سیستم سرمایه داری و به خاطر استقرار سوسیالیسم متوجه می گردد. پرولتاریا سازمان های طبقاتی صنفی و سیاسی خود را ایجاد می کند که عالی ترین شکل آن احزاب کمونیست وکارگری هستند، احزابی که تعالیم مارکسیسم ـ لنینیسم را راهنمای خویش قرار داده اند و آن خود تعمیم تجربیات نهضت انقلابی بین المللی پرولتاریاست و مرتبا تکامل می یابد. آموزش مارکسیسم ـ لنینیسم سلاح قاطع آگاهانه نبرد پی گیر پرولتاریاست.
پس از انقلاب سوسیالیستی و نابودی استثمار، پرولتاریا به طبقه ای جدید ـ طبقه کارگری که سیستم سرمایه داری را از بین برده و مالکیت سوسیالیستی بر وسائل تولید را مستقر ساخته و خود سرنوشت خویش را در دست دارد بدل می گردد.
34 ـ پروپاکاند و آژیتاسیون (Propagande et agitation )
آژيتاسیون یعنی وسیله تاثیر سیاسی درتوده ها از طریق گفتگو، سخنرانی، نطق و میتینگ، جراید، کتب و رسالات، اوراق، رادیو، سینما، تلویزیون و غیره. در برخی موارد آن را فعالیت تبلیغی یا تنویری برای تفهیم عقاید ونظریات سیاسی خود در توده ها نامیده اند. برای آژیتاسیون یا تبلیغ نظریات البته از وسائل متنوع و مهمی نظیر مباحثه و نطق و تشکیل جلسات و میتینگ ها و همچنین وسائل سمعی و بصری و مطبوعات و غیره که نام بردیم استفاده می شود تا صحت نظریات سیاسی و مرام و روش خویش را ثابت کنیم و مردم را برای مبارزه در راه آن جلب نماییم. وجه مشخصه آژیتاسیون خصلت توده ای آنست، یعنی یک عمل سیاسی ـ تبلیغی است که برای توده مردم و سیما صورت می گیرد و معمولا حیطه کوچکتری از افکار و مسائل حادتر یا مشخص تری را در بر می گیرد ولی هدف پخش و تبلیغ آن در بین عده هر چه بیشتری است. واضح است که آژیتاسیون همیشه وابسته به وظایف مبرم سیاسی حزب است و استفاده از اشکال گوناگون آن تابع شرایط موجود و این وظایف است. در آژیتاسیون به شیوه های تهییجی واحساسی برای توضیح و اقناع نیز توجه جدی می شود.
پروپاگاند که آن را در فارسی می توان ترویج ترجمه کرد معنای توضیح و اشاعه اندیشه های سیاسی و فلسفی و مفاهیم عمیق تری را در بر می گیرد و هدف، ترویج آن ها در بین عده کمتری است بنابر این وسائل آن هم با آژیتاسیون فرق می کند. دراینجا از جلسات، مذاکرات، کتب، رسالات علمی و تحقیقی و مجلات استفاده می شود تا اگر چه در بین عده کمتری ولی عمیق تر و با جزئیات بیشتر و همه جانبه تر مسائل برنامه و عقیدتی و مرامی توضیح داده شود و درک گردد. شیوه پروپاکاند بیشتر شیوه تحلیلی و تعقلی است. واضح است که از آژیتاسیون و پروپاگاند همه احزاب و دسته های سیاسی استفاده می کنند و وسائل مختلف آن را در خدمت می گیرند. با وجود اهمیت این وسائل و طرز استفاده از آن ها، مهم در درجه نخست آنست که چه مرام و ایدئولوژی و اندیشه ای مورد ترویج و تبلیغ قرار می گیرد و ماهیت این اندیشه ها و نظریات چیست؟ اندیشه های سوسیالیستی و سیاسی و دمکراتیک از آنجا که دارای ماهیت حیات بخش و انسانیست و با قوانین تکامل اجتماعی تطبیق می کند و مبین منافع توده های مردم است به کوشش مروجین و مبلغین توده ای به میزان غیر قابل قیاسی بیش از اندیشه های ارتجاعی ضد ملی و ضد دمکراتیک در بین توده ها رسوخ می کند، اگر چه درجوامع سرمایه داری تقریبا کلیه وسائل تبلیغ و ترویج در دست زمامداران و طبقه حاکمه متمرکز است و در نظام های استبدادی طبقه کارگر و توده های مردم زحمتکش و احزاب مترقی از این وسائل به کلی محروم هستند. مبارزه در راه دمکراسی منجمله متضمن مبارزه برای داشتن وسائل بیشتر پروپاگاند و آژیتاسیون، آزادی بیان و عقیده، اجتماعات و مطبوعات نیز هست تا بدین وسیله هرچه بیشتر عمیق تر و وسیع تر اندیشه، مسلک و مرام و برنامه ملی و مترقی در بین مردم ترویج و تبلیغ گردد.
35 ـ تحت الحمایه (Protectorat )
یکی از اشکال استعمارست. از نظر لغوی به معنای حمایت و پشتیبانی یک دولت بزرگ و نیرومند از یک دولت کوچک و ضعیف است. در حقیقت دول امپریالیستی به زور، به نیروی ارتش خود با قدرت اقتصادی خود نظام تحت الحمایگی (پروتکتوز) را بر کشور کوچک تحویل می کنند، آن را زیر سیطره خود می گیرند و در عمل مبدل به مستعمره می کنند. در خلیج فارس نمونه های بسیاری از این سرزمین هاست که امپریالیسم انگلستان به نام تحت الحمایگی سلطه کامل خود را در آنجا برقرار نموده، عمال دست نشانده خود را بر سریر حکومت نشانده و با یک سلسله قراردادهای نابرابر و تحمیلی زنجیر اسارت را محکم کرده است. تحت الحمایگی اغلب با اشغال نظامی و با داشتن پایگاه های نظامی دریایی یا هوایی همراه است و چه بسا مرحله ای بوده است قبل از تبدیل کامل سزمین مربوطه به مستعمره نظیر تحت الحمایگی کره از جانب ژاپن در آغاز قرن کنونی و سپس تبدیل آن به مستعمره. درعصرما جنبش پر توان آزادیبخش خلق ها اساس بساط تحت الحمایگی را هم زمان با تلاشی عمومی سیستم استعماری در هم ریخته است.
36 ـ تئوری (Theorie)
عبارتست از تعمیم تجربه و پراتیک اجتماعی. تئوری مجموعه ایست از اندیشه های راهنما در این یا آن زمینه دانستنی های بشری عبارتست از توجیه و توضیح علمی قوانین تکامل در طبیعت یا در جامعه. تئوری که خود بر شالوده پراتیک و عمل پدید می گردد نقش فعالی در حیات جامعه در زمینه سایر شناسایی های علمی بشری ایفا می کند و به انسان ها دور نمای دقیق در فعالیت های علمی خود می دهد و پراتیک را به جلو می راند.
مارکسیسم – لنینیسم می آموزد که وثیقه اجرای موفقیت آمیز وظایفی که در مقابل جامعه قرار دارد وحدت بین تئوری و پراتیک، بین اندیشه وعمل است. یک تئوری اگر با عمل انقلابی و پراتیک تحول بخش و تغییر دهنده همراه نباشد فاقد مضمون خواهد بود. پراتیک و عمل نیز اگر با چراغ راهنمای تئوری انقلابی روشن نگردد کور و بی ثمر خواهد بود. احزاب مارکسیست لنینیست پایه فعالیت خود را وحدت بین تئوری و عمل قرار می دهند. تئوری مارکسیسم – لنینیسم مجموعه اندیشه های راهنمای این دانش و قطب نمای علمی روشن و دقیق فعالیت ها و عمل احزاب کارگریست. نقش سازمان دهنده تئوری مارکسیستی لنینیستی درهمین جاست که به احزاب کمونیستی و کارگری امکان می دهد در هر وضع و موقعیتی راه خود را بشناسند، جریان وقایع را پیش بینی کنند، فعالیت خود را بر اساس مشی علمی استوار سازند، مارکسیسم و لنینیسم آن چنان تئوری ایست که اجرای خلاق را ایجاب می کند.
فرا گرفتن دگماتیک و کتابی، به خاطر سپردن احکام و فرمول ها و تکرار کورکورانه آن ها به کلی با مارکسیسم – لنینیسم بیگانه است و کمترین نتیجه ای به بار نمی آورد. فرا گرفتن و به کار بستن خلاق تئوری مارکسیستی یعنی فرا گرفتن ماهیت آن، به کار بردن آن به مثابه راهنمای عمل، استفاده از آن در اقدامات پراتیک و برای حل مسائلی که در مقابل حزب و نهضت در شرایط مختلف ومتغیر ظاهر می شود. چنین برداشتی یا چنین فرا گرفتن علمی، خود به تکامل تئوری می انجامد، آن را با احکام و استنتاجات جدید غنی می کند، تزهای نوین بر اساس وضع تغییر یافته تاریخی و شرایط جدید پراتیک اجتماعی به وجود می آید.
37 ـ جنبش آزادیبخش ملی و همزیستی مسالمت آمیز
استراتژی احزاب کمونیست و کارگری در مورد جنگ آنست که حتی در دوران کنونی یعنی با وجود آن که امپریالیسم هنوز از بین نرفته وهنوز نیرومند است جامعه بشری را از بلیه یک جنگ جهانی جدید برهانند و به عبارت دیگر اجازه ندهند که حل تضادها واختلافات از طریق توسل به جنگ جهانی صورت گیرد یا به دیگر سخن اصول همزیستی مسالمت آمیز را به کشورهای سرمایه داری تحمیل نمایند. از جانب دیگر خلق هایی هستند که هنوز استقلال سیاسی خود را به دست نیاورده اند و بسیار دیگر خلق ها هستند که از استقلال اقتصادی نصیبی ندارند و مسئله اصلی جامعه آن ها ریشه کن کردن نفوذ امپریالیسم و سلطه انحصارات بیگانه و سرنگون کردن حکام دست نشانده و دنباله روی امپریالیست هاست. درتمام این کشورهاست که جنبش عظیم و خروشان آزادیبخش ملی ـ یکی از سه جریان عمده ضد امپریالیستی دوران معاصر ـ در کار پیکار است. در مورد رابطه این جنبش با سیاست همزیستی مسالمت آمیز در سالیان اخیر سفسطه های چپ نمایانه بسیار صورت می گیرد. انقلابی نمایان ظاهر الصلاحی پیدا شده اند که ادعا می کنند چه از نظر تئوریک و چه از نظر علمی بین سیاست همزیستی مسالمت آمیز و جنبش رهايي بخش ملي تضاد موجود است. ادعا مي كنند كه مخالفين يك جنگ جهاني گويا با مبارزه ملل در راه استقلال و آزادي مخالفند. آن ها مبارزه در راه همزيستي مسالمت آميز را عملي غير انقلابي و حتي همدستي با سرمايه داري به قلم مي دهند. اين يك سفسطه عاميانه و موذيانه است كه با درك تضادهاي واقعي جهان امروز و تشخيص نيورهاي ضد امپرياليستي و شيوه و سياست امپرياليست ها بي پايگي آن به آساني معلوم مي شود .
همزيستي مسالمت آميز مربوط است به نحوه مناسبات بين كشورهايي كه دول آن ها داراي سيستم هاي اجتماعي و سياسي مختلف هستند به معناي آنست كه اسلحه متجاوز و توسل به جنگ از چنگ امپرياليست ها به در آورده شود و نقشه هاي استراژيك آن ها عقيم گذاشته شود. بر خلاف ادعاي مدعيان چپ نما مبارزه در راه همزيستي مسالمت آميز از همان آغاز تشكيل نخستين دولت سوسياليستي شروع شد و نخستين منشوري كه لنين به نام حكومت شوراها امضاء كرد منشور معروف صلح بود كه حاوي اصول سياست همزيستي مسالمت آميز است. يادآوري اين نكته مهم تاريخي بي فايده نيست كه در مقابل سياست لنيني استقرار مناسبات عادي صلح آميز بين دول داراي سيستم هاي اجتماعي مختلف در آن هنگام دول امپرياليستي سياست مداخله، لشكر كشي ضد انقلابي را به كار بردند و اين تنها پس از شكست مداخله دول 14 گانه امپرياليستي بود كه آن ها مجبور شدند به نوعي همزيستي مسالمت آميز تن در دهند و دولت شوروي را به رسميت بشناسند و با آن رابطه برقرار كنند و قراردادهاي مختلف امضاء نمايند. اين يك پيروزي سوسياليسم بود و امروز هم تحميل اين سياست به امپرياليسم كه هرگز ماهيت جنگ طلبانه و تجاوز كارانه خود را از دست نداده چيزي جز يك پيروزي نيروهاي مترقي و ضد امپرياليستي در نتيجه مبارزه اي مداوم و پي گير نيست. به عبارت ديگر همزيستي مسالمت آميز تنها و تنها ثمره مبارزه طبقاتي در مقياس بين المللي عليه امپرياليسم و در زمينه روابط بين دول است. كمونيست ها هميشه اين مفهوم همزيستي مسالمت آميز را خاطر نشان مي سازند و اين مبارزه، مبارزه براي تحميل اصول همزيستي مسالمت آميز هرگز با پيكار خلق ها به خاطر استقلال و آزادي مغاير نيست، بلكه برعكس دست در دست آن عليه امپرياليسم متوجه است وجز اين هم نمي تواند مفهومي داشته باشد. همزيستي مسالمت آميز امكانات مناسبي را هم براي توسعه مبارزه طبقاتي در كشورهاي امپرياليستي و هم براي نهضت آزاديبخش ملي در كشورهاي مستعمره و وابسته ايجاد مي نمايد و به نوبه خود موفقيت ها و پيروزي هاي مبارزه آزاديبخش ملي به تحكيم اصل همزيستي مسالمت آميز كمك مي كند. اينست رابطه ديالكتيكي بين نهضت آزاديبخش ملي و سياست همزيستي مسالمت آميز. احترام به اصول اساسي همزيستی مسالمت آميز براي كشورهاي نوخاسته ملي به معناي احترام كامل به حق حاكميت آنهاست. استعمار و ستم ملي به هر شكلي كه باشد با اصول همزيستي مسالمت آميز مباينت دارد و به معناي تجاوز و تعرض مستمر به حقوق ملل است. بنابر اين مبارزه ملي كه براي آزادي خود قيام كرده است مبارزه اي عادلانه بوده و در اين مبارزه از هر وسيله اي كه اين ملت صلاح بداند مي تواند استفاده كند. جنگ عادلانه خلق ويتنام اكنون به همه جهانيان نشان مي دهد كه اجراي سياست لنيني همزيستي مسالمت آميز از طرف كشورهاي سوسياليستي به هيچ وجه مانع آن نيست كه اين كشورها با تمام قوا و به همه اشكال از خلق ويتنام دفاع كنند و به وي كمك همه جانبه نمايند.
سياست همزيستي مسالمت آميز مغاير با جنبش آزاديبخش ملي نيست برعكس همبستگي و عمل مشترك كشورهاي سوسياليستي و جنبش رهايي بخش ملي و نهضت كارگري كشورهاي سرمايه داري ( سه نيروي عمده انقلاب عصر ما ) براي جلوگيري از يك جنگ جهان گير بهترين شرايط را براي لگام زدن بر امپرياليست ها و موفقيت نهضت هاي استقلال طلبانه و آزادي جويانه ملي فراهم مي سازد. آيا بايد اين نكته را هم تكرار كرد كه يك جنگ جهاني كه مسلماً جنگي هسته اي خواهد بود زيان هاي عظيم و پيش بيني ناپذيري به تمدن انساني وارد خواهد ساخت كه براي جبران آن زمان هاي طولاني ضرور است. همزيستي مسالمت آميز به معناي حفظ وضع سياسي موجود و حفظ مناسبات اجتماعي موجود در كشورهاي سرمايه داري به معناي حفظ استعمار و نو استعمار و يا هر نوع عقب نشيني و گذشت ايدئولوژيك و طبقاتي نيست، برعكس كمكي است براي گسترش مبارزه طبقاتي درمقياس ملي و بين المللي، مانعي است بر سر راه كوشش امپرياليسم به رفع تضادهاي دروني خويش از طريق تشديد وخامت وايجاد كانونهاي خطر جنگ، دريك كلمه در زمينه مبارزه طبقاتي در جوامع سرمايه داري و در زمينه مبارزه ايدئولوژيك همزيستي وجود ندارد وممكن نيست.
همزيستي مسالمت آميز يعني رعايت اصول حق حاكميت، برابري حقوق، مصونيت و تماميت ارضي هر كشور بزرگ يا كوچك، عدم مداخله درامور داخلي ديگر كشورها، احترام به حق كليه خلق ها درانتخاب آزاد نظام اجتماعي ـ اقتصادي و سياسي خويش، حل و فصل مسائل بين المللي حل نشده از طريق سياسي و به وسيله مذاكرات. سياست همزيستي مسالمت آميز با حق خلق ها در انتخاب راه مبارزه اي كه براي رهايي خويش لازم مي شمرند اعم از اين كه مسلحانه يا غير مسلحانه باشد تباين ندارد و نيز ابداً به معناي پشتيباني از رژيم هاي ارتجاعي نيست. همزيستي مسالمت آميز مبارزه ايست عظيم كه در آن هر سه نيروي عمده ضد امپرياليستي جهان معاصرذي نفعند.
38 ـ جنگ
جنگ يعني مبارزه مسلحانه بين كشورها يا بين طبقات كه به خاطر اجراي هدف هاي سياسي و اقتصادي صورت مي گیرد. جنگ يك پديده اجتماعي تاريخي است. يعني در جامعه بشري در مرحله معيني از تكامل تاريخ به وجود آمد و وابسته به شرايط گذراي حيات اجتماعي بوده و در مرحله معيني از تكامل تاريخ، از حيات بشري حذف مي گردد. از نظر تاريخي لزوم ايجاد نخستين دسته هاي مسلح يا ارتش هم زمان با پيدايش مالكيت فردي و پيدايش طبقات و دولت پديد گشت و آن هنگام درجوامع منقسم به طبقات، جنگ به طور عمده به وسيله اي براي تحكيم تسلط طبقات استعمارگر و اشغال سرزمين هاي غير و سيطره جويي بر سايرخلق ها بدل شد.
در عصر كنوني سرچشمه اساسي جنگ ها نظام سرمايه داري و تضادهاي آنست كه در مرحله امپرياليسم به منتهاي حدت خود مي رسد. لنين بر اساس تجزيه و تحليل تاريخ جنگ ها و به ويژه جنگ هاي دوران امپرياليسم، جنگ ها را به طور علمي طبقه بندي كرده و انواع آن را تعيين كرد. تئوري ماركسيستي – لنينيستي درباره جنگ نشان مي دهد كه دو نوع اساسي جنگ وجود دارد: جنگ عادلانه و جنگ غير عادلانه.
جنگ عادلانه جنگي است كه به خاطر اشغال سرزمين هاي ديگران و تسلط بر ملل ديگر صورت نمي گيرد بلكه جنگي است آزاديبخش به خاطر دفاع از ميهن و دست آوردهاي زحمتكشان عليه استعمارگران و استيلاگران، عليه اشغالگران و متجاوزان خارجي، عليه بندگي استعماري يا يوغ طبقات بهره كش.
جنگ غير عادلانه جنگي است تجاوزكارانه براي برده كردن ساير خلق هاي ملل، براي سركوب زحمتكشان، براي توسعه طلبي. به عنوان مثال هم اكنون در ويتنام جنگي عظيم جريان دارد: در اين جنگ يك سو امپرياليست هاي امريكايي و نوكران محلي آن ها قرار دارند و در سوي ديگر خلق ويتنام. جنگي كه آمريكا انجام مي دهد جنگي است تجاوزكارانه و اسارت آور. جنگي كه خلق ويتنام با آن همه قهرماني انجام مي دهد جنگي است عادلانه به خاطر كسب استقلال و آزادي و وحدت ملي. اخيراً اين جنگ به جنگ عادلانه تمام خلق هاي هند و چين بدل شده است. به همين جهت است كه هر فرد شرافتمند با تجاوز امريكا كه با وحشي گري هاي بي سابقه مي خواهد نظم استعماري و آزادي كش خود را مستقر سازد مخالف است و در مقابل از جان و دل با ملت قهرمان ويتنام كه مي خواهد در ميهن خود آزاد و مستقل زندگي كند ابراز همبستگي مي كند. ماركسيسم ـ لنينيسم مخالف جنگ غير عادلانه تجاوز كارانه و مدافع جنگ عادلانه و توده ايست.
يكي از انواع جنگ هاي عادلانه جنگ هاي پارتيزاني خلقي است كه عبارتست از جنگ دسته جات مسلح نامنظم خلق در پشت جبهه دشمن، درقلب نواحي تحت اشغال ـ جنگي است كه توده هاي مردم با استفاده از اشكال مختلف مبارزه انجام مي دهند. البته اين شكل جنگ تازگي ندارد. جنگ پارتيزاني خلق اسپانيا عليه اشغالگران فرانسوي در زمان ناپلئون در 160سال پيش، جنگ مردم روسيه در زمان حمله ناپلئون در همان موقع جنگ ميهن پرستان ايتاليايي به فرماندهي گاربيالدي در 120 سال پيش، جنگ فرانسويان عليه اشغالگران آلماني در 90 سال پيش از نمونه هاي جنگ پارتيزاني به شمار مي رود. همچنين است مبارزه مسلحانه دستجات پارتيزاني هنگام جنگ داخلي و جنگ دوم جهاني در اتحاد شوروي و طي همين جنگ جهانگير دوم در فرانسه و ايتاليا و يوگوسلاوي و لهستان و بلغارستان و چكسلواكي و يونان وچين و كره و ويتنام و فيليپين وغيره از اين قبيل است.
هم اكنون جبهه ملي آزاديبخش ويتنام جنوبي از شكل جنگ پارتيزاني نيز در كنار واحدهاي منظم ارتش آزاديبخش به طور وسيع و موثر استفاده مي كند. در اين بحث پيرامون مسئله جنگ بايد مطلب ديگري را نيز روشن كرد و آن مبارزه براي صلح و جلوگيري از جنگ تجاوزكارانه امپرياليستي است. گفتيم كه سرچشمه اساسي جنگ ها نظام سرمايه داريست ولي اين بدان معنا نيست كه تا هنگامي كه در تمام كشورها سوسياليسم به پيروزي كامل و قطعي نرسيده بروز جنگ داراي خصلت ناگزير و اجتناب ناپذير است و امكاني براي جلوگيري ازآن وجود ندارد و بنابر اين بايد دست روي دست گذاشت و در مقابل خطر يك فاجعه جهاني اقدامي نكرد. اكنون آن چنان قواي اجتماعي وسياسي پديد آمده كه داراي چنان قدرت و وسائلي هستند كه بتوانند جلو بروز جنگ را از جانب امپرياليست ها بگيرند. در اعلاميه 81 حزب كمونيست و كارگري در سال 1960 گفته مي شود:
« زماني فرا رسيده است كه مي توان كوشش تجاوزكاران امپرياليستي را براي آغاز جنگ جهاني عقيم گذاشت. »
در جلسه مشورتي استراتژي اين احزاب در مورد جنگ چنين تعيین شد كه « جامعه بشري را حتي در دوران كنوني از كابوس يك جنگ جهاني جديد برهاند ». آن نيروهايي كه مي توانند اين حكم را عملي سازند سه نيروي عمده اجتماعي كنوني: سيستم سوسياليستي جهاني، جنبش ملي ضد امپرياليستي و جنبش كارگري انقلابي در كشورهاي سرمايه داري هستند.
هم اكنون خصلت تجاوزكارانه امپرياليسم شكل خطرناك تازه اي به خود گرفته است و دراين شرايط تعيين طرق و وسائل جلوگيري از جنگ تجاوزكارانه امپرياليستي با حدت بيشتري مطرح مي شود. مبارزه با خطر جنگ سهل و ساده نيست. برخي ها مي گويند بروز جنگ جهاني به يك امر كاملا اجتناب ناپذير مبدل شده و در مقابل سير حوادث نمي توان كاري كرد. اين طفره رفتن از مسئله است. كساني نيز مدعيند كه به علت وجود سلاح هاي مدرن و بسيار خطرناك خلع سلاح توده ها در مبارزه به خاطر صلح و تاييد عملي مسابقه تسليحاتي منجر مي شود. تاييد مي كنيم كه احزاب كمونيست در اسناد خود از امكان جلوگيري از جنگ جهاني سخن گفته اند، ولي هرگز مدعي نشده اند كه اين كار به خودي خود انجام پذير است. وظيفه كنوني عبارتست از يافتن شيوه هايي كه به اين امكان تحقق بخشد، آن هم در شرايطي كه امپرياليسم مي كوشد ضعف خود را با اقدامات تجاوزكارانه و ماجرا جويانه جبران نمايد.
اكنون يكي از شيوه هاي عمده امپرياليست ها ايجاد جنگ هاي موضعي و محلي است. هدف آن ها وارد ساختن ضربه به مواضع سوسياليسم و جنبش آزاديبخش ملي است. اين شيوه هم آشكار و هم با مانورهاي ماهرانه صورت مي گيرد. اين مانور گاهي شامل اقداماتي مي شود كه توسط دست نشاندگان امپرياليسم صورت مي گيرد (مثل تجاوز اسرائيل) يا از طريق توطئه و هدف كودتا (مثل كودتاي سرهنگ ها دريونان) و همچنين از طريق تحريكات آگاهانه عليه كشورهاي سوسياليستي (مثل حادثه كشتي جاسوسي امريكايي پوئنلو عليه جمهوري توده اي كره). در اين شرايط وظيفه مهمي و عمده و تاريخي دوران ما عبارتست از عقيم گذاردن نقشه هاي تجاوزكارانه پيش از آن كه كار به جنگ بيانجامد. اين وظيفه مي تواند فقط بر پايه همكاري جمعي سه نيروي عمده ترقيخواه و ضد امپرياليستي دوران ما (يعني سيستم جهاني سوسياليسم، جنبش آزاديبخش ملي و جنبش كارگري كشورهاي سرمايه داري پيشرفته) انجام گيرد.
بنابر اين از نظر مبارزه در راه صلح و عليه نقشه هاي جنگ طلبانه امپرياليستي نيز همكاري اين سه نيرو و درك مسئوليت مشترك آن ها مهم ترين مسئله سياسي كنوني است.
پيروزي اين استراتژي يعني تحميل اصول اساسي همزيستي مسالمت آميز به كشورهاي سرمايه داري كه خود نوعي و شكلي از مبارزه طبقاتيست، به سود هر سه اين نيروهاست به سود كشورهاي سوسياليستي است زيرا كه مي تواند به رشد خود و اثبات برتري سيستم سوسياليستي و كمك به ساير ملل جهان ادامه دهد. به سود جنبش آزاديبخش ملي است زيرا همزيستي مسالمت آميز احترام به حق حاكميت ملل را ايجاب مي كند. با استعمار ملي به هر شكلي مباينت دارد و مبارزه عادلانه ملل را براي استقلال و آزادي در بر مي گيرد، به سود زحمتكشان كشورهاي سرمايه داريست زيرا اين خلق ها فداي كار وهدفي كه مربوط به آنها نيست نخواهند شد و دچار تضييقات مادي و معنوي ناشي ازتداركات جنگي نخواهند گشت.
اين استراتژي و پيروزي صلح و جنگ، پيروزي همزيستي مسالمت آميز بر تجاوز و ماجراجويي، پيروزي استقلال بر استعمار كاريست كه تنها از طريق استفاده از تمام وسائل و امكانات تحت اختيار نيروهاي ضد امپرياليستي مي تواند انجام پذيرد. اين پيروزي بر ببر كاغذي نيست، بر درنده مكاريست كه دندان هاي تيز دارد و اگر به وي امكان داده شود مي تواند زيان هاي سنگيني وارد سازد.
39 ـ جنگ سرد
مقصود از اين عبارت رايج وضع بسيار وخيم بين المللي و تشديد اين وخامت در روابط بين كشورهاي سوسياليستي و كشورهاي سرمايه داريست. اين اصطلاح پس از جنگ دوم جهاني به وجود آمد، هنگامي كه بر اثر سياست دول امپرياليستي موسوم به سياست از موضع قدرت روش تجاوزكارانه و خرابكارانه جلوگيري از هر نوع مناسبات عادي و مسالمت آميز بين دول تحريك عليه كشورهاي سوسياليستي و مداخلات استعمارگرانه براي سركوب نهضت هاي ملي آزاديبخش گسترش فراوان يافت. اين اصطلاح حالتي را در روابط بين المللي نشان مي دهد كه جنگ با اسلحه گرم و برخورد ارتش ها وجود ندارد ولي وخامت اوضاع جهان زياد مي شود و روابط بين دول تيره مي گردد و انواع حملات و تحريكات و اقدامات مغاير با روابط عادي زمان صلح انجام مي گيرد و انواع حملات و تحريكات و اقدامات مغاير با روابط عادي زمان صلح انجام مي گيرد. محافل امپرياليستي براي مقاصد استعمارگران و تحكيم تسلط خود به جنگ سرد دامن مي زنند و آن را به عبارت معروف خود تا حد بند بازي بر لب پرتگاه جنگ مي كشانند. دكترين « جنگ سرد» پس از جنگ جهاني دوم به وسيله وينستون چرچيل در فولتن بيان شد و امپرياليسم امريكا آن را سياست رسمي خود قرار داد. هدف سياست همزيستي مسالمت آميز كه از طرف كشورهاي سوسياليستي تعقييق مي شود خاتمه دادن به جنگ سرد است كه مشكلات فراوان در سر راه تكامل خلق ها و رهايي آن ها ايجاد مي كند. سياست جنگ سرد بيش از پيش دچارناكامي مي گردد و به انفراد امپرياليسم امريكا منجر شده است. شكست قطعي اين سياست پيروزي سياست صلح و همزيستي مسالمت آميز حتمي است.
40 ـ جهان بینی
عبارتست از سيستم نظريات، مفاهيم و تصورات درباره جهان. اين واژه در معناي وسيع خود كليه نظريات انسان را درباره جهاني كه ما را احاطه كرده در بر مي گيرد از نظريات و عقايد فلسفي و اجتماعي و سياسي گرفته تا اخلاقي و هنري و مسائل مربوط به علوم طبيعي و غيره مفهوم محدودتر واژه جهان بيني و هسته مركزي آن عبارتست از نظريات و عقايد فلسفي.
مسئله مهم جهان بيني همان مسئله اساسي فلسفه است و بنا بر پاسخي كه به اين مسئله داده شود به طور كلي انواع جهان بيني ها را مي توان به دو دسته تقسيم كرد: ماترياليستي و ايده آليستي. جهان بيني انعكاسي است از هستي اجتماعي و وابسته است به سطح معرفت و آگاهي هاي بشر در هر مرحله معين تاريخي و همچنين وابسته است به نظام اجتماعي مربوطه.
در جامعه طبقاتي جهان بيني ماهيتي طبقاتي دارد. قاعدتاً جهان بيني طبقه حاكم در هر جامعه اي جهان بيني حاكم است. جهان بيني داراي اهميت عظيم پراتيك است، زيرا كه مناسبات انسان را با جهان و واقعيت موجود تعيين مي كند و معياري براي نحوه عمل و برخورد با اين جهانست. جهان بيني علمي، از آنجا كه قوانين عيني طبيعت و جامعه كشف و به كار بستن آن ها را شالوده خود قرار مي دهد و از آنجا كه بيانگر منافع نيروهاي ترقي خواه است به رشد و پيشرفت كمك مي كند. جهان بيني غير عملي و ارتجاعي در خدمت طبقات و نيروهاي مي رنده قرار دارد، مانعي در راه تكامل جامعه است. از منافع طبقات استثمار گر دفاع مي كند و زحمتكشان را از پيكار براي رهايي خود باز مي دارد.
جهان بيني كمونيستي ـ ماركسيسم لنينيسم ـ به شكل پي گير و جامعي يك جهان بيني علمي است. اين جهان بيني علمي بيانگر منافع پرولتاريا و همه زحمتكشان است با قوانين عيني رشد جامعه مطابقت دارد و در جامعه سوسياليستي به جهان بيني همه خلق بدل مي گردد. حقيقت و علميت جهان بيني ماركسيستي ـ لنينيستي را تمام تاريخ پراتيك بشريت، زندگي، و كليه دستاوردها و دانش انساني ثابت مي كند.
41 ـ چند نوع از فعاليت ها و پيكارهای توده ای
اعتصاب ـ يعنی دست كشيدن از كار توسط زحمتكشان كه مي تواند كلي يا جزئي با مدت معين يا نامحدود باشد. اعتصاب يكي از وسائل مبارزه طبقه كارگر عليه سرمايه داران و كارفرمايان و دولت بورژوازيست و به خاطر رسيدن به هدف هاي اقتصادي، صنفي و سياسي صورت مي گيرد.
اشكال مختلف اعتصاب عبارتست از نرفتن سركار و ماندن در منزل، اجتماع در جلو كارخانه و كارگاه، قطع كار و اشغال و راه ندادن كسي به آن، ماندن كار در سركار و پشت ماشين خود ولي كار نكردن، كار آرام به نحوي كه كليه جريان توليد را به تعويق بياندازد، اجراي كليه جزئيات وظايف و دقايق امور كه خود باعث تاخير بسيار كار در برخي از رشته ها و مختل شدن جريان امور مي شود ( گمرك ، ادارات و ...).
اعتصاب عمومي شكل عالي مبارزه اعتصابي طبقه كارگر و براي ارضاء خواست هاي سياسي و اقتصاديست. در اين شكل با توسل به همه انواع اعتصاب، توده هاي عظيم زحمتكشان به كلي چرخ اقتصاد كشور را فلج مي كنند و قدرت اتحاد و مبارزه خود را نشان مي دهند. در اعتصاب عمومي همه كارگران متشكلاً در كليه كارخانه هاي يك رشته اقتصادي يا در همه موسسات يك استان يا در همه موسسات سراسر كشور به خاطر هدف هاي مشخص و شعارهاي معيني دست از كار مي كشند. اعتصاب عمومي يك وسيله عالي سازماندهي و تجهيز زحمتكشان در مبارزه عليه ستم سرمايه داريست. اعتصاب عمومي سياسي براي تكامل جنبش كارگري اهميت ويژه اي دارد. موقعيت مناسب ، شعارهاي روشن و مهيج و اجراي نظم و تشكل آن اهميت قاطعي دارد.
تظاهرات ( دمونستراسيون ):
يك شكل از اشكال توده اي و وسيع مبارزه زحمتكشان است. به وسيله تجمع و راه افتادن درخيابان ها و ميدان ها و بيان خواست ها توسط شعارهاي كتبي و شفاهي، زحمتكشان يا عليه يك اقدام و تصميم و سياست هيئت حاكمه اعتراض مي كنند ومخالفت خود را بيان مي دارند و يا يكي از مطالبات اقتصادي و سياسي خويش را بيان مي دارند و عقيده و نظر خود را منعكس مي كنند. حزب توده ايران و جنبش ملي در ايران بارها و به شكل موثر از حربه تظاهرات سياسي استفاده كرده است.
ميتينگ:
يك لغت انگليسي است به معناي ملاقات براي مذاكره پيرامون يك مسئله. ميتينگ يا به معناي جلسه ايست كم و بيش وسيع براي بحث و اظهار نظر در يك مسئله يا يك حادثه سياسي و يا به معناي اجتماع انبوه مردم در يك نقطه و استماع گفته هاي سخنرانان كه پيرامون حادثه و مسئله اي صحبت مي كند و بدين وسيله نشان دادن نظر و عقيده.
شعار:
عبارتست از پيام يا عبارت كوتاه و موجز كه با روشني و اختصار هدف و مسئله مهمي را كه يك حزب در مرحله يا يك لحظه معين تاريخي در مقابل دارد بيان نمايد. شعار مي تواند اقتصادي يا سياسي ،استراتژيك يا تاكتيكي باشد. شعارهايي كه براي لحظه معين و مقصد مشخص فوري معيني به كار مي رود شعار عمل نام دارد.
42 ـ حزب
حزب عبارتست از يك سازمان سياسي كه در آن همفكران و طرفداران يك آرمان داوطلبانه گرد مي آيند و علي القاعده آگاه ترين عناصر يك طبقه يا اقشار اجتماعي متحد المنافع را گرد مي آورد، بيانگر منافع آن طبقه يا قشر بوده و آن را مبارزات اجتماعي رهبري مي نمايند.
در جريان تكامل سرمايه داري، سازمان هاي سياسي پرولتاريا و بورژوازي ـ دو طبقه اساسي جامعه سرمايه داري ـ و چه بسا سازمان هاي سياسي طبقات ديگر تشكيل مي شود.
علت اساسي تعدد احزاب بورژوازي در برخي از كشورهاي سرمايه داري وجود گروه ها و اقشار مختلف در طبقه سرمايه دار ومبارزه داخلي آن ها براي كسب قدرت حاكمه است. به علاوه بورژوازي از وجود چندين حزب با قيافه ها و نقاب هاي مختلف براي فريب و اغواي توده هاي مردم استفاده مي كند تا آن ها را از مبارزه صريح و روشن طبقاتي منحرف سازد. درمرحله امپرياليسم، انحصار گران و زمامداران در مقابل جنبش توده ها به ديكتاتوري و اختناق متوسل مي شوند و احزاب فاشيستي به وجود مي آورند. احزاب فاشيستي در حقيقت گروه هاي ضربتي سرمايه داري هستند.
بورژوازي همچنين با استفاده از آريستوكراسي كارگري سعي مي كند سازمان هاي رفرميستي براي فريب كارگران ترتيب دهد. حزب پرولتري، حزب ماركسيستي- لنينيستي، سازمان سياسي طبقه كارگر، مدافع و بيانگر پيگير منافع همه توده هاي زحمتكش است. حزب طبقه كارگر است كه مي تواند رهبري صحيح مبارزه طبقاتي زحمتكشان را به دست گيرد از همه انواع مبارزه استفاده كند و در آميختگي صحيح تمام اشكال آن را تامين نمايد. در دوران امپرياليسم هنگامي كه انقلاب سوسياليستي به صورت وظيفه عملي بلا واسطه در مي آيد نقش حزب بسيار با اهميت است.
احزاب پرولتاري در فعاليت خود آموزش ماركسيسم ـ لنينيسم، علم انقلابات اجتماعي و بناي جامعه نوين را رهنماي خود قرار مي دهند و متقابلاً با تجربه خود آن را غني مي سازند. چنين احزاب- احزاب كمونيست از آنجا كه پيشاهنگ و پرچمدار انقلابي ترين طبقه جامعه معاصر و رهبر همه زحمتكشان هستند، از آنجا كه با تئوري انقلابي وعلمي و موازين سازماني مستحكمي مجهز هستند احزاب طراز نوين را تشكيل مي دهند كه با احزاب طراز كهن كارگري كه درانترناسيونال دوم شركت داشتند تفاوت كيفي دارند.
ايجاد كننده و آموزگار احزاب طراز نوين كمونيستي ولاديميرايليچ لنين است. نام او و تعاليم او عميقاً با احزاب پرولتري بهم پيوسته است . تعاليم او مي آموزد:
1 ـ حزب ماركسيستی گٌردان مترقی انقلابی پرلتاريا و پيشاهنگ پرولتارياست. حزب ماركسيستي كه عالي ترين شكل سازماني پرولتارياست تمام سازمان های ديگر پرولتاريا (اتحاديه ها و تئوپراتيوها و غيره) را بهم پيوند مي دهد، آن ها را از لحاظ سياسي رهبري مي كند و فعاليت آن ها را در جهت نيل به هدف واحد يعني سرنگوني سرمايه داري و ايجاد جامعه سوسياليستي سوق مي دهد. حزب كارگري پيشاهنگ پرولتارياست، پيشاهنگي كه قادر است قدرت را در دست گيرد، تمام خلق را به سوي سوسياليسم ببرد، امر ساختمان زندگي اجتماعي بدون بورژوازي و عليه بورژوازي را رهبري كند، آموزگار و رهبر و پيشواي تمام زحمتكشان و استثمار شوندگان باشد .
2 ـ حزب ماركسيستی از آن جهت مي تواند نقش پيشاهنگ گردان مترقي طبقه كارگر و رهبر تمام خلق را اجرا كند كه مجهز به تئوري علمي ماركسيتي به معرفت قوانين تكامل اجتماعي است و عملاً مي تواند از اين قوانين به سود تحول انقلابي جامعه استفاده نمايد.
3 ـ حزب ماركسيستي كه گردان مترقي و آگاه پرولتارياست پيوسته آگاهي سوسياليستي را در توده هاي وسيع كارگر رشد و پرورش مي دهد، طبقه كارگر را از نفوذ ايدئولوژي فاسد بورژوايي مصون مي دارد با هرگونه كوششي كه در راه قلب و تحريف ماركسيسم به عمل آيد به طور آشتي ناپذيرمبارزه مي كند و ماركسيسم را بر اساس نوين ترين دستاوردهاي علم و فعاليت اجتماعي رشد مي دهد.
4 ـ حزب ماركسيستي فقط گردان مترقي و آگاه و طبقه كارگر نيست بلكه گردان متشكل طبقه كارگر نيز هست ـ گرداني كه افراد آن را خواست مشترك تحقق افكار انقلابي ماركسيسم ـ لنينيسم به هم پيوند مي دهد. در حزب جايي براي فراكسيونيسم و گروه بندي جايي براي اپورتونيسم چپ و راست كه مي كوشند وحدت صفوف حزب را بر هم زنند، آن را از درون متلاشي سازند و از اين راه قدرت رهبري مبارزه طبقاتي پرولتاريا را از آن سلب كنند، نيست.
5 ـ حزب ماركسيستي حزب واقعي خلق و محل تجمع بهترين نمايندگان خلق است و با هزاران رشته با توده هاي وسيع زحمتكشان رابطه دارد. از آنجائي كه حزب مظهر خواست ها و تمايلات خلق و مدافع پي گيرمنافع مبرم اوست از اعتماد و پشتيباني توده هاي مردم بر خوردارست. نيروي غلبه ناپذير حزب ماركسيستي در همين ارتباط با خلق و برخورداري از پشتيباني و توجه خلق است. حزب طراز نوين با انواع تسمه هاي ارتباطي با توده هاي وسيع مردم بايد ارتباط داشته باشد.
6 ـ موازين لنيني زندگي حزبي بر اساس سانتراليسم دموكراتيك قرار دارد. مراعات اكيد اين اصل لنيني قانون انكار ناپذير فعاليت احزاب كمونيستي است. اين موازين حفظ وحدت حزب، تامين استحكام ايدئولوژيك پرولتري، اجراي اصل دمكراسي حزبي و رهبري جمعي كوشش در راه حفظ و تامين ارتباط رهبري با اعضاء حزب و حزب با توده هاي وسيع زحمتكشان، اجتناب از كيش پرستش شخصيت كه سد راه تكامل فكر خلاق و ابتكار كمونيست هاست، انتقاد و انتقاد از خود درصفوف حزب را ايجاب مي نمايد.
7 ـ مبانی ايدئولوژيك و سازماني حزب كمونيستي در مبارزه با روپژيونيسم واپورتونيسم از يك سو و دگماتيسم و سكتاريسم از سوي ديگر تحكيم مي يابد. انحراف نخست روح انقلابي ماركسيم را قلب مي كند، مروج ايدئولوژي بورژوايي در تئوري و عمل است، نيروي مبارزه عليه امپرياليسم و استثمار و استبداد و اسستعمار را از كارگران و توده هاي زحمتكش سلب مي نمايد. انحراف دوم كمونيست ها را از قشرهاي وسيع زحمت كشان جدا مي كند، كار را به عمليات چپ روانه و ماجراجويانه مي كشاند، احزاب انقلابي را از غني ساختن ماركسيسم لنينيسم بر اساس تحليل علمي وانطباق خلاق آن در شرايط مشخص محروم مي سازد، مانع ارزيابي درست تجربيات نو واوضاع و احوال متغير مي شود.
43 ـ چند واژه مربوط به زندگی حزبی
زير اين عنوان چند واژه را توضيح مي دهيم كه وجه مشترك آن ها اينست كه مربوط به ساختمان حزبي و حيات تشكيلاتي است.
مرامنامه ـ مرامنامه (يا برنامه) يك حزب عبارتست از سند اساسي كه در آن هدف ها و وظايف آن حزب قيد گرديده است. مرامنامه يك حزب كارگري ماركسيستي – لنينيستي يك سند علمي است كه بر پايه تحليل عميق مرحله انقلاب، مرحله تكامل مشخص اجتماعي و اقتصادي تدوين شده است و هدف هاي حزب در آن مرحله و وظايفي را كه براي نيل به هدف متوجه حزب مي شود در بر مي گيرد. مثلاً در مرامنامه حزب توده ايران هدف غائي حزب ايجاد جامعه سوسياليستي در ميهن ما توصيف شده و بر شالوده تحليل مرحله كنوني انقلاب ايران و تضادهاي اساسي كنوني، هدف فعلي ايجاد نظامي ملي و دمكراتيك تعريف گشته است. احزاب كمونيست با تكيه بر تعاليم ماركسيسم ـ لنينيسم و شناخت راه اصولي خود براي هر مرحله از تكامل جامعه برنامه علمي جامعي تدوين مي كنند كه در حقيقت قانون اساسي حزب به شمار مي رود و عضو حزب آن را قبول كرده براي تحقق بخشيدن به آن فعاليت و مبارزه مي كند. در مرامنامه كه اكنون واژه برنامه را بيشتر به جاي آن به كار مي برند راه هاي تحول انقلابي و شيوه ها و وسائل نيل به هدف ذكرمي شود و در خطوط عمده خود به طور مشخص جنبه هاي مختلف هدفي كه بايد به آن رسيد در زمينه هاي مختلف مثلا در صنايع، كشاورزي و ساختمان دولتي امور مربوط به مسئله ملي و امور اجتماعي و رفاه و ترقي و غيره تشريح مي گردد. در تاريخ جنبش كارگري نخستين مرامنامه يا برنامه همان مانيفست حزب كمونيست است. در بسياري موارد مرامنامه يا برنامه شامل يك بخش تئوريك يا بيان اصول ايدئولوژيك و يا تحليل پديده هاي عمده دوران معاصر نيز هست. مثلاً در طرح برنامه حزب توده ايران مبحثي در اين باره تحت عنوان مدخل وجود دارد. سپس در سه بخش هدف هاي سياسي، اقتصادي و اجتماعي درج است. در تزها و رهنمودهاي حزب ما كه پس از تهيه اين طرح انتشار يافته و در ساير مدارك و اسناد حزبي اين طرح تكامل يافته است. علاوه بر مرامنامه اسناد ديگر برنامه اي حزب نيز تنظيم مي شود كه هدف هاي مبرم را براي دوران هاي تاكتيكي روشن مي سازد.
اساسنامه ـ عبارتست از مجموعه موازين و مقررات و قواعد حاكم بر حيات داخل يك حزب يا يك سازمان كه تركيب و ساختمان آن و نحوه عمل آن و ترتيب كار و فعاليت آن را طبق هدف هاي برنامه اي حزب يا سازمان مربوطه تعيين مي كند. بنابر اين در اساسنامه حزب مجموعه مقررات و اصول سازماني حزب درج مي گردد.
در اساسنامه همچنين وسائل عمل پراتيك سازمان هاي حزب، نحوه تشكيل ارگان هاي آن و رهبري آن، كنگره ها و كنفرانس ها و جلسات وحوزه ها تشكيل مي شود. در طرح اساسنامه حزب توده ايران حزب ما به مثابه سازمان سياسي طبقه كارگر در سراسر ايران و عالي ترين شكل سازماني آن توصيف شده و گفته مي شود:
«حزب توده ايران اتحاد داوطلبانه مبارزين پيشرو طبقات وقشرهاي زحمتكش ايران، كارگران و دهقانان، پيشه وران و روشنفكران و افراديست كه برنامه اش را مي پذيرند و در راه تحقق آن گام بر مي دارند.»
در اساسنامه جهان بيني حزب ما ماركسيسم ـ لنينيسم و اصول تشكيلاتي آن ناشي از اين جهان بيني تعريف شده است. غير از اين ها در اساسنامه حزبي شرايط عضويت در حزب، وظايف و حقوق اعضاء حزب، ساختمان حزبي بر اصل مركزيت دمكراتيك، مقررات مربوط به حوزه ها و ارگان ها و كميته ها و روابط حزب توضيح داده شده است.
كنگره حزبي ـ عالي ترين مقام و ارگان هاي رهبري حزب را كنگره مي نامند و آن اجتماعي است از نمايندگاني كه اعضاء حزب و سازمان هاي ايالتي معمولا به نسبت تعداد عضو انتخاب نمايندگي در جلسات كنگره اولاً برنامه حزب و اساسنامه حزب تدوين و تصويب مي شود و در صورت لزوم يعني به هنگام تحول وقايع و ضرورت تطبيق اسناد اساسي حزب با اوضاع جهان و كشور و وضع داخلي حزب در مرامنامه و اساسنامه تجديد نظر لازم به عمل مي آيد. ثانياً گزارش هاي رهبري حزب استماع مي شود، نمايندگان فعاليت حزبي را ارزيابي كرده و بررسي مي كنند و وظايف آينده خط مشي حزب را در مسائل اساسي سياسي و نقشه عمل را تا كنگره بعدي تعيين مي كنند. ثالثاً ارگان هاي رهبري حزب، اعضاء كميته مركزي و مشاوران آن و اعضاء كميسيون تفتيش برگزيده مي شوند. اهميت ويژه كنگره در حيات حزب به خوبي از وظايف آن روشن مي شود.
كميته مركزي ـ يك ارگان دائمي و منتخب است كه در فاصله بين دو كنگره عالي ترين مقام حزبي بوده و فعاليت سياسي و كار سازماني حزب را اداره مي كند و در مقابل كنگره مسئول و جوابگوست.
پلنوم - پلنوم كميته مركزي يعني جلسه اي كه در آن اعضاء اصلي كميته مركزي ومشاورين شركت مي كنند. در اين جلسات مسائل حياتي و وظايف حاد سياسي در تناوب زماني معين و در پرتوي تصميمات كنگره ها مورد مورد بحث قرار مي گيرد. در برخي موارد عده اي از كادرها و مسئولين ديگر حزبي را براي شركت در اين گونه جلسات دعوت مي كنند و دراين حالت پلنوم وسيع كميته مركزي مي گويند . لغت پلنوم يعني مجمع عمومي يك ارگان يا يك كميته انتخاب شده توسط يك سازمان. مثلا پلنوم كميته استان يا پلنوم كميته شهر و غيره. در شرايط علني تناوب زماني اين جلسات توسط اساسنامه تعيين شده و لازم الاجراست.
كنفرانس ـ كنفرانس يعني مجمع نمايندگان يك سازمان اعم از سياسي و اجتماعي وعلمي و هنري و غيره كه براي بحث يك يا چند مسئله معين تشكيل مي شود و يا مجمع نمايندگان سياسي دولت ها يا احزاب كشورهاي مختلف.
در مورد حيات داخلي حزب، كنفرانس حزبي استان وشهرستان و شهر و بخش مركب از نمايندگان اعضاء حزب در منطقه مربوطه بوده و عالي ترين ارگان سازماني در آن منطقه مي باشد. كنفرانس، كميته هاي حزبي را انتخاب نموده و قرارها و تصميمات لازم را براي فعاليت آينده سازمان مربوطه، اتخاذ مي كند و همچنين براي كنفرانس هاي بالاتر و يا در مورد كنفرانس استان براي كنگره حزبي نماينده تعيين مي كند. فاصله زماني كه كنفرانس ها در اساسنامه تعيين مي شود. در موقعي كه مسائل به ويژه و مهمي بروز مي كند كنفرانس حزبي سراسر كشور تشكيل مي گردد.
واضح است كه در شرايط كار مخفي هنگامي كه پليس و ماموران حكومت قانون شكل امكان فعاليت آزاد و علني را از يك حزب سياسي سلب مي كنند، موازين و قواعد اساسنامه اي و منجمله اين اشكال سازماني رهبري كه نقش مهمي در اجراي اصل سانتراليسم دموكراتيك دارند نمي تواند رعايت شود و سياست شكل هاي مشخص و ويژه اي براي كار سازماني و فعاليت حزبي پيدا نمود تا صفوف حزب را از دستبرد دشمن حفظ كرد و ضمناً به فعاليت هاي اساسي براي نيل به هدف هاي مرامي ادامه داد تا در عين حال اشكال نبايد از اصول عمده سازماني حزب طبقه كارگر منحرف شود .
انتقاد و انتقاد از خود ـ عبارتست از اسلوب اساسي پي بردن به اشتباهات و كمبودها در فعاليت حزب و از بين بردن آن ها و جلوگيري از تكرار آن ها. هدف از آن تعميق وحدت و حزب تصحيح مداوم مشي وسياست آنست. به وسيله اين روش ( نشان دادن نقائص و معايب و ريشه آن ها و راه برطرف كردن آن ها) موانعي كه در راه پيشرفت حزب وجود دارد برداشته مي شود، آنچه كهنه است و بايد دور ريخته شود نمايان مي گردد، آنچه نو و بالنده است و بايد تقويت گردد تعيين مي شود. انتقاد و انتقاد از خود وسيله مهمي براي شركت اعضاء حزب در تعيين سياست و روش حزب و تامين فعاليت ثمر بخش و ابتكاري آنهاست. احترام به اين اصل و اجراي دقيق آن دليل زنده بودن و تحرك سازمان ها و ثمره آن تقويت و تحكيم اين سازمان هاست.
از نظر تعميم تجربيات، غني كردن ماركسيسم ـ لنينيسم در پرتو واقعيات مشخص و شرايط نوين نيز احترام به اين اصل اهميت خاص دارد زيرا بدون تبادل آرا و مبارزه عقايد و انتقاد آزاد چنين پيشرفتي امكان پذير نيست.
اجراي اين اصل مانع مي شود تا اشتباهات و نواقص ادامه يابد همه چيز به طور مصنوعي بي نقص جلوه گر شود، عينك خوش بيني زائد و فريبنده به چشم زده شود و مستي ناشي از موفقيت جايگزين هوشياري روشن بينانه و مبارز براي كسب دستاوردهاي هر چه عالي تر گردد. در جوامع سوسياليستي انتقاد و انتقاد از خود نيروي محركه تكامل جامعه است و از اين بابت نقش حياتي و مهمي را ايفا مي كند.
رهبري ـ حزب به طور كلي مركب از رهبري، هسته مركزي يا كادرها و اعضاء ساده حزبست. رهبري در حزب جمعي است ولي مسئوليت ها فرديست. رهبري جمعي يكي از مهمترين اصول حيات داخل حزبي يكي از شرايط حفظ دمكراسي حزبي و يكي از محمل هاي پرهيز از سوپزكتيويسم (ذهني گري) و ولونتاريسم ( تمايل و اراده شخصي را اساس تحليل و عمل قرار دادن و واقعيت را نا ديده گرفتن) است. رهبري جمعي حزب را از كيش شخص پرستي كه مي تواند زيان هاي بسيار به حزب وارد سازد بر حذر مي دارد و اجراي رهبري را بر اساس علمي ميسر مي سازد و بطور خلاصه رهبري حزبي بايد
1 ـ فاكتورهاي لازم را در هر مورد جمع آوري و دقيقاً مطالعه كند
2 ـ آن ها را بر اساس آموزش ماركسيسم – لنينيسم تحليل نمايد
3 ـ از اين تحليل، شعارها و رهنمودهاي عمل را استخراج كند
4 ـ اين رهنمودها وشعارها را اجرا كند و بر اجراي آن ها نظارت نمايد و اشتباهات را اصلاح نمايد .
كادرها يا فعالين حزب، هسته مركزي حزب را تشكيل مي دهند كه اداره كننده سازمان حزبند و بايد از ميان فعال ترين و آگاه ترين افراد حزبي بر اساس انتخاب يا انتصاب معين گردند.
كادر ـ اين واژه در زبان فارسي در عبارات كادر اداري، كادر فني، كادر حزبي و غيره مورد معين كه در رشته هاي مختلف اد اري، سياسي و نظامي و غيره به فعاليت دائم مي پردازد. كادرها مجموعه اساسي كارمندان سازمان حزبي يا دستگاه دولتي يا سنديكايي و غيره را تشكيل مي دهند.
كادر سياسي براي فعاليت حزب و اجراي سياست و تحقق برنامه آن اهميت ويژه اي دارد. احزاب كمونيست توجه خاصي به تربيت و پرورش كادرها مبذول مي دارند. روش آماده ساختن شرايط براي پيشرفت فعالين و آميختن كار كادرهاي جوان و كادرهاي قديمي و با تجربه، تربيت ماركسيستي – لنينيستي آنان، تقويت حس مسئوليت و ابتكار و كار خلاق آنان و در نظر گرفتن ملاك سياسي (درجه ايمان و قابل اعتماد بودن) و ملاك عملي (لياقت براي انجام وظيفه معين) در برگزيدن مسئولين از مسائل اساسي سياست كادرها در يك حزب كمونيست است. اصول اين سياست معمولاً در اساسنامه هاي حزبي قيد مي گردد. واضح است كه برگزيدن كادرها و انتخاب مسئولين بر اساس دوستي شخصي، همسايگي، همشهري گري، علاقه فردي، خويشاوندي و غيره خاص نظام هاي ارتجاعي و احزاب فرمايشي ضد خلقي است و نبايد در حزب طراز نوين جايي داشته باشد.
44 ـ دگماتيسم ( Dogmatisme )
از واژه دگم به معناي حكم جامد آيه آسماني، فرمان لايتغير مشتق است و به آن شيوه و اسلوب تفكر اطلاق مي شود كه پايه آن مفاهيم تغيير ناپذير، فرمول ها و دستورهاي متحجر بدون توجه به دستاوردهاي تازه علم و عمل، بدون توجه به شرايط مشخص زمان و مكان است. از نظر فلسفي دگماتيسم اصل مشخص بودن حقيقت يعني وابستگي حقيقت را به شرايط زماني ومكاني نفي مي كند. در فلسفه معاصر، دگماتيسم وابسته به اساليب ضد ديالكتيكي است كه تكامل و تحرك جهان و رشد اشياء و پديده ها را نفي مي كند.
يكي از علل دگماتيسم عدم درك اين نكته است كه قوانين ديالكتيك رشد، در شرايط مختلف تاريخي، در اشياء و پروسه هاي مختلف، به صور مختلف ظاهر شده وعمل مي كند.
از نظر تاريخي پيدايش دگماتيسم وابسته به پيدايش اديان و باور به آنست كه حقايق جاويدان و فرامين انتقاد ناپذير و اجباري براي همه كس وجود دارد. اين طرز فكر تفكر تعبدي سپس به فلسفه و علم و سياست سرايت كرده است.
از نظر سياسي دگماتيسم منجر به علل سكتاريستي، تحجر، نفي ماركسيسم خلاق، ذهني گري و ناديده گرفتن حقايق موجود و شرايط تغيير يافته، جدايي كامل تئوري و عمل مي شود.
دگماتيسم مانند روبزيونيسم در شرايط كنوني خطر بزرگي عليه نهضت بين المللي كارگريست. دگماتيك ها شرايط متغير رشد را در نظر نمي گيرند، لجوجانه به فرمول هاي جامد و كهنه مي چسبند كه پاسخگوي شرايط ديگري بوده اند. يك وجه مشخصه دگماتيك ها به كار بردن جمله پردازي هاي انقلابي نما، چپ نما و افراطي گري و شعار پراكني دور از عمل است كه هرگز منجر به يك سياست و روش واقعاً انقلابي و ثمر بخش نمي شود. لنين به همه كمونيست ها مبارزه بي امان عليه دگماتيسم و هرگونه طرز انديشه و عمل ناشي از آن را توصيف مي كرده است.
كلاسيك هاي ماركسيستي بارها تكرار كرده اند كه آموزش آن ها دگم نيست، آموزش عمل است.
45 ـ دماگوژی ( Demagogie )
دماگوژي را «عوامفريبي» يا «مردم فريبي» ترجمه كرده اند و آن عبارتست از اغواء خلق از طريق دادن مواعيد و شعارهاي فريبنده و دروغين. دماگوگ يا عوامفريب كسي است كه ادعاي او دروغ با وعده هاي بي پايه و بدون پشتوانه، با تحريف حقايق سعي مي كند مردم را به سوي خود بكشد و موافقت و تحسين وپشتيباني آنان را جلب كند.
آوردن نمونه براي نشان دادن مفهوم دماگوژي يا عوامفريبي زائد است. دماگوژي به مثابه يكي از اساسي ترين اساليب و طرز عمل سياست احزاب بورژوايي و دولت هاي ضد خلقي در ايران رواج كامل دارد و يك دستگاه تبليغاتي و عظيم با استفاده از راديو، تلويزيون، جرايد، آگهي ها، رپرتاژ، مصاحبه ها، نطق ها، مراسم تشريفاتي و غيره و غيره سرگرم اين كار است. هدف همان طور كه گفتيم اغواء مردم است از راه سخنان فريبنده، كاهي را كوهي جلوه گر ساختن و وعده هاي سرخرمن دادن.
نمونه ديگر دماگوژي كه در داخل توده مردم زبان بسيار به بار مي آورد اغواي مردم از طريق دادن شعارهاي به ظاهر انقلابي و فريبنده، ايراد سخنان به ظاهر مبارزه جويانه ولي بي محتوي است كه هدف آن هم جلب موافقت مردم تنها به اتكاء همين فريبندگي جملات مطنطن بدون پشتوانه عمل واقعاً انقلابي پيگير و اصولي است. چپ رو ها معمولا در ايران اين چنين جملات و دادن اين گونه شعارهاي عوام فريبانه چيره دستند. در حالي كه امپرياليسم و ارتجاع كمتر از هر چيز از اين گونه شعارهاي بي محتوي زيان مي بينند و بيش از هر چيز در مقابل اين جملات به ظاهر انقلابي مقاومت مي كنند.
دماگوژي يا مردم فريبي با سياست و روش مبارزه منطقي اصولي و پي گير حزب كمونيست بيگانه است. حزب طبقه كارگر از «عوامفريب» و «دنباله روي» و «وجهه طلبي» كه با عوام فريبي همراهند اكيداً احتراز دارد و هميشه تحليل واقعي را مطرح مي سازد و توده ها را در چارچوب امكانات واقعي به سوي هدف هاي مطلوب انقلابي سير مي دهد و اگر در اين يا آن مرحله از سياست صحيح، علمي و انقلابي خود با دشواري هايي از جهت توضيح و اقناع روبرو شود با تمام قوا مي كوشد اين وظيفه را انجام دهد نه آنكه به خاطر وجهه طلبي ارزان، دست به عوام فريبي بزند.
46 ـ دمكراسی ( Democratie )
دمكراسي از واژه يوناني دموس ( يعني خلق ، مردم) و كراتوس ( يعني حاكميت، قدرت) مشتق است. دمكراسي يكي از انواع حاكميت بوده و وجه مشخص آن اعلام رسمي اصل تبعيت اقليت از اكثريت و به رسميت شناختن آزادي و حقوق مساوي افراد و اتباع است. ولي اين تنها يك تعريف و فرمول صوريست كه جامعه شناسي بورژوازي بدان بسنده مي كند و دموكراسي را جدا از شرايط اقتصادي و اجتماعي زندگي جامعه بررسي كرده، وضع واقعي و عملي موجود را ناديده مي گيرد. نتيجه چنين بررسي صوري، ادعاي موجود «دمكراسي خالص» است كه ماهيت طبقاتي اجتماع، تضاد و مبارزه طبقاتي را نفي مي كند. رفرميست ها مبلغ چنين دمكراسي ادعايي هستند. در واقع هر دمكراسي به مثابه شكلي از سازمان سياسي اجتماع، در آخرين تحليل به شيوه توليد معيني خدمت مي كند و توسط آن تعيين مي شود.
مضمون و شكل دموكراسي در طول تاريخ تكامل حاصل كرده و همواره و كاملا وابسته به فرماسيون اجتماعي ـ اقتصادي مربوطه بوده و با خصلت و شدت مبارزه طبقاتي پيوند داشته است. در جوامع منقسم به طبقات متناقض، دموكراسي عملاً تنها براي نمايندگان طبقه حاكمه وجود دارد. در جامعه سرمايه داري، دموكراسي يكي از اشكال حاكميت و سلطه طبقه بورژوازي است شكلي است كه ماهيتش ديكتاتوري اين طبقه استثمارگر بر اكثريت محروم مي باشد. تكامل اين طبقه (كه در آغاز ضد فئودالي و مترقي است) وي را در تشكيل مجالس مقننه، تدوين قونين اساسي، تدوين قوانين اساسي، تاسيس موسسات داراي نمايندگي و به نسبت فشار و نيروي مردم و مبارزه توده ها، در احترام به حقوق مدني و آزادي اجتماعات و انتخابات و قلم و بيان (كه اغلب و ماهيتا صوري است ذي نفع مي كند ولي تمامي دستگاه حكومتي و طرز عمل واقعي دولت متوجه آنست كه زحمتكشان را از شركت در حيات سياسي باز دارد، جلو فعاليت توده ها را بگيرد و درهمه جا مدافع منافع طبقاتي اقليت استثمار گر باشد. هيچ يك از حقوق اعلام شده داراي تضمين مادي و علمي نيست و نهادهاي سياسي ـ پارلمان و مجالس محلي، دستگاه هاي اداري و سازمان هاي منتخب ـ در خدمت طبقه حاكم قرار مي گيرند و وسيله اجراي سياست آن طبقه مي گردند.
وجه مشخصه دمكراسي بورژوايي عبارتست از پارلمانتاريسم با تفكيك قواي سه گانه به ويژه قواي مقننه و اجراييه از هم با تمايل روز افزون به تحكيم و بالا بردن نقش قوه اجراييه است. در عصر امپرياليسم تنها نيروي مبارزه مداوم زحمتكشان مي تواند حقوق و آزادي هاي دموكراتيك را حفظ كند و جلو ارتجاع ديكتاتوري، اختناق و فاشيسم را بگيرد. بورژوازي هر جا كه بتواند اصول دموكراسي را لگد مال مي كند، به سوي سياست اختناقي مي گرايد و در بسياري كشورهاي رژيم هاي ترور واختناق ايجاد كرده و به ميليتاريسم بين المللي احزاب كمونيست و كارگري (1969) پيرامون اهميت نبرد در راه دموكراسي درچهار چوب پيكار ضد امپرياليستي منجمله چنين گفته مي شود:
«مبارزه عليه امپرياليسم كه در تلاش خفه كردن آزادي هاي اساسي انسان است با نبردي خستگي ناپذير به خاطر دفاع و تحصيل آزادي بيان، مطبوعات، اجتماعات، تظاهرات، تشكيلات، به خاطر برابري حقوق افراد مردم، به خاطر دموكراتيزه كردن تمام جوانب زندگي اجتماعي ملازمه دارد. ضرور است كه عليه هر گونه اقدام و هرگونه قانوني كه ارتجاع به قصد پايمال كردن حقوق و آزادي هاي دموكراتيك عملي مي كند مقابله قطعي صورت گيرد. اين آزادي هاي دموكراتيك خود ثمره نبرد هاي طولاني طبقاتي است مي بايستي با پي گري چه در مقياس ملي و چه در صحنه بين المللي براي رهايي ميهن پرستان و دموكرات هايي كه جانشان به مخاطره مي افتد مبارزه كرد. بايد عليه احكام جابرانه محاكماتي كه كمونيست ها و ديگر ميهن پرستان در معرض آن قرار مي گيرند مبارزه كرد. بايد براي آزادي ميهن پرستان و دموكرات هاي زنداني و به خاطر دفاع از حق پناهندگي سياسي مبارزه كرد.
در ميهن ما دموكراسي پايمال گرديده، شكل حكومتي استبداد سلطنتي است. شاه كارگردان اصلي رژيم، قدرت مطلقه خود را به حدي بسط داده كه در واقع كليه قواي دولتي در دست او متمركز شده، سازمان امنيت، محاكم نظامي، احزاب دولتي و مجالس فرمايشي وسيله اجرايي اين حكومت مستبده فرديست. از آزادي هاي ابتدايي و اصول دموكراتيك، آزادي احزاب و اجتماعات، آزادي بيان و قلم، آزادي انتخابات و مطبوعات اثري نيست. خصلت ضد دموكراتيك و بوروكراتيك رژيم مرتباً بسط مي يابد. فرد پرستي و استناد به دستور شاه جانشين نظارت دموكراتيك در امور دولتي و حكومت پارلماني شده، هر گونه مخالفتي يا مقاومتي با شدت و خشونت سركوب مي شود. در اين شرايط مبارزه براي دموكراسي به وظيفه عمده بدل مي شود. اين دموكراسي نيز از آنجا كه جامعه ما طبقاتي است نمي تواند چيزي غير از دموكراسي بورژوايي آن طور كه در قانون اساسي و منشور حقوق بشر ذكر شده است باشد. دعوي سخنگويان رژيم دائر بر آن كه آنها گويا نوع سومي از دموكراسي يافته اند كه نه دموكراسي بورژوايي و نه دموكراسي سوسياليستي است، نمي تواند داراي مبناي علمي و محتوي واقعي باشد. در سند تحليلي از وضع كشور و وظايف مبرم حزب ما كه توسط حزب توده ايران تهيه شده مبارزه در راه آزادي هاي دمكراتيك مبارزه اي وسيع و همه جانبه خوانده شده است كه شامل عرصه هاي گوناگون حيات اجتماعي و حرفه اي، سياسي و فرهنگي، قضايي و اداري وغيره مي شود. اين مبارزه ايست در راه بسط فعاليت و آزادي هاي سنديكايي، در راه آزادي سازماني، صنفي و حرفه اي در راه آزادي همه زندانيان و تبعيديان و محكومين سياسي، در راه تامين بازگشت پناهندگان سايسي، در راه الغاي دادگاه هاي نظامي و سازمان امنيت در راه آزادي انتخابات در راه آموزش به زبان مادري براي همه خلق ها و اقليت هاي ايران در راه علني شدن كليه احزاب ملي و دموكراتيك ...
شكل هاي دموكراسي - شكل واقعي آن ـ دموكراسي سوسياليستي است. زيرا كه به سود اكثريت عظيم زحمتكشان و حافظ منافع آنانست. شالوده اقتصادي آن مالكيت جمعي بر وسائل توليد است. تنها در جامعه سوسياليستي است كه حق مساوي همه افراد مي تواند تامين شود. تا در جامعه استثمار هست، تا آلت استثمار ـ وسائل توليد ـ در دست طبقات بهره كش است نوع دموكراسي نمي تواند واقعي و اصيل باشد. در سوسياليسم تساوي واقعي افراد صرفنظر از جنس، نژاد، مذهب و مليت در همه امور، در كليه شئون اقتصادي، سياسي و فرهنگي، نژاد، مذهب و مليت د رهمه امور، در كليه شئون اقتصاد، سياسي و فرهنگي و حق مساوي در شركت در رهبري اجتماع و دولت تامين مي شود.
طي تكامل جامع سوسياليستي، دموكراسي سوسياليستي به تدريج عميق تر و وسيع تر مي شود و منجر به زوال دولت و جايگزين شدن آن به «خودگرداني اجتماعي» مي گردد.
47 ـ دولت
دولت سازمان سياسي جامعه و مهم ترين وسيله براي تامين تسلط طبقه ايست كه از نظر اقتصادي در جامعه نقش حاكم دارد. وظيفه اساسي دولت حفظ و تحكيم آن نظام اقتصادي و دفاع از آن طبقه ايست كه زاييده آن بوده است. از نظر تاريخي دولت هم زمان با پيدايش جوامع منقسم به طبقات به وجود آمد. از همان زماني كه دوران بردگي با دو طبقه اصلي بردگان و برده داران پيدا شد دولت نيز به مثابه ارگان سياسي كه وسيله تامين منافع برده داران عليه بردگان بود، ايجاد گشت. وسائل اساسي كه دولت براي انجام وظايف خود به كار مي برد عبارتست از ارتش، پليس، دستگاه هاي امنيتي و جاسوسي و اطلاعاتي، زندان ها و غيره. بين نوع دولت و شكل آن بايد تفاوت قائل شد.
نوع دولت را آن نظام اقتصادي تعيين مي كند كه اين دولت وظيفه دار حفظ و دفاع از آنست و آن طبقه اي كه قدرت حاكمه را در دست دارد. بنابر اين در طول تاريخ جوامع طبقاتي سه نوع دولت يافت مي شود: دولت نوع بردگي، دولت نوع فئودالي و دولت نوع سرمايه داري. در هر يك از اين دوران هاي اجتماعي، اقتصادي، صرفنظر از اشكال حكومتي، نوع دولت و ماهيت آن يگانه است. ولي شكل هر دولت ممكن است در اين يا آن كشور و در هر دوران معين فرق كند ماهيت طبقاتي و اقتصادي آن مي تواند اشكال مختلفي به خود بگيرد. اشكال دولتي اغلب وابسته به شرايط تاريخي، سنن گذشته، وظايف متغير براي حفظ تسلط طبقاتي و همچنين وابسته به حدت مبارزه طبقاتي و تناسب نيروها در هر جامعه است. مثلا جمهوريت يا سلطنت از اشكال دولت است و هر يك از آن ها نيز مي تواند اشكال مختلفي پيدا كند مثل سلطنت مشروطه يا سلطنت استبدادي، جمهوري با قدرت پارلماني يا جمهوري با اختيارات رئيس جمهور و غيره. حتي در دوران بردگي ميتوان هم شكل وجود سلاطين خودكامه را يافت هم شكل جمهوري (مثلا دريونان باستان)، ولي اين تفاوت شكل در ماهيت دولت در آن زمان كه نوع بردگي بود تغييري نمي دهد. در نظام سرمايه داري نيز در طي تاريخ هم شكل دموكراسي بورژوازي با آزادي نسبي بيان و مطبوعات و اجتماعات و تساوي درمقابل قانون و احترام به حقوق بشري به ويژه در دوران رشد سرمايه داري و مبارزه اش با فئوداليسم پيدا شد و هم شكل ارتجاعي، ازادي كشي و حق فاشيستي كه ديكتاتوري آشكار و خفقان آور عليه توده هاي مبارز و حق طلب مردم است. با وجود اهميت اساسي كه نوع دولت دارد و اساس تغيير آن گذار از يك دوران اجتماعي ـ اقتصادي به دوران عالي تر است، اشكال حكومتي نيز براي توده هاي مردم و مبارزه آن ها حائز اهميت ويژه ايست. جمهوريت شكلي ازحكومتي است كه در آن ارگان هاي عالي قدرت دولتي را براي مدت معيني انتخاب مي شون . سلطنت آن شكلي است كه يك شخص تنها بر پايه وراثت رئيس كشور است. در عصر كنوني به جز عده معدودي از كشورها در اكثريت مطلق ممالك شكل جمهوري دولت استقرار يافته و شكل سلطنت به منزله يك مقوله سخت كهنه و فرسوده به بايگاني تاريخ سپرده شده است. تازه در برخي از كشورها نيز كه اين شكل هنوز موجود است ماهيت اوليه اش به كلي تغيير يافته و بنا به برخي سنن از كشورها نيز كه اين شكل هنوز موجود است ماهيت اوليه اش به كلي تغيير يافته و بنا به برخي سنن محافظه كارانه همچنان حفظ مي شود بدون آن كه شاه قدرت و اختيار ويژه اي داشته باشد و مقام غير مسئول است. چنين است شكل حكومتي سلطنتي در كشورهايي نظير سوئد و نروژ و انگلستان و غيره .
اين گونه شكل دولتي را سلطنت مشروطه مي نامند كه در آن همان طور كه نياكان مشروطه خواه ما گفته اند شاه فقط سلطنت مي كند نه حكومت و كليه قدرت ناشي از مردم و متعلق به ملت است. در عصر كنوني تنها در دو سه كشور جهان سلطنت استبدادي وجود دارد نظير ايران و عربستان سعودي. اين ارتجاعي ترين شكل دولتي است و در آن عملاً قدرت هاي سه گانه در دست شخص شاه متمركز شده، آزادي هاي دموكراتيك از مردم سلب شده و شاه عملاً مطلق العنان و تام الاختيار است. اين شكل حكومتي با تمام مختصات آن نظير كيش شاه پرستي در نيمه دوم قرن بيستم هيچ گونه توجيهي ندارد. در جوامع پيش افتاده، پس از انقلاب كبير فرانسه واژه شاپرست معادل با مفهوم مرتجع افراطي تلقي مي گردد. مبارزه خلق ها براي تغيير شكل حكومتي و استقرار دموكراسي حتي در چهار چوب دوران اجتماعي ـ اقتصادي معيني كاملاً موجه و قانوني و حق است و پيكار نهايي براي تغيير بنيادي نوع دولت در ايجاد نظام برتر اجتماعي - اقتصادي را تسهيل مي نمايد.
48 ـ دیکتاتوری پرولتاریا (Dictature du proletariat )
عبارتست از قدرت دولتی طبقه کارگر در نتیجه انحلال نظام سرمایه داری و در هم شکستن ماشین دولتی بورژوازی ایجاد می گردد. دیکتاتوری پرلتاریا محتوی اساسی انقلاب سوسیالیستی و شرط اساسی انجام آن و نتیجه اساسی پیروزی آنست. آموزش مربوط به دیکتاتوری پرلتاریا از مهم ترین اصول تئوری مارکسیسم ـ لنینیسم است. پرولتاریا از قدرت دولتی از سیادت سیاسی خود برای درهم شکستن مقاومت استعمارگران، برای تحکیم پیروزی انقلاب، برای جلوگیری از هرگونه تثبیت به خاطر بازگرداندن قدرت بورژوازی، برای دفاع در مقابل تجاوزات ارتجاع بین المللی استفاده می کند. با این حال دیکتاتوری پرولتاریا عملی خلاق و سازنده است. دیکتاتوری پرولتاریا وسیله ایست برای جلب توده عظیم زحمتکشان به سوی طبقه کارگر و بسیج آن ها در ساختمان جامعه نو ـ جامعه سوسیالیستی. دیکتاتوری پرولتاریا اساسی ترین وسیله تحول بنیادی و همه جانبه در همه شئون حیات جامعه، در اقتصاد و سیاست و فرهنگ و طرز زندگی و تربیت کمونیستی توده ها و بنای جامعه سوسیالیستی است. دیکتاتوری پرولتاریا افزار عمده سیاسی برای ساختمان سوسیالیسم است.
دیکتاتوری پرولتاریا نتیجه قانونمند رشد مبارزه طبقاتی در جامعه سرمایه داریست و زمینه را برای ایجاد وسیع ترین دمکراسی به سود توده زحمتکش علیه اقلیت استثمارگر آماده می کند. حال آن که دموکراتیک ترین شکل جمهوری بورژوازی جز دیکتاتوری اقلیت استثمارگر بر اکثریت محروم چیزی نیست .
شالوده دیکتاتوری پرولتاریا و اصل عالی آن عبارتست از اتحاد بین طبقه کارگر و دهقانان با رهبری طبقه کارگر. پایه اجتماعی دیکتاتوری پرولتاریا ضمن ساختمان جامعه سوسیالیستی مرتباً وسیع تر و محکم تر می شود. نیروی رهبری کننده اساسی در سیستم دیکتاتوری پرلتاریا حزب کمونیست این گردان پیشاهنگ طبقه کارگراست. در این سیستم سازمان های مختلف توده ای و صنفی زحمتکشان (سندیکاها، کئوپراتیوها و غیره) احتمالاً سایر احزاب که دیکتاتوری پرولتاریا و اصل بنای سوسیالیسم را پذیرفته اند ، مجالس ملی و محلی نمایندگان زحمتکشان وارد می شوند.
دیکتاتوری پرولتاریا نه تنها مغایر با دموکراسی سوسیالیستی نیست بلکه ضامن آنست، ضامن آن که دموکراسی به خلق خدمت کند و از منافع توده زحمتکش یعنی اکثریت عظیم جامعه حمایت نماید و در قبال توطئه های ضد انقلابی داخلی وتجاوزات امپریالیستی حفظ گردد، زیرا دمکراسی تا زمانی که تضاد طبقاتی وجود دارد، همیشه مسئله ای طبقاتی است.
از نظر تاریخی نخستین شکل دیکتاتوری پرولتاریا کمون پاریس (1871) بود که مارکسیسم را با تجربیات تاریخی بسیار گران بهایی غنی ساخت. این «نخستین یورش بسوی افلاک» به مارکس امکان داد درباره شکل دولتی جامعه آینده نتیجه گیری لازم به عمل آورد. مارکس نوشت:
«مبارزه طبقاتی ناگزیر به دیکتاتوری پرلتاریا می انجامد و ... دولت دوران گذار... چیزدیگری جز دیکتاتوری انقلابی پرولتاریا نمی تواند باشد. »
شوراها شکل دیگر دیکتاتوری پرولتاریاست که لنین آن را در نتیجه تجربه انقلابات روسیه (1905 و 1917) کشف کرد. لنین خاطر نشان ساخت که مسئله دیکتاتوری پرولتاریا مسئله عمده مارکسیسم است. او در قبال دمکراسی بورژوازی که بیانگر منافع اقلیت دموکراسی است، بیانگر منافع اکثریت قاطع مردم است و موجبات شرکت کاملاً وسیع مردم را در اداره جامعه و دولت فراهم می سازد. درباره شکل شورها لنین نوشت:
«آن از هر جمهوری پارلمانی بورژوازی به مراتب دموکرات تر است. حکومتی که درهای آن بر روی همگان گشوده است. تمام فعالیت خود را در انظار توده ها انجام می دهد. مناسب حال توده هاست و از توده ها ریشه می گیرد.»
دموکراسی توده ای شکل جدیدتر دیکتاتوری پرولتاریاست که پس از جنگ دوم جهانی پدید شد. هر خلقی می تواند با انقلاب سوسیالیستی خود، شکل جدیدی از دموکراسی سوسیالیستی برای توده ها، شکل جدیدی از دیکتاتوری پرولتاریا را ایجاد و تجربه تاریخی را غنی تر کند. درهر حال این تجربه نشان می دهد که در شرایط تضاد طبقاتی، پرولتاریا نظام نوین را تنها به اتکاء قدرت دولتی خود می تواند بنا نهد.
دیکتاتوری پرولتاریا خود هدف نیست بلکه یک ضرورت تاریخی و تنها وسیله گذار به جامعه بدون طبقات و دیکتاتوری است. طی دوران ساختمان سوسیالیسم دیکتاتوری پرولتاریا تغییر می پذیرد و اشکال و طرز عمل آن تحول می یابد و طی یک پروسه طولانی و تدریجی، دولت دیکتاتوری پرولتاریا به صورت دولت تمام خلق در می آید.
گذار از دیکتاتوری پرولتاریا به سازمان سیاسی تمام خلق به هیچ وجه به معنای تضعیف دولت سوسیالیستی نیست برعکس فقدان تضاد آشتی ناپذیر طبقاتی در ا ین مرحله و تحکیم دائمی وحدت معنوی ـ سیاسی سراسر جامعه و وسیع ترین شالوده اجتماعی را برای دولت تمام خلق فراهم می سازد .
رشد نظام دولتی سوسیالیستی درزمینه سیاسی به معنای رشد مداوم دموکراسی سوسیالیستی شرکت هر چه بیشتر مردم در رهبری امور و حل کلیه مسائل دولتی و اجتماعی به دست خود توده زحمتکش است.
49 ـ دیوار چین
یک دیوار بسیار عظیم و طویل است که طی چندین قرن با کادر متوالی میلیون ها نفر در قسمت شمالی چین ساخته شد. قسمت مهم ساختمانی دیوار به ویژه در قرن سوم قبل از میلاد صورت گرفت. دیوار مزبور از استان گان سو تا دریای زرد امتداد داشته و هدف از ساختن آن جلوگیری از یورش ها و شبیخون ها و حملات قبایل و عشایر شمالی و حفاظت مناطق واقع در جنوب آن بوده است. این دیوار قریب به چهار هزار کیلومتر درازا و تا 10 متر بلندا و هفت متر پهنا دارد و اکنون بخش مهمی از آن ویران شده است. با این وسیله دفاعی سابق قسمت مهمی از سرزمین چین باستان ازنواحی دیگر شمالی مجزا شد. اصطلاح دیوارچین در مباحث سیاسی و اجتماعی به معنای جدا کردن کامل، مجزا کردن قطعی، ایجاد سد غیر قابل عبور و نظایر این مفاهیم مورد استعمال فراوان دارد. مثلا وقتی می گوییم بین انقلاب بورژوا دمکراتیک و انقلاب سوسیالیستی در عصر ما دیوارچین وجود ندارد یعنی در صورت رهبری طبقه کارگر می توان از یکی به دیگری گذشت و این دو از هم کاملا مجزا نیستند. یا وقتی رژیم نمی تواند بین حزب طبقه کارگر و توده مردم زحمتکش دیوار چین ایجاد کند یعنی آن که قادر نخواهد بود پیوندهای بنیادی بین حزب و زحمتکشان را قطع کند و بین آنان تفرقه افکند.
50 ـ رادیکالیسم ( Radicalisme )
رادیکال در لغت به معنای اساسی بنیادی و ریشه ایست. رادیکالیسم در مفهوم عام به معنای مشی کسانیست که طرفدار اقدامات قطعی هستند. در اصطلاح رایج، رادیکالیسم بورژوازی نیز وجود دارد و آن به یک جریان سیاسی گفته می شود که در آغاز برنامه خود مطالبات جدی خواست های اصلاحاتی و دموکراتیک درچارچوب دوران سرمایه داری مطرح می کرده است. در واقع بیانگر منافع قشرهای خرده بورژوازی بوده است. در زمان حاضر احزابی که در کشورهای امپریالیستی واژه رادیکال را به دنبال نام خود یدک می شکند اغلب به حربه ای در محافل انحصاری بدل شده و در هر صورت عجز خود را از ایجاد تغییرات واقعاً دموکراتیک ثابت کرده اند.
در مفهوم عام همچنان واژه رادیکال به معنای بنیادی و قاطع به کار می رود مثلاً در عبارت «ما خواهان تحولات رادیکال هستیم» و یا «فلان مسئله احتیاج به تغییرات رادیکال دارد» که به معنای قاطع ریشه ای و بنیادی است.
